۱۴۰۵-۰۵-۱۱
حسن جداری

سیری در گذشته! - خانه بدوشان محله قدیمی ما

 

فصل پائیز، فصلی غم انگیر و آکنده از خاطره است. در باغ ها و پارک ها، برگ های زرد درختان به زمین میریزند و وقتی راه میروی ، زیر پایت خش خش میکنند. در محلی که اینک زندگی میکنم، در باغ بیرونی یکی از خانه ها ، هنوز بوته های گل سرخ بی اعتنا به غرش باد های پائیزی، گل میدهند و سرمست غرور، جلوه گری میکنند. اکنون که این خاطرات را مینویسم ، گذشته ها همچون صحنه های سینما ، از نظرم میگذرند. خودم باور نمیکنم که بیش از نود ویک سال از عمرم سپری میشود. عمری سرشار از خاطرا ت و تصادمات و خطرات . در طول این مدت طولانی، بار ها عفریت مرگ به سراغم آمده و من هر بار او را با انواع حیل و تدابیر ، از در رانده ام . با همه ناهمواری ها که متحمل شده ام، هنوز زنده ام و نفس میکشم. هنوز می اندیشم و می نویسم. هشتاد سال است که در میدان مبارزه، می جنگم. هشتاد سال است که با تمام نیرو،علیه مفاسد و پلیدی ها و هر چه ارتجاعی و ضد انسانی است، فریاد میکشم . 

+++++

نود و یک سال پیش، در خانواده پیشه وری که شغل تنور سازی را از آبا و اجداد داشتند، در محله سرخاب تبریز، پا به عرصه حیات نهادم. در دو سالگی، پدرم را از دست دادم . محیطی که در آن داستان زندگی را آغاز کردم، محیطی مملو از تغییر و دگرگونی ها بود . دنیای کهنه هنوز به زندگی بیمارگونه اش ادامه میداد و دنیای نو، با دشواری و احتیاط ، نخستین گام ها را در راه پر پیچ و خم زندگی ، بر میداشت. عقاید کهنه و مذهبی، سخت گلوی مردم کوچه و بازار را می فشردند و اندیشه های نو، تک توک اینجا و آنجا، در جامعه اسیر در چنگال تاریکی ها ، برای خود راه باز میکردند. پدرم مثل اکثریت اهالی محله مان، یک فرد مذهبی بود. آن زمان ها، بندرت در تبریز فردی پیدا می شد که مذهبی نباشد. بر خلاف رسم متداول آن روز گاران ، در خانه ما، از پدر بزرگم میرزا علی اکبر که فرد با سوادی بود، کتابخانه ای به یادگار مانده بود که حاوی بیش از دویست جلد کتاب به زبان های فارسی ، ترکی و عربی بود. من و برادر کوچکترم حسین، به محض اینکه در دبستان رودکی در کوچه تکیه حیدر با خواندن و نوشتن زبان فارسی آشنا شدیم، از این کتابخانه استفاده میکردیم. جالب این است که در همان دوران کودکی، کتاب ها را شماره گذاری هم کرده بودیم . چند سال پیش که خواهرم برای دیدارم به انگلستان آمده بود ، کتاب چاپی دیوان حافظ را که صد و اندی سال پیش به طبع رسیده، با خود به همراه آورده بود. معلوم شد که این کتاب شعر به عنوان کتاب شماره یک، در کتابخانه من و برادرم به ثبت رسیده بود! علاقه وافر به غزلیات حافظ شیرازی و ابیاتی از این شاعر افشاگر نظیر: واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند چون به خلوت میروند آن کاردیگر میکنند . بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد من و ساقی بهم سازیم و بنیادش بر اندازیم می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب چون نیک بنگری همه تزویر میکنند در میخانه به بستند خدایا مپسند که در خانه تزویر و ریا بگشایند، همواره با من بوده است.

+++++

در تبریز هشتاد نود سال پیش، در کوچه قدیمی ما بین درب سرخاب ( سیرخاب قاپیسی) و بازارچه سیدحمزه ، تا آنجا که در یادم باقی مانده، در دوران کودکی و نو جوانی من سه آخوند زندگی میکردند. درآن روزگاران از یاد ها فراموش شده، مردم که در چنگال سنت ها و رسوم پوسیده اسیر بودند، به آخوندها احترام میگذلشتند . در کوچه ها به ملا ها سلام داده و در مهمانی ها اغلب ملای محل را نیز دعوت میکردند. یکی ازملایان کوچه ما، میرزا حمید مرثیه خوان بود. میرزا حمید که در حدود شصت سال داشت، مرد کوتاه قدی بود با بینی کشیده و ریشی جو گندمی. کارش مرثیه خوانی و گریاندن مردم بود . در مجالس عزاداری که در خانه ها و در گوشه و کنار شهر بر پا میشد، تا مرثیه خوان شروع به ذکر مصیبت میکرد، حاضرین هق هق گریه را سر میدادند. آنها در واقع امر، به مشکلات فراوان زندگی که با آن ها دست و پنجه نرم میکردند ، می گریستند و مرثیه خوانی ملا، تنها بهانه ای بود. در دوازده روز اول ماه محرم، کار و بار میرزا حمید مرثیه خوان محله ما، رونق بسزائی داشت . بهمین جهت نیز، در آن روزها ، خری کرایه میکرد و سوار بر خر به محل مرثیه خوانی میرفت. میرزا حمید با همین در آمد مرثیه خوانی و ذکر مصیبت، عائله خود را که شامل شش فرزند و همسر و خواهر میشد ، اداره میکرد. در حالی که کارگران با کار پر مشقت روزانه ، اجناس مورد نیاز جامعه را تولید میکردند، محصول کار میرزا حمید مرثیه خوان کوچه قدیمی ما، چیزی جز اشک چشم ساکنین محل، نبود! آغا شیخ اسماعیل روضه خوان، پیشنماز یکی از مساجد بازار، همسایه دیوار به دیوار میرزا حمید بود. شیخ اسماعیل، پیرمرد ریش سفید لاغر اندامی بود با صورت و پیشانی سفید که در خانه ای بزرگ که حیاط وسیع با درختان بادام داشت ، زندگی میکرد. در ایام کودکی، با یکی از پسران او به نام محسن دوست بودم . دوست نزدیک دیگرم هم، عباس پسر میرزا حمید مرثیه خوان بود. محسن کودکی کم حرف و بسیارمحتاط بود. سال ها بعد که دوران کودکی را پشت سر گذاشته و وارد دوران نوجوانی شده بودم، هر قدر کوشیدم محسن را به میدان سیاست بکشانم ، توفیق نیافتم. در جواب من که انسان باید بدست خود سرنوشت خود را تعیین کند، او همواره میگفت تا امام زمان نیاید ، کارها درست نمیشود! ملای سوم محل زندگی ما ، مرد نیمه سن بلند قدی بود با ریش حنا زده و عمامه بزرگ سیاه که از ده یه شهر آمده و در محله سید حمزه، ساکن شده بود. گاهی آقا سید اسماعیل را میدیدم که با عجله بسمت خانه اش روان بود . سلامی میدادم و میگذشتم. 

+++++

اکنون که به طور مجمل در باره ملایان محله مان حرف زدم، جای آن است که به داستان عشق پر ماجرائی که بین یکی از خویشاوندان نزدیک میرزا حمید مرثیه خوان و دختری ارمنی رخ داده، اشاره ای بکنم. در زمان کودکی من، در محله ارمنستان تبریز، جوان لاغراندام بلند قدی به نام اسد که از اقوام نزدیک میرزا حمید مرثیه خوان بود، مغازه دوچرخه سازی داشت. اسد دوچرخه سوار چیره دستی نیز بود و به این صفت در تبریز معروف بود. اسد در محل کارش عاشق دختری ارمنی میشود . دختر ارمنی و اسد که همدیگر را عمیقا دوست داشتند، تصمیم به ازدواج میگیرند. اما پدر و مادر دختر ارمنی شدیدا با ازدواج او با اسد، مخالفت میورزند. هر قدر دو عاشق دلداده، اصرار و ابرام میورزند که پدر و مادر دختر ارمنی با ازدواج دخترشان با اسد موافقت کنند، آنها دست از مخالفت بر نمیدارند. اسد و دختر ارمنی وقتی همه درها را به رویشان بسته می بینند، تصمیم به فرار از محله ارمنستان میگیرند. دریکی از روزها ی گرم تابستان، حوالی ظهر، اسد همراه با دحتر ارمنی ، راه طولانی بین محله ارمنی ها و کوچه سید حمزه را پیموده ، درب خانه میرزا حمید مرثیه خوان را به صدا در می آورد . یکی از پسران میرزا حمید، در را باز میکند. از آن لحظه، اسد دوچرخه چی و دختر ارمنی به ساکنان خانه مرثیه خوان محله ما، افزوده میشوند. 

+++++

پدر و مادر و اقوام و آشنایان دختر ارمنی که از فرار وی از خانه اطلاع حاصل کرده بودند، پس ار آگاهی از محل اختفای دخترشان ، دسته جمعی به محله ما آمده، در جلو خانه میرزا حمید مرثیه خوان صف کشیده ، با سر دادن ناله و فریاد از دخترشان میخواهند که اسد دوچرخه چی را رها کرده و به خانه خود در کوی ارمنستان، بر گردد. اما دختر ارمنی به ناله ها و التماس های آنها وقعی نگذاشته، ماندن در کناراسد را به رفتن به خانه پدری، ترجیح میدهد . ارمنی ها از مرد و زن که در حدود پانزده نفر بودند ، پس از ساعت ها اشک ریختن و ناله کردن ، با فرا رسیدن شب، مایوس و نا امید محله ما را ترک کرده ، به کوی ارمنی نشین شهر برمی گردند. در طول چند ساعتی که ارمنی ها در جلو خانه میرزا حمید ناله وشیون سرداده بودند، دختر ارمنی که هم از اسد نمیخواست جدا شود و هم به خانواده خود علاقه داشت، چند دقیقه ای سر از پنجره اطاق بالای درب خانه بیرون آورده، با پدر و مادر و دیگر نزدیکان حرف میزد. هر وقت ارمنی ها صورت او را می دیدند ، ناله و شیو ن شان چند برابر میشد. روز نخست به این ترتیب گذشت و دختر ارمنی و اسد در خانه میرزا حمید ماندگار شدند. صبح فردای آن روز، بار دیگر ارمنی ها که این بار بر تعدادشان نیز افزوده شده بود، در مقابل خانه میرزا حمید ظاهر شدند. آن ها همچون روز گذشته ، ناله و فریاد راه انداخته و با خواهش و تمنا از دخترشان میخواستند اسد را ترک گفته ، به خانه خود و پیش خانواده بر گردد. اما دختر تمایلی برای برگشت به خانه پدر و مادر، نشان نمیداد باز مثل روز گذشته در جلو پنجره ظاهر شده، دقیقه ای چند با خانواده و نزدیکانش، صحبت میکرد. اهالی محله نیز که از موضوع اطلاع حاصل کرده بودند، در کوچه جمع شده و ساکت و آرام ناظر این صحنه رقت انگیز بودند. در روز های دیگر نیز، ارامنه صبح زود، در جلو خانه میرزا حمید جمع شده و گریه و ناله میکردند و دعا میخواندند. روز ها پشت سر هم میگذشت و این صحنه فراموش نشدنی، همچنان تکرار میشد. هر روز بر شمار ارمنی ها در پشت در میرزا حمید، بیشتر میشد . بهمین ترتیب، بر تعداد تماشاگران نیز افزوده میگردید . هر قدر ارمنی ها اصرار و ابرام میکردند، دحتر ارمنی به بازگشت به خانه خود و ترک اسد، رضایت نمیداد . این وضع غیرعادی نمیتوانست همچنان ادامه داشته باشد . کسی نمیدانست این ماجرای تاثر انگیز عشق و دلدلدگی به کجا منجر خواهد شد. بالاخره پس از چندین روزاقامت در خانه میرزا حمید، در یکی از شب ها که ارمنی ها به محله خود باز گشته بودند،. اسد دوچرخه چی همراه با دختر ارمنی، از خانه میرزا حمید خارج شده و به منزل یکی دیگر از خویشاوندان اسد در محله شتربان (دوه چی)، رهسپار شدند. 

+++++

در آن زمان ها، زندگی روز مره اهالی محله ما نظیردیگر محله های تبریز ، با مذهب و مراسم مذهبی، پیوندی دیرینه داشت. ماه محرم که از راه می رسید، فصل علم و کتل و جامه سیاه بر تن کردن و عزاداری ، شروع میشد . هر محله شهر، دسته عزاداری خود را داشت. هر دسته عزاداری، شامل گروه های سینه زنی، زنجیر زنی و عرب بود. یکی از مشغولیت های دوران کودکی من ، تماشای حرکت دسته های عزاداری محله های مختلف شهر بود . درتبریز که دومین شهر پرجمعیت کشور محسوب میشد، در ان روزها بجز چهار سینما در خیابان اصلی شهر و تفرج و گردش در باغ گلستان، وسیله تفریحی دیگری وجود نداشت. اکثریت اهالی شهر در خانه های خود حتی رادیو نداشتند. در محلات شهر، از میدان های ورزشی و استخر شنا هم خبری نبود . در چنین اوضاع و احوالی ، تماشای حرکت پرسر و صدای دسته های عزاداری، جای خالی فقدان وسایل تفریح عمومی را، پر میکرذ. یک بار در روز عاشورا رفتم به میدان جلو مسجد میر آغا، بین بازارچه سید حمزه و دامنه کوه عینالی. طرف های ظهر بود که به میدان جلو مسجد رسیدم . سرتاسر میدان پر از انبوه جمعیت بود برخی از زنان حاضر در میدان، کودکی هم در بغل داشتند . چند نفر مرد و زن سیاه پوش ، در بین تماشاگران خرما پخش میکردند. ساعت درست دوازده ظهر بود که دسته قمه زنان از گوشه ای از میدان ، ظاهرشدند. در حدود پنجاه تن مرد کفن پوش، بدون وقفه فریاد میزدند: شاخسی واخسی . هر کدام ازآنها، شمشیر و قمه ای نیز با خود حمل می کرد. سردسته این گروه کفن پوش، شخصی بود کوتاه قد نسبته چاق با ته ریش جو گندمی به نام رضا بقال. رضا بقال از سرشناسان محله سرخاب محسوب میشد. او در جوانی در شمار لوطی های محله سرخاب بود و در غروب عمرش، در بازارچه سید حمزه ، دکان بقالی داشت. دسته کفن پوشان که آرام گام بر میداشتند ، شاخسی واخسی گویان دور میدان را گردیده و در گوشه ای از آن، در میان انبوه اهالی، متوقف شدند . فریاد شاخسی واخسی آن ها هیچوقت قطع نمیشد. رضا بقال قمه کوچکی با خود حمل میکرد. بقیه کفن پوشان که اغلب دهقانان دهات اطراف تبریز بودند، شمشیر های تیز و براق را در دست راست محکم چسبیده و آنرا با حرکت دست، بالا و پائین می آوردند. یکباره صداهای شاخسی واخسی بلندتر شد و شمشیر ها بر فرق سر قمه زنان، فرود آمد. خون از سر های شکافته به صورت قمه زنان میریخت و در وسط روز در میدان مسجد میر آغا ، صحنه هائی از خوف و دهشت خلق میکرد. قمه زنان بخون آغشته، همچنان فریاد میزدند : شاخسی واخسی، حسین حسین ! در حالی که از این وضع ناهنجار و این جهالت و تعصب که در میدان مسجد میر آغا میدیدم، سخت ناراحت بودم، چشمم در بین صدها تن از اهالی عزادار، به مرد لاغر اندام بلند قد موقری افتاد که کودک دو ساله خود را که بر تنش کفن پوشانده بودند ، در بغل گرفته بود . در همان لحظه که چشمم تصادفی به این طفل کفن پوش افتاد ، پدر طفل خردسال از جیبش تیغی تیز در آورده و با آن تیغ، سر بچه دو ساله را در دو نقطه، زخمی ساخت. چنانکه خون از سر شکافته بچه ، بر پیشانی اش فرو ریخت. با ارتکاب این توحش وبربریت، پدر بیرحم این بچه بخون آغشته، داشت نذری را که کرده بود، ادا می کرد. منظره دهشتناکی بود . از دیدن این صحنه رقت بار حالم بهم خورد و با سرعت میدان جلو مسجد میر آغا را که در آن چنین جنایتی رخ میداد، ترک گفتم. 

+++++

در زمان کودکی من که مرگ و میر در بین اطفال به علل مختلف زیاد بود ، عادت ناهنجار دیرینه ای در تبریز و دیگر شهرهای ایران وجود داشت که پدران برای سلامتی فرزندان خود و مصون نگه داشتن آن ها ار بلایا، انواع نذر ها را میکردند. در واقع امر، آ نها با این نذر ها، در مواردی آینده فرزندانشان را دچار مخاطره می ساختند. در مورد خود من،این گونه نذر کردن های پدران و مادران، مصداق پیدا میکند. نخستین فرزند پدر و مادرم پسری بود که وقتی هنوز یک سالش تمام نشده بود، مریض شده و ازبین رفته بود. من دومین فرزند خانواده بودم . پدرم که به علت مرگ فرزند نخستین خانواده چشمش سخت ترسیده بود، نگران سلامتی من بود. بگفته مادرم ، یکبار در یک سالگی ام تب کرده ومریض شده بودم. پدرم نذر کرده بود که اگر حسن از این ناخوشی خلاصی یابد، همه ساله در روز اربعین در خانه مان شله زرد پخته و آنرا بین همسایه ها تقسیم کنیم. نذر دوم پدرم این بود که وقتی بزرگ شده به سن بلوغ رسیدم، مرا برای تحصیل درس ملائی، به قم بفرستد. پدرم در جوانی با هزار آرزو در دل نهفته، به کام مرگ رفت و خانواده را تنها گذاشت. در آن زمان، دو سال از عمر من میگذشت . پس از مرگ پدرم، مادرم همه ساله نذر اول پدرم را با پختن شله زرد و تقسیم آن دربین همسایگان، ادا میکرد. اما نذر دوم پدرم با مرگ ناگهانی وی، خوشبختانه هرگز ادا نشد! 

+++++

خانه ما در یکی از دربند ( کوچه) های جاده پهنی بود که درب سرخاب را به بازارچه سیدحمزه، وصل میکرد. خانه ای قدیمی که دیوارهایش از گل ساحته شده بود. این خانه قدیمی ساخت، حیاط نسبته بزرگی داشت که محل بازی دوران کودکی من و برادرم حسین بود. در وسط این حیاط با دیوارهای بلند، حوضی بود که من و برادرم در تابستان ها در آن، آب تنی میکردیم . در گوشه ای از حیاط در چند قدمی درخت توت در زیر زمین، محلی بود که ما آنرا سردابه می نامیدیم . در تابستان ها که هوای تبریز گرم میشد، مادرم غذاهای پخته را در این سردابه که در آن حوضچه ای هم تعبیه شده بود، نگهداری میکرد. در حیاط مربعی شکل، در نزدیکی دالان خانه، درخت بادام تنومندی وجود داشت که سال ها پیش از تولد من، کاشته شده بود. بهار که فرا میرسید ، درخت بادام گل میداد و نسیم ملایم بهاری بوی لطیف شکوفه های خوشرنگ بادام را در سرتاسر حیاط، پخش میکرد. در روز های کودکی ام؛ بهار و شکوفه های بهاری همواره در ذهن من بالندگی و امید به آینده را ، مجسم میکرد. با گذشت روز ها ، شکوفه های درخت بادام بزمین می ریختند و کرد ( کردی) حیاط را پر از گل میساختند. روز ها سپری میشد و جای گل های در خت بادام را چغاله ها ، پر میکردند. آنگاه، من و برادرم ازتنه درخت بادام بالا میرفتیم تا چغاله را از شاخه ها بچینیم . یکی از روزها که از درحت بادام برای چیدن چغاله بالا رفته بودم، از شاخه ای به شاخه ای پریده ، بر روی شاخه نازک نورسی نشستم . شاخه تاب سنگینی تنه ام را نیاورد ه،ناگهان شکست و از بدنه درخت جدا شده، بزمین افتاد . من هم با شاخه درخت از فاصله چند متری افتادم به کردی . خوشبختانه صدمه زیادی ندیدم . تنها پشت یکی از دستهایم زخمی و خون آلود شد ه بود. مادرم که سخت ترسیده بود ، با سرعت به بستن زخم دستم پرداخت و در عین حال سرزنشم کرد که چرا بر سر شاخه نازک درخت برای چیدن چند دانه چغاله ، نشسته بودم. درخت توت بیدانه ای هم در نزدیکی سردابه داشتیم که همه ساله در اواخر بهار من و برادرم برای چیدن توت از شاخه های آن، بالا میرفتیم . درخت توت دیگری هم در حیاطمان بود که توت هایش بیدانه نبود و شیرینی توت بیدانه را نداشت. همسایگان می آمدند و توت این درخت تنومند را می چیدند و میخوردند. در وسط حیاط، در خت گلابی کوچک و کهنسالی هم داشتیم که هر سال تنها هفت هشت گلابی شیرین، بارش بود. مادرم میگفت این در خت توت دانه دار دیگر پیر شده و بار آوری دوران جوانی را ندارد. بایدهمسایه مان میرابو الفضل را صدا کنیم که این درخت را بریده و تنه و شاخ هایش را با خود ببرد. مادرم معتقد بود که تنه و شاخه های بریده درحت توت تنها میتواند به سید اولاد پیغمبر تعلق داشته باشد. این هم یکی از اصول دین خدشه نا پذیر مادرم بود! 

+++++

پدرم زین العابدین که در عین جوانی، تحت عمل جراحی در بیمارستان درگذشت، مادرم و من و برادرم را تنها و بی سرپرست گذاشت. چند سال، ما حامی و نان آوری نداشتیم. مادرم با فروش اموالی که از پدرم باقی مانده بود، زندگی خانواده را آبرومندانه روبراه میکرد. وقتی مادرم ازمحله چوسسوزلار،( چوست دوزان) به خانه پدرم در محله سرخاب می آمد، پیرزنی از اقوام نزدیک به نام زهرا خانم را به همراه خود آورده بود که در اداره امور خانه، یار و مددکارش باشد. زهرا خانم که شصت سال از عمرش میگذشت، پیر زن بلند قد لاغر اندامی با چشمانی درشت و صورتی چروکیده بود . این زن ساده زحمتکش، سالها به مثابه عضوی از خانواده در کنار ما زندگی میکرد . هم درکار های روزانه به مادرم یاری می رساند و هم از من و برادرم در نهایت مهربانی، مواظبت میکرد. زهرا خانم با وجود اینکه سواد خواندن و نوشتن نداشت، زنی بسیار با هوش و نکته دان بود. حافظه اش پر بود از انبوهی از قصه های شیرین و دل پذیر. شب ها برای خواباندن من و برادرم، به قصه گوئی می پرداخت . قصه ای که تمام میشد، اصرار میکردیم قصه دیگری بگوید . زهرا خانم آنقدر قصه می گفت که خوابمان میبرد. مادرم شوهر ش را آنطور که خود میگفت، بسیار دوست داشت . مرگ ناگهانی شوهر جوان، همچون پتکی بر سر عصمت بیچاره فرود آمد و این زن شوهر مرده، هرگز در تمام عمرش این واقعه تلخ را فراموش نکرد . به من میگفت چهل ماه تمام در مرگ شوهرش، اشک ریخته بود. در قطعه شعری در اوان جوانی تحت عنوان " عصمت ای مادر من"، به درد و اندوه مادرم پس از مرگ پدرم در سی و پنج سالگی ، اشاره میکنم. عصمت ایوای از آن لحظه که دژخیم اجل کرد پژمرده گل زندگی همسر تو بر گل روی تو ای عصمت بیچاره، بریخت تا چهل ماه ز چشم تو سرشک تر تو و ز لب های تو لبحند گریخت عصمت آنگاه تو ماندی و سیه بختی تو و از آن عشق، به جا ماند دوساله پسری و شد آن کودک مسکین تو در دامن رنج عاقبت شاعر آزاده و شوریده سری و از این خوب، کجا یابی گنج ! 

+++++

وقتی شش سال از عمرم میگذشت، مادرم با سفارش اقوام نزدیک ، با مردی باریک اندام نسبته بلند قد به نام مشهدی ابراهیم که اهل عباس آباد یکی از دهات نزدیک تبریز بود، ازدواج کرد. مشهدی ابراهیم که در حدود چهل سال از عمرش میگذشت ، نمونه ای از یک انسان شریف و ساده دل بود. با من وبرادرم، رفتارش همیشه بسیار محبت آمیز و ملایم بود. در جوانی به امور داد و ستد اشتغال داشته و زمانی صاحب سرمایه و اندوخته قابل ملاحظه ای بوده است. اما وقتی با مادرم ازدواج میکرد، آن اندوخته و دارائی را از دست داده بود و آهی در بساط نداشت . با ازدواج مجدد مادرم، حامی و سرپرستی برای من و برادرم پیدا شد و زندگی خانواده، سر و سامانی پیدا کرد . خاطره ای فراموش نشدنی از نخستین برخوردم با ناپدریم مشهدی ابراهیم دارم که آنرا اینجا نقل میکنم. صبح یک روز گرم بهاری بود. نور آفتاب بخشی از حیاط را فرا گرفته بود. مادرم در حیاط جلو پنجره اطاق خوابمان با مردی نیمه سن گرم صحبت بود . با دیدن این آدم ناشناش با کت و شلوارو جلقه سرمه ای رنگ در حیاط خانه مان، با تعجب به روی مادرم خیره شدم . گوئی از مادرم میخواستم که این شخص ناشناس را به من معرفی کند . مادرم که ملتفت نگاه های کنجکاوانه ام شده بود ، گفت حسن این پدر توست . میخواستم به مادرم حالی کنم که این فرد ناشناس، پدر من نیست. اما در همان لحظه ناپدریم روی به من کرد و به دنبال حرف های مادرم گفت: آری من پدرت هستم . آنگاه دست در جیبش کرده، سکه پولی در آورده، آنرا به من داد . من تا رنگ پول را دیدم، منتظر بقیه حرف های ناپدریم نشدم . دوان دوان از خانه بیرون آمده، روانه بازارچه سید حمزه شدم تا از شیرنی فروش دم بازارچه ، شیرینی آب نبات بخرم! خاطره دیگر از اوایل آمدن ناپدریم به خانه مان، رفتن خانواده به باغ گلستان بود. در آن زمان ها، باغ گلستان محل گردش و تفرج اهالی تبریز بود پس از یک دو ساعت سیر و قدم زدن در این باغ دلگشا با گلهای رنگارنگ و استخر وسط باغ و چرخ فلک برای بچه ها، وقتی از درب باغ بیرون میرفتیم ، من با دستم اشاره به مجسمه تمام قد رضاشاه که در درون باغ گذاشته شده بود ، کرده، گفتم به زودی این مجسمه سرنگون میشود. ناپدریم رویش را به من کرده ، با درشتی گفت صدایت را قطع کن. دیگر از این حرف ها نزن. من هم که سخت ترسیده بودم ، ساکت شده حرفی نزدم . وقتی این خاطرات را می نوشتم، میخواستم در باره این واقعه باور نکردنی، حرفی نزنم . اما چون قرار است در این خاطرات ، واقعیت ها را آنطور که به وقوع پیوسته اند نقل کنم ، لازم دانستم این حادثه عجیب را نیز بازگو کنم . در آن زمان که اواخر بهار سال 1320 شمسی بود ، هفت سال از عمرم میگذشت. رضا شاه در قدرت بود و قشون های متفقین هنوز به ایران حمله نکرده بودند. 

+++++

تبریز دوران کودکی من، شهری بزرگ و با صفا ، دارای محله های قدیمی بود. رودخانه میدان چائی، شهر را به دو قسمت شمالی و جنوبی، تقسیم میکرد. در برخی از محلات این شهر تاریخی، امام زاده هائی بودند که زایرین زیادی از خود تبریز و نقاط دیگر ایران و گاها از کشورهای مجاور ایران را، به خود جلب میکردند. مادرم میگفت که سید حمزه یکی از پسران امام هفتم؛ در مقبره ای در کوچه ما مدفون است . جاعلین تاریخ، برای سیدحمزه شجره نامه ای هم جعل کرده بودند که وی را به طور مستقیم به امام هفتم شیعیان پیوند میداد. در همان زمان نوجوانی، پس از اندک تحقیقی که کردم ، معلوم شد این سید حمزه ربطی به امام موسی نداشته و یکی از افراد سرشناسی بوده که صد ها سال پس از زمان امام هفتم، در تبریز زندگی میکرد. در نزدیکی مقبره سیدحمزه، در زمان کودکی من قبرستان قدیمی متروکی بود که مقبره الشعرا در انتهای آن قرار داشت. خاقانی شیروانی شاعر معروف قرن ششم هجری و ده ها شاعر دیگر، در این مقبره مدفونند. در دوران حکومت فرقه دموکرات آذربایجان، این قبرستان متروکه ، به پارک کوچک زیبائی با گلهای خوشرنگ و خوش بو، مبدل شد. مسئولین فرقه دموکرات، ا ین پارک نو ساحت را به یاد مبارزات شیخ محمد خیابانی، خیابانی باغچاسی نام گذاری کردند. روز 21 آذر سال 1325، دارو دسته های مزدور مخالف فرقه دموکرات، به باغچه شیخ محمد خیابانی حمله کرده و لوحه یادبود برای این شخصیت دموکرات را، تکه تکه کردند. در چند قدمی مقبرالشعرا، در خانه کوچکی پیرمرد لاغر اندام ریش سفیدی زندگی میکرد که میگفتند از بقایای بابی ها میباشد. گاهی او را در کوچه میدیدم که عصا در دست، آهسته و آرام گام برمیداشت. موجد مذهب بابیه ، جوانی شیرازی به نام علی محمد باب بود که به خاطر عقایدش در زمان محمد شاه قاجار، در تبریز اعدام شد. 

+++++ 

هفتاد هشتاد سال پیش،. در بازارچه سیدحمزه سه قهوه خانه وجود داشت که یکی از آنها که ایوانلی قهوه خانا نامیده میشد، پاتوق بچه های محله بود. قهوه خانه دیگری در گوشه ای از محوطه میدان بازارچه، پاتوق کارگران، بنا ها و عمله ها بود. درسومین قهوه خانه، گروه قلیان کش ها، گرد هم می آمدند. همه روزه عصر ها ، بچه های محله در ایوانلی قهوه خانه جمع شده و ضمن نوشیدن چائی، از زمین و آسمان با هم دیگر صحبت میکردند. خاطره این مشتریان قهوه خانه مش اسماعیل با تمام شادابی و طراوتش، هنوز دریادم باقی مانده است. اکثر این مشتری ها ، آدم های ساده دل بی سواد و زحمتکش بودند. کور یحیی ، دلاک حمام میرزا احمد در بالای بازارچه سید حمزه، یکی از مشتری های دائمی قهوه خانه مش اسماعیل بود. یحیی چون در حادثه ای یکی از چشم هایش را از دست داده بود، ملقب به کور یحیی شده بود . وی قدی کوتاه و چهره ای گندمگون داشت . آدم خوش برخورد بی آزاری بود . از کار که دست می کشید، برای صرف چائی و دیدن دوستان، به قهوه خانه مش اسماعیل می آمد و ساعت ها در آنجا گرم صحبت با این و آن بود. محمد اسلامی برادر بزرگ تر مشهدی اسماعیل، در طبقه پائینی ساختمان دو طبقه ، دکان عطاری داشت. در این طبقه، سه باب دکان دیگر هم بودند . در یکی از دکان های این ساختمان دو طبقه، کلب علی ( کربلائی) پینه چی از مجاهدین دوران انقلاب مشروطه، دکه پینه دوزی داشت. دکان دیگر متعلق به حسین آغا ، صاحب سلمانی فتوت بود. محسن پسر حسین آعا سلمانی، از دوستان دوران کودکی من بود. در آخرین دکان از چهار دکان طبقه اول ساختمان، داروخانه دکتر اسودی قرار داشت که آنرا برادر کوچکترش که اسمش در یادم نیست، اداره میکرد. مشتری دائمی دیگر قهوه خانه مشهدی اسماعیل، چئری محمد حسین پسر رویه بی بی بود. رویه بی بی مادر محمد حسین، پیرزنی مو سفید و لاغر اندام خوش برخورد ی بود که گاهی در کارهای خانه، به مادرم کمک میکرد . من زنی به این مهربانی و مردم داری در عمرم کمتر دیده ام. محمد حسین چون یکی از چشم هایش لوچ بود، اهل محل به او لقب چئری داده بودند . چئری محمد حسین اندامی کشیده و لاغر، چشمانی نافذ و سبیل های نسبته کلفت داشت حدود 25 سال از عمرش میگذشت . در دکان سوتچی یوسف ( یوسف شیر فروش) کارگری میکرد. گاهی بیکار میشد و دوباره در همان محل سابق، مشغول کار میشد . سوتچی یوسف که خانه اش در نزدیکی دکانش بود، آدم خوش اخلاقی نبود. با شاگردان دکان برخورد تندی داشت . بهمین جهت نیز هر کس در دکانش کار میکرد ، دوام نمی آورد و کارش را ترک میکرد. سوتچی یوسف در زمان کودکی من، بیش از پنجاه سال از عمرش میگذشت. قدی بلند، موهای سفید ژولیده و چشمانی آبی رنگ داشت. استراحت و آرامش برایش معنائی نداشت و مدام در حرکت و تقلا بود . سوتچی یوسف را اغلب میدیدم که با لباس های ژنده بر تن، از دکان به سمت خانه اش، تند تند گام بر میداشت. یوسف سوتچی، زن موقر و خوش برخوردی داشت به نام امینه خانم. گاهی امینه خانم را می دیدم که بدون حجاب، با پیراهن گلی رنگ بر تن، آرام و موقر از بازارچه سیدحمزه به سمت خانه اش رهسپار بود. در رفتار و آداب معاشرت، امینه خانم درست نقطه مقابل شوهرش بود. وی یکی از دوستان انگشت شمار مادرم در محله بود دختری به نام فاطمه خانم از شوهر اولش داشت که در شهر میانه معلم بود و در تعطیلات نوروز و تابستان ها برای دیدن مادرش به تبریز می آمد . امینه خانم برادری هم داشت که در میانه ، مغازه دوچرخه فروشی را اداره میکرد. 

+++++

از دیگر افراد سرشناس محله که در قهوه خانه مش اسماعیل حضور داشتند، یکی هم استا مبارک بود. استا مبارک ، دکان پینه دوزی محقری داشت در حرمخانه، کوچه بین دبیرستان دخترانه شاهدخت و بازار کفاشان. شب ها که دست از کار طاقت فرسا میکشید، می آمد به قهوه خانه مش اسماعیل تا با نوشیدن چائی و صحبت با آشنایان ، خستگی کار روزانه را از تن بیرون کند. مدتی بود به علت کهولت سن، خیلی کم به سر کار میرفت و درآمد ناچیزش، کمتر هم شده بود. مش اسماعیل که از فقر و بی پولی استا مبارک آگاه بود ، پول چائی ازش نمیگرفت . گاهی این و آن هم، برای استا مبارک دستور چائی میدادند. چند روزی بود که دیگر استا مبارک به قهوه خانه نمی آمد. کم کم مشتری های دائمی قهوه خانه ، نگران می شدند. استا مبارک انسانی خوش مشرب و دوست داشتنی بود . همه ما به این کارگر فقیر زحمتکش که در حدود هفتاد سال از عمرش میگذشت ، با آن اندام لاغر استحوانی ، احترام زیاد قایل بودیم. یک هفته گذشت و از اوستا مبارک، خبری نشد . با گذشت روزها، نگرانی ها هرچه بیشتر می شد. با صوابدید یکی از مشتری های دائم قهوه خانه، قرار شد تعدادی از دوستان و آشنایان استا مبارک به خانه او رفته و جویای حالش گردند. من یکی از این چند نفر بودم که در بعد از ظهر یکی از روزها، در جستجوی منزل استا مبارک ، به سمت دامنه های کوه عینالی در محله سرخاب، براه افتادیم. از این و آن جویای خانه استا مبارک شدیم. کسی خانه وی را نمی شناخت.همین قدر میدانستیم که اوستا مبارک در قسمت های بالائی محله سرخاب نرسیده به دامنه کوه عینالی ، زندگی میکند. از این و آن جویای محل زندگی اوستا مبارک شدیم. بالاخره خانه نیمه مخروبه او را پیدا کردیم . حلقه در را به صدا در آوردیم ، کسی جواب نداد. مدتی صبر کردیم ، اما کسی در را باز نکرد. مجبور شدیم در را شکسته ، وارد حیاط شویم. از حیاط کوچک لخت و بی درحت عبور کرده، وارد دهلیز خانه شدیم. بوی تند تعفن، سرتاسر دهلیز را فرا گرفته بود. وارد اطاق که شدیم، با صحنه دهشتناکی روبرو گشتیم که آنرا تا امروز هم فراموش نکرده ام. جسد بی جان اوستا مبارک، روی دوشک کهنه ای افتاده بود. بوی تند تعفن نشان میداد که از مرگ اوستا مبارک در تنهائی و گرسنگی، چند روزی گذشته بود. با دیدن نعش اوستا مبارک، بهت و ناباوری همه ما را فرا گرفت واشک از چشمانمان بی اختیار، جاری شد. در میان تاسف و اندوه، قرارگذاشتیم دو تن از همراهان را که با محل اقامت استا مبارک آشنائی داشتند، به قبرستانی که در نزدیکی خانه اوستا مبارک دردامنه های کوه عینالی بود رفته، برای بردن نعش اوستا مبارک، تابوت بیاورند نیم ساعتی نگذشته بود که آنها همراه تابوت و دو تن ازعمله های قبرستان، برگشتند. آنگاه در میان حزن و اندوه عمومی ، جنازه اوستا مبارک را در تابوت نهاده ، پتوئی بر روی نعش انداخته، صلوات گویان همگی رهسپار قبرستان شدیم . جسد لاغر و استخوانی اوستا مبارک را مرده شوی شسته و آن جسم فرسوده را درقبری که آماده بود، دفن کردند . چه سرنوشت شوم و دردناکی. پیرمرد فقیر و رنج دیده ای که غرورش اجازه نداده بود دست تکدی حتی به سوی آشنایان نزدیک بگشاید، درگوشه ای از خانه ای مخروبه در اطاق محقری ، جان داده و خود را ازچنگ بیکاری و تهی دستی ، نجات داده بود! مرگ رقت بار استا مبارک وقتی به گوش اهالی کوچه سیدحمزه رسید ، همه از کوچک و بزرگ، در فقدان این انسان شریف و آزاده، غرق غبار ملالت شدند. تا یک هفته در قهوه خانه مش اسماعیل، همه صحبت ها در باره استا مبارک و مرگ جا نگداز اوبود. مشتری ها که جای همیشگی استا مبارک را در قهوه خانه خالی میدیدند، سخت ناراحت میشدند. مرگ استا مبارک شوخی نبود . یک کارگر زحمتکشی داشت در گوشه خانه محقرش از گرسنگی جان میداد و کسی از آشنایان وی و اهالی محل سکونتش، از این فاجعه هولناک، خبردار نبود. 

+++++

بر گردیم به ادامه داستان مشتری های قهوه خانه مش اسماعیل در بازارچه سیدحمزه. یکی دیگر از مشتریان دائمی قهوه خانه، شخصی بود به نام عمر جمشید . وی هیکلی درشت، چشمانی ور آمده ، دماغی گنده و صورتی پر از کک و مک داشت. عمر جمشید گروهبان ارتش بود و در زور خانه ببر در بازارچه حرمخانه ، شغل مرشدی داشت . طبل میزد و اشعار رزمی از شاهنامه میخواند. اهل محل به علت صورت پر کک و مکش ، به او لقب عمر جمشید داده بودند. جمشید فردی بسیار خوش مشرب و بذله گو بود . با شوخی ها و ظریفه گوئی هایش، هر وقت به قهوه خانه مش اسماعیل می آمد، با خود دنیائی از صفا و شادابی به ارمغان می آورد. در دوران کودکی من ، عقاید ناهنجار زیادی بین اهالی شهر تبریز و دیگر شهرهای ایران در باره عمر بن خطاب دومین خلیفه اسلام، وجود داشت. یکی از این عقاید سخیف و در عین حال زیانبار در یک کشور چند ملیتی و چند مذهبی نظیر ایران، بد و بیراه گفتن به خلفای راشدین ، ابوبکر، عمر و عثمان بود. این رسم نکوهیده که از زمان حکومت صفویه آغاز شده بود، در دوران کودکی من ، در تبریز همچنان رواج داشت. هر کس که قیافه ای نه چندان نیکو داشت، لقب عمربه او میدادند. یکی از لوطی های مشهور تبریز در آن زمان ها، شخصی بود به نام عمر حسن که قاچاقچی معروفی بود. خرافات و تاریک اندیشی در بین اهالی شهر تبریز در آن زمان، حد و اندازه نداشت. یکی از مراسم نکوهیده که همه ساله در برخی ازخانواده های تبریزی برگزار میشد ، مراسم عمر سوزانی بود . یکی از روزها ، بهمراه مادرم ، من و برادرم رفته بودیم به خانه مشهدی عباس، برادر ناپدریم مشهدی ابراهیم در محله راسته کوچه. در یکی ازاطاق های خانه ، در حدود بیست تن از زنان فامیل برای بد و بیراه گفتن به عمر، در جشن عمر سوزانی گرد هم آمده بودند. آنها با صدای بلند، اشعاری را به زبان ترکی در نکوهش عمر خوانده، احساس مسرت میکردند. من که با برادرم و چند پسر دیگر در حیاط بازی میکردیم، یک باره متوجه عمر سوزانی زنان فامیل شدیم چند تن از زنان، عروسک بزرگ مشتعلی را که با خود ازاطاق به حیاط آورده بودند ، در گوشه ای از حیاط به زمین افکنده و شادی کنان با پا های خود ، به له کردن و تکه تکه کردن آن پرداخته بودند. با این کار ناهنجار، آن ها کینه و دشمنی خود را نسبت به عمر، نشان میدادند. راستی چه عقب ماندگی و سفاهتی! در زمان حکمرانی پادشاهان صفوی، برای رواج مذهب شیعه دوازده امامی، گروهی از مبلغین در کوچه و بازار مدح امامان را میگفتند و برخی دیگر از آن ها، به عمر و ابوبکر و عثمان، لعن و نفرین میکردند. 

+++++



 

ازقهوه خانه مش اسماعیل که صحبت به میان می آید، لازم است با جوانی به نام نوری آشناشویم. نوری دو سه سال از من بزرگتر بود. از صبح تا شب در ازای دستمزد ناچیزی در قهوه خانه، کار میکرد. چون خانه و مکانی نداشت، شب ها هم درهمانجا می خوابید. در محله سید حمزه، کسی نمیدانست نوری از کجا آمده و خویشاوندان و پدر و مادرش کی ها هستند. هرکس آن روز ها به قهوه خانه مش اسماعیل سری میزد ، نوری را میدید که سخت سرگرم کار طاقت فرسای روزانه است. با همه مشتری ها با ملاطفت رفتار میکرد و بی اغراق نمونه یک انسان زحمتکش آزاده و بی پیرایه بود . کربلائی سلیمان چاه کن (کنکان)، یکی دیگر از مشتری های دائمی قهوه خانه بود. ظهر که میشد ، کلبه سلیمان دست از کار می کشید و یک راست می آمد به قهوه خانه مش اسماعیل. هر روز ظهر ها، بسیاری از کارگران محل برای صرف نهار به قهوه خانه می آمدند و آبگوشت ( پیتی ) با نان سنگگ میخوردند و چائی مینوشیدند. ظهرها، هفت روز هفته، در قهوه خانه مش اسماعیل دیزی های آبگوشت بر روی منقل پر از آتش می جوشیدند و غلغل میزدند. بوی مطبوع آبگوشت، فضای قهوه خانه را پر میکرد و شامه ها را نوازش میداد . کلبه سلیمان کارش چاه کنی بود . یکی از کارهای طاقت فرسا و خطرناک دوران کودکی من.، همین کار چاه کنی بود. در آن زمان ها، در خانه های اهالی شهر وقتی چاه مستراح پر میشد ، چاه کن کارش خالی کردن مستراح پر شده و انتقال محتوی چاه، به جای دیگر بود. گاهی چاه کن نگون بختی در آغاز خالی کردن چاه مستراح ، دچار گاز گرفتگی میشد و آنا جان می باخت. آن زمان ها، هر سال در تبریز، چند تن از چاه کن ها در نتیجه گاز گرفتگی میمردند. کلبه سلیمان پس از صرف نهار و نوشیدن چائی، شروع میکرد به صحبت . آدم خوش مشرب بذله گوئی بود. قدی کوتاه داشت با چشمان ریز سیاه و ابرو های درشت . به خاطر قوزی که در پشت داشت ، کمی خمیده راه میرفت. آنطور که خودش میگفت پنجاه و پنج سال از عمرش میکذشت. کار سخت و طاقت فرسا، در جوانی پیرش کرده بود. هر وقت صحبت از سن و سالش میشد ، میگفت ما هم دیگر پیر شدیم و وقت و فرصت ما ن دارد تمام میشود. عمر آدمی چند صباحی بیش نیست. حیف است که آدم عمرش را در غم و غصه به سر ببرد. برای من شوق و شور و پشتکار کلبه سلیمان، درس مقاومت و تحمل یاد میداد. 

+++++

اصغر بئکار ( بی کار) یکی از افراد سرشناس بازارچه سیدحمزه و از مشتری های قهوه خانه مش اسماعیل بود. اصغر بئکار جوانی بود لاغر اندام نسبته بلند قد که با خاله و شوهر خاله اش کور میر هاشم ( میر هاشم کور) در خانه محقری در همسایکی ما، زندگی میکرد . به اصغر به این جهت بئکار میگفتند که در زمان سربازیش، چندین بار از سربازخانه فرار کرده بود و بهمین جهت نیز مدت دو سال نظام وظیفه ، پنج سال طول کشیده بود. پس از پایان دوران سربازی، اصغر در بازارچه سید حمزه در دکان های بقالی مختلف، مشغول کار شده بود . چند هفته ای به کاری اشتغال داشت، خسته میشد و کار را ول میکرد. یک جا بند نبود. اصغر بئکار با وجود داش مشتی گری، آدم بی آزاری بود و تا حد امکان به اشخاص ضعیف و ناتوان ، کمک میکرد. در باره کاپیتانی تیم فوتبال محله سیدحمزه توسط اصغر بئکار ، داستانی اینجا نقل میکنم که بسیار شنیدنی است . در یکی از سال ها که مسابقات تیم های فوتبال تبریز داشت شروع میشد، اصغر بئکار و من و دیگر جوانان کوی سید حمزه ، تصمیم گرفتیم تیم فوتبالی تشکیل داده و در مسابقات سالیانه فوتبال تیم های تبریز ، رسما شرکت کنیم. این کار را کردیم و یک باره تیمی به نام تیم هنرپرور، در محله قدیمی ما، اعلام موجودیت کرد. اسم هنرپرور را برای تیم، من انتحاب کرده بودم. نمیدانم به چه دلیلی بر روی تیم فوتبال خود، عنوان هنرپرور گذاشته بودیم. وقتی اسم نویسی برای مسابقات سالیانه آغاز شد، ما هم اسم نویسی کردیم. اصغر بئکار هم کاپیتان تیم انتخاب شد . من هم قرار شد در گوشه، بازی کنم . وضع تیم ما بر این منوال بود که هیچ یک از ما، فوتبالیست به معنی واقعی کلمه نبودیم . میدان فوتبال ما، خرابه های قبرستان قدیمی سیدحمزه بود .از یازده نفر بازیکنان اصلی تیم ، تنها دو نفر کفش فوتبال داشتند. اما افراد تیم همگی پیراهن ورزشی که بر روی آن اسم تیم هنر پرور درج شده بود، بر تن داشتند. اولین باز ی ما طبق نتایح قرعه کشی، با تیم آذر بود که در آن زمان بهترین تیم فوتبال شهر تبریز بود. بسیاری از فوتبالیست های مجرب و کارکشته تبریز در این تیم، بازی میکردند. روز مسابقه، با این امید که شاید بازی را ببریم، وارد میدان فوتبال در محوطه وسیع دانشسرای مقدماتی پسران، شدیم . افراد تیم ما که برای نخستین بار در میدان فوتبال بازی میکردند، با کفش های معمولی و در مقابل تیم شماره یک تبریز، وضع واقعا مضحکی داشتند. داور سوت زد و بازی شروع شد. من در گوشه چپ بازی میکردم . در طول چهل و پنج دقیقه اول بازی، تنها یک یا دو بار توپ به پایم اصابت کرد. هاف تایم اول به پایان رسید و تیم هنر پرور با تمام هنرهائی که نشان داد، نه گل خورد! پس از پایان نصف اول بازی، در پانزده دقیقه استراحت، افراد تیم که سخت ناراحت بودیم ، به انتقاد از خود پرداخته و عزم خود را جزم کردیم که در نصف دیگر بازی، نهایت کوشش و ابتکار را به خرج دهیم تا شکست افتضاح آمیز نصف اول بازی را جبران کنیم. پس از سپری شدن وقت استراحت، تا خواستیم وارد میدان شویم ، جلو ما را مامورین گرفته، اظهار داشتند که چون در نصف اول بازی نه گل حورده ایم ، باخته حساب میشویم و مجبوریم میدان بازی را ترک کنیم . بدین ترتیب داستان شرکت تیم هنر پرور در مسابقات سالیانه فوتبال تبریز به پایان رسید و ما افراد شکست خورده تیم هنر پرور به کاپیتانی اصغر بئکار، میدان فوتبال دانشسرای مقدماتی را، ترک گفتیم . چند روز پس از این شکست رقت بار، جلسه ای تشکیل داده ، در میان اندوه عمومی، تیم قوتبال هنرپرور را منحله اعلام نموده، پیراهن ها را بین اعضای تیم تقسیم کردیم. از آن میان، یک یا دو پیراهن هم به من رسید. اندکی پس از این واقعه، وقتی تصمیم گرفتم که پیاده از تبریز به تهران بروم، پیراهن تیم هنر پرور را بر تن داشتم شرح این ماجرا را میگذارم به وقت دیگر. 

+++++

بابا بویوک آغا از دیگر مشتری های دائمی قهوه خانه مش اسماعیل بود . با قامتی بلند و کشیده و چهره ای گندم گون، بابا بیوک آقا از جوانان بزن بهادر بازارچه سیدحمزه بود . در محله، با همه با احترام رفتار میکرد. دعوا ها و گردنکشی هایش در بیرون از کوچه سیدحمزه بود. هر وقت بچه ها در خرابه های قبرستان سید حمزه پیل دسته ( الک دولک) بازی میکردند، بابا بیوک آغا پیل را که با دسته میزد، آنقدر بازویش قوی بود که پیل چند لحظه طول میکشید که از اسمان به زمین بر میگشت. خانواده بهرامی که بابا بیوک آغا ازاعضای سرشناس آن محسوب میشد، در بازارچه سیدحمزه چندین دکان بقالی داشتند. اصغر بهرامی، پسر عموی بابا بویوک اغا، از بازیکنان اصلی تیم باسکتبال تبریز و جوانی تحصیل کرده و مودب بود . قدی بلند و اندامی لاغر داشت. وقتی با لباس ورزشی از بازارچه سید حمزه میگذشت، همه نگاهش میکردند. از مشتری های دائمی قهوه خانه مش اسماعیل،. دو برادر گروهبان با نام فامیلی قمی بودند که به خاطر برخوردهای مردمی که داشتند، اهالی محل به آن ها با دیده احترام می نگریستند. یکی ازاین دو برادر، به احتمال زیاد برادر کوچک تر، در حادثه کودتای 28 مرداد سال 1332، با اقدام بجا، سرهنگ پور شریف ، رئیس شهربانی طرفدار دکتر مصدق را از مرگ حتمی در چنگ لات های شاه پرست، نجات داد. وقتی در فروردین ماه سال 1332، همین مزدوران حرفه ای در معیت پاسبان ها، در خیابان شهناز به تظاهرات در دفاع از دولت دکتر مصدق حمله کرده و من و چند تن دیگر از فعالین طرفدار نهضت ملی شدن نفت را به شدت مجروح ساختند ، سرهنگ پور شریف به یاری مان آمد و ما رااز دست مزدوران حرفه ای و مامورین شهربانی، رها ساخت. آنگاه ، مجروحین حمله سبعانه ارتجاع، در ماشین شهربانی، برای معالجه رهسپار بیمارستان شیر و خورشید شدند. در فردای آن روز، به دستور رئیس شهربانی، سردمداران چاقوکشان حرفه ای سلطنت طلب دستگیر شده ، روانه زندان گردیدند. این جیره بگیران دربار شاه ، تا روز 28 مرداد در زندان باقی ماندند. در آن روزهای حساس در تاریخ سیاسی ایران ، تبریز به پا خاسته، شعبان بی مخ های خود را داشت! 

+++++

کچل شازدا ( شاهزاده کچل) از مشتری های دائمی دیگر قهوه خانه مش اسماعیل بود این مرد کوتاه قد نیمه سن کچل، همه روزه در گوشه ای از بازارچه، بساط میوه وسبزی فروشی را پهن میکرد. وی در شمار کسبه تهی دست و کم درآمد کوچه سیدحمزه بود. کچل شازدا عصر ها خسته از کار روزانه، سری به قهوه خانه مش اسماعیل میزد تا با نوشیدن چائی قند پهلو، خستگی روزانه را از تن به در کند. کچل شازدا برادری از خود کوچک تر داشت که در شمار بیکاران و بی خانمان های محله بود. گاه بگاه در دکه سبزی فروشی برادرش ظاهر می شد ، اندک پولی از شازدا میگرفت و جیم میشد. مختار پیاز فروش هم، گاهی به قهوه حانه مش اسماعیل سری میزد. مختار مرد نسبته مسن فقیری بود که در سکوی مسجد سیدحمزه، پیاز و هویج و سیب زمینی می فروخت . زن و بچه نداشت. با درآمد ناچیزی که داشت، زندگی خود را میگذراند. آن زمان ها ، در تبریز دو نوع هویج کاشته میشد. یکی زرد رنگ و دیگری قرمز رنگ . مختار هر دونوع هویج را میفروخت . هویج زرد در پخت و پز در خانه ها به کار میرفت و هویج قرمز به صورت خام خورده میشد . یاد دارم که با خرج مبلغ کمی، هویج قرمز از مختارخریده و در بازارچه آن را نه پخته می خوردم. مختار که عمرش همه در فقر و بی خانمانی گذشته بود ، ضمن صحبت اغلب میگفت : اگر ثروت های دنیا را عادلانه تفسیم میکردند ، اینهمه بدبختی و فقر در این شهر وجود نداشت. مختاردر یک سکوی مسجد سید حمزه بساط سیب زمینی فروشی داشت و من در سکوی دیگر مسجد، در سینی بزرگ مسی، شیرینی میفروختم . هر هفته یک بار هم، استا رجب، با سماور سفیدی که به پشتش بسته بود، به بازارچه سید حمزه می آمد و در گوشه ای در پهلوی سنگک پزی حسن چورکچی ، بساط چای دارچین خود را می گستراند. آنگاه اهالی بازارچه بر گرد سماور استا رجب جمع شده و با پرداخت ده شاهی، فنجانی چائی گرم و مطبوع خریده ، همانجا آن را می نوشیدند. من خود از مشتری های پر و پا قرص عمو رجب بودم.

 

+++++

روبروی قهوه خانه مش اسماعیل، در سمت چپ بازارچه سیدحمزه در نوجوانی من، دکان بزرگ سلمانی وجود داشت که صاحب آن پیرمرد بد اخلاق همه فن حریفی بود که هم سر مشتریان را می تراشید و هم با زالو هائی که در شیشه نگه میداشت، خون آنها را در صورت در خواست، میگرفت. در عین حال، دندان های پوسیده اهالی محله را با کلبتین می کشید. یکی از روز ها، طرف های ظهر از یازارچه سیدحمزه میگذشتم. فریاد وحشتناکی از درون مغازه سلمانی نبش کوچه، توجهم را به خود جلب کرد. بی اختیار به جلو مغازه رفتم تا از علت فریاد و شیون درون دکان، خبردار شوم. چند تن دیگر هم در جلو دکان، جمع شده بودند. به درون دکان نظری افکندم. منظره ای سخت دل خراش به چشمم خورد . مرد نیمه سن چاق و خپلی به صندلی تکیه داده، شاگرد سلمانی دست هایش را محکم گرفته و دلاک یعنی همین صاحب دکان سلمانی، با کلبتینی داشت یکی از دندان های این مرد بیچاره را در می آورد . ریشه دندان پوسیده، سفت بود و هر قدر دلاک زور میزد، کنده نمی شد. بهمین جهت نیز، مشتری درمانده لاینقطع داد و فریاد میکرد و روی صنلی دست و پا میزد. تاب دیدن این منظره دلخراش را نداشتم و با تندی از مقابل دکان ، رد شدم. کمی بالاتر از دکان سلمانی ، دکان لبو فروشی علی دودیللی قرار داشت. علی دودیللی در تابستان ها در جلو سنگک پزی حسن چورکچی، ( نانوا) بساط جگر پزی راه می انداخت و در زمستان ها، لبو فروشی میکرد. اهالی محله، به علی جگرکی لقب دودیللی را به این دلیل داده بودند چون به وعده هائی که میداد، عمل نمیکرد. اگر به کسی مقروض بود، مدام امروز و فردا میکرد و پرداخت دیون خود را هر روز به بهانه ای عقب می انداخت. در دوران کودکی من، یکی از تنقلات اهالی تبریز در زمستان ها، لبوی داغ و سیب زمینی داغ بود. علی دودیللی بعد ها در پشت دکانش، میز و صندلی گذاشته و در بشقاب های چینی و کارد و چنگال، از مشتری ها با لبوی داغ، پذیرائی میکرد. جنب دکان لبو فروشی، مغازه کوچک عطاری مشهدی یحیی، قرار داشت. مشهدی یحیی مردی کوتاه قد و نسبته چاق بد اخلاقی بود با ریش سفید وچشمهای سیاه ریز . ظهرکه فرا میرسید، مشهدی یحیی دکان را می بست و در مواردی هم آنرا به پسر جوانش آغا محمد تقی می سپرد و میرفت به مقبره سید حمزه . آنجا از پله های باریک مناره مقبره بالا رفته و در بالای مناره بلند ، اذان میگفت. صدای رسا و دلنشینی داشت که در سرتاسر بازارچه سیدحمزه طنین انداز میشد و به گوش دکانداران و عابرین میرسید. 

+++++

پهلوی عطاری مشهدی یحیی، مغازه آ قلی بقال قرار داشت. این بقال کم حرف و سخت کوش جنب درب بزرگ مسجد سیدحمزه، همسایه دیوار به دیوار ما بود. آقلی بقال، با قدی کوتاه صورتی گرد و بینی بزرگ ، همه روزه در خانه خود که به خانه ما چسبیده بود، شیر تازه دوشیده را که دهاتی های دهات اطراف تبریز برایش می آوردند، در دیک های بزرگ جوشانده و از آن، ماست و پنیر می ساخت. هر روز صبح که من و برادرم حسین به مدرسه میرفتیم، پشت درب خانه مان چند تن از دهاتی ها را می دیدیم که داشتند ظرف های سنگین شیر را از پشت چند راس خر و قاطر بر داشته و آنها را به داخل خانه آقلی بقال ، حمل میکردند. الاغ ها و قاطر ها عرض و طول کوچه بن بست را میگرفتند. چنانچه ما با دشواری راه برای رفتن پیدا میکردیم. بوی شیر آمیخته با بوی پهن خر و قاطر، سرتاسر کوچه بن بست ما را پر میکرد. صاحبان الاغ ها و قاطر ها ، اهالی دهات اطراف تبریز بودند که شیر خام را به شهر آورده و با پولی که از فروش آن به دست می آوردند، قند و چائی و دیگر لوازم زندگی را در تبریز خریده و به دهات خود ، بر میگشتند. گاهی من و برادرم به خانه آقلی بقال میرفتیم و او را می دیدیم که عرق ریزان، در حال جوشاندن شیر در دیک های بزرگ مسی بود. در چنین مواردی، ربابه خانم زن آقلی بقال، به من و برادرم حسین، در کاسه های کوچک مسی شیر داغ میداد. ما هم با اشتها آنرا همانجا می خوردیم. ربابه خانم ، پیر زن لاغر اندام قد بلند خوش صحبتی بود که با اغلب همسایه ها، رفت و آمد داشت. اما روابط ربابه خانم با شوهرش آ قلی بقال، زیاد حسنه نبود . اغلب با هم دعوا و کشمکش داشتند. ربابه خانم بیش از ده گربه در خانه اش نگهداری میکرد . سخت مواظب سلامتی و رفاه حال آنها بود برایشان هر روز در دو نوبت در بشقاب های چینی، غذای گرم میداد. گوئی این گربه های ملوس، بچه های او بودند. 

+++++

ربابه خانم دوستی نیمه سن هم داشت به نام دامدا باجا که در کوچه ما زندگی نمیکرد . اما گاه گاهی برای دیدن ربابه خانم، به کوچه ما می آمد. نمیدانم لقب دامدا باجا را کی به او داده بود . زنی بود نیمه سن، چاق و کوتاه قد با صورتی گل انداخته. هر وقت به محله ما می آمد ، در گوشه ای از دربند ضیا العلما ، زنان محله گرد او جمع میشدند و به حرف های این زن خوش مشرب که از سر دو عالم آگاه بود، گوش فرا میدادند. دامدا باجا ساعت ها در باره اخبار محله و دربندهای اطراف کوچه سید حمزه، حرف میزد. انرژی فوق العاده داشت و هیچوقت خسته نمی شد. در فلان خانه ، ماه آینده بساط عروسی بر پا خواهد شد. شوهر فلان خانم، سه روز بعد، از مسافرت تهران برمیگردد. دکتر ها حاجی تقی شوهر ام لیلا ن را جواب داده اند . بیچاره دچار درد بی درمان شده است. بهمین زودی ها جان به جان آفرین می بخشد. مشهدی سیف اله بقال، عیال و فرزندانش را تنها گذاشته، برای زیارت امام، به کربلا رفته است. کربلائی معصومه با عروسش رفتار خوب ندارد و تا پسرش از سر کار برمیگردد، شرو ع میکند به بدگوئی در باره این دختر بیچاره که از روزی که به خانه شوهر پا گذاشته ، روز خوشی ندیده است. این ها ، نمونه هائی از اخبار و احوالات محله بو د که دامدا باجا در بازگو کردن آن ها، ید طولائی داشت دامدا باجا درعین حال ، نیمه دکتر هم بود و زنان محله در باره مشکلات طبی که خود و افراد خانواده هایشان داشتند ، از وی چاره و علاج میخواستند. دامدا باجا در طول سال ها، چیزهائی درباره خواص درمانی گیاهان یاد گرفته بود. 

+++++

داستان شیرین محله قدیمی ما و قهوه خانه مش اسماعیل به اینجا ختم نمی شود. در دنباله این یاد داشت ها، بیشتر در این باره خواهم نوشت. این نوشته را بجا میدانم که با بازگو کردن معرکه گیری های علی بدوام قصه گوی دوره گرد تبریز هشتاد سال پیش، به پایان برسانم. در زمان کودکی من، درویش ها، نقال ها و کمدین های دوره گردی در تبریز بودند که در قهوه خانه ها و میادین محلات شهر به نقالی و معرکه گیری، اشتغال داشتند. اهالی بر دور بساط آن ها جمع شده و به قصه ها و نمایشات شان، گوش فرا میدادند. تماشای این هنر نمائی های تفریحی، در واقع امر پادزهری بود بر مرثیه خوانی آخوند ها که با شرح مصیب آل عبا و گریاندن مردم، کسب معاش می کردند. در تبریز هشتاد سال پیش، تنها چهار سینما وجود داشتند که اغلب فیلم های کابوئی آمریکائی نشان میدادند . سینما دیده بان در وسط های خیابان پهلوی ، در ماه رمضان معمولا فیلم مشهدی عباد را به نمایش میگذاشت. این فیلم معروف به زبان ترکی، در تبریز طرفداران زیاد داشت . در مقابل سینما دیده بان ، سینما هما ی قرار داشت. من و برادرم حسین چون سنمان کم بود، دو نفری پنج قران میدادیم و یک بلیط می گرفتیم. گاهی فیلم در وسط نمایش، قطع می شد. در چنین موارد، نصف بلیط را که داشتیم ، مسئولین سینما امضا میکردند تا دوباره بدون پرداخت پول، به سینما بیاییم. دو سینمای دیگر عبارت بودند از سینما میهن در پاساژ و سینما متروپول در نزدیکی باغ گلستان. این ها تنها وسیله تفریح و سرگرمی اهالی تبریز بودند . در چنین اوضاع و احوالی، معرکه گیری نقال ها و هنرمندان دوره گرد و نمایشات خیابانی پهلوان های نامدار شهر از قبیل علی پهلوان و حسن پهلوان ، طبیعته طرفداران زیادی داشت. در میان درویش ها و کمدین های شهر ، علی بدوام جای خود را داشت. من در تمام عمرم ، قصه گوئی بدین هنرمندی و شیرین سخنی ندیده ام. در کوچه ما ، در فاصله بین بازارچه سید حمزه و مقبره به همان نام، میدان کوچکی بود که علی بدوام هر وقت به محله ما می آمد ، بساط خود را در آنجا پهن میکرد . اهل محله که از حضور علی بدوام آگاه میشدند، دسته دسته برای مشاهده هنرنمائی های وی به محل معرکه گیری می آمدند. من خود، از مشتری های پر و پا قرص نمایشات علی بدوام بودم. معرکه گیری علی بدوام بدین ترتیب بود که وی ابتدا آجری را که با خود همراه داشت، در وسط میدان میگذاشت و دستمالی بر روی آن، می انداخت و آنگاه خطاب به تماشاگران میگفت این تکه آجر را اگر میخواهید در مقابل چشمانتان تبدیل به مار افعی بکنم، از بین شما جمیت انبوه دوازده نفر میحواهم که با آرزوی زیارت قبر شش گوشه امام حسین ، هرکدام دو قران از جیب در آورده و به ظرفی که دور میگردانم ، بریزند. علی بدوام در حالی که این حرف ها را میزد ، دستش را بزیر دستمالی که آجر را پوشانده بود برده و فورا آنرا بیرون میکشید و به زبان ترکی با صدای بلند میگفت ساشدی ساشدی ( گزید گزید ) گوئی آجر جای خود را به مار زهردار داده است! درویش دوره گرد، پس از جمع آوری مبالغی پول ، در حال حرکت و تکان دادن دست ها، با شور و حرارت این ترانه ترکی را بلند بلند دکلامه میکرد. یئری یئری بیرده بیرده ممه لری گیرده گیرده . بسیاری از تماشاچی ها نیز این ترانه را یک صدا ، تکرار میکردند. یئری یئری بیرده بیرده ممه لری گیرده گیرده . پس از اینکه رقص و ترانه خوانی علی بدوام به پایان میرسید ، جمعیتی که دور علی بدوام جمع شده بودند، مشتاقانه از وی میخواستند که آجری را که به مار تبدیل شده ، نشانشان بدهد. علی بدوام در حالی که لبخندی بر لب داشت، رویش را به تماشاگران کرده، چنین میگفت : گیرم من گفتم اجر را به شکل مار در خواهم آورد، شما که عقل دارید باید میدانستید که هیچوقت آجر به مار تبدیل نمیشود ! آنگاه علی بدوام دستمال را از روی آجر کنار زده و در میان بهت و حیرت عمومی ، راه خود را پیش می گرفت و از محل نمایش، دور میشد. علی بدوام داستان سرای بی مانندی نیز بود. وقتی به داستان گوئی می پرداخت با آن صدای رسا و شیوه جذاب نطق و بیان، شور و شادمانی زاید الوصف سرتاسر محل معرکه گیری را پر میکرد. در آخرهای عمرش ، علی بدوام سخت مشروبی شده بود. میگفتند به جای عرق، آلکل خالص مینوشد . یکی از روزها ، علی بدوام را در بازارچه سیدحمزه دیدم که شیشه عرق در دست، مست و بی خیال، راه می رفت. دلم سخت به حالش سوخت. پایان مرداد ماه سال 1405


 

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر