جوردانو برونو ( بخش دوم ) « اندیشهای فراتر از مرزهای زمانه »
تهیه و تدوین : فرشید یاسائی
فصل ششم:
«محاکمه نهایی و مرگ در آتش؛ تولد یک جاودانگی »
ادامه از شماره گذشته:...هشت سال زندان و بازجوییهای پیاپی در رم، سرانجام * جوردانو برونو را به واپسین مرحله زندگیاش رساند؛ مرحلهای که در آن، دیگر نه بحث علمی در جریان بود و نه گفتوگوی فلسفی، بلکه تقابل کامل میان یک اندیشه فردی و یک دستگاه عظیم قدرت شکل گرفته بود. دادگاه تفتیش عقاید رم در این دوره، بیش از هر چیز نگران گسترش اندیشههایی بود که بنیانهای جهانبینی رسمی را تهدید میکرد. برونو در برابر این دادگاه نه بهعنوان یک مجرم عادی، بلکه بهعنوان حامل مجموعهای از افکار ساختارشکن قرار داشت؛ افکاری درباره بینهایت بودن جهان، کثرت جهانها، نقد انحصار حقیقت و تأکید بر آزادی اندیشه. دادگاه بارها از او خواست که این دیدگاهها را انکار کند و با پذیرش توبه، زندگی خود را نجات دهد، اما برونو هر بار با آرامش و قاطعیتی کمنظیر از این کار سر باز زد. او باور داشت که انکار حقیقت، حتی برای نجات جان، نوعی خیانت به عقل و وجدان انسانی است.
در جریان این محاکمه طولانی، فشارهای روانی و مذهبی بر او به اوج رسید. گزارشهای تاریخی نشان میدهد که قاضیان تلاش میکردند با استدلالهای الهیاتی و تهدیدهای حقوقی او را به عقبنشینی وادار کنند، اما برونو همچنان بر استقلال فکری خود تأکید میکرد. او حاضر بود درباره بسیاری از مسائل بحث کند، اما بر سر اصول بنیادین اندیشهاش مصالحه نمیکرد. بهویژه در مورد تصور او از جهان بینهایت و وجود جهانهای متعدد، هیچگونه عقبنشینی از خود نشان نداد. این پایداری، در نگاه دادگاه، نشانه «لجاجت در بدعت» تلقی شد، اما در نگاه تاریخ، به نمادی از وفاداری به اندیشه تبدیل گردید.
سرانجام، در اوایل سال ۱۶۰۰ میلادی، حکم نهایی صادر شد. برونو به عنوان بدعتگذار سرسخت و غیرقابل اصلاح محکوم به مرگ از طریق سوزاندن در آتش شد. گفته میشود که هنگام قرائت حکم، او نه التماس کرد و نه انکار، بلکه با سکوتی سنگین و چهرهای آرام، سرنوشت خود را پذیرفت. در روز اجرای حکم، او را به میدان عمومی شهر، یعنی کامپو دِ فیوری، در مرکز رم بردند؛ جایی که جمعیتی از مردم، روحانیون و مأموران حکومتی گرد آمده بودند تا شاهد اجرای یکی از سخت ترین احکام تفتیش عقاید باشند. در آن لحظه تاریخی، برونو همچنان از انکار اندیشههای خود خودداری کرد و حتی بنا بر برخی روایتها، هنگامی که آخرین بار از او خواستند توبه کند، پاسخ داد که نمیتواند چیزی را که حقیقت میداند انکار نماید.
لحظه اجرای حکم، یکی از تکاندهندهترین صحنههای تاریخ اندیشه اروپا است. شعلههای آتش، بدن اندیشمندی را در خود فرو بردند که سالها پیش در جستوجوی حقیقت، خانه و وطن و امنیت را ترک کرده بود. اما این آتش، برخلاف تصور قاضیان، نتوانست اندیشه او را خاموش کند. برونو در میان شعلهها از میان رفت، اما نام و افکارش در حافظه تاریخ باقی ماند. مرگ او نه پایان یک زندگی، بلکه آغاز مرحلهای تازه در تاریخ اندیشه بود؛ مرحلهای که در آن، آزادی فکر بهعنوان یکی از ارزشهای بنیادین تمدن انسانی بیش از پیش مورد توجه قرار گرفت.
پس از مرگ برونو، واکنشها در اروپا یکدست نبود. برخی او را بدعتگذاری خطرناک میدانستند که مجازاتش نتیجه طبیعی انحراف فکری او بود، اما گروهی دیگر او را قربانی تعصب و نمادی از سرکوب اندیشه آزاد تلقی کردند. در گذر زمان، نگاه دوم بر تاریخ غلبه یافت و برونو به تدریج به عنوان یکی از قربانیان آزادی اندیشه شناخته شد.
اندیشههای او درباره بینهایت بودن جهان، اگرچه در زمان خود قابل اثبات علمی نبود، اما بعدها در توسعه کیهانشناسی مدرن الهامبخش شد. مهمتر از آن، ایستادگی اخلاقی او در برابر فشار برای انکار باورهایش، به یکی از نمونههای کلاسیک مقاومت فکری در تاریخ فلسفه تبدیل شد.
مرگ برونو نشان داد که تاریخ اندیشه همواره با تضاد میان قدرت و فکر پیش میرود. اگرچه قدرت میتواند جسم را نابود کند، اما توانایی توقف کامل اندیشه را ندارد. از همین رو، نام جوردانو برونو نه در قالب یک شکست، بلکه بهعنوان آغاز یک پیروزی بلندمدت برای آزادی اندیشه در حافظه تاریخ ثبت شد؛ پیروزیای که بهای آن را او با جان خود پرداخت.
فصل هفتم:
« میراث فکری، تأثیر بر علم و فلسفه و جمعبندی نهایی »
مرگ جوردانو برونو در *میدان کامپو دِ فیوری تنها پایان یک زندگی فردی نبود، بلکه آغاز مرحلهای تازه در تاریخ اندیشه اروپا به شمار میرفت؛ مرحلهای که در آن، آرام - آرام نگاه انسان به جهان، جایگاه خود و حدود معرفت دگرگون شد. هرچند در زمان مرگ او، بسیاری هنوز اندیشههایش را خطرناک یا غیرقابل پذیرش میدانستند، اما گذر زمان نشان داد که بخش مهمی از افکار او، بهویژه در زمینه بینهایت بودن جهان و امکان وجود جهانهای متعدد، بعدها در مسیر توسعه علم مدرن نقشی الهامبخش ایفا کرده است. برونو بیش از آنکه یک دانشمند تجربی باشد، اندیشمند و متفکری شهودی بود، اما جسارت او در گشودن افقهای تازه فکری، راه را برای نسلهای بعدی اندیشمندان هموار کرد.
یکی از مهمترین میراثهای فکری او، شکستن تصور «جهان بسته و محدود» بود. در جهان پیش از او، کیهان غالباً ساختاری سلسلهمراتبی و محدود تصور میشد که زمین در مرکز آن قرار داشت و همه چیز پیرامون آن میچرخید. هرچند Nicolaus Copernicus* این مدل را تغییر داده و خورشید را در مرکز منظومه شمسی قرار داده بود، اما برونو یک گام فراتر رفت و مفهوم «مرکز» را به طور کلی از جهان حذف کرد. از نظر او، جهان بینهایت است و هیچ نقطهای بر نقطه دیگر برتری ذاتی ندارد. این اندیشه، اگرچه در زمان خود بیشتر فلسفی تلقی میشد تا علمی، بعدها در تحول کیهانشناسی مدرن و درک انسان از ساختار جهان نقش مهمی ایفا کرد.
افزون بر این، برونو دیدگاهی ارائه داد که در آن طبیعت و امر الهی از هم جدا نیستند. او خدا را نه موجودی دور از جهان، بلکه حضوری جاری در سراسر هستی میدانست. این نگاه که بعدها در برخی جریانهای فلسفی با عنوان گرایشهای «وحدت وجودی» ، تأثیری عمیق بر فلسفه مدرن گذاشت! اندیشمندانی مانند اسپینوزا بعدها در مسیرهایی مشابه به بازاندیشی رابطه خدا، طبیعت و انسان پرداختند، هرچند هر یک نظام فکری مستقل خود را بنا کردند. برونو در این میان، بیشتر بهعنوان پیشدرآمدی بر این تحولات فکری شناخته میشود تا بنیانگذار یک مکتب نظاممند.
از منظر فلسفه علم نیز، اهمیت برونو در جسارت روششناختی او نهفته است. او از پذیرش بیچون وچرای سنتهای ارسطویی و نظامهای بسته معرفتی پرهیز میکرد و بر این باور بود که عقل انسان باید همواره آماده بازنگری در باورهای خود باشد. این روحیه انتقادی، بعدها در شکلگیری علم مدرن اهمیت اساسی یافت. هرچند روش او تجربی به معنای دقیق کلمه نبود، اما تأکید او بر گشودگی ذهن و بیپایانی جست وجوی حقیقت، با روح علمی مدرن همسویی داشت. از این منظر، میتوان او را یکی از چهرههای گذار از تفکر قرون وسطایی به جهانبینی مدرن دانست.
در سطح تاریخی و فرهنگی، برونو به نمادی از مقاومت فکری در برابر اقتدار تبدیل شد. او نشان داد که اندیشه میتواند در برابر فشار نهادهای قدرتمند مقاومت کند، حتی اگر هزینه آن بسیار سنگین باشد. این جنبه از زندگی او، بعدها الهامبخش بسیاری از متفکران، نویسندگان و فعالان آزادیخواه شد. در این میان، قیاس او با چهرههایی چون Galileo Galilei* و دیگر دانشمندان عصر رنسانس، نشان میدهد که او بخشی از یک تحول بزرگ تاریخی بود که در نهایت به استقلال علم از اقتدار مذهبی انجامید.
جمعبندی زندگی جوردانو برونو بدون در نظر گرفتن تراژدی آن، ناقص خواهد بود. او اندیشمندی بود که میان امنیت و حقیقت، حقیقت را برگزید و میان سکوت و بیان اندیشه، سخن گفتن را انتخاب کرد. هرچند این انتخاب به قیمت جانش تمام شد، اما نام او را در تاریخ به عنوان نماد آزادی اندیشه جاودانه ساخت. برونو نشان داد که اندیشه، حتی اگر سرکوب شود، میتواند در گذر زمان دوباره زنده شود و بر واقعیتهای فکری عصر خود اثر بگذارد.
از این رو، جوردانو برونو نه تنها یک شخصیت تاریخی، بلکه یک پرسش دائمی در برابر هر عصر است؛ پرسشی درباره حدود آزادی، مسئولیت اندیشه و بهای حقیقت! زندگی او یادآور این نکته است که پیشرفت فکری بشر، همواره مدیون کسانی بوده است که جرئت کردهاند فراتر از زمانه خود بیندیشند، حتی اگر جهان آماده پذیرش آنان نبوده باشد.
جوردانو برونو و دیتریش بونهوفر اگرچه در دو جهان کاملاً متفاوت تاریخی، فرهنگی و الهیاتی زیست کردند، اما در عمق تجربه وجودی و اخلاقی خود به یک نقطه مشترک مهم میرسند: لحظهای که انسان میان «وفاداری به حقیقت درونی» و «اطاعت از قدرت بیرونی» باید یکی را انتخاب کند. در هر دو مورد، مسئله اصلی نه صرفاً اختلاف فکری یا سیاسی، بلکه نوعی تعارض بنیادین میان وجدان فردی و نظم مسلط زمانه است؛ نظمی که خود را به عنوان نگهبان حقیقت معرفی میکند، اما در عمل امکان پرسش را محدود میسازد.
در زندگی برونو، این نظم در قالب نهاد دینی و دستگاه فکری کلیسای قرن شانزدهم ظاهر میشود؛ نهادی که تلاش میکند چارچوبی ثابت برای فهم جهان، خدا و انسان ارائه دهد. در مقابل، برونو با تصور جهانی بینهایت و سیال، این چارچوب را از درون متلاشی میکند، نه با خشونت، بلکه با گسترش افق اندیشه. در سوی دیگر، بونهوفر در دل قرن بیستم با یک نظام سیاسی تمامیتخواه مواجه است که نه تنها دین، بلکه اخلاق و انسانیت را نیز در خدمت ایدئولوژی خود میگیرد. او نیز مانند برونو، در نقطهای قرار میگیرد که سکوت کردن به معنای پذیرش تحریف حقیقت است و سخن گفتن به معنای پذیرش خطر مرگ.
در هر دو شخصیت، یک عنصر مشترک دیگر نیز دیده میشود و آن تبدیل شدن «اندیشه» به نوعی زیست اخلاقی است. برای آنها اندیشه صرفاً مجموعهای از نظریات انتزاعی نیست، بلکه شیوه بودن در جهان است. برونو جهان را به عنوان یک کل زنده و بینهایت تجربه میکند و نمیتواند آن را در مرزهای بسته مفهومی محدود کند. بونهوفر نیز ایمان را نه به عنوان مجموعهای از آموزههای رسمی، بلکه به عنوان مسئولیت اخلاقی در برابر واقعیت تاریخی و رنج انسان میفهمد. در هر دو، حقیقت چیزی نیست که فقط گفته شود، بلکه چیزی است که با آن زندگی میشود، حتی اگر این زندگی به قیمت نابودی تمام شود.
نکته مهم دیگر در مقایسه این دو، تفاوت نوع «دشمن» است، اما شباهت در ساختار مواجهه. برونو با یک نظام معرفتی - دینی روبه رو است که ادعای انحصار حقیقت را دارد، در حالی که بونهوفر با یک نظام سیاسی-ایدئولوژیک مواجه است که همان ادعا را در سطحی دیگر تکرار میکند. با این حال، در هر دو حالت، مسئله اصلی یکی است: تبدیل حقیقت به ابزار کنترل. در برابر این وضعیت، هر دو نه به دنبال اصلاح تدریجی درون ساختار، بلکه به سمت نوعی ایستادگی وجودی حرکت میکنند که در آن، فرد حاضر است هزینه کامل انتخاب خود را بپردازد.
اگر بخواهیم پیوند عمیقتر میان این دو را در یک سطح فلسفیتر بیان کنیم، میتوان گفت هر دو نماینده این ایدهاند که انسان زمانی به معنای واقعی «انسان» است که بتواند در برابر قدرتی که حقیقت را تعریف میکند، بایستد. در این معنا، برونو و دیتریش بونهوفر نه صرفاً دو شخصیت تاریخی، بلکه دو صورت متفاوت از یک پرسش واحدند: آیا حقیقت چیزی است که به ما داده میشود، یا چیزی است که ما باید حتی در برابر خطر نابودی، به آن وفادار بمانیم؟
اگر برونو در عصر امروز زندگی میکرد و با تکنولوژی، دولتهای مدرن و شکلهای جدید قدرت روبه رو میشد، احتمالاً همان روح بنیادی اندیشهاش را حفظ میکرد، اما «میدان نبردش» تغییر میکرد. او دیگر با دادگاه تفتیش عقاید روبه رو نبود، بلکه با شبکهای پیچیدهتر از قدرت مواجه میشد: دولتهای مدرن، رسانههای انبوه و حتی الگوریتمهایی که میتوانند دیدهشدن یا نادیدهماندن اندیشهها را تعیین کنند.
به احتمال زیاد، نخستین چیزی که توجه او را جلب میکرد، سرعت گردش اطلاعات بود. او که در زمان خود برای یافتن کتابها، سفرهای طولانی میکرد، در دنیای امروز با انبوهی از دادهها، کتابها و دیدگاهها روبه رو میشد. اما شاید خیلی زود متوجه یک تناقض میشد: اینکه دسترسی به اطلاعات لزوماً به معنای آزادی اندیشه نیست. در جهان امروز، اطلاعات فراوان است، اما توجه محدود و این محدودیت توجه میتواند به شکل جدیدی از کنترل تبدیل شود. برونو احتمالاً این وضعیت را نوعی «مرکززدایی ظاهری با تمرکز پنهان» میدید.
در مواجهه با حکومتهای مدرن، او احتمالاً به جای تمرکز بر یک نهاد واحد مانند کلیسا، از «شبکههای قدرت» سخن میگفت. او میدید که قدرت دیگر یک مرکز مشخص ندارد، بلکه در میان دولتها، شرکتهای فناوری، نظامهای آموزشی و رسانهها توزیع شده است. اما در عین حال، این پراکندگی به معنای آزادی کامل نیست؛ بلکه میتواند شکل پیچیدهتری از کنترل ایجاد کند. در زبان فکری او، شاید این وضعیت ادامه همان مسئله قدیمی میبود: تلاش برای محدود کردن افق ذهن انسان، حتی اگر ابزارها تغییر کرده باشند.
در برابر فناوری، برونو احتمالاً موضعی دوگانه میداشت. از یک سو، او شیفته گسترش افق شناخت میشد؛ ابزارهایی مانند تلسکوپهای پیشرفته، ماهوارهها و رصدخانههای فضایی، برای او تأییدی بر شهود قدیمیاش درباره بینهایت بودن جهان بودند. او احتمالاً این پیشرفتها را نشانهای میدید که انسان بالاخره در حال نزدیک شدن به درکی گستردهتر از کیهان است. از سوی دیگر، نسبت به استفاده ابزاری از فناوری برای کنترل انسانها حساس میشد؛ از نظارت گسترده دیجیتال گرفته تا دستکاری افکار عمومی.
در برابر حکومت داری مدرن، به ویژه نظامهای اقتدارگرا، برونو احتمالاً همان چیزی را میگفت که در زمان خود نیز به نوعی گفت: اینکه هیچ قدرتی حق ندارد افق اندیشه انسان را محدود کند. اما در عصر امروز، این جمله شکل پیچیدهتری به خود گرفته است! او شاید تأکید میکرد که خطر اصلی دیگر فقط «سرکوب مستقیم اندیشه» نیست، بلکه «شکلدهی غیرمستقیم به آن» است؛ از طریق ترس، رسانه، آموزش جهتدار یا الگوریتمهای انتخابگر.
اگر بخواهیم لحن احتمالی او را به زبان امروز نزدیک کنیم، شاید چنین چیزی میگفت: انسان معاصر دیگر در تاریکی جهل زندگی نمیکند، بلکه در روشنایی بیش از حدی زندگی میکند که گاهی اجازه دیدن را از او میگیرد ، اما وظیفه اندیشمند، نه فقط یافتن حقیقت، بلکه حفظ توان دیدن در میان این نورهای بیوقفه است.
اگر برونو امروز زنده بود، احتمالاً همچنان بر یک اصل پافشاری میکرد: جهان، هرچقدر هم که پیشرفت کرده باشد، نباید به زندانی برای ذهن انسان تبدیل شود. ابزارها تغییر میکنند، اما مسئله اصلی همان میماند؛ نسبت انسان با آزادی اندیشه و وسوسه دائمی قدرت برای تعریف کردن «آنچه باید حقیقت نامیده شود» .
در نگاه کلان به تاریخ، همیشه این پرسش وجود دارد که آیا تحولهای بزرگ نتیجه «افراد استثنایی» هستند یا حاصل «روندهای ساختاری» که مستقل از افراد پیش میروند. اگر این مسئله را درباره اصلاحات دینی اروپا و نسبت آن با چهرههایی مانند جوردانو برونو در نظر بگیریم، میتوان گفت تاریخ نه کاملاً وابسته به افراد است و نه کاملاً بینیاز از آنها؛ بلکه در نقطه تلاقی این دو نیرو شکل میگیرد.
از یک سو، ساختارهای تاریخی در حال تغییر در اروپا قرن پانزدهم و شانزدهم بهگونهای بودند که فشار برای دگرگونی را در خود حمل میکردند. رشد اقتصاد شهری، ظهور طبقه متوسط، توسعه دانشگاهها، گسترش صنعت چاپ و افزایش سواد عمومی باعث شد انحصار معرفتی نهادهای سنتی، بهویژه کلیسا، به تدریج تضعیف شود. در چنین شرایطی، حتی اگر هیچ متفکر برجستهای ظهور نمیکرد، باز هم تنش میان «نظم قدیم» و «واقعیت جدید» به نوعی تغییر منتهی میشد. بنابراین از این منظر، تاریخ دارای نوعی منطق درونی است که مستقل از اراده افراد نیز عمل میکند.
اما در سوی دیگر، این روندهای ساختاری به خودی خود شکل مشخص و آگاهانهای به تغییرات نمیدهند. آنچه به این تغییرات جهت، سرعت و صورت انسانی میبخشد، حضور افرادی است که میتوانند از مرزهای زمانه خود عبور کنند. متفکرانی مانند برونو، یا در سطحی دیگر مصلحانی چون * مارتین لوتر کینگ، صرفاً محصول شرایط نبودند، بلکه در لحظههایی خاص توانستند امکانهای پنهان درون آن شرایط را بالفعل کنند. آنان نوعی «آگاهی پیشدستانه» نسبت به تحول در حال وقوع داشتند و با جسارت فکری خود، آن را قابل مشاهده و قابل بحث کردند.
در این میان، نقش افرادی مانند جوردانو برونو بیش از آنکه سیاسی یا سازمانیافته باشد، فلسفی و وجودی است. او به جای اصلاح یک نهاد خاص، افق فهم انسان از جهان را گسترش داد. او نشان داد که میتوان جهان را بدون مرکز ثابت تصور کرد، میتوان درباره بینهایت اندیشید و میتوان مرزهای معرفت رسمی را شکست. این نوع کنش فکری، اگرچه ممکن است در لحظه اثر سیاسی مستقیم نداشته باشد، اما در بلندمدت بنیانهای ذهنی یک تمدن را تغییر میدهد.
از این منظر، اگر چنین افرادی وجود نداشتند، احتمالاً تاریخ متوقف نمیشد، اما «شکل آگاهی جمعی» متفاوت میبود. جهان مدرن شاید دیرتر به ایدههایی مانند آزادی اندیشه، تکثر حقیقت یا استقلال علم از اقتدار دینی میرسید. به بیان دیگر، ساختارها میتوانند تغییر ایجاد کنند، اما این افراد هستند که به تغییر «زبان»، «تصویر» و «معنا» میدهند.
بنابراین تاریخ را میتوان به مثابه گفتوگویی نانوشته میان ضرورت و امکان دید: ضرورت از دل ساختارها میآید و امکان از دل افراد. ساختارها مسیر کلی را تعیین میکنند، اما افراد هستند که نشان میدهند این مسیر چگونه میتواند تجربه شود، چگونه میتواند شکسته شود، یا چگونه میتواند به افقهای تازه برسد.
در این چارچوب، جوردانو برونو نه شرط لازمِ تغییر تاریخ، بلکه یکی از چهرههایی است که نشان داد تاریخ فقط آن چیزی نیست که «اتفاق میافتد»، بلکه آن چیزی هم هست که «میتواند متفاوت اندیشیده شود». اگر این بحث را یک گام عمیقتر ادامه دهیم، به این نتیجه میرسیم که «نبودن افراد شجاع» لزوماً تاریخ را متوقف نمیکند، اما کیفیت گذار تاریخی را تغییر میدهد.
تاریخ در چنین حالتی بیشتر به یک تغییر تدریجی و بیچهره تبدیل میشود؛ تغییری که در آن ساختارها آرام - آرام فرسوده میشوند، اما لحظههای گسست، روشنایی و آگاهی جمعی کمتر رخ میدهد. در مقابل، حضور چهرههایی مانند برونو باعث میشود این گذارها قابل دیدن، قابل نامگذاری و قابل بحث شوند. آنها به تغییرات پنهان، «زبان» میدهند و از دل روندهای خاموش، لحظههای آگاهی میسازند.
در چنین نگاهی، نقش این افراد بیشتر شبیه «کاتالیزور» است تا «علت اصلی». کاتالیزور چیزی نیست که واکنش را ایجاد کند، اما چیزی است که سرعت، شدت و مسیر آن را تغییر میدهد. اگر برونو نبود، احتمالاً جهان همچنان به سمت نقد مرکزیت زمین و گسترش کیهانشناسی حرکت میکرد، اما شاید این تحول دیرتر به سطح آگاهی فلسفی میرسید و برای مدت طولانیتری در قالب یک اختلاف تخصصی باقی میماند، نه یک دگرگونی بنیادین در تصور انسان از جهان و جایگاه خود.
نکته مهمتر این است که تاریخ بدون این چهرهها، کمتر «دراماتیک» اما شاید بیشتر «غیرقابل درک» میشد. انسانها معمولاً از طریق روایتهای فردی میتوانند تغییرات بزرگ را بفهمند. یک ساختار پیچیده اجتماعی یا علمی، زمانی برای عموم قابل فهم میشود که در زندگی یک فرد متبلور شود. برونو، در این معنا، فقط یک متفکر نیست، بلکه «روایت انسانی» یک تحول کیهانی و معرفتی است. او به یک تغییر نامرئی در ذهن بشر، چهره و صدا میدهد.
از این زاویه، نبودن افراد شبیه او، نه اصل تغییر را از بین میبرد و نه ضرورت تاریخی را متوقف میکند، اما چیزی را حذف میکند که میتوان آن را «بعد اخلاقی و وجودی تاریخ» نامید. در جهانی بدون چنین چهرههایی، شاید علم و سیاست همچنان پیش برود، اما پرسشهای بنیادینی مثل «هزینه اندیشیدن چیست؟»، «آیا حقیقت ارزش رنج دارد؟» یا «مرز میان سکوت و خیانت کجاست؟» کمتر به شکل ملموس تجربه میشود.
بنابراین میتوان گفت تاریخ هم به ساختار نیاز دارد و هم به چهره. ساختارها مسیر را میسازند، اما چهرههایی مانند برونو و در سوی دیگر بونهوفر، تجربه انسانی این مسیر را آشکار میکنند. یکی بدون دیگری یا به سردی یک فرمول تبدیل میشود یا به پراکندگی یک روایت بیجهت. در تلاقی این دو است که تاریخ هم قابل فهم میشود و هم از نظر اخلاقی معنا پیدا میکند.
اگر این بحث را یک گام دیگر جلو ببریم، به پرسشی میرسیم که دیگر صرفاً تاریخی نیست، بلکه فلسفی و حتی انسان شناختی است: آیا «آزادی اندیشه» بدون وجود افرادی که حاضر باشند هزینه آن را بپردازند، اصلاً معنای واقعی پیدا میکند؟
در نگاه نخست : ممکن است تصور شود که آزادی اندیشه یک وضعیت حقوقی یا نهادی است؛ چیزی که با قانون تضمین میشود و با اصلاح ساختارها تحقق پیدا میکند. اما تجربه تاریخی نشان میدهد که آزادی اندیشه پیش از آنکه یک وضعیت تثبیت شده باشد، یک «موقعیت پرهزینه» است! یعنی همیشه در آغاز، کسانی باید پیدا شوند که مرزهای نامرئی زمانه خود را لمس کنند، از آن عبور کنند و پیامدهای آن را بپذیرند. بدون این لحظههای عبور، آزادی بیشتر به یک مفهوم بالقوه باقی میماند تا یک واقعیت زیسته.
در این معنا، چهرههایی مانند برونو نه صرفاً قربانیان یک نظام، بلکه «آشکارکنندگان حدّ آن نظام» هستند. نظامهای فکری و سیاسی معمولاً خود را طبیعی، بدیهی و نهایی نشان میدهند. آنچه این بداهت را میشکند، نه استدلال انتزاعی، بلکه زیستِ کسی است که حاضر است خلاف آن بداهت زندگی کند. برونو با انتخاب خود نشان داد که جهان میتواند متفاوت تصور شود و این تفاوت فقط در سطح نظری نیست، بلکه در سطح وجودی نیز ممکن است. همین امر، مرزهای نامرئی یک عصر را قابل مشاهده میکند.
از این زاویه، تاریخ را میتوان نه فقط به عنوان تغییر ساختارها، بلکه به عنوان تغییر «هزینهها» فهمید. در برخی دورهها، هزینه اندیشیدن بسیار بالاست و در برخی دورهها، این هزینه کاهش مییابد. افراد استثنایی معمولاً در لحظههایی ظاهر میشوند که این هزینه هنوز بالاست، اما امکان عبور از آن به تدریج در حال شکل گیری است. آنها در مرز این گذار قرار میگیرند؛ جایی که آینده هنوز تثبیت نشده، اما گذشته دیگر کافی نیست.
اگر چنین افرادی وجود نداشتند، تاریخ احتمالاً همچنان به سمت تغییر حرکت میکرد، اما این تغییر بیشتر شبیه «جابجایی بیصدا» میبود تا «تحول آگاهانه». انسانها شاید دیرتر متوجه میشدند که چیزی اساساً تغییر کرده است. در مقابل، حضور این چهرهها باعث میشود تاریخ به وجود خودش آگاه شود؛ یعنی لحظهای که یک تمدن میفهمد در حال عبور از یک چارچوب به چارچوب دیگر است.
بنابراین، اهمیت برونو و امثال او نه در این است که تاریخ را «ایجاد» کردند یا «متوقف ساختند»، بلکه در این است که تاریخ را «قابل تجربه» کردند. آنها به تغییرات نامرئی، جسم، صدا و روایت دادند و شاید به همین دلیل است که نامشان باقی میماند؛ نه به عنوان علت یک تحول، بلکه به عنوان نشانهای از این واقعیت که انسان همیشه در لحظههای خاصی مجبور میشود میان امنیت و حقیقت یکی را انتخاب کند.
سخن پایانی: اگر زندگی جوردانو برونو را همچون سفری در نظر بگیریم، این سفر نه از نولا آغاز میشود و نه در میدان کامپو دِ فیوری به پایان میرسد؛ بلکه در نقطهای بسیار عمیقتر در تاریخ ذهن انسان ادامه پیدا میکند. او از همان آغاز، نه صرفاً به دنبال پاسخ، بلکه در جستجوی امکان پرسیدن بود. همین تفاوت ظریف است که او را از بسیاری از معاصرانش جدا میکند. در زمانی که پاسخهای رسمی آماده و قطعی در اختیار انسان قرار داشت، برونو پرسش را مقدس تر از پاسخ میدانست؛ زیرا باور داشت پاسخهای نهایی اگر بدون آزادی اندیشه پذیرفته شوند، به جای روشن کردن ذهن، آن را در تاریکی اطاعت متوقف میکنند.
در همراهی با مسیر زندگی او، خواننده به تدریج درمییابد که برونو نه یک چهره ایستاده در تاریخ، بلکه یک حرکت فکری است؛ حرکتی که از محدودیت به سوی بینهایت، از سکون به سوی پرسش و از اطاعت به سوی استقلال ذهنی پیش میرود. او جهان را نه یک ساختار بسته، بلکه یک افق بیپایان میدید که هرچه بیشتر در آن پیش بروی، گستردهتر میشود. همین نگاه، نوعی دعوت دائمی به ناتمام بودن اندیشه است؛ دعوتی که هنوز هم پس از قرنها، در ذهن انسان معاصر طنین دارد.
برونو به ما یادآوری میکند که حقیقت، اگر وجود داشته باشد، نه در انحصار یک نهاد، یک کتاب یا یک سنت، بلکه در مسیر پیوسته جست وجو شکل میگیرد. او در برابر قدرتی ایستاد که میخواست اندیشه را در چارچوبهای ثابت تعریف کند، اما او اندیشه را ذاتاً سیال، زنده و بیقرار میدانست. از همین رو، سکوت در برابر آنچه باور داشت، برایش به معنای مرگ معنوی بود، حتی اگر جسم اش زنده بماند. این انتخاب، او را به یکی از دشوارترین نقاط تاریخ انسان رساند؛ جایی که حقیقت و بقا در برابر هم قرار گرفتند و او حقیقت را برگزید.
در نگاهی عمیقتر، زندگی برونو تنها داستان یک فرد نیست، بلکه بازتاب پرسشی است که هر عصر با آن روبه رو میشود: تا کجا میتوان اندیشید؟ تا کجا میتوان پرسید؟ و آیا حقیقت ارزش آن را دارد که برایش همه چیز، حتی جان، به خطر افتد؟ او به این پرسشها نه با استدلال صرف، بلکه با زندگی خود پاسخ داد. پاسخ او روشن بود: اگر اندیشه محدود شود، انسان نیز محدود میشود! و اگر اندیشه آزاد باشد، حتی در دل تاریکی نیز امکان روشنایی وجود دارد.
امروز، هنگامی که نام او در تاریخ اندیشه تکرار میشود، دیگر نه تنها بهعنوان قربانی یک دادگاه مذهبی، بلکه بهعنوان نماد پایداری ذهن انسان در برابر محدودیتها شناخته میشود. آتش میدان رم، اگرچه جسم او را از میان برد، اما نتوانست مسیر اندیشهاش را متوقف کند. برونو به ما نشان داد که ایدهها میتوانند از مرگ عبور کنند و در ذهن نسلهای بعدی ادامه یابند؛ گاهی حتی قویتر از پیش.
در پایان این سفر فکری، شاید بتوان گفت همراهی با جوردانو برونو، تنها مطالعه یک زندگی نیست، بلکه تمرینی برای اندیشیدن است؛ اندیشیدنی که از ترس رها میشود و به گستره ناشناختهها قدم میگذارد. او ما را به جایی نمیرساند، بلکه به راه میاندازد و شاید همین، بزرگ ترین میراث او باشد: تبدیل انسان از پذیرا بودن حقیقت، به جست وجوگر بی پایان حقیقت. پایان.آگوست 2026
* گالیله یا گالیله گالیلهای ۱۵۶۴–۱۶۴۲ (Galileo Galilei ) دانشمند، ریاضیدان، فیزیکدان و ستارهشناس ایتالیایی بود و از مهمترین چهرههای انقلاب علمی در اروپا به شمار میرود. او در پیدایش فیزیک جدید و تحول نگاه انسان به جهان و کیهان نقش بسیار مهمی داشت.
گالیله در اوایل قرن هفدهم از تلسکوپ برای مشاهدهٔ آسمان استفاده کرد و مشاهداتش بسیاری از باورهای رایج آن زمان را به چالش کشید. او کوهها و گودالهای سطح ماه، لکههای خورشیدی و چهار قمر بزرگ مشتری را مشاهده کرد. همچنین دریافت که زهره دارای مراحلی شبیه به ماه است؛ مشاهدهای که با مدل زمینمرکزی سازگاری نداشت و از نظریهٔ خورشیدمرکزی کوپرنیک حمایت میکرد.
گالیله از نظریهٔ نیکلاس کوپرنیک دفاع میکرد که بر اساس آن، زمین به دور خورشید میگردد، نه اینکه زمین مرکز ثابت جهان باشد. این دیدگاه با برداشت رایج کلیسای کاتولیک در آن دوره تعارض پیدا کرد. در سال ۱۶۳۲، گالیله کتاب معروف «گفتوگو دربارهٔ دو نظام بزرگ جهان» را منتشر کرد. پس از آن، در سال ۱۶۳۳ توسط دستگاه تفتیش عقاید کلیسای کاتولیک محاکمه شد. او مجبور شد دیدگاه خورشیدمرکزی خود را رسماً پس بگیرد و باقی عمر خود را تحت محدودیت و حبس خانگی گذراند.
اهمیت گالیله فقط به نجوم محدود نمیشود. او در مطالعهٔ حرکت، سقوط اجسام و شتاب نیز پیشگام بود. یکی از دستاوردهای مهم او این بود که برای بررسی پدیدههای طبیعی، به جای تکیهٔ صرف بر استدلال فلسفی و متون قدیمی، بر مشاهده، اندازهگیری و آزمایش تأکید کرد. به همین دلیل، گالیله را یکی از بنیانگذاران روش علمی مدرن میدانند.
گالیله الزاماً یک فیلسوف پانتئیست نبود و نباید او را مستقیماً در سنت پانتئیسم فلسفی قرار داد. او به وجود خدا باور داشت، اما معتقد بود که کتاب طبیعت با زبان ریاضیات نوشته شده است و شناخت جهان طبیعی باید از طریق مشاهده و تحقیق علمی انجام گیرد. از این نظر، اهمیت تاریخی گالیله در این است که به شکلگیری تصویری تازه از جهان کمک کرد: جهانی قانونمند، قابل اندازهگیری و قابل شناخت از طریق عقل، ریاضیات و تجربه. تفاوت او و اسپینوزا در این است که : اسپینوزا بیشتر از منظر فلسفه دربارهٔ وحدت خدا و طبیعت بحث میکند؛ گالیله بیشتر از منظر علم دربارهٔ ساختار و قوانین طبیعت. این دو در تاریخ اندیشهٔ جدید به یک اندازه مهماند، اما نمایندهٔ یک مکتب فلسفی واحد نیستند.
* جوردانو برونو: Giordano Bruno متفکر، کیهان شناس، نویسنده و راهب دومینیکنی ایتالیایی دوران رنسانس بود. او از نظریه خورشید مرکزی حمایت میکرد و باور داشت که جهان بینهایت است و ستارگان، خورشیدهایی هستند که ممکن است سیارههای دیگری نیز پیرامون آنها وجود داشته باشد. دیدگاههای فلسفی و دینی او با آموزههای رسمی کلیسای کاتولیک در تضاد قرار گرفت و پس از سالها محاکمه، در سال ۱۶۰۰ میلادی در شهر رم به جرم ارتداد سوزانده شد! امروزه برونو بهعنوان نمادی از آزادی اندیشه و جستوجوی حقیقت شناخته میشود.
مهمترین آثارجردانو برونو: عبارتاند از:
1. Candelaio ( شمع ساز) – نمایشنامه (۱۵۸۲
2. De Umbris Idearum ( دربارهٔ سایههای اندیشهها . دربارهٔ فن حافظه
3. La Cena de le Ceneri ( شام چهارشنبهٔ خاکستر . دفاع از نظریهٔ کوپرنیک
4. De la Causa, Principio et Uno ( دربارهٔ علت، مبدأ و یگانه
5. De l'Infinito, Universo e Mondi ( دربارهٔ جهان بینهایت و جهانها – مشهورترین اثر فلسفی او
6. Spaccio de la Bestia Trionfante ( طرد یا اخراج هیولای پیروزمند
7. Cabala del Cavallo Pegaseo ( کابالای اسب پگاسوس
8. De gli Eroici Furori ( شورهای قهرمانانه
9. De Magia (دربارهٔ جادو – از آثار لاتینی متأخر
10. De Immenso et Innumerabilibus ( دربارهٔ بیکرانی و جهانهای بیشمار)
ترجمهٔ فارسی آثار برونو کامل نیست و تنها چند اثر یا بخشهایی از آثارش ترجمه شدهاند. از جمله:
دربارهٔ جهان بینهایت و جهانها (De l'Infinito, Universo e Mondi)
سایههای اندیشهها (De Umbris Idearum) – ترجمه یا گزیدههایی از آن در ایران منتشر شده است.
همچنین بخشهایی از اندیشههای او در کتابهای تاریخ فلسفه و تاریخ علم به فارسی آمده است.
اگر قصد دارید مستقیماً با اندیشههای برونو آشنا شوید، پیشنهاد میشود ابتدا « دربارهٔ جهان بینهایت و جهانها» را بخوانید؛ این اثر مهمترین و خواندنیترین نوشتهٔ اوست و دیدگاههایش دربارهٔ کیهان، بینهایت بودن جهان و کثرت جهانها را به روشنی بیان میکند.
«Giordano Bruno» سال 1973
مشهورترین فیلم دربارهٔ او، به کارگردانی Giuliano Montaldo است و Gian Maria Volonté نقش برونو را بازی میکند. موسیقی فیلم نیز ساختهٔ Ennio Morricone است. این فیلم سالهای پایانی زندگی برونو، از دستگیری او در ونیز تا محاکمه و اعدامش در رم را روایت میکند و از نظر تاریخی یکی از معتبرترین آثار سینمایی دربارهٔ او به شمار میرود.
Giordano Bruno آثار متعددی به زبانهای ایتالیایی و لاتین نوشت که بیشتر آنها در فاصلهٔ ۱۵۸۲ تا ۱۵۹۱ علاوه بر آن، چند اثر کمتر شناخته شده نیز وجود دارد، از جمله:
یک فیلم مجارستانی با عنوانGiordano Bruno Megkisértése
یک انیمیشن کوتاه اوکراینی با عنوان Giordano Bruno ۱۹۸۴
یکی از معروف ترین نمایشنامهها دربارهٔ او: The Heret مرتد نوشتهٔ Morris West که در سال ۱۹۷۰ در لندن روی صحنه رفت. این نمایش به محاکمهٔ برونو و تقابل او با دادگاه تفتیش عقاید میپردازد و او را نمادی از آزادی اندیشه نشان میدهد. اگر به شخصیت جوردانو برونو علاقهمند شدهاید، فیلم «Giordano Bruno» (1973 بهترین نقطهٔ شروع است. بازی درخشان جان ماریا ولونته، کارگردانی مونتالدو و موسیقی موریکونه باعث شده این فیلم همچنان یکی از آثار شاخص دربارهٔ زندگی او باشد.
ملاحظات:
* میدان کامپو دِ فیوری (Campo de' Fiori) یکی از میدانهای تاریخی مرکز رم است. این مکان بیشتر بهخاطر اعدام جوردانو برونو، متفکر ایتالیایی، شهرت دارد.
برونو در سال ۱۶۰۰ میلادی پس از سالها اختلاف با کلیسای کاتولیک و محاکمه توسط تفتیش عقاید، در همین میدان به سوزاندن در آتش محکوم و اعدام شد. امروزه در مرکز میدان، مجسمهٔ برنزی او قرار دارد که در سال ۱۸۸۹ نصب شده است؛ مجسمه با چهرهای رو به سوی واتیکان، نمادی از آزادی اندیشه و مخالفت با سرکوب فکری تلقی میشود.
* نیکلاس کوپرنیک (Nicolaus Copernicus)، اخترشناس لهستانی-آلمانی یکی از مهمترین چهرههای انقلاب علمی در سدهٔ شانزدهم بود. او نظریهٔ خورشیدمرکزی را مطرح کرد؛ یعنی بهجای زمین، خورشید را در مرکز منظومه قرار داد و زمین را سیارهای دانست که به دور خورشید میگردد.
کوپرنیک را لهستانی میدانند، اما موضوع از نظر تاریخی کمی پیچیده است. او در سال ۱۴۷۳ در تورون (Torun)، در سرزمینی که امروزه در لهستان قرار دارد، متولد شد. خانوادهاش ریشهٔ آلمانی داشتند و خودش به محیط فرهنگی آلمانیزبان تعلق داشت. با این حال، در دورهٔ او مفهوم «ملیت» به معنای امروزی وجود نداشت و تورون در آن زمان بخشی از پادشاهی لهستان بود.
کتاب مشهور او، «دربارهٔ گردش افلاک آسمانی »De revolutionibus orbium coelestium)، در سال ۱۵۴۳ منتشر شد؛ همان سالی که کوپرنیک درگذشت. اندیشهٔ او بعدها پایهای برای کارهای دانشمندانی مانند گالیله، کپلر و نیوتن شد و نگاه انسان به جایگاه زمین و جهان را دگرگون کرد.
* مارتین لوتر کینگ جونیور (Martin Luther King Jr.)، رهبر برجستهٔ جنبش حقوق مدنی در آمریکا، از مهمترین مبارزان علیه تبعیض نژادی و جداسازی نژادی در قرن بیستم بود. او بر مبارزهٔ بدون خشونت تأکید داشت و با سخنرانیها و اعتراضات مسالمتآمیز، نقش مهمی در پیشبرد حقوق سیاهپوستان آمریکا ایفا کرد.
سخنرانی مشهور او با عنوان «من رؤیایی دارم» (I Have a Dream) در سال ۱۹۶۳، به یکی از نمادهای مبارزه برای برابری و آزادی تبدیل شد. کینگ در سال ۱۹۶۴ جایزهٔ صلح نوبل را دریافت کرد و در سال ۱۹۶۸ در ممفیس ترور شد.
سخنی چند در باره دادگاههای:
تفتیش عقاید (Inquisition) اگر آنرا فقط با تصویر «سرکوب و آتش» ببینیم، بخشی از واقعیت را میفهمیم، اما اگر زمینه تاریخی را اضافه کنیم، روشن میشود که این نهادها از دل ترکیبی از دغدغههای دینی، سیاسی و اجتماعی بیرون آمدند، نه صرفاً از خشونت مذهبی کور.
در قرون وسطی، کلیسای کاتولیک در اروپای غربی فقط یک نهاد دینی نبود؛ بلکه یک ساختار مرکزی برای انسجام اجتماعی هم بود. اروپا در آن زمان مجموعهای از قلمروهای پراکنده، جنگ زده و ناهمگون بود. کلیسا نقش نوعی «چارچوب وحدت فرهنگی» را ایفا میکرد: زبان مشترک لاتین، نظام آموزشی، حقوق کلیسایی و مرجعیت اخلاقی. در چنین شرایطی، هر نوع انحراف اعتقادی فقط یک اختلاف فکری محسوب نمیشد، بلکه میتوانست به عنوان تهدیدی برای انسجام اجتماعی و حتی نظم سیاسی دیده شود.
از اینجا یکی از ریشههای شکلگیری دادگاههای تفتیش عقاید روشن میشود: مسئله «وحدت». کلیسا و دولتهای مسیحی قرون وسطی به این باور رسیده بودند که وحدت دینی، شرط ثبات سیاسی است. بنابراین «بدعت» فقط یک خطای شخصی نبود، بلکه نوعی خطر جمعی تلقی میشد. دادگاههای تفتیش عقاید در اصل با هدف شناسایی، بررسی و اصلاح این انحرافات ایجاد شدند؛ دستکم در نظریه رسمی خودشان.
عامل دوم: ترس از فروپاشی اقتدار معرفتی و اجتماعی بود. در آن دوران، مرز میان علم، فلسفه و الهیات هنوز کاملاً جدا نشده بود. کلیسا خود را نه فقط مرجع ایمان، بلکه مرجع حقیقت درباره جهان، انسان و خدا میدانست. وقتی اندیشههایی مثل کیهانشناسی برونو یا تفسیرهای متفاوت از کتاب مقدس ظاهر میشد، این فقط یک اختلاف نظری نبود، بلکه به معنای زیر سؤال رفتن کل نظام " دانایی " زمانه بود! بنابراین واکنش شدید، از نگاه آن نظام، نوعی «دفاع از حقیقت» تلقی میشد.
عامل سوم: سیاسی بود. بسیاری از پادشاهان و حاکمان محلی از کلیسا به عنوان ابزار کنترل اجتماعی استفاده میکردند و بالعکس. دادگاههای تفتیش عقاید در برخی مناطق، عملاً در همکاری میان قدرت دینی و قدرت سیاسی عمل میکردند. این همکاری باعث میشد که «انحراف دینی» گاهی با «جرم سیاسی» هممعنا شود؛ یعنی مخالفت فکری میتوانست به بیثباتی سیاسی تعبیر گردد.
اما پرسش مهمتر این است که چرا در ذهن ما، این دادگاهها تا این حد با «کاتولیک بودن» گره خوردهاند و چرا کلیسا در این روایت تاریخی، چهرهای قربانیزا پیدا کرده است. واقعیت این است که خود دین کاتولیک قربانی این دادگاهها نبود، بلکه بخشی از ساختار نهادی آن در یک دوره تاریخی خاص، با قدرت سیاسی و ترس از بدعت گره خورد. در همان سنت کاتولیک، متفکران، اصلاحگران و الهیدانانی هم وجود داشتند که بعدها خود منتقد این سختگیریها شدند. به عبارت دیگر، این پدیده را باید بیشتر به عنوان محصول «کلیسا به عنوان قدرت تاریخی» دید، نه صرفاً «دین به عنوان ایمان».
در نهایت، تفتیش عقاید را میتوان نتیجه یک وضعیت گذار دانست: دورهای که در آن، جهان قدیم در حال از دست دادن انحصار حقیقت بود، اما هنوز ابزارهای فکری و اجتماعی جهان جدید شکل نگرفته بود. در این فاصله، ترس از فروپاشی نظم قدیم، به شکل نهادهایی مثل دادگاههای تفتیش عقاید ظاهر شد. افرادی مانند جوردانو برونو دقیقاً در مرز همین گذار ایستادند؛ جایی که یک نظام فکری، برای حفظ خود، با اندیشهای مواجه شد که دیگر در آن نظام قابل مهار نبود.
چند نفر در کل اروپا به دست دستگاههای تفتیش عقاید اعدام شدند؟
حدود ۸٬۰۰۰ تا ۱۰٬۰۰۰ نفر را بهعنوان یک برآورد میانه و محتاطانه مطرح است؛ با این تأکید که عدد قطعی وجود ندارد و احتمالاً بازهٔ واقعی چیزی حدود ۷٬۰۰۰ تا ۱۲٬۰۰۰ است.
اما این عدد به معنای «تعداد تمام قربانیان» نیست. دهها یا صدها هزار نفر محاکمه، بازجویی، زندانی، شکنجه، جریمه، مصادره اموال یا تبعید شدند بدون اینکه اعدام شوند.
دربارهٔ اسپانیا پژوهشهای جدید حدود ۱۳۵٬۹۶۷ محاکمه را برای کل عمر تفتیش عقاید برآورد کردهاند؛ اما این به معنی ۱۳۵٬۹۶۷ کشته نیست.
برای اسپانیا، برآورد امروزی اعدامشدگان حدود ۳٬۰۰۰ تا ۵٬۰۰۰ نفر است.
در پرتغال، اسناد موجود حتی عدد بسیار دقیقتری میدهند: ۱٬۱۸۳ نفر اعدام واقعی و ۶۶۳ نفر بهصورت نمادین در پیکره/تصویر سوزانده شدند؛ در همان مجموعه، بیش از ۲۹٬۶۰۰ نفر مجازاتهای غیرمرگبار گرفتند.
برای ایتالیا نیز پژوهش آندرهآ دل کول حدود ۵۱٬۰۰۰ تا ۷۵٬۰۰۰ پرونده و حدود ۱٬۲۵۰ حکم اعدام را برآورد میکند.
بنابراین مثلاً «۲۰۰٬۰۰۰ نفر توسط تفتیش عقاید کشته شدند» با وضعیت پژوهش تاریخی امروز سازگار نیست؛ چنین ارقامی معمولاً ناشی از آمیختن تعداد محاکمهها با تعداد کشتهها یا استفاده از برآوردهای قدیمی و اغراقآمیز است.
یک نکتهٔ بسیار مهم
«قربانیان تفتیش عقاید» همه کسانی است که بهدلیل دین یا عقیده در اروپا کشته شدند، نه فقط کسانی که توسط دادگاههای تفتیش عقاید محکوم شدند، عدد کاملاً متفاوت میشود.
مثلاً شکار جادوگران را نباید مستقیماً به تفتیش عقاید نسبت داد. برآورد رایج برای اعدامشدگان در شکار جادوگران اروپا حدود ۴۰٬۰۰۰ تا ۶۰٬۰۰۰ نفر است، اما بخش عمدهٔ این افراد توسط دادگاههای محلی و سکولار محاکمه شدند، نه دادگاههای تفتیش عقاید.
پس اگر فقط خودِ دادگاههای تفتیش عقاید را حساب کنیم، جمعبندی ساده این است:
حدود ۲۵۰٬۰۰۰+ محاکمه → حدود ۸٬۰۰۰–۱۰٬۰۰۰ اعدام واقعی → چند هزار اعدام نمادین/غیابی → دهها هزار مجازات غیرمرگبار.
در قرون وسطی بخش بزرگی از اسناد از بین رفته، بنابراین نمیتوان آن قسمت را با همان دقت اسپانیا و پرتغال شمرد. به همین دلیل، ادعای یک «عدد دقیق برای کل اروپا» از نظر تاریخی قابل دفاع نیست.
یک پژوهش دانشگاهی دربارهٔ تفتیش عقاید مدیترانهای میگوید در قرن شانزدهم بیش از ۳٬۰۰۰ پروتستان، عمدتاً آناباپتیستها، در سراسر اروپای غربی برای بدعت سوزانده شدند؛ اما کمتر از ۱۰٪ آنها به دست دادگاههای تفتیش عقاید در اروپای مدیترانهای کشته شدند. یعنی بیشتر این اعدامها را دادگاههای سکولار یا مذهبیِ دیگری انجام دادند.
جادوگران یک مورد کاملاً متفاوتاند:
برای جادوگری، اجماع پژوهشی امروزی تقریباً ۴۰٬۰۰۰ تا ۶۰٬۰۰۰ اعدام در اروپا در دورهٔ اصلی شکار جادوگران، تقریباً ۱۴۵۰ تا ۱۷۵۰، است.
اما این ۴۰–۶۰ هزار نفر را نباید به قربانیان تفتیش عقاید اضافه کرد و گفت «تفتیش عقاید ۶۰ هزار جادوگر را کشت». در واقع، در بسیاری از مناطق، دادگاههای محلی و سکولار مسئول بودند. حتی در اسپانیا و ایتالیا، تفتیش عقاید در مقایسه با برخی مناطق اروپای مرکزی در اعدام جادوگران نسبتاً محتاط بود.
اگر بخواهیم یک جمعبندی عددی داشته باشیم
برای خودِ دستگاههای تفتیش عقاید، نه همهٔ خشونتهای مذهبی اروپا، من عدد زیر را منطقیتر میدانم:
حدود ۷٬۰۰۰ تا ۱۲٬۰۰۰ اعدام واقعی در کل تاریخ دستگاههای تفتیش عقاید اروپایی، با عدمقطعیت قابل توجه برای دورهٔ قرون وسطی.
اما اگر سؤال را گسترده کنیم و بپرسیم : در اروپا به دلیل اتهامات مذهبی/جادویی چه تعداد انسان اعدام شدند؟ رقم بسیار بزرگتر میشود؛ زیرا باید حدود ۴۰٬۰۰۰–۶۰٬۰۰۰ قربانی جادوگری و هزاران قربانی بدعت و درگیریهای کاتولیک – پروتستان را نیز در نظر گرفت.