۱۴۰۵-۰۶-۱۱
ایوب دباغیان

شروط چین برای سفر قالیباف؛ پشت پرده ماجرای تنگە هرمز و رابطه پکن ـ تهران چه می‌گذرد؟

 

۲ سپتامبر ۲۰۲۶

ادعای حسین مرعشی درباره شروط چین برای سفر محمدباقر قالیباف به پکن، از سوی دفتر نماینده ویژه ایران در امور چین تکذیب شده است؛ با این حال، این ادعا را نمی‌توان صرفاً در چارچوب یک اختلاف سیاسی یا خبری کنار گذاشت. ماجرای هرمز، نفت و مناسبات تهران و پکن، پرسشی اساسی درباره یکی از مهم‌ترین تناقض‌های سیاست خارجی جمهوری اسلامی پیش می‌کشد: رابطه ایران با چین تا کجا «راهبردی» است و از کجا به بعد، رابطه‌ای مبتنی بر منافع متقابل اما نابرابر؟ پرسش مهم‌تر این است که چرا بخش‌هایی از روایت مرعشی، حتی اگر اصل ادعا نادرست باشد، با منافع واقعی و شناخته‌شده پکن در قبال تنگه هرمز، امنیت انرژی و ثبات منطقه هم‌پوشانی دارد؟ 

حسین مرعشی، دبیرکل حزب کارگزاران سازندگی، در گفت‌وگویی مدعی شده است که چین برای سفر محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس، به پکن شروطی تعیین کرده؛ از جمله بازگشایی تنگه هرمز، دریافت نکردن هزینه عبور کشتی‌ها و حل اختلافات ایران با عربستان و آمریکا. دفتر نماینده ویژه ایران در امور چین این اظهارات را نادرست خوانده و آن را تکذیب کرده است. بنابراین، از نظر خبری نمی‌توان این چهار مورد را به‌عنوان «شروط رسمی چین» پذیرفت؛ سند یا موضع رسمی از سوی دولت چین نیز برای تأیید آنها منتشر نشده است. با این حال، اهمیت ماجرا فقط در درست یا نادرست بودن نقل‌قول مرعشی خلاصه نمی‌شود. پرسش مهم‌تر این است که چرا تقریباً تمام مواردی که در این ادعا مطرح شده‌اند، دقیقاً با منافع حیاتی چین در شرایط کنونی خاورمیانه هم‌پوشانی دارند؟

برای فهم این مسئله باید از خود تنگه هرمز شروع کرد. هرمز برای ایران فقط یک مسیر دریایی نیست؛ یکی از معدود اهرم‌های مهمی است که تهران در شرایط جنگ و محاصره اقتصادی می‌تواند برای افزایش هزینه‌های طرف مقابل به کار گیرد. اما همین نقطه قوت برای چین معنای کاملاً متفاوتی دارد. بخش بزرگی از انرژی مورد نیاز چین از خاورمیانه تأمین می‌شود و این کشور بزرگ‌ترین واردکننده نفت جهان است. بسته شدن یا حتی ناامن شدن هرمز، مستقیماً هزینه انرژی، بیمه، حمل‌ونقل و زنجیره تأمین چین را افزایش می‌دهد. روی دیگر این ماجرا آن است که عبور نفت و کالا از این آبراه در ماه‌های اخیر به‌شدت کاهش یافته و بحران تنگه هرمز عملاً به یکی از عوامل مهم بی‌ثباتی بازار جهانی انرژی تبدیل شده است. رویترز در اول سپتامبر گزارش داد که محاصره دریایی آمریکا صادرات نفت ایران از مسیر هرمز را به‌شدت محدود کرده و میزان بارگیری نفت ایران از حدود دو میلیون بشکه در روز در ماه مارس به حدود ۲۲۰ تا ۲۵۵ هزار بشکه در روز در ماه اوت رسیده است؛ در همین شرایط، چین همچنان مهم‌ترین خریدار نفت ایران باقی مانده است.

در چنین شرایطی، طبیعی است که پکن پیش از هر چیز به دنبال بازگشت ثبات به مسیرهای تجاری و انرژی باشد. این مسئله الزاماً به معنای دشمنی چین با ایران نیست؛ اتفاقاً نشان‌دهنده منطق دیگری است که باید آن را از ادبیات «دوستی و دشمنی» میان دولت‌ها جدا کرد. چین یک قدرت بزرگ اقتصادی است که برای رشد خود به انرژی ارزان، تجارت قابل پیش‌بینی و مسیرهای دریایی امن نیاز دارد. از این منظر، برای پکن مهم نیست که تهران هرمز را «اهرم مقاومت» می‌داند یا واشنگتن آن را «تهدید علیه آزادی کشتیرانی» معرفی می‌کند؛ مسئله اصلی این است که نفت و کالا با کمترین هزینه و ریسک از خلیج فارس خارج شوند و به بازارهای جهانی برسند.

حتی بخش مربوط به «هزینه عبور» در ادعای مرعشی نیز با یک مناقشه واقعی در مذاکرات مربوط به تنگه هرمز ارتباط دارد. در گزارش‌های رویترز آمده بود که ایران در مذاکرات مربوط به بازگشایی مسیر، دریافت مبلغی معادل حدود پنج تا هفت درصد ارزش محموله‌ها را مطرح کرده بود، در حالی که آمریکا خواهان عبور بدون پرداخت هزینه بود و عمان پیشنهاد دریافت حدود سه درصد را مطرح کرده بود. بنابراین، اگرچه این مسئله به‌تنهایی ثابت نمی‌کند که چین چنین شرطی برای سفر قالیباف گذاشته است، اما نشان می‌دهد موضوع «هزینه عبور از هرمز» ساخته ذهن یک سیاستمدار نیست و در واقعیت مذاکرات مربوط به این بحران مطرح بوده است.

اما چرا عربستان در این میان اهمیت پیدا می‌کند؟ پاسخ را باید در سیاست خارجی چندلایه چین جست‌وجو کرد. پکن طی سال‌های گذشته تلاش کرده است همزمان با ایران و کشورهای عربی خلیج فارس رابطه نزدیک داشته باشد. چین در سال ۲۰۲۳ نقش مهمی در توافق تهران و ریاض برای ازسرگیری روابط ایفا کرد، اما این میانجی‌گری به معنای انتخاب ایران در برابر عربستان نبود. برعکس، چین تلاش کرده است خود را به قدرتی تبدیل کند که بتواند با همه طرف‌های اصلی منطقه کار کند. برای پکن، عربستان هم یک تأمین‌کننده مهم انرژی است، هم یک شریک اقتصادی بزرگ و هم بازیگری کلیدی در ساختار سیاسی خلیج فارس. به همین دلیل، چین نمی‌خواهد رابطه با تهران به بهای از دست دادن رابطه با ریاض تمام شود.

این مسئله زمانی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند که بدانیم عربستان نیز توانسته است بخشی از صادرات نفت خود را خارج از مسیر هرمز به بازار چین منتقل کند. رویترز در ماه اوت گزارش داد که آرامکو دست‌کم چهار میلیون بشکه نفت را که خارج از تنگه هرمز بارگیری شده بود، به پالایشگاه‌های چینی فروخته است. پیام اقتصادی این تحول روشن است: چین، حتی در مناسبات راهبردی، تلاش می‌کند خود را به یک کشور یا یک مسیر مشخص وابسته نکند؛ همین واقعیت، یکی از پایه‌های نابرابری قدرت چانه‌زنی میان تهران و پکن است.

در مورد آمریکا نیز وضعیت پیچیده‌تر از آن چیزی است که در نگاه اول به نظر می‌رسد. چین رقیب راهبردی آمریکا است و طبیعتاً از فشار واشنگتن بر تهران استقبال نمی‌کند، اما این به معنای آن نیست که پکن خواهان یک جنگ فرسایشی و بی‌پایان در خلیج فارس است. تشدید جنگ، افزایش قیمت نفت، ناامنی خطوط کشتیرانی و بی‌ثباتی اقتصاد جهانی، هزینه‌هایی برای چین نیز ایجاد می‌کند. بنابراین سیاست پکن می‌تواند همزمان شامل مخالفت با یکجانبه‌گرایی آمریکا و فشار برای کاهش تنش و بازگشت جریان تجارت باشد. چین به دنبال آن نیست که به جای ایران با آمریکا بجنگد؛ به دنبال آن است که در شرایط رقابت با آمریکا، بیشترین منفعت را با کمترین هزینه برای خود به دست آورد.

از همین‌جا می‌توان به یکی از مهم‌ترین واقعیت‌های رابطه تهران و پکن رسید: رابطه ایران و چین را نمی‌توان با مفهوم «دوستی» توضیح داد. میان دولت‌ها، به‌خصوص میان دو کشور با اختلاف بزرگ در اندازه اقتصاد، قدرت مالی، فناوری و دسترسی به بازارهای جهانی، منافع مادی نقش تعیین‌کننده‌تری دارند. ایران به دلیل تحریم‌ها و محدودیت‌های مالی، گزینه‌های محدودی برای فروش نفت، تأمین کالا و دسترسی به بازارهای جهانی دارد و در نتیجه وزن چین در اقتصاد خارجی ایران افزایش پیدا کرده است. چین اما گزینه‌های بیشتری در اختیار دارد. می‌تواند از ایران نفت بخرد، ولی همزمان از عربستان، روسیه و دیگر تولیدکنندگان نیز انرژی تهیه کند. می‌تواند در ایران سرمایه‌گذاری کند، اما مجبور نیست تمام نیازهای خود را از اقتصاد ایران تأمین کند.

این نابرابری در قدرت چانه‌زنی، بخش مهمی از پشت پرده ماجراست. وقتی کشوری در شرایط تحریم و انزوا قرار می‌گیرد و برای فروش نفت یا انتقال پول خود به تعداد محدودی از شرکا وابسته می‌شود، حتی اگر رابطه سیاسی میان دو کشور «راهبردی» نامیده شود، رابطه اقتصادی الزاماً برابر نیست. طرفی که گزینه‌های بیشتری دارد، قدرت بیشتری برای تعیین قیمت، شرایط معامله و اولویت‌های خود خواهد داشت. از این زاویه، ادعای مطرح‌شده درباره شروط چین، حتی اگر به شکل نقل‌شده واقعیت نداشته باشد، یک سؤال واقعی را پیش می‌کشد: آیا «نگاه به شرق» و تکیه بیشتر بر چین و روسیه برای ایران به معنای ایجاد استقلال اقتصادی است، یا صرفاً جابه‌جایی بخشی از وابستگی از غرب به شرق؟

نقش روسیه نیز در این میان قابل توجه است، زیرا مسکو و پکن هر دو با تهران روابط راهبردی دارند، اما منافعشان دقیقاً یکسان نیست. روسیه در ماه‌های اخیر از ایران حمایت سیاسی کرده و ولادیمیر پوتین بر ادامه روابط راهبردی با تهران و ضرورت پایان جنگ تأکید کرده است، اما معاهده مشارکت راهبردی ایران و روسیه نیز تعهدی شبیه ماده دفاع متقابل ناتو ایجاد نمی‌کند. مسکو نمی‌خواهد در جنگی مستقیم با آمریکا وارد شود که هزینه‌های آن را خودش بپردازد. از سوی دیگر، افزایش شدید قیمت نفت می‌تواند برای اقتصاد روسیه که همچنان به درآمدهای انرژی وابسته است، فرصت‌هایی ایجاد کند. بنابراین روسیه نیز مانند چین از زاویه منافع خود به بحران نگاه می‌کند: حفظ نفوذ در ایران، جلوگیری از پیروزی کامل رقیب، اما پرهیز از ورود به جنگی که بتواند هزینه‌ای غیرقابل کنترل برای مسکو ایجاد کند.

تفاوت مهم چین و روسیه در همین‌جا آشکار می‌شود. چین بیش از هر چیز به ثبات جریان انرژی و تجارت جهانی نیاز دارد؛ روسیه در شرایطی که قیمت انرژی بالا می‌رود، می‌تواند از بخشی از بی‌ثباتی بازار انرژی سود ببرد. البته روسیه نیز از فروپاشی کامل امنیت منطقه زیان خواهد دید و به همین دلیل نمی‌توان سیاست مسکو را صرفاً با افزایش قیمت نفت توضیح داد. اما این تفاوت منافع نشان می‌دهد که حتی دو کشوری که در ادبیات رسمی ایران «شرکای راهبردی» نامیده می‌شوند، الزاماً یک هدف واحد ندارند.

اگر از سطح دولت‌ها پایین‌تر بیاییم و مسئله را از منظر طبقاتی نگاه کنیم، تصویر روشن‌تر می‌شود. در این بحران، هر دولت از «منافع ملی» سخن می‌گوید، اما منافع ملی در عمل همیشه به یک اندازه میان همه طبقات اجتماعی توزیع نمی‌شود. برای دولت ایران، هرمز می‌تواند ابزار فشار سیاسی و اقتصادی باشد؛ برای چین، امنیت هرمز یعنی امنیت انرژی و تجارت؛ برای آمریکا، کنترل فشار بر مسیر انرژی و محدود کردن قدرت منطقه‌ای ایران اهمیت دارد؛ برای روسیه، حفظ نفوذ و بهره‌برداری از موقعیت انرژی و ژئوپلیتیک اهمیت پیدا می‌کند. اما برای کارگر ایرانی، مسئله می‌تواند افزایش قیمت کالا، کاهش قدرت خرید، بیکاری و سقوط ارزش پول باشد. برای کارگر یا مصرف‌کننده چینی، اختلال در انرژی و حمل‌ونقل به معنای افزایش هزینه تولید و زندگی است. در نهایت، تصمیم‌هایی که در سطح دولت‌ها و شرکت‌های بزرگ گرفته می‌شوند، هزینه‌هایشان را به شکل تورم، کاهش دستمزد واقعی و ناامنی اقتصادی به پایین جامعه منتقل می‌کنند.

به همین دلیل، مسئله فقط این نیست که آیا چین واقعاً به قالیباف گفته است «اول هرمز را باز کنید، بعد به پکن بیایید» یا نه. مسئله مهم‌تر این است که چرا ایران در موقعیتی قرار گرفته که حتی نزدیک‌ترین شرکای اقتصادی‌اش نیز اولویت‌های خود را بر اساس منافع مستقیم خود تنظیم می‌کنند. چین اگر واقعاً خواهان بازگشایی هرمز باشد، الزاماً از سر خصومت با ایران چنین خواسته‌ای ندارد؛ این خواسته از جایگاه یک قدرت اقتصادی جهانی ناشی می‌شود که امنیت انرژی و تجارت برایش حیاتی است. همان‌طور که اگر روسیه در بحران از ایران حمایت کند، این حمایت را نباید بدون محاسبه منافع روسیه تفسیر کرد.

از این منظر، آنچه در این ماجرا اهمیت دارد نه «خیانت چین» است و نه اثبات یک «دوستی بی‌قیدوشرط» میان تهران و پکن. واقعیت بسیار ساده‌تر و در عین حال سخت‌تر است: دولت‌ها در نهایت بر اساس قدرت، نیاز و منفعت خود مذاکره می‌کنند. هرچه وابستگی یک کشور به یک شریک بیشتر باشد، قدرت چانه‌زنی آن شریک نیز بیشتر می‌شود. اگر ایران بخواهد رابطه با چین را واقعاً راهبردی و برابر کند، مسئله فقط امضای قراردادهای بلندمدت یا افزایش سفرهای دیپلماتیک نیست؛ ایران باید بتواند گزینه‌های اقتصادی و سیاسی متنوع‌تری ایجاد کند تا هیچ قدرتی نتواند شرایط خود را به‌سادگی بر آن تحمیل کند.

بنابراین، حتی اگر دفتر نماینده ویژه ایران در امور چین درست گفته باشد و «شروط چهارگانه چین» اساساً وجود نداشته باشد، خود این جنجال یک واقعیت بزرگ‌تر را آشکار کرده است: هرمز دیگر فقط مسئله‌ای میان ایران و آمریکا نیست. این تنگه به نقطه تلاقی منافع چین، روسیه، کشورهای عربی خلیج فارس، آمریکا و بازار جهانی انرژی تبدیل شده است. در چنین شرایطی، ایران می‌تواند از هرمز به‌عنوان اهرم فشار استفاده کند، اما باید بداند که سایر قدرت‌ها نیز برای خنثی کردن این اهرم، گزینه‌ها و منافع خود را دنبال خواهند کرد.

شاید مهم‌ترین پرسش برای سیاست خارجی ایران نیز همین باشد: آیا قرار است «نگاه به شرق» ابزاری برای افزایش قدرت چانه‌زنی و استقلال ایران باشد، یا اینکه صرفاً وابستگی موجود را از یک طرف به طرف دیگر منتقل کند؟ پاسخ به این پرسش را نه در تعداد قراردادها و سفرهای دیپلماتیک، بلکه در میزان قدرت اقتصادی، تنوع شرکای تجاری، توان تأمین منافع مردم و امکان تصمیم‌گیری مستقل کشور باید جست‌وجو کرد. ماجرای ادعایی شروط چین برای سفر قالیباف، چه یک واقعیت دیپلماتیک باشد و چه یک روایت سیاسی اغراق‌شده، دقیقاً از همین نقطه مهم می‌شود: در سیاست بین‌الملل، دوستی دولت‌ها تا جایی دوام دارد که با منافع مادی آنها سازگار باشد؛ و در نهایت، این مردم‌اند که باید ببینند هزینه این بازی قدرت را چه کسی می‌پردازد.


 

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر