۱۴۰۵-۰۵-۰۲
ناصر بابامیری

نابودی شهرهای جنوبی ایران زیر موشکباران، حاصل جنگ بشدت ارتجاعی دولتهای سرمایه داری!

 

در جنگ میان دولتهای سرمایه داری، نباید دلیل اصلی جنگ فرعی شود و پیامدهای آن خواه آگاهانه خواه ناآگاهانه برجسته گردند. اینکه کدام طرف نخستین اقدام جنگی را انجام داده یا کدامیک عامل اصلی کشتار و فجایع ناشی از این جنگ ارتجاعی است، پرسشهایی هستند که هیچ چیز از صورت اصلی مسئله نمی کاهند. سرمایه داری در هر دو سویِ این منازعه، هم مسببِ جنگ است و هم زاینده آن، و اشاعه توحش و بربریت عریان را دامن میزند. جنگ اگر ادامه سیاست است که هست سیاست نیز تابع منافع دولتهای بورژوازی است. دولتهای بورژوازی برای نیل به منافع خویش سرمایه گذاری میکنند و بخشی از آن، به مهندسی افکار عمومی اختصاص دارد تا مردم را میان تحلیلهای ژرنالیستی سرگردان کنند که خود جزئی از دپارتمان تبلیغاتیِ دو سویِ جنگِ ارتجاعی به شمار میرود.

جنگ دولتها بر سر منافع سرمایه داری است؛ خواه در خلیج باشد، خواه در آفریقا، آمریکای لاتین، آسیای دور، اوکراین یا فلسطین. جنگ و میلیتاریسم برای رژیم ایران در درجه اول جهت حفظ بقای ننگینش در برابر روند مبارزات در داخل علیه وضع موجودست، برغم فراز و فرود آن. و برای بورژوازی عموما، قرارست دورنمای انباشت سرمایه و ارزش افزودهٔ بیشتر را ترسیم کند یا برتری هژمونیکِ اقتصادی، سیاسی و نظامی خود را در منطقه و جهان بر رقبا اعمال نماید تا در تقسیمِ دوبارهٔ جهان، سهم بیشتری ببرند. روشنتر از اینکه این رقابتها و کشمکشهای دولتها -به عنوان نمایندگانِ این یا آن بخش از بورژوازیِ در قدرت- بدون جنگ و میلیتاریسم پیش نمیرود، اما هزینهٔ سنگین این جنگها پیش از هر چیز، بر دوش اردوی کار، فرودستان و مردم بیدفاع است.

آمریکا در جنگ خلیج، برای تقسیم دوباره جهان، استراتژی جنگی و میلیتاریستیِ «طلوع نظم نوین جهانی!» (بخوانید"طلوع نظم خونین جهانی!) را در بوق و کرنا کرد، اما در همان اوایل دههٔ نود، این افق ناکام ماند و شکست پشت شکست را تجربه کرد. اکنون، پس از سه دهه و اندی، با ترکیبی شکننده تر از چند دههٔ پیش، میخواهد با راستترین و فاشیستیترین رئیس جمهورِ خود، توان جنگی و میلیتاریستیش را -به عنوان مدعیِ سیادت بر جهان- بار دیگر بیازماید. گفتم ترکیبی شکننده تر، چرا که هم ناتو و هم اتحادیه اروپا، دهه هاست فلسفه وجودیشان به پایان رسیده است. نه ناتو و نه اتحادیه اروپا، هیچکدام دیگر جایگاه دوران جنگ سرد و سالهای آغازین پساجنگ سرد را در کمپ غرب ندارند؛ این از یکسو. از سوی دیگر، رقبایشان در کمپِ دیگر نیز دستکم دو دهه است مسیری کاملاً متمایز از دوران جنگ سرد و سالهای پس از آن را در عرصه اقتصاد، انحصارات، صدور سرمایه، فناوری، تکنیک و رشد صنعت نظامی پیموده اند تا بر رقبا برتری یابند، به گونه ای که غرب -و در رأس آن آمریکا- دیگر نمیتواند سیادت خود بر آنها را مفروض بگیرد؛ چین و روسیه و اقمارشان نیز در تقسیمِ دوباره جهان، دستکم به اندازه غرب مدعی اند.

اما بر کسی پوشیده نیست که رشد سرمایه های انحصاری، صدور سرمایه، تکنیک، فناوری، هوش مصنوعی و صنعت نظامی، با وجود رسیدن به اوج، راهی برای برون رفت از بحران و بنبستهای ذاتی سرمایه داری ندارند و نظم بردگی مزدی نهایتا محکوم به زوال است و همین امر موجب شده که بخشهای مختلف بورژوازی، با وجود آزمودن راه حلهای گوناگون سرمایه داری برای پیشگیری از آلترناتیو و افق کمونیستی که تنها بدیل آزادی و رهایی بشریت از نظام مزدی و استثمارگر است باز هم راه حل را در جنگ، میلیتاریسم و سوق دادن جهان به سوی توحش و بربریت جویا شوند.

سرمایه داری جهانی در این جنگ افروزی و میلیتاریسم، میداند که رفتن بسوی جنگ جهانی تا چه اندازه فاجعه بار و حتی نابودکننده حیات انسانی است و باید از آن پرهیز کند. البته نه از روی لطف به کرهٔ زمین یا حس انسان دوستانه، بلکه از منظر سرمایه داری، اکنون به یمنِ «فناوری و تکنیک نظامی»، بدون نیاز به شیوه سنتیِ صف آراییِ لشکرکشی زمینی، میتواند با حرکت دادن پهپادها و موشکها و جت های مجهز به پیشرفته ترین فن آوری، روی شاخصهای اقتصادی و انرژیِ منطقه و جهان مانور نظامی دهد و تأثیر مثبت یا منفی بگذارد. هزینهٔ سنگین جنگ بر دوشِ تودههای مردم بیدفاع میافتد و تلفات نظامی به حداقل میرسد. برای نمونه، کنترلِ تنگهٔ هرمز با تسلط هوایی و موشکی، برای یک طرف امتیاز اقتصادی و برای طرف دیگر، زیانهای میلیاردی در روز به همراه دارد. کمااینکه باز گذاشتن تنگه هرمز و عبور و مرور کشتیها نیز برای طرفِ دیگر، نتیجهٔ عکس دربردارد.

علنا در دور جدید جنگ ارتجاعی هم شاهد آنیم کمترین تلفات متوجه نظامیان و بیشترین هزینه، بر غیرنظامیان و انسانهای بیدفاع در شهرهای جنوبِ ایران استانهای هرمزگان، بوشهر، شیراز، خوزستان، سیستان و بلوچستان و کشورهای حوزهٔ خلیج تحمیل میشود و چرخه زندگیشان متوقف میگردد. فشار بر گلوگاه هرمز برای برتری هژمونیک اقتصادی و انرژی، از یکسو جان اقشار محروم و بیدفاع را میگیرد و از سوی دیگر، زیرساختها و امکانات شهری که مولود حاصل نیروی کار آنهاست را نابود میکند. کارگران و فرودستان در شهرهای ایران، کویت، اردن، عمان، قطر، عربستان، امارات، آمریکا و اسرائیل، بدون آنکه این جنگ، جنگِ آنها باشد، هزینهٔ جانی و مالیِ جنگ ارتجاعی بر دوششان سنگینی میکند. وقتی زیرساختهای شهری در جنوبِ ایران بمباران و نابود میشوند، بخش وسیعی از زندگیِ کارگران و همنوعانشان نابود میگردد. وقتی نیروگاههای برق و منابع آب شیرین تخریب میشوند، چرخهٔ زندگی در این گوشه از جامعه متوقف میشود. کارگرانی که چهار دهه شیره جانشان در کار کشیده شده، دیگر نمیتوانند نفت استخراج کنند یا در شعباتِ تولید فعال باشند؛ عرصهٔ زندگی پیشین، که میدان اصلیِ مبارزه با حافظانِ ننگین سرمایه بود، از آنان گرفته میشود و مبارزاتشان با رژیم، قیچی میگردد. این جنگ پیش از هر چیز، مبارزه را به بیراهه میبرد و انسانها را ناچار میکند برای نجات جان خود و همنوعانشان به سایر مناطق ایران کوچ کنند. جنگ ارتجاعی، بر کشتیهایی که نه تنها نفت و گاز -که محصول کار آنان است- بلکه مایحتاج زیستیِ انسانها را حمل میکنند، مانور هوایی و موشکی میدهد و این جنگ در دو سو، آن را مسدود میکند. وقتی نیروگاههای برق نابود میشوند، جدا از اینکه بخشهای وسیعی از تولید متوقف و امورات زندگی مختل میگردد، مرگِ صدها و هزاران بیمار در بیمارستانها رقم میخورد. وقتی رژیمِ ایران تنگهٔ هرمز را میبندد، فاجعه رخ میدهد و وقتی دولتِ فاشیستیِ آمریکا با موشکباران، زیرساختها و مراکز کلیدیِ آب و برق را میزند تا به زعمِ خود، رژیمِ ننگینِ ایران را به بازگشاییِ تنگه وادارد، باز زندگیِ بخش وسیعی از جامعه در جنوبِ کشور نابود میشود و کمر اکثریت عظیم جامعه زیر فشارهای بیکاری و گرانی و تورم بیش از پیش و کابوس جنگ ارتجاعی خم میشود . فشار بر این گلوگاه اقتصادی و انرژی، برای دو طرف به قیمتِ نابودیِ طبقهٔ کارگر و فرودستان در دو سویِ جنگِ ارتجاعی تمام میشود. همچنین، موشکهایِ رژیمِ ننگینِ ایران نیز بیشتر به زیرساختهای شهریِ کشورهای منطقه برخورد میکنند تا پایگاههای نظامیِ آمریکا و متحدانش؛ این نشان میدهد که در آنجا نیز همطبقه هایمان کارگران و مردمِ بیدفاع، قربانیان اصلیِ جنگ افروزی اند.

جریانات و گرایشاتی که در جنگ، میلیتاریسم و ناسیونالیسمِ میان دولتها، تمرکز را از روی افشا و نفیِ زمینه های واقعی جنگ برمیدارند و به جای کوبیدن و نقدِ تیز دو سویِ جنگِ ارتجاعی -که این یا آن بخشِ سرمایه داری راه میاندازد- یکطرف را از زیر ضرب بیرون میبرند، آگاهانه به منافعِ زمینیِ یکی از دو سوی جنگ خدمت میکنند.

در جنگ ارتجاعیِ ۱۲ روزه و ۳۹ روزهٔ میانِ رژیمِ ایران و دولتهای فاشیستیِ آمریکا و اسرائیل، در میانِ اپوزیسیونِ ایرانی، اعم از راست و چپ و حتی جریاناتی که نام کمونیسم را یدک میکشند شاهد دو متد متفاوت برخورد با جنگ بودیم که هر دو به شدت ارتجاعی بودند. متدی از صفِ متلون راست و چپ که حامیِ جنگ و حمله موشکی و حتی هجومِ زمینی به رژیمِ ایران بودند و آن را در راستای تحقق انقلاب تفسیر و تبیین کردند تا افق انقلاب را به نفع پروژهٔ «رژیم چنج» مخدوش سازند. متد دیگر، حامیِ جنگ و خواهانِ تحققِ شعار «جنگ جنگ تا پیروزی!» و «جنگ علیه امپریالیسم» از زاویهٔ موسوم به محورِ مقاومت بود و علیه شعار کمونیستها یعنی «قطعِ بیدرنگِ جنگ»، قلمفرسایی کرد. این دو متد، با وجود تفاوتها در جهتگیریِ نهایی، هر دو به اشاعه جنگ افروزی و میلیتاریسم خوشخدمتی کردند و در واقع، دو رویِ یک سکه در حمایت از جنگِ ارتجاعی بوده و هستند.

این جنگِ ارتجاعی، بخشی از سرانِ رژیم را از میان برداشت، اما در عوض جان هزاران نفر از مردمِ بیدفاع را گرفت، دهها هزار زخمی و میلیونها آواره و خانه بدوش برجای گذاشت و رژیمِ انگلی جمهوری اسلامی را برای تعرض به مبارزاتِ درونِ جامعه، دوچندان جریتر کرد. اساساً این جنگ، مبارزات، اعتصابات و اعتراضات روزافزونِ کارگران و فرودستان علیه گروگرفتن زندگی و معیشتشان از سوی رژیم را به نفع دولتِ سرمایه داری ایران، قیچی کرد.

بخشهای مختلف بورژوازی، در نبودِ افق و راه حل برای رفعِ بحران و بنبستهای پیشارو -اعم از تضادهای ذاتیِ سرمایه، رشد فزاینده مبارزاتِ طبقاتی، ارتقاء آگاهی و آنارشیِ فزاینده در تولید- مرحله تقابل و کشمکش سرمایه داری رقابتی بر سهم بیشتر در ارزش افزوده را به میدان انحصاراتِ سرمایه و صدورِ سرمایه هم کشانده اند

که در تقسیمِ دوباره جهان و اعمالِ سیادت بر جهان، خود را در اشکال جدیدِ جنگها بیان میکند. نتیجه، اشاعه توحش و بربریت در سطحِ منطقه و جهان است. ارزیابیِ این جنگ، بدون شناختِ درست از خاستگاه آن، تحلیلها را به سطح ارزیابیِ محدودنگرانه ژئوپلیتیکی منطقه فرو میکاهد و علتِ وقوعِ جنگها را به حاشیه میراند. به همین اعتبار، «تفاهمنامه»، «توافقنامه»، «جنگ» و «صلح»، همگی تابع اصل پایه تری هستند که مولود جنگ یا قطع جنگ اند. رژیم جمهوری اسلامی و آمریکا و شرکایش جنگ را به مردم ایران منطقه تحمیل کرده اند و اینکه ده ها و صدها هزار نفر جانشان گرفته میشود یا زخمی، میلیونها نفر آوار میشوند و زیر ساختها تخریب و چرخه زندگی متوقف میشود، تا هر کدام از دولتها منافع و موقعیت برتری را در نتیجه جنگ برای خود تامین کند. کمااینکه در نشست بر سر "توافقنامه ها و توافق و آتش بس و صلح" پشت درهای بسته هم بحثی از دوزخی که طی جنایت خویش علیه بشریت در منطقه مرتکب شده اند نیست و نمیشود، بلکه اینکه این فجایع برای جنگ افروزان منافع زمینی اعم از تسلط بر کنترل شاهراهای اقتصاد و انرژی منطقه و برتری موقعیت حاصل میگردد یا خیر اساس است و بس. اساسا علت جنگ، استراتژییست که منافع طبقاتی و سیاسی طیفها و گرایشات سرمایه داری در دولتها را ترسیم و تأمین یا در رقابت با یکدیگر قرار میدهد، نظیر آنچه در جنگ سوریه، اوکراین، رواندا، سومالی، فلسطین ...عمل کرده، با وجود تفاوتهای ژئوپلیتیکی که هرکدام برای طرفهای درگیر داشته و دارند. یعنی جناحهای بورژوازی، وقتی از مسیر رقابت بر سر تسخیر و اعمالِ هژمونی اقتصادی، انحصاراتِ مالی، برتریِ فناوری و تکنیک و سیاست ورزی، نه تنها نمیتوانند رقبایشان را از میدان به در کنند، بلکه از ترسیم افقی برای جلوگیری از بنبستهای پیشارو و اعمالِ سیادت خود بر جهان ناتوان میمانند، به جنگ و میلیتاریسم در سطوح مختلف و با تاکتیکهای متمایز روی میآورند. گاهی این جنگها از طریق نیابتیها اشاعه مییابد و گاه از طریق دخالت مستقیمِ قدرتهای نظامی با دیگر دولتها، جنگ ارتجاعی دامن زده میشود که در هر دو حالت، قربانیان اصلی پیش از همه، توده های معترض به وضع موجود همانا مناسبات مزدی هستند.

سرمایه داریِ معاصر و دولتهای برخاسته از آن، برای ازلی و ابدی جلوه دادن این مناسبات به بشریت، تاکنون دو جنگ جهانی به راه انداخته که صدها میلیون کشته، زخمی و آواره در جهان برجای نهاده است. دورانِ جنگِ سرد نیز خود تاریخی خونبار دارد و از دورانِ پساجنگِ سرد به اینسو، شوک و بهتِ جنگ و میلیتاریسم در گوشه وکنارِ جهان، هنوز بشریت را نه تنها رها نکرده، بلکه در بیان واقع به سوی توحش و بربریت سوق میدهد. نه جنگِ خلیجِ یک و دو، نه جنگ در کشورهای آفریقایی و آمریکای لاتین، و نه جنگ در اروپای شرقی و آسیا را نمیتوان صرفاً با این توضیح داد که کدامیک اولین شلیک را انجام داد یا کدامیک پیشینهٔ جنایتکارانه تری دارد؛ همچنانکه نمیتوان جنگِ خلیجِ یک را با این متد توضیح داد که منشأ آن، دیکتاتوریِ صدام و عدم پایبندی حاکمانِ مستبد به «دموکراسی بورژوازی!» بوده است؛ اینها بیشتر معلول و هیچکدام اساسا علتِ جنگهای خونبار نبوده اند. یا اشغال افغانستان و عراق با دلایلِ مشابهی که در جنگِ خلیجِ یک برشمرده میشود، یا آنچه در موردِ جنگِ ارتجاعی روسیه و اوکراین عنوان میشود که شناخت از منشأ جنگ را منوط به این میکند که کدامیک نخستین حمله نظامی را انجام داد. این متد استدلال، اگرچه درجه ای از بیان واقعیتِ موجود باشد، اما توضیحِ دلایلِ پیدایشِ جنگ و علتالعلل آن را آگاهانه یا ناآگاهانه به سایه میبرد.

اکنون ۴۷ سال از جنگِ نابرابر به پهنای این کشور میگذرد که بیوقفه علیه مناسباتِ سرمایه داریِ حاکم بر اکثریتِ عظیمِ جامعهٔ معترض به وضعِ موجود، ادامه دارد. رژیم با چنگ انداختن بر ابزارِ تولید و کنترلِ شریان اقتصادیِ جامعه از طریق الیگارشیِ نظامی، زندگی و معیشتِ دهها میلیون کارگر و فرودست -که خالقِ همهٔ نعماتِ زندگی اند- را گرو گرفته است. حال به این وضعیتِ وخیمِ اقتصادی و سیاسی، جنگِ ارتجاعیِ کنونی را نیز بیفزایید تا روشن شود که توحش و بربریت، چگونه چرخهٔ زندگی را در این کشور، تحت حاکمیتِ ننگین سرمایه داری، به فنا میبرد. با وجود این حجم از مصائب و وضعیتِ فلاکتبار، مبارزات علیه این رژیم کماکان در این چند دهه، بیوقفه در جریان بوده است. به همین اعتبار، رژیمِ ایران همواره بزرگترین مخاطره علیه موجودیتِ خویش را همین مبارزات -با هر فراز و فرودی که داشته- دانسته و جنگِ ارتجاعیِ کنونی را شانسی برای بقا میداند. در گرماگرمِ بندوبستهای توافقنامهٔ ۱۴ بندیِ اسلام آباد و پس از آن نیز، رژیم برای پیشگیری از عروجِ دوباره اعتراضات و اعتصابات در شهرهای ایران، بیش از پیش احکام فله ای اعدام صادر کرد و دسته دسته، جوانان گروگان گرفته شده در جریانِ اعتراضاتِ دیماهِ ۱۴۰۴ را، پس از شویِ اعترافِ اجباری، با حکم قضاتِ مرگ به دار آویخت. رژیم، جنگ ارتجاعی را به روالِ همیشه، دستاویزی کرده تا توسط آن، اعتراضات و اعتصابات را جریتر از همیشه سرکوب و کشتار کند. اکنون به بهانهٔ شیوعِ دوباره جنگ، روند اعدام را تسریع کرده و حتی به اعتصاب هزاران نفریِ زندانیان در قزلحصار که در اعتراض به احکامِ بی پایه، هر روز چند همبندیشان را به سلولها منتقل میکنند و یکی و یکی و دوتادوتا به دار می آویزند، بی توجه است و به اعتراضِ وکیل و خانواده ها هم اعتنا نمیکند.

کما اینکه ذکر شد، از قبل این جنگِ ارتجاعی، اساساً رژیمِ ایران بقایش حفظ میشود از یکسو، و از سوی دیگر، چین و روسیه که رژیم ایران خود را در این کمپ می بیند و آمریکا هم در تلاشست با فشارهای حداکثری حتی الامکان آنرا به کمپ خود ملحق کند، سطحی از رقابت و هرژمونی طلبی این کشورها را در خلال جنگ علنی یا نهانی شکل داده است. در جنگِ ۳۹روزه و دوره آتشبس شکننده، روسیه و چین برغم نوسانات در اقتصاد و انرژی منطقه ای و جهانی و ژستهای تشریفاتی دیپلماتیک مخالفت با این جنگ ارتجاعی، تداوم آنرا لااقل در کوتاه مدت بنفع خود دانسته. میخواهم بگویم ادامه جنگ آمریکا با ایران، از نظرِ روسیه، سمتگیری و حمایت نظامیِ آمریکا در جنگ اوکراین را کاهش و رقابتهای جناحی در حکومت آمریکا را علیه دولت ترامپ افزایش میدهد و دست دولت فاشیستی آمریکا را برای دخالتگری در مسئله تایوان تا حدودی میبندد. چین و روسیه نیز، هرچند لفظاً میگویند هیچ دخالتی در این جنگ ندارند، اما از تداوم این جنگِ ارتجاعی تا جایی که موقعیت اقتصادی و هژمونی طلبی آنها را تهدید نکند ناخشنود نیستند.

جنگ و کشمکش و رویاروییِ طبقاتی و سیاسی و در رس آنها، مبارزاتِ طبقهٔ کارگر در جامعه ایران علیه مناسباتِ پوسیده سرمایه داری، برای از میان برداشتنِ شکافهای عمیقِ طبقاتی و سیاسی، رهایی از اختناقِ سیاسی و رهایی از اسارت و بردگی مزدی، جهتِ رسیدن به دنیایی شایسته انسانِ امروزی، قدمتی بسیار طولانی تر از عمر ننگین رژیمِ جمهوری اسلامی دارد.

این جنگِ ارتجاعی به خاطرِ منافع دولتها شروع شده، اما بیشترین هزینه جانی و مالی در دو سوی آن، متوجه ما و همنوعان طبقاتی ماست. طبقه کارگر و جنبشِ کمونیستی نباید تنها به این موضع و جهتگیریِ سیاسی بسنده کند که علیه هر دو سویِ این جنگ ارتجاعی است؛ بلکه پیش از آنکه موجودیتش به عنوان تنها طبقهٔ انقلابی در دو سویِ این جنگ افروزی و میلیتاریسم، تماماً تهدید شود، باید در قامتِ یک طبقهٔ هماهنگ و سازمانیافته چنان عرضاندام کند که هیچکدام از دو طرفِ جنگِ ارتجاعی، زمینه و امکانِ صدورِ فرمانِ جنگی بر سرنوشتِ سیاسی، سرمایه های نفتی و گازیِ حاصل از نیروی کار این طبقه، و کشتیهایی که در دریا، خلیج و اقیانوسها با نیروی این طبقه لنگر میگیرند و کالاهای تولیدیِ آنها را بارگیری یا تخلیه میکنند، نداشته باشند. اردویِ سرمایه به نیرویِ نظامی و ماشینِ دولتی فرمانِ جنگی صادر میکند؛ اردویِ کار نیز اگر به قدرت زیر و رو کننده طبقاتی خود بعنوان سوژه فعال تاریخ متکی شود و بجنبد، میتواند با قدرتِ اعتصاب سراسرس که یکی از اشکال ابراز وجود و مبارزه در برابر حافظان سرمایه است ، عملاً ماشینِ جنگی را متوقف کند. روشن است که در شرایطِ غیرجنگی، باید دهه ها برای چنین عرض اندامی از سوی طبقهٔ کارگر زمان صرف کرد و هزینه داد تا طیِ مبارزاتِ روزمره و رشد روزافزونِ آگاهی و تشکل، کارگران به مرحله ای برسند که به شکلِ متحد و هماهنگ دست به اعتصاب بزنند. اما در شرایطی که این جنگِ ارتجاعی، زیست و معیشتِ طبقهٔ کارگر و همنوعانش را بیش از هر زمان دیگر زیر ضرب جنگ ارتجاعی گرفته، طبقهٔ کارگر -به ویژه در ایران که پیشینهٔ نزدیک به پنج دهه مبارزه و جنگ با رژیمِ تا دندانِ مسلح را دارد- خارج از انتظار نیست. اگر طبقهٔ کارگر در کشورهای حوزهٔ خلیج، هنوز به آن مرحله از شرایطِ مبارزاتی با سرمایه داری در کشورهای خویش نرسیده است، اما طبقهٔ کارگرِ ایران و جنبشِ کمونیستی، زمینهٔ تاریخی سیاسی چنین عرضاندامی را در دل این شرایطِ دورانساز دارد و آزمون انقلابِ مصادره شده ۵۷ را پشت سر گذاشته است. به این اعتبار، رفتن به سوی اعتصاب کارگری و تغییر تناسب قوا در قامت طبقه در ایران، زمینی و نه ارادهدگرایانه و نه بلندپروازنه است. طبقهٔ کارگرِ ایران میتواند با اعتصابِ سراسری، هزینه ها را نه تنها به نفعِ جامعه کاهش دهد، بلکه ورق را حتی به نفعِ تغییرِ تناسبِ قوای طبقاتی در منطقه علیه سرمایه داری برگرداند و شعارِ «بیدرنگ قطعِ جنگ» را نیز عملی کند. این طبقه، به عنوان سوژهٔ فعال تاریخی برای دگرگون کردنِ وضعِ موجود، باید وارد میدان شود تا جلوی این توحش و بربریت را بگیرد. فردا شاید دیر باشد که طبقه کارگر از زیر آوار این جنگ ویرانگر، کمر راست کند؛ پیش از آنکه هزینه ها سنگینتر شود، این طبقه باید برای رهایی خود و سایر همنوعانش به مصافِ سرمایه داری در کشور خود، منطقه و جهان برخیزد تا کارگران سایر نقاط جهان نیز برخیزند. اگر کارگران در اعتراض به این جنگ و میلیتاریسم، هماهنگ و منسجم اعتصاب کنند، جنگی که ما در شروع آن دخالتی نداشتیم، به فرمان ما، سرمایه داری را مجبور خواهد کرد که ماشینِ کشتار را در دو سویِ این جنگ ارتجاعی بیدرنگ متوقف کند. روشن است که در صورت عرض اندام طبقه کارگر دیگر در مسیر این خط تولید، نه در دریا و خلیج و نه در اقیانوسها، هیچ کشتی نمیتواند بارگیری یا باری تخلیه کند و رفت و آمدی داشته باشد تا دولتها در دو سوی این جنگِ ارتجاعی با قلدری نظامی بر شریان اقتصادی و انرژیِ منطقه و جهان، مانور موشکی و جنگی دهند و چنگ و دندان به هم نشان دهند و هزینه ش را ما متقبل شویم. یا جهان چشم به "تفاهمنامه ها و توافقات آتشبس شکننده و صلحِ" این جنگ افروزان بدوزد. اینکه در سایرِ کشورهای جهان -از آمریکا و استرالیا، از اروپا تا آفریقا و آسیا- طبقهٔ کارگر و صفِ آزادیخواهی، یکصدا علیه هر دو سویِ این جنگ ارتجاعی نه تنها حامی باشند، بلکه عملاً وارد اعتراض و اعتصاب شوند، بسیار ارزشمند است، اما راه توقفِ فوری این جنگِ ارتجاعی از مسیر اعتصاب کارگران در سراسر ایران و به طریق اولی کشورهای حوزهٔ خلیج و منطقه میگذرد که اکنون آتشِ جنگ، آنها و همنوعانشان را -به ویژه در ایران- با کشتارِ بیرحمانهٔ موشکی و نابودیِ چرخهٔ زندگی مواجه کرده است. بعید است هزینه اعتصاب کارگری متحدانه و سراسری در ایران و منطقه، بالاتر از هزینه جنگی باشد که اساساً جنگِ آنها نیست، اما دودِ آن پیش از همه به چشم خودشان فرو میرود.

زنده باد آزادی، برابری، حکومت کارگری!

کارگران جهان متحد شوید! 24.07.2026

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر