۱۴۰۵-۰۵-۱۳
مینو همیلی

از باغ ابریشم تا میدان علیخانی، از کرماشان تا سنندج؛

 

وقتی سرکوب از ابزار تثبیت قدرت به حفظ قدرت تبدیل می‌شود

  هشتم مرداد ۱۴۰۵

اعدام علنی دو جوان در میدان علیخانی اصفهان، بیش از آنکه خبر اجرای یک حکم قضایی باشد، مرا به چهل سال پیش پرتاب کرد. به اصفهان دهه شصت، به زندان دستگرد. برای من، این فقط یک خبر نبود. حافظه‌ای بود که دوباره بیدار شد. حافظه شهری که سال‌ها مرگ را زیسته و هنوز از سایه آن بیرون نیامده است.

اخباری که به بند زنان می‌رسید، از شدت گرفتن موج اعدام‌ها در اصفهان حکایت داشت. هر روز نام جوانانی را می‌شنیدیم که در باغ ابریشم تیرباران شده بودند. آشنا و ناآشنا. اما حقیقت این است که در زندان، ناآشنایی وجود نداشت. هر کسی که به جرم آزادی‌خواهی و عدالت خواهی کشته می‌شد، برای ما یکی از خودمان بود. همان احساسی که سعید سلطانپور در سوگ امیرپرویز پویان سرود:

«من این گل را می‌شناسم…»

ما نیز گل‌های سرخی را می‌شناختیم که یکی پس از دیگری در باغ ابریشم پرپر می‌شدند. نوجوانانی سیزده، چهارده ساله در کنار زنان و مردان جوان چپ و مجاهد، دانشجو، کارگر، معلم و روشنفکر. حکومت نه فقط افراد، که نسل‌ها را هدف گرفته بود. صدیقه بیات - فرحناز احمدی و خواهرش - محبوبه محبان - احترام کارگر دستجردی - زهرا عموزید - منصوره عمویی آذر-  زهرا و طیبه کریم الله مهر- مهرناز کوهی  - عاصفه مشکوتی - سهیلا مصدق فر - زهره معتمدی - خانواده‌ی شفایی، پدر، مادر، فرزند ۱۶ ساله در یک شب - مهین میرمجربیان مهربه - زهره وزیری - آذر بتول احمدی - بتول اکبری میرم دانشجوی مهندسی مکانیک و ده ها نفر دیگر. افسانه دینعلی، فرزانه سلطانی، رویا غیاثی و پروانه امام را از بند ما بردند.

 

امروز، پس از چهار دهه، جمهوری اسلامی همان منطق را ادامه می‌دهد ولی با یک تفاوت. در دهه شصت، دیوارهای زندان و جوخه‌های اعدام، پرده‌ای میان حکومت و جامعه بودند. اکنون همان مرگ را به میدان شهر آورده‌اند. اعدام در میدان علیخانی، صرفاً پایان زندگی دو محکوم نبود. نمایش حساب‌شده قدرت بود. نمایشی برای تصرف خیابان، برای حک کردن ترس در حافظه عمومی والقای این پیام که حکومت نه تنها حق گرفتن جان، بلکه حق تبدیل مرگ انسان‌ها به ابزار ارعاب عمومی را نیز برای خود محفوظ می‌داند.

دهه شصت برای نسل من تنها یک دوره تاریخی نیست. زخمی است که هنوز در حافظه زنده مانده است. سال‌هایی که نام‌ها یکی پس از دیگری از بندها حذف می‌شدند، خانواده‌ها پشت دیوار زندان‌ها در انتظار خبری می‌ماندند و ما در سلول‌ها با هر صدای قدم، خود را برای شنیدن خبری تلخ آماده می‌کردیم.

در آن سال‌ها، جمهوری اسلامی برای تثبیت قدرت تازه‌به‌دست‌آمده خود، مخالفان سیاسی را با خشونتی بی‌رحمانه سرکوب کرد. زندان‌ها پر شدند، دادگاه‌ها به محل صدور احکام از پیش تعیین‌شده تبدیل شدند و اعدام‌های جمعی، به ابزاری برای حذف فیزیکی مخالفان بدل شد.

