۱۴۰۵-۰۴-۲۶
مینو همیلی

دایه عذرا؛ مادری که در زندان نیز مادر ماند

 

زمستان سال ۱۳۶۳ بود. درِ بند باز شد و زنی قدبلند قدم به درون گذاشت. هنوز هم نمی‌دانم چرا از همان نخستین لحظه، عطر مادری را با خود آورده بود. در گام‌های استوارش، در نگاه نافذش، در شیوه سخن گفتنش، در شوخ‌طبعی و خنده‌های گرمش، در اشاره‌های ساده اما سرشار از مهرش، چیزی بود که سرمای زندان را به عقب می‌راند. ما او را «دایه» صدا می‌زدیم. در زبان کُردی، دایه یعنی مادر. و او حقیقتاً مادر همه دختران زندانی بود.

 

چند سال پیش، در خانه پسرش در یوتبوری، از طریق تماس تصویری دوباره دیدمش. بیش از سه دهه از آن روزهای سیاه گذشته بود، اما حافظه‌اش همچنان زنده و روشن بود. خاطرات زندان را با دقت به یاد داشت و از اینکه درباره گیتی شیرزاد، نگهبان زندان سنندج که امروز در کاناداست، سکوت نکرده و او را رسوا کرده بودم، با مهربانی از من قدردانی کرد.

 

آن روزها، هر بار که سرمای شکنجه تا مغز استخوانم نفوذ می‌کرد و دستانم از شدت سرما کرخت می‌شد، این دستان لرزان دایه عذرا بود که دست‌هایم را میان دست‌های خود می‌گرفت و آرام‌آرام می‌مالید تا گرما دوباره در رگ‌هایم جاری شود. خودش از سرما می‌لرزید، اما تمام همّ و غمش این بود که ما گرم شویم. گونه‌هایم را می‌بوسید و با همان مهر بی‌دریغ، بهت و هراس را از چهره‌ام می‌زدود.

 

دایه عذرا در کنار داده جهان و داده ایران، کاری کردند که فاصله میان ما و مادران و خواهرانمان اندکی کوتاه‌تر شود. محبت آنان نه از سر وظیفه بود و نه از سر ترحم، از ژرفای جانشان می‌جوشید. در دل آن همه خشونت و تحقیر، آنان برای ما تکه‌ای از خانه بودند، پناهی کوچک در میانه جهنمی که جمهوری اسلامی ساخته بود.

 

بی‌شمارند زنانی که با مهر، زندگی را معنا می‌بخشند و با شهامت، برای آزادی و کرامت انسان می‌ایستند. اما آنچه دایه عذرا را متمایز می‌کرد، تنها شجاعتش نبود. او زنی بود با آگاهی اجتماعی و درکی عمیق از ستم طبقاتی و سیاسی. به همین دلیل، زندگی را نه فقط برای خود، که برای رهایی دیگران زیست. جانش، دستانش، قلبش، جسم و روانش و تمام جهان کوچک و بزرگش را تا واپسین نفس، بی‌چشمداشت نثار انسان و آزادی کرد.

 

او از زنانی بود که هزینه مبارزه را با تمام وجود پرداخت. همزمان با کشته شدن پسرش، صدیق علی‌پناه، بازداشت و شکنجه شد؛ اما نه داغ فرزند، نه زندان و نه شکنجه، هیچ‌یک نتوانستند قامت استوارش را در هم بشکنند. سال‌های پس از آن نیز در کنار خانواده‌های دادخواه ایستاد؛ برای زنده نگه داشتن یاد جان‌باختگان، برای حقیقت و برای عدالت.

خبر رفتنش را خواندم، بغض راه گلویم را بست. عقل و قلب در جدالی خاموش فرو رفتند، اما اشک زودتر تصمیمش را گرفت. قطره‌ها یکی پس از دیگری از گوشه چشمانم سرازیر شدند. با سرانگشتان سردم پاکشان کردم و همان لحظه، گرمای دست‌های دایه عذرا را دوباره احساس کردم. نگاهم به تقویم روی میز افتاد. از خود پرسیدم: مگر چند سال گذشته است؟
 

باد آرامی از پنجره وزید، دفتر خاطراتم را ورق زد و ناگهان همه چیز دوباره جان گرفت. بند زندان، چهره هم‌بندی‌ها، صدای خنده‌های دایه عذرا و دستانی که در اوج سرما، گرمای امید را به ما هدیه می‌دادند.

 

امروز دایه عذرا حسینی، مادر زنده‌یاد صدیق علی‌پناه و از مادران مقاوم و دادخواه سنندج، در میان بدرقه پرشکوه خانواده‌های دادخواه، یارانش و مردم شهر، به خاک سپرده شد اما مادرانی چون دایه عذرا را نمی‌توان به خاک سپرد. آنان در حافظه جمعی مردمی که برای آزادی جنگیده‌اند، در حافظه زندانیانی که با مهرشان زنده ماندند، در حافظه دادخواهی که هنوز به پایان نرسیده است، به زندگی ادامه می‌دهند.

برای من، دایه عذرا تنها مادر صدیق نبود. او مادر نسلی از دختران زندانی بود که در تاریک‌ترین روزهای زندگی‌شان، گرمای دست‌هایش را به یاد سپردند، مادری که حتی زندان نیز نتوانست مادری را از او بگیرد.

 

استبداد، فرزندش را از او گرفت، زندان، آزادی‌اش را، شکنجه، آرامشش را. اما هیچ‌کدام نتوانستند مادری را از دایه عذرا بگیرند. او پس از مرگ نیز در فرزندان بی‌شمارش زندگی می‌کند. من یکی از همان فرزندانم.

 

یادش جاودان و راه دادخواهی‌اش ماندگار

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر