دو چیز در دنیا ندارد صدا؛ ننگ بزرگان و مُردن گدا
٢۴ اوت ۲۰۲۶
چند روز پیش نوشته کوتاهی از رفیق دیرینه و همرزمم، شهرام امانتی، خواندم که در پایان آن جملهای قدیمی اما بسیار تلخ آمده بود:
«دو چیز در دنیا ندارد صدا؛
ننگ بزرگان و مُردن گدا.»
نوشته شهرام درباره حاشیههای تازه پیرامون دونالد ترامپ، غیبت ملانیا در برخی برنامههای عمومی و حضور پررنگ ناتالی هارپ، دستیار نزدیک رئیسجمهور آمریکا، بود؛ موضوعی که در روزهای اخیر توجه رسانهها را به خود جلب کرده است. هارپ، دستیار ۳۵ ساله ترامپ، به دلیل حضور نزدیک و مداوم در کنار او، نقش پررنگش در ارتباطات رئیسجمهور و انتشار نامههای شخصی و عاطفی منتسب به او، به یکی از چهرههای خبرساز پیرامون کاخ سفید تبدیل شده است. با این حال، درباره ماهیت رابطه شخصی میان آنها، فراتر از آنچه در گزارشهای رسانهای آمده، نمیتوان با قطعیت داوری کرد.
اما آنچه پس از خواندن نوشته شهرام بیشتر ذهن مرا مشغول کرد، نه ملانیا بود، نه ناتالی هارپ و نه حتی خود ترامپ؛ بلکه همان جمله آخر بود. دو مصرع کوتاه که ناگهان یک خبر سیاسی و حاشیهای را از کاخ سفید بیرون میکشید و به پرسشی بسیار بزرگتر درباره قدرت، ثروت، فقر و زندگی مردم میرساند:
«دو چیز در دنیا ندارد صدا؛
ننگ بزرگان و مُردن گدا.»
شاید این ضربالمثل در زمان خودش معنای دیگری داشته باشد، اما امروز برای من تصویری از نابرابری در شنیدهشدن صدای انسانهاست. اگر قدرتمند باشی، حتی رسواییات میتواند به خبر، تحلیل و موضوعی جهانی تبدیل شود؛ اما اگر فقیر و بیپشتوانه باشی، ممکن است تمام زندگیات در سکوت بگذرد و حتی مرگت نیز، جز برای نزدیکانت، اتفاق مهمی به حساب نیاید.
همین جمله از نوشته کوتاه رفیق شهرام، مرا از یک حاشیه سیاسی فراتر برد؛ از واشنگتن به ایران، از زندگی یک رئیسجمهور به زندگی مردمی که هزاران کیلومتر دورتر، نتیجه تصمیمهای قدرتهای بزرگ را در سفره و جیب خود احساس میکنند.
ترامپ برای بسیاری از مردم جهان یک چهره سیاسی است؛ رئیسجمهوری که تصمیمهایش میتواند بر بازارهای جهانی، قیمت نفت، سیاست خارجی، جنگ و صلح و سرنوشت کشورهای دیگر اثر بگذارد. اما برای خانوادهای ایرانی که با اجاره خانه، قیمت مواد غذایی، دارو، بیکاری یا کاهش ارزش پول ملی دستوپنجه نرم میکند، ترامپ فقط یک سیاستمدار آمریکایی نیست؛ او بخشی از زنجیرهای از تصمیمهای بزرگ جهانی است که اثرشان ممکن است هزاران کیلومتر دورتر، سر سفره همان خانواده ظاهر شود.
اینجاست که ماجرای ترامپ برای من معنای دیگری پیدا میکند و آن ضربالمثل قدیمی دوباره در ذهنم زنده میشود.
در دنیای سیاست، قدرتمندان درباره امنیت، تحریم، نفت، جنگ، صلح، تنگه هرمز و منافع ملی تصمیم میگیرند؛ اما مردم، نتیجه همان تصمیمها را نه در بیانیهها و نشستهای سیاسی، بلکه در قیمت نان و دارو، اجاره خانه، قدرت خرید و گاهی حتی با جان خود تجربه میکنند.
یک سیاستمدار ممکن است درباره تحریم یا ایران چند جمله در یک کنفرانس خبری بگوید و بعد به جلسه بعدی برود. اما همان تصمیم برای یک کارگر ایرانی ممکن است معنای دیگری داشته باشد: کاهش درآمد، از دست رفتن شغل، کوچکتر شدن سفره یا عقب افتادن درمان بیماری.
این فاصله میان تصمیم و نتیجه، شاید یکی از مهمترین فاصلههای جهان امروز باشد: تصمیم در بالا گرفته میشود، اما هزینه آن اغلب در پایین و از جیب مردم پرداخت میشود.
ایران امروز نمونه بسیار روشنی از همین وضعیت است. اقتصاد کشور سالهاست زیر فشار مجموعهای از مشکلات داخلی و خارجی قرار دارد؛ از تحریم و محدودیت تجارت خارجی گرفته تا کاهش ارزش پول ملی، تورم، ضعف سرمایهگذاری و مشکلات ساختاری، و در کنار آنها تنشهای منطقهای، رویارویی با آمریکا و اسرائیل و اکنون پیامدهای جنگ. گزارشهای تازه بانک جهانی نیز از فشار درگیری، تحریمها و اختلال در تجارت بر اقتصاد ایران، افزایش هزینههای زندگی و افزایش خطر فقر سخن میگویند.
اما عددها، هرچقدر هم بزرگ باشند، خود واقعیت زندگی مردم نیستند.
واقعیت را باید در مغازه و بازار و داروخانه دید؛ در صف نانوایی و در چهره پدری که پیش از خرید، قیمتها را چند بار با هم مقایسه میکند؛ در مادری که میداند فرزندش به چیزی نیاز دارد، اما باید میان چند نیاز ضروری یکی را انتخاب کند؛ در جوانی که سالها درس خوانده اما نمیداند با مدرکش چه آیندهای خواهد داشت؛ در بازنشستهای که هر ماه باید میان دارو و سایر هزینههای زندگی تعادل برقرار کند؛ و در کارگری که شاید شغل داشته باشد، اما درآمدش دیگر برای یک زندگی معمولی کافی نباشد.
اگر بخواهیم آن ضربالمثل قدیمی را با زبان امروز معنا کنیم، «گدا» دیگر لزوماً کسی نیست که دست گدایی دراز کرده باشد. در جهان امروز، میتواند انسانی باشد که کار میکند اما درآمدش کفاف زندگی را نمیدهد؛ تحصیل کرده است اما چشمانداز روشنی برای آینده ندارد؛ خانهای اجاره کرده اما هر افزایش اجاره امنیت زندگیاش را تهدید میکند؛ یا درآمدی دارد که روی کاغذ شاید مناسب به نظر برسد، اما در عمل هر ماه بخش بیشتری از قدرت خرید خود را از دست میدهد.
بسیاری از این افراد حتی خود را فقیر نمیدانند و شاید از بیان مشکلات مالیشان نیز پرهیز کنند. هنوز تلاش میکنند زندگی را عادی نشان دهند، آبرو و استقلال خود را حفظ کنند و فرزندانشان را تا حد ممکن از دشواریهای اقتصادی خانواده دور نگه دارند. ممکن است همچنان سر کار بروند، لباس مناسبی بپوشند و در مهمانی حاضر شوند و زندگیشان از بیرون عادی به نظر برسد؛ اما پشت این ظاهر، نگرانی دائمی درباره اجاره خانه، هزینه درمان، تحصیل فرزندان و مخارج روزمره جریان داشته باشد.
اینجاست که مسئله طبقه متوسط اهمیت پیدا میکند؛ طبقهای که معمولاً یکباره فقیر نمیشود، بلکه بهتدریج و در سکوت فرسوده میشود.
فقر همیشه با سفره خالی، لباس مندرس یا نداشتن شغل دیده نمیشود. گاهی در خانهای اجارهای، مدرک دانشگاهی، خودرویی قدیمی و حساب بانکیای ظاهر میشود که پس از پرداخت هزینههای ضروری، چیز چندانی در آن باقی نمیماند.
کسی که سالها پیش با یک شغل میتوانست زندگی نسبتاً باثباتی داشته باشد، خانواده تشکیل دهد، برای فرزندش پسانداز کند، خانهای تهیه کند یا دستکم به خرید آن امیدوار باشد و گاهی برای تفریح و سفر هزینه کند، ممکن است امروز با همان شغل و حتی با حقوق بیشتر، از عهده بسیاری از همان خواستهها برنیاید؛ چون افزایش درآمد، لزوماً به معنای افزایش قدرت خرید نیست.
وقتی هزینههای زندگی با سرعتی بیشتر از درآمد افزایش پیدا میکند، ممکن است انسان از نظر شغلی و ظاهری همچنان در همان جایگاه قبلی باشد، اما کیفیت زندگیاش بهتدریج کاهش یافته باشد. بخشی از خریدهای روزمره حذف میشود، تفریح و سفر به تعویق میافتد، درمان گاهی عقب میافتد و برنامهریزی برای آینده دشوارتر میشود.
آنچه در این میان از بین میرود فقط بخشی از درآمد نیست؛ احساس امنیت و اطمینان نسبت به آینده است.
ممکن است فردی هنوز در تعریف رسمی فقیر نباشد، اما اگر با از دست دادن شغل، بیماری، افزایش اجاره یا یک هزینه پیشبینینشده، تمام زندگیاش در معرض فروپاشی قرار گیرد، یعنی از نظر اقتصادی در موقعیتی بسیار شکننده قرار گرفته است. فقر در اینجا فقط نداشتن پول نیست؛ نداشتن امکان انتخاب است.
کسی که نمیتواند شغل نامناسبش را ترک کند، چون جای دیگری برای کار ندارد؛ نمیتواند خانهاش را تغییر دهد، چون توان پرداخت اجاره بیشتر را ندارد؛ درمان مناسب را انتخاب نمیکند، چون هزینه آن از توانش خارج است؛ یا نمیتواند برای آینده فرزندش آنگونه که میخواهد برنامهریزی کند، تنها با کمبود درآمد روبهرو نیست؛ بلکه با محدود شدن انتخابهای زندگی خود مواجه است.
شاید یکی از تلخترین شکلهای فقر همین باشد: انسان هنوز کار میکند، هنوز زندگی میکند و هنوز ظاهراً بخشی از طبقه متوسط است، اما دیگر احساس نمیکند اختیار آینده زندگیاش در دست خودش است.
در چنین شرایطی، اخبار مربوط به قدرتمندان نیز معنای دیگری پیدا میکند. در آمریکا، زندگی خصوصی رئیسجمهور و نزدیکان او میتواند به موضوعی بزرگ رسانهای تبدیل شود؛ چنانکه حاشیههای پیرامون ترامپ و حضور پررنگ برخی افراد نزدیک به او، از جمله ناتالی هارپ، توجه رسانهها را به خود جلب کرده است. درباره میزان نفوذ او، نقش او در حلقه نزدیک ترامپ و مرز میان رابطه حرفهای و شخصی، پرسشها و گمانهزنیهای مختلفی مطرح شده است. فارغ از اینکه سرانجام این حواشی به چه نتیجهای برسد، خود این توجه رسانهای یک واقعیت را نشان میدهد: زندگی قدرتمندان، حتی در خصوصیترین جنبههای آن، ارزش خبری پیدا میکند.
دلیلش شاید چندان پیچیده نباشد: قدرت، ارزش خبری ایجاد میکند. رفتار یک فرد قدرتمند، تصمیمهای او، اشتباهاتش و حتی رسواییهای احتمالیاش میتواند به موضوعی عمومی و گاه جهانی تبدیل شود.
اما در سوی دیگر، زندگی میلیونها انسان عادی قرار دارد؛ کارگری که صبح زود سر کار میرود، معلمی که باید درآمد خود را با هزینههای خانواده هماهنگ کند، پرستاری که پس از ساعتها کار همچنان نگران اجاره خانه است، رانندهای که افزایش هزینه خودرو مستقیماً درآمدش را کاهش میدهد و بازنشستهای که میان دارو و سایر هزینههای ضروری زندگی ناچار به انتخاب است.
زندگی این آدمها معمولاً خبر نیست؛ نه به این دلیل که اهمیت ندارد، بلکه چون تکرار شده است.
رنجی که یکبار اتفاق میافتد، خبر میشود؛ اما رنجی که هر روز تکرار میشود، کمکم به بخشی از زندگی عادی تبدیل میشود. افزایش قیمت یک کالا در روز نخست واکنش ایجاد میکند، اما وقتی همان افزایشها بارها تکرار شود، جامعه به جای پرسیدن اینکه چرا چنین اتفاقی افتاده، گاهی فقط میگوید: «باز هم گران شد.»
آنچه زمانی بحران بود، بهتدریج به عادت تبدیل میشود؛ و عادت کردن به بحران، شاید خود یکی از خطرناکترین شکلهای بحران باشد.
جامعهای که به فقر عادت کند، ممکن است دیگر فقر را آنگونه که باید نبیند. تورم دیگر فقط یک شاخص اقتصادی نیست؛ به کوچکتر شدن سبد خرید و حذف تدریجی بسیاری از نیازها از زندگی مردم تبدیل میشود. مهاجرت جوانان نیز ممکن است از یک اتفاق نگرانکننده به پدیدهای عادی بدل شود و بیثباتی اقتصادی و اجتماعی چنان تکرار شود که نسل تازه، ثبات را نه یک حق طبیعی، بلکه امتیازی دستنیافتنی تصور کند.
شاید در همین نقطه بتوان معنای «مُردن گدا» را گستردهتر دید. مسئله فقط این نیست که انسانی فقیر چگونه میمیرد؛ مسئله این است که آیا در طول زندگی دیده و شنیده شده است یا نه.
ممکن است انسانی سالها با فقر، بدهی، بیماری، نگرانی و چشمپوشی از خواستههایش زندگی کند، بیآنکه رنج او هرگز به یک مسئله عمومی تبدیل شود. فقر در این معنا فقط کمبود پول نیست؛ نوعی بیصدایی اجتماعی است، وضعیتی که در آن انسان بهتدریج از امکان دیده شدن، شنیده شدن و اثر گذاشتن بر سرنوشت خود دور میشود.
در سوی دیگر این بیصدایی، «بزرگان» قرار دارند؛ و منظور از بزرگان فقط ثروتمندان یا سیاستمداران نیست. هرکس که قدرت تصمیمگیری، سرمایه، رسانه یا نفوذ بیشتری در اختیار دارد و میتواند از پیامدهای تصمیمهای خود آسانتر عبور کند، به نوعی در این سوی معادله قرار میگیرد.
این مسئله فقط به آمریکا یا ایران محدود نیست. در هر جامعهای این خطر وجود دارد که فاصله میان صاحبان قدرت و واقعیت زندگی مردم آنقدر زیاد شود که یک مفهوم واحد، برای این دو گروه معنای کاملاً متفاوتی پیدا کند.
کسی که در اتاقی امن درباره «تورم» سخن میگوید، ممکن است آن را در قالب یک شاخص اقتصادی ببیند؛ اما خانوادهای که در فروشگاه ایستاده، تورم را در کم شدن کالاهایی که میتواند از قفسه بردارد تجربه میکند.
تحریم برای سیاستمدار ممکن است یک ابزار فشار در سیاست خارجی باشد، اما برای بیماری که دسترسی به دارو برایش دشوار شده، معنایی کاملاً ملموس و شخصی دارد.
جنگ برای تصمیمگیرندگان میتواند مجموعهای از اهداف و محاسبات نظامی باشد، اما برای مردم عادی، پیش از هر چیز به معنای امنیت خانه، شغل و خانواده و آینده فرزندانشان است؛ و گاهی حتی به معنای از دست دادن آنها.
حتی «مقاومت» نیز برای سیاستمدار میتواند یک مفهوم راهبردی باشد، در حالی که شهروند عادی حق دارد بپرسد: هزینه آن چیست، چه کسی آن را میپردازد و این هزینه تا کجا ادامه خواهد داشت؟
این پرسش به معنای نادیده گرفتن منافع ملی یا انکار پیچیدگیهای سیاست خارجی نیست. ایران در منطقهای پرتنش قرار دارد و امنیت، استقلال و منافع ملی مسائل واقعی و جدیاند. اما اگر از مردم انتظار تحمل هزینههای سنگین وجود دارد، آنان نیز حق دارند درباره ضرورت این هزینهها، نحوه توزیع آنها و افق آینده سؤال کنند.
هیچ سیاست خارجیای در خلأ اجرا نمیشود؛ پشت هر تصمیم سیاسی، زندگی انسانها قرار دارد.
از همینجا است که ماجرای ترامپ و ایران، با وجود همه تفاوتهایشان، در یک تصویر مشترک قرار میگیرند. ترامپ در واشنگتن درباره ایران تصمیم میگیرد و مقام ایرانی در تهران درباره سیاست کشور تصمیم میگیرد. هر دو سوی ماجرا ممکن است از امنیت، منافع ملی، قدرت، بازدارندگی، تحریم، فشار و پیروزی سخن بگویند؛ اما در پایینترین سطح، یک انسان عادی در تهران، کردستان، مشهد، تبریز، اهواز، بلوچستان، شیراز، رشت، اصفهان یا یک روستای دورافتاده ممکن است فقط یک پرسش داشته باشد:
فردا زندگی من چه خواهد شد؟
این سؤال شاید از بسیاری از شعارهای سیاسی سادهتر باشد، اما برای مردم واقعیتر است.
کاهش ارزش پول ملی را آنها نه در نمودارهای اقتصادی، بلکه در قیمت کالایی میبینند که هفته پیش خریده بودند. تورم را نه لزوماً در ارقام رسمی، بلکه در کوچکتر شدن سبد خریدشان احساس میکنند. رکود اقتصادی را در کاهش سفارشها، کم شدن اضافهکاری، آسیب دیدن کسبوکار یا از دست رفتن شغل تجربه میکنند. و وقتی بحران خارجی شدت میگیرد، مردم ابتدا بیانیههای دیپلماتیک را نمیخوانند؛ آنها به قیمت ارز، دارو، مواد غذایی و آینده شغلی خود نگاه میکنند.
به همین دلیل، فاصله میان سیاست و زندگی مردم نباید آنقدر زیاد شود که سیاستمداران یک جهان را ببینند و مردم جهان دیگری را تجربه کنند.
در ایران، این فاصله برای بسیاری از مردم ملموس است. فشار اقتصادی، تحریم، اختلال در تجارت، کاهش قدرت خرید و افزایش هزینههای زندگی، در نهایت به زندگی انسانهایی بازمیگردد که خواستههایشان چندان پیچیده نیست: کار کردن، تشکیل خانواده، داشتن خانهای امن، بزرگ کردن فرزند، برخورداری از درمان و رسیدن به دوران پیری بدون ترس از بیپناهی.
اینها خواستههای سیاسی نیستند؛ ابتداییترین خواستههای یک زندگی عادیاند.
شاید یکی از نشانههای یک جامعه سالم همین باشد که بتوان هم درباره امنیت کشور سخن گفت و هم درباره امنیت یک خانواده؛ هم از قدرت ملی گفت و هم از قدرت خرید مردم؛ هم درباره نفت، موشک، دلار، تنگه هرمز و سیاست خارجی بحث کرد و هم پرسید سهم یک کارگر، یک معلم، یک پرستار، یک بازنشسته و یک جوان از آینده چیست.
کشور فقط مرز، حکومت و سیاست خارجی نیست؛ کشور مجموعه انسانهایی است که در آن زندگی میکنند.
شاید به همین دلیل، قدرت واقعی یک کشور را نتوان فقط با نفت، دلار، ارتش، موشک یا نفوذ منطقهای سنجید. باید دید انسان معمولی آن کشور چقدر امنیت، امید و کرامت دارد.
قدرت زمانی معنا پیدا میکند که بتواند برای مردم آیندهای قابل تصور بسازد؛ آیندهای که در آن جوان به جای پرسیدن «چگونه دوام بیاورم؟» بتواند بپرسد «چگونه پیشرفت کنم؟» و طبقه متوسط به جای جنگیدن برای سقوط نکردن، فرصت بهتر کردن زندگی خود را داشته باشد.
شاید همینجا است که نوشته رفیق شهرام دوباره به ذهن من برمیگردد. یک یادداشت درباره ترامپ، یک حاشیه در کاخ سفید و یک ضربالمثل قدیمی، مرا به پرسشی رساند که دیگر فقط درباره ترامپ یا آمریکا نیست؛ درباره نسبت قدرت و انسان است:
در جهانی که قدرتمندان همیشه راهی برای شنیده شدن دارند، چه کسی صدای کسانی را میشنود که بلندگو ندارند؟ شاید عدالت از همینجا آغاز شود؛ از جایی که صدای انسان ضعیفتر، فقط به دلیل ضعیفتر بودنش کمارزشتر تلقی نشود.
عدالت فقط این نیست که خطای قدرتمند دیده شود و او پاسخگو باشد؛ عدالت این هم هست که انسان بیقدرت فراموش نشود. مسئله فقط این نیست که فقیر چگونه میمیرد؛ مسئله این است که چگونه زندگی کرده است.
آیا توانسته از حاصل کارش زندگی کند؟
آیا فرزندش فرصت برابر داشته است؟
آیا بیماری برای خانوادهاش به فاجعه اقتصادی تبدیل نشده است؟
آیا توانسته برای فردا برنامهای داشته باشد؟
و آیا در جامعهای که در آن زندگی کرده، فارغ از مقدار پول و قدرتی که داشته، احساس کرده است که انسان بودنش ارزش دارد؟
ترامپ میآید و میرود. رؤسایجمهور تغییر میکنند، دولتها عوض میشوند، تحریمها و جنگها پایان مییابند و بحرانها سرانجام به تاریخ میپیوندند، اما مردم میمانند؛ همانهایی که صبح بیدار میشوند، کار میکنند، برای خانوادهشان تلاش میکنند و فقط میخواهند مطمئن باشند فردایشان از امروز بدتر نخواهد بود.
شاید در نهایت، معنای آن ضربالمثل قدیمی همین باشد: در هیاهوی قدرت، نباید کسانی را فراموش کرد که صدایشان ضعیفتر است. زیرا خطر فقط فقر نیست؛ خطر آن روزی است که جامعه به فقر عادت کند، به بیعدالتی خو بگیرد و سکوت بیقدرتان را طبیعی بداند. و شاید آن روز، «مُردن گدا» دیگر فقط یک تعبیر قدیمی نباشد؛ تصویری باشد از انسانی که پیش از آنکه بمیرد، سالها دیده و شنیده نشده است.
شاید اگر بخواهیم آن تعبیر را با زبان امروز بازگو کنیم، بتوانیم بگوییم: دو چیز در دنیا ندارد صدا؛ ننگ آنکس که قدرت دارد، و رنج آنکس که قدرت ندارد. اما شاید هنوز بتوان کاری کرد که بخش دوم این جمله، حقیقتی همیشگی نباشد؛ اینکه مرگ فقیر بیصدا نباشد، زندگی و رنجش دیده شود و امیدش به آینده، آخرین چیزی نباشد که از او گرفته میشود.
چون در پایان، ترامپها و رؤسایجمهور میروند، دولتها تغییر میکنند و بحرانها به تاریخ میپیوندند؛ اما آنچه باقی میماند، زندگی انسانهاست. و هیچ قدرتی نباید بتواند کرامت انسان را از او بگیرد.