در زندان سنندج و دستگرد اصفهان، ما شاهد پژواک همین خشونت بودیم. برای من هنوز صدای اذان صبح فقط آغاز یک روز تازه نیست.اذان صبح زندان یعنی بیدارباش برای اعدام. یعنی انتظار شنیدن نام یکی از کسانی که دیگر بازنمی‌گردد.

در میان آن نام‌ها، شفیع رمضانی برای همیشه در حافظه من مانده است.

بامداد ۲۱ تیر ۱۳۶۰، نام شفیع، نوجوان شانزده‌ساله را برای اعدام خواندند. او هراسان پشت دو هم‌بند بزرگسال و تنومند پناه گرفت. شاید آنها بتوانند واسطه شوند، شاید معجزه‌ای رخ دهد. اما معجزه نرسید. قلب نحیف شفیع، چریک نوجوان، پیش از جوخه آتش از تپش ایستاد. کسی او را به بیمارستان نبرد. پیکر بی‌جانش را تا صف اعدام کشیدند.

چهل‌وپنج سال گذشته است. تنها نام‌ها عوض شده‌اند. اما راهروی مرگ، هنوز همان راهروی بی‌بازگشت است.

ظهر همان روز، من و طوبی از لای پره‌های تهویه بند، حیاط زندان را می‌دیدیم. پدر فلج شفیع که خود را روی زمین به سمت آمبولانس می‌کشید . مادری که مویه‌کنان موهایش را می‌کند و صورتش را می‌خراشید و دخترکی خردسال که گریه کنان دنبال مادر می‌دوید و تنها یک جمله را تکرار می‌کرد:

«کاکه شفیع…»

اما امروز، پس از گذشت دهه‌ها، همان منطق سرکوب در شرایطی دیگر خود را نشان می‌دهد. علیرضا سپاهی را برای اعدام می‌بردند، سکته کرد و او را به بیمارستان بردند.

حکومتی که زمانی مخالفان را پشت دیوارهای زندان و در سکوت حذف می‌کرد، اکنون در برابر چشم جامعه دست به نمایش خشونت می‌زند. اعدام علنی در میدان شهر، تبدیل کردن مرگ انسان‌ها به پیام سیاسی، بی‌خبر گذاشتن خانواده‌ها از سرنوشت عزیزانشان و تلاش برای پنهان کردن حقیقت، همه ادامه همان سیاست قدیمی هستند. اما با یک تفاوت مهم:

آن روزها، حکومت برای تثبیت قدرت خود می‌کشت. امروز، برای حفظ قدرتی فرسوده، از ترس فروپاشی دست به نمایش خشونت می‌زند.

اعدام‌های اخیر در میدان علیخانی اصفهان تنها یک واقعه قضایی نیست. تکرار همان منطقی است که دهه‌هاست قربانی گرفته است: ساختن هراس از طریق گرفتن جان انسان‌ها. اینکه بگویند: خیابان‌ها در کنترل ماست. اما جامعه‌ای که تجربه دهه‌ها سرکوب را پشت سر گذاشته، دیگر به آسانی با این نمایش‌ها خاموش نمی‌شود.

در کنار اعدام، روایت‌های تلخ دیگری نیز از کرماشان و سنندج منتشر شده است: روایت‌هایی از بی‌خبری خانواده‌ها، مرگ‌هایی که تلاش می‌شود در سکوت دفن شوند و حقیقت‌هایی که مردم برای آشکار شدنشان مقاومت می‌کنند.

در کرماشان، خانواده‌ای ماه‌ها در پی یافتن جوانی بودند که گمان می‌کردند بازداشت شده است تا آنکه نبش قبر دو جان‌باخته، پرده از اشتباهی دردناک برداشت. روایتی دیگر از سرگردانی خانواده‌ها، پیکرهای بی‌نام و تلاشی برای پنهان ماندن حقیقت.

در سنندج نیز خبر ترور یک زندانی سیاسی سابق و فعال فرهنگی در خودروی شخصی به همراه مادر و خواهرش و تلاش برای ارائه روایتی دیگر از این مرگ، یادآور همان الگویی است که سال‌هاست تکرار می‌شود: حذف، انکار و تلاش برای خاموش کردن حقیقت.

اما تاریخ نشان داده است که مرگ نمی‌تواند حقیقت را دفن کند.

 

هیچ مبالغه‌ای در کار نیست. تاریخ را نباید با اغراق نوشت، اما نمی‌توان آن را با حذف حقیقت نیز تحریف کرد. آنچه در دهه شصت رخ داد، سرکوب سازمان‌یافته یک نسل بود. تلاشی برای خاموش کردن همه صداهایی که با حکومت همسو نبودند.

از باغ ابریشم تا میدان علیخانی، از کرماشان تا سنندج، یک خط مشترک دیده می‌شود: حکومتی که به جای پاسخ دادن به جامعه، همچنان به زبان خشونت سخن می‌گوید.

این نخستین بار نیست که جمهوری اسلامی از نمایش مرگ برای حکومت کردن استفاده می‌کند. از جرثقیل‌های میدان‌های شهر گرفته تا جوخه‌های اعدام دهه شصت، همیشه یک منطق مشترک وجود داشته است: ترساندن جامعه از طریق به نمایش گذاشتن بدن انسان. گویی حکومت می‌خواهد با آویختن یا تیرباران کردن یک تن، اراده میلیون‌ها نفر را در هم بشکند.

اما اگر دهه شصت چیزی به ما آموخته باشد، این است که مرگ هرگز نتوانست اندیشه را اعدام کند. هزاران زندانی سیاسی را کشتند، خانواده‌ها را از هم پاشیدند، حتی چند تن از اعضای خانواده ها را دسته‌جمعی به جوخه‌های اعدام سپردند، اما نتوانستند آرزوی آزادی و عدالت را از حافظه جامعه پاک کنند. آنچه باقی ماند، نه اقتدار حکومت، بلکه حافظه قربانیان بود؛ حافظه‌ای که امروز نیز با دیدن میدان علیخانی دوباره جان می‌گیرد.

خبر اعدام ابوالفضل سپاهی بادجانی، جوان بیست‌وسه‌ساله، و امیرحسین صفری حسین‌آبادی، جوان بیست‌وهفت‌ساله، در حالی منتشر شد که هم‌زمان ویدئوهای متعددی از تجمع شبانه مردم در اعتراض به این اعدام‌ها در شبکه‌های اجتماعی دست‌به‌دست می‌شد. این هم‌زمانی، شاید گویاترین تصویر امروز ایران باشد؛ از یک سو حکومتی که مرگ را به نمایش می‌گذارد و از سوی دیگر مردمی که حتی در سایه چوبه‌های دار، سکوت نمی‌کنند.

همین است که این اعدام‌ها، بیش از آنکه نشانه اقتدار باشند، نشانه اضطراب حکومت‌اند. حکومتی که به جای پاسخ به مطالبات جامعه، ناچار است از مرگ برای گفت‌وگو با مردم استفاده کند، در حقیقت به بن‌بست رسیده است. قدرتی که برای بقا به نمایش جسد نیاز دارد، پیش از آنکه دیگران را بترساند، از آینده خود هراس دارد.

برای من، میدان علیخانی فقط نام یک میدان نیست. پژواک باغ ابریشم است. همان جغرافیایی که روزی مرگ را پشت دیوارهای زندان پنهان می‌کردند و امروز آشکارا در برابر چشم مردم به نمایش می‌گذارند. جمهوری اسلامی تغییر نکرده است، تنها صحنه نمایش خود را از زندان به خیابان منتقل کرده است.

اما یک چیز نیز تغییر کرده است؛ جامعه ایران دیگر جامعه دهه شصت نیست. آن روزها خبر اعدام‌ها در سکوت، سانسور و شایعه گم می‌شد. امروز، پیش از آنکه طناب از گردن قربانی باز شود، تصویر و نام او جهان را دور می‌زند و صدای «نه به اعدام» از هزاران گلو شنیده می‌شود. شاید همین، بزرگ‌ترین شکست نمایش مرگی باشد که حکومت سال‌هاست بر صحنه آورده است. نمایش ادامه دارد، اما تماشاگران دیگر همان تماشاگران خاموش گذشته نیستند.



 

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر