۱۴۰۵-۰۶-۱۲
الف. بهرنگ

طغیان محرومان و برخورد «فرهنگ ورزان» ایران

 

توضیح: این مطلب اندکی پس از خیزش دی‌ماه ۱۳۹۶ به نگارش درآمد و در همان زمان در شبکه‌های اجتماعی منتشر گردید. امروز و در پسِ پشت سر گذاشتن طوفان‌های اجتماعی سال‌های اخیر، با توجه به تداوم پریشان‌احوالی موجود در جامعه‌ی هنری و ادبی کشورمان و سیلان گیج‌سری‌های موجود در درون آن، بازنشر این مطلب را مفید می‌دانم.

الف. بهرنگ

۲ سپتامبر ۲۰۲۶


 

طغیان محرومان و برخورد «فرهنگ ورزان» ایران
 

مقدمه

برخورد اهل «قلم» و «هنر» هر جامعه نسبت به امور جاری در آن جامعه، نشاندهنده‌ی میزان رشد آگاهیِ «روشنفکران» و چگونگیِ نقشی‌ست که در تعالیِ آن جامعه بازی می‌کنند. طغیان اخیر محرومان در بطن جامعه‌ی ایران، فرصت دیگری پدید آورد تا اعتبار «روشنفکران» جامعه و سزاواریِ آنان در نامیده‌شدن بدین نام را یکبار دیگر بتوان محک زد؛ فرصتی برای تشخیص روشنفکر واقعی- یعنی کسی که فانوسی‌ست در دست مردم- از «روشنفکری» که در واقع «دزدیی‌ست که با چراغ آمده». در اینجا تشخیص چهره‌ها را به خود توده‌ها می‌سپارم که شاهدان عینی و نزدیک این فرصت‌اند، و تنها به چند نکته در رابطه با مفهوم فرهنگ و چگونگیِ ساختن آن اشاره می‌کنم؛ یعنی به همان بستری که روشنفکران (از هر دو گروه) هم مخلوق و هم خالق آن هستند. و یعنی به همان قلمرویی که اساس کار «روشنفکران» جامعه و بویژه اساس کار «فرهنگی‌کاران» جامعه‌ی ما را تشکیل می‌دهد.

آیا روشنفکران جامعه را می‌سازند یا جامعه روشنفکران را؟

از گرایش عمومیِ جامعه‌ی «روشنفکری» یا دقیق‌تر بگویم از فحوای کلام «فرهنگی‌کاران» چنین می‌توان نتیجه گرفت که از نظر آنها این وظیفه‌ی روشنفکران- یا بقول قدیمی‌ها افراد منورالفکر- است که مجموعه‌ی باورها، ارزش‌ها و نُرم‌های جامعه را به‌طور دایمی نقد، تعریف و بازتعریف نموده و زمینه‌ی ترقی و تحول را در دل جامعه بکارند. از نظر آنها هر قدر روشنفکران کار فرهنگیِ بیشتر و بهتری روی جامعه انجام دهند امکان تحول و ترقی ذهنیت عمومیِ جامعه هم بیشتر فراهم می‌شود. آنها به زبان‌های مختلف همگی از لزوم یک «رنسانس» فکری در تار و پود جامعه صحبت می‌کنند البته بی‌آنکه به روی خود آورند که برای رنسانس فکری در جامعه باید به عمل انقلابی متوسل شد و در شرایط موجود عملا انقلاب برپا کرد. به‌عبارت دیگر، برای تغییر در ذهنیت توده‌ها، باید در زندگیِ آنها تغییر آفرید- تغییری انقلابی و بنیادین در همه‌ی عرصه‌های زندگیِ اجتماعی.

مارکس در سومین تز خود در «تزهایی درباره‌ی فوئرباخ» در نقد ماتریالیسم غیردیالکتیکیِ فوئرباخ می‌گوید:

مکتب ماتریالیستی‌ای که معتقد است انسان محصول شرایط و اوضاع و احوالی‌ست که برایش ساخته شده؛ که انسان محصول نحوه‌ی تربیتی است که به او داده شده، و پس بنابراین، انسانِ تحول‌یافته حاصل شرایط تحول‌یافته، حاصل تحول در نحوه‌ی تربیتی‌ست که به او داده می‌شود، فراموش می‌کند که این خود انسان‌ها هستند که شرایط را متحول می‌سازند، و پس نتیجتاً، این خودِ او؛ این خودِ مربی‌ست که می‌بایست تربیت گردد. این مکتب، چاره‌ای ندارد جز آنکه جامعه را به دو بخش تقسیم کند که یک بخش آن بر جامعه برتری دارد. تقارن و همزمانی بین تحول در اوضاع و احوال، و تحول در خود انسان یا روند خودسازیِ او را تنها زمانی می‌توان به‌طور عقلانی درک کرد و فهمید که آنرا همچون تبلور عملکرد انقلابیِ او در نظر گرفته و درک کنیم.

مفهوم این تز مارکس یعنی اینکه، این درست است که انسان محصول شرایط مادی و فرهنگ اجتماعیِ موجود است، اما این به معنای رابطه‌ای جبری و یکسویه میان این دو نیست. یعنی انسان به شکلی جبری آلت بی‌اراده و بنده دست‌بسته‌ی شرایط نیست. چرا که همان شرایطی که انسان را می‌سازد در حقیقت امر، ساخته‌ی دست خود اوست و لذا به دست خود او نیز متحول می‌گردد. سرنوشت انسان، نه اسیر دست قوای ماورالطبیعی؛ یعنی نه اسیر خواست خدایان است، و نه اسیر دست‌بسته و محکوم قوای طبیعی و عینیت موجود. او نقشی عامل در ساخت هستیِ اجتماعیِ خود بازی می‌کند. این اوست که روابط اجتماعیِ حاکم بر جامعه؛ یعنی روابط حاکم بر خویش را بر پا می‌سازد. در نتیجه، تغییر در این مناسبات نیز به دست خود او میسر است. اما روند این تحول و قانونمندی حاکم بر این روند چیست؟

در عام‌ترین مفهوم می‌توان گفت که روند مزبور «روند کسب آگاهی»، و قانونمندی حاکم بر این روند نیز «اصل عمل» یا «پراکسیس» می‌باشد. یعنی اینکه در نظر اول، انسان با کسب آگاهی نسبت به خود و جهان خویش، شرایط حاکم بر خود را و در نتیجه، خود خویش را متحول سازد. اما در نگاهی دقیق‌تر به خود روند کسب آگاهی، درمی‌یابیم که آگاهی و معرفت انسان به خود و جهان پیرامون‌اش تنها از طریق عمل؛ یعنی تنها در جریان خود زندگی و در نتیجه‌ی عملکرد مادی او میسر می‌گردد. به‌عبارت دیگر، آگاهی فراورده‌ای ذهنی و مستقل از واقعیت عینی نیست که عده‌ای با غور و تفکر محض آنرا تولید کرده و آحاد جامعه هم با فراگرفتن و فهم آن بدان نائل گردند. بلکه برعکس، آگاهی در جریان عمل؛ یعنی در جریان تولید و بازتولید خودِ زندگی به دست می‌آید. هر اندازه که انسان شرایط هستی خود را تکامل می‌بخشد به همان اندازه نیز امکان و دامنه‌ی آگاهیِ او بر اوضاع خویش متکامل‌تر می‌گردد، و برعکس. ماتریالیسم فوئرباخ اما، قادر به درک رابطه‌ی دیالکتیکی بین واقعیت موجود و اندیشه‌ی انسانی نیست. درک مکانیکی و محدود این نوع از ماتریالیسم موجب می‌گردد تا رابطه‌ی میان این دو را صرفا به‌طور تجریدی و مکانیکی در نظر بگیرد. و ایده یا آگاهی را نه یک فرایند عملی، به هم پیوسته و دوجانبه میان «هستیِ اجتماعی انسان» و «آگاهیِ اجتماعیِ» او بلکه امری صرفاً تئوریک و نظری و مستقل از عمل انسان فرض می‌کند.

ایدئالیسمِ «سوسیالیست‌های تخیلی» درست مثل ماتریالیسم فوئرباخ، با درکی مکانیکی و یکجانبه، هستیِ اجتماعیِ انسان را به‌قول مارکس به دو بخش تقسیم می‌کند که یک بخش به‌طور طبیعی در رأس و ناظر بر اوضاع و احوال قاعده است؛ یعنی یکی به‌طور طبیعی هدایت‌کننده و راهنمای دیگری‌ست. به همین دلیل هم می‌بینیم که برای تغییر در شرایط عینی و دردناک موجود، سوسیالیست‌های تخیلی به‌جای تغییر در مناسبات به تطهیر آن؛ به تنزیه آن، متوسل می‌شوند.

همان‌طور که اشاره شد، برخلاف این نوع از ماتریالیسم، در واقعیت امر، انسان در عین واحد هم معلم است و هم محصل. هم می‌آموزد و هم می‌آموزاند. اما این رابطه؛ یا به‌عبارتی این وضعیت، همچون یک نوع پارادوکس به نظر می‌رسد. درست بدین سبب است که مارکس تأکید می‌کند که این موضوع (یعنی این پارادوکس) تنها با درک دیالکتیکی از پدیده‌ها قابل توضیح و قابل حل می‌گردد آنجا که می‌نویسد: «تقارن و هم‌زمانی بینِ تحول در اوضاع و احوال، و تحول در خودِ انسان‌ یا روندِ خودسازیِ او را، تنها زمانی می‌توان به‌طورِ عقلانی درک کرد و فهمید که آنرا همچون تبلورِ عملکردِ انقلابیِ او؛ عملکرد انقلابیِ انسان، در نظر بگیریم و درک کنیم.» بنابراین، این پارادوکس که چگونه انسان، و اوضاع و احوال او، هر دو می‌توانند توأما و به‌طور همزمان تحول یابند تنها از این طریق ممکن می‌گردد که ما این همزمانی را همچون فرایندی انقلابی در نظر بگیریم. یعنی اینکه نو نه از بیرون بلکه در دل کهنه نضج می‌یابد و بیرون می‌جهد همچون جهشی از یک وضعیت به وضعیت دیگر. و این جهش در جریان عمل؛ یعنی در پروسه‌ی خود زندگی صورت گرفته و حاصل می‌گیرد، نه آنگونه که مکتب ماتریالیسم مکانیکیِ فوئرباخ می‌پندارد؛ یعنی نه در نتیجه اتخاذ سیاست‌ها و آموزش‌های اصلاحی و خیرخواهانه‌ی سیاستمداران مصلح و سیاست‌های مصلحانه که از قرار «به‌طور طبیعی» در «رأس» هرم اجتماع قرار دارند و قاعده‌ی هرم را هدایت می‌کنند. در نتیجه باید گفت که در حقیقت، جامعه نه با رفرم در وضع موجود بلکه با انقلاب در آن است که نهایتا قادر می‌گردد واقعا دگرگون گردیده و تکامل و تعالیِ یِابد. وجه تمایز بین این نوع از ماتریالیسم؛ یعنی ماتریالیسم فوئرباخ که واقعیات را اصل می‌دانست اما با آن به‌طور مکانیکی برخورد می‌کرد، با ماتریالیسم دیالکتیکیِ مارکس را در اینجا به‌خوبی می‌توان فهمید.

بر همین مبنا، در پاسخ به این سوال که آیا روشنفکر جامعه را می‌سازد یا جامعه روشنفکر را؟ باید گفت، روشنفکران هم بازتاب‌دهنده‌گان واقعیات اجتماعیِ موجود در جامعه‌ی خویش‌اند، هم در عین حال، خود بازتاب شرایط موجود در آن جامعه. آنها، هم گویندگان احوال جامعه‌اند و هم خود گویای احوال جامعه. یعنی هم بر فعل و انفعالات موجود در جامعه تأثیر می‌گذارند و هم خود محصول این فعل و انفعالات هستند. روشنفکران نه بر فراز جامعه بلکه در بستر اجتماع نطفه می‌بندند و شکل می‌گیرند. خودِ مارکس، به‌عنوان یکی از تأثیرگذارترین اندیشمندان تاریخ بشری، هم تأثیرگذار بر جامعه بود و هم تأثیرپذیرفته از آن. ماتریالیسم دیالکتیک مارکس در عین حال که بدون دیالکتیک هگل و ماتریالیسم فوئرباخ امکان تکوین نمی‌یافت، از سوی دیگر نیز بدون عبور از مرزهای آن دو ممکن نبود. همه‌ی دستاوردهای این سه نیز خود بدون تکامل در علوم طبیعی میسر نمی‌بود. به‌قول مارکس، «انسان تکالیفی را در دستور کار خود قرار می‌دهد که قادر به حل آن است». دستاوردهای خودِ مارکس، در واقع، محصول عصری بود که بشر توانست با رشد علوم طبیعی و تأثیرات ناشی از آن در تکامل تفکر فلسفی، به شناخت واقعی از خود و جهان پیرامون خویش دست یابد، و راز اسارت خود و راه برون رفتن از آنرا به‌طور واقعی دریابد. مارکس نه پیامبر خیرخواهی است که راه رستگاری را از غیب دریافت کرده، و نه پیر دانایی که پاسخ همه چیز و هر چیز را می‌داند. مارکس به مخاطب خود می‌گوید که شناخت و آگاهیِ واقعی حاصل کنکاش صرف ذهن نیست بلکه محصول برخورد ذهن با عینیت موجود، محصول آزمون گریزناپذیر ایده در عرصه‌ی عمل است: «عمل ملاک تشخیص حقیقت است». هر قدر درک و تشخیص روشنفکر از واقعیات عینی‌تر و عمیق‌تر است، آگاهیِ او واقعی‌تر و تأثیر و نقش او نیز در ساخت جامعه بالنده‌تر و زندگی‌بخش‌تر. و برعکس، هر قدر درک او ذهنی‌تر و سطحی‌تر، آگاهیِ او ناقص‌تر و سترون‌تر، و در نتیجه اثرات و فراورده‌های فکری او نیز، عقب‌مانده‌تر، بازدارنده‌تر و زیانبارتر.

با این توضیحات، می‌توان نتیجه گرفت که هم روشنفکر در ساخت جامعه نقش دارد و هم جامعه در ساخت خود او. آنچه مسلم است اما اینست که هیچ‌یک از این دو به‌طور یکجانبه و مستقل بر دیگری مسلط نیست. روشنفکر نه قادر مطلقی‌ست که جهان را به زور اندیشه به رأی خویش درمی‌آورد و نه موجود بی‌خاصیتی‌ست فاقد مسئولیت.

هر دو دسته از روشنفکرانی که در آغاز بدان اشاره شد نیز در واقع، معرف جنگ میان جهان نو با جهان کهنه در بطن و در تار و پود جامعه‌اند. و آنچه این دو دسته را از هم متمایز می‌کند جهت‌گیری و تعلق آنان است به یکی از این دو جهان. بهترین و بدترین ایده‌ها را نیز در همین میدان می‌توان بازشناخت و نه از شکل واژه‌ها و آهنگ حرف‌ها. حامیان ظلم، در حرف، و تنها در حرف، با همان شوری از حق مظلومان دم می‌زند که اسپارتاکوس برای رهایی از بردگی. اما این کجا و آن کجا!

از سوی دیگر، در یک چنین میدانی، طبیعتا هر قدر توازن قوا و روند مبارزه میان فرادستان و فرودستان جامعه، نوسان پیدا می‌کند، زمین زیر پای روشنفکر هم دستخوش تغییر می‌شود. آنها که حیات خود را به هر قیمت دوست دارند با حاکمان می‌مانند. و آنها که زندگی را دوست دارند اما نه به هر قیمت و نه با خفت، «نان آلوده به خون نمی‌خورند» و سرنوشت‌شان را با محرومان گره می‌زنند و با آنان برای نو می‌جنگند. آنها که زیر آوار سرکوب و ستم می‌شکنند و یا از نفس می‌افتند تن به تسلیم می‌سپارند و سرود یأس سر می‌دهند. و آنها که تاب می‌آورند و تعمق می‌کنند و ایمان نمی‌بازند ماهیان را به جنگ با مرغان ماهی‌خوار فرامی‌خوانند. از اینروست که وقتی ترس و یأس بر جامعه غالب می‌گردد، از دل آن، «زمستان» اخوان پدید می‌آید. حال آنکه با شکسته شدن فضای رخوتبار سکوت و سرشکستگی، «سراومد زمستون» سلطانپور جوانه می‌زند. اخوان نماینده‌ی شعر یأس می‌شود و سعید شاعر انقلاب.

در واقع، ریشه‌ها و روند ساخت فرهنگ را نه در دل آسمان ذهن روشنفکران و یا در باغ خلوت فکر آنان بلکه در کنش و واکنش‌های اجتماعیِ جاری در جامعه باید جستجو کرد. چرا که هنرمند در عین حال که آیینه‌ای برای انعکاس واقعیات جامعه است، خود نیز انعکاس احوال و وضعیت جامعه است. وقتی خمینی به تاریکخانه‌ی تاریخ پیوست بیش از یکصد تن از «هنرمندان» و صاحبان «قلم» در مرگ‌اش مویه سر دادند و در بیعت با میراث‌های پلید او و میراث‌داران جنایتکاراش بیانیه‌ی جمعی نوشتند. برای اربابِ مرگ مویه سر دادند و برای بقاء عمر بازماندگانِ مرگ‌آفرینِ او دعای خیر خواندند. این سرشکستگیِ حقارت‌بار، این برخورد فضاحت‌بار، در واقع انعکاس شکست غم‌انگیز جنبشِ مردمی بود که بخش بزرگی از آگاه‌ترین و پیشروترین فرزندان‌اش را؛ شیران شرزه‌اش را، در یورش و در نتیجه‌ی قتل‌عام‌های رژیم در دهه‌ی شصت از دست داده بود. آن‌همه بیداد، آن‌همه کشتار، نمی‌توانست بار منفی در ذهنیت جامعه نداشته باشد. پس تسلیم موقتاً جای توفیدن را گرفت و «هنرمند» ریزه‌خوار جای «هیولای» تعهد را.

به‌عبارت دیگر، بنابر ذاتِ خود جامعه‌ی طبقاتی (یعنی تقسیم جامعه به طبقات متخاصم و استقرار ازخود بیگانگیِ انسان) و موقعیت طبقاتیِ خود روشنفکر (به‌طوری‌که در چهارچوب جامعه‌ی طبقاتی، روشنفکران عموما از میان اقشار و طبقات بالاییِ جامعه می‌آیند) روشنفکران جامعه، و فراز و فرود آنان، مثل فراز و فرود مایع سیال دماسنجی‌ست که با تغییر دمای محیط، تغییر حالت می‌دهد. از منظری تکاملی‌تاریخی، موجودیت و احوال روشنفکر هر عصر، همچون آیینه‌ی معرفت اجتماعیِ انسان آن عصر، و تصویر ساده اما سهمگین این حقیقت است که انسانِ از خود بیگانه؛ انسانی که انسانیت از او سلب گردیده تا چه حد توانسته است انسانیت خود را باز یابد. تاریخ فرهنگ انسانی نیز، در حقیقت، چیزی جز این تلاش پر فراز و فرود انسان نیست. هر قدر غبار از رخسار خودِ زندگی برگرفته می‌شود و از نامردمی و ناپاکی خلاصی می‌یابد، چهره‌ی انسان نیز پاک‌تر، سرزنده‌تر و انسانی‌تر نمایان می‌گردد. اما این غبار تنها با انقلاب در واقعیت موجود قابل زدودن است. یعنی اینکه نقد نظری واقعیت زمانی می‌تواند واقعا رادیکال و راهگشا باشد که مبنای عمل انقلابی قرار گیرد وگرنه صرفا به اسباب سرگرمیِ روشنفکرانه بدل می‌گردد. روشنفکری که دریابد که می‌بایست زندگی را «نه آنگونه که هست» بلکه «آنگونه که باید باشد» بخواهد، وجودش را به سیاهی نخواهد سپرد و به‌قول آن عزیز مردمی، «سر سفره‌ی خون» نمی‌نشیند. پس این واژه‌ها و پندارها نیستند که مستقل از واقعیت، زندگی میِابند و زندگی می آفرینند بلکه در حقیقت، این خود زندگی است که واژه‌ها را؛ که پندارها را، هم می‌آفریند و هم می‌آزماید. سرنوشت تمامیِ ایده‌ها و همه‌ی پندارها تنها و تنها در جریان خود زندگی؛ یعنی در جریان عمل روشن می‌گردد، سرنوشت خود روشنفکر نیز در همین میدان رقم می‌خورد. مادام که «روشنفکر» جامعه قادر یا مایل بدان نیست که از «سلاح نقد» به «نقد سلاح» برسد، مادام که قادر یا مایل نیست که از «اصلاحات» در نظم ظالمانه‌ی کنونی دل کنده و به انقلاب در مناسبات حاکم بیاندیشد در گرداب نوسانات روشنفکرانه متوقف خواهند ماند و در نوسان درناک میان «بامردمی» و «نامردمی» پرسه خواهد زد. به‌قول دریادل دانا، رفیق صمد بهرنگی: «اگر به موقع قلم خود را زمين نگذاشته و به جای آن تفنگ در دست نگيريم، در آن صورت به روشنفكران ذهنگرای گسسته از خلق تبديل خواهيم شد.»

 

الف. بهرنگ

بهمن ماه ۱۳۹۶

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر