۱۴۰۵-۰۶-۱۳
لقمان مهری

زن، زندگی، آزادی؛ تجربه‌ای تاریخی و درس‌های یک جنبش

 

سالگرد جنبش "زن، زندگی، آزادی" فقط یادآوری یک دوره از اعتراضات نیست؛ فرصتی است برای بازخوانی تجربه‌ای که جامعه ایران را در یکی از مهم‌ترین لحظات تاریخ معاصر خود با امکان‌ها و محدودیت‌های تغییر اجتماعی روبه‌رو کرد. این جنبش نشان داد که جامعه ایران نه جامعه‌ای خاموش و بی‌تفاوت، بلکه جامعه‌ای سرشار از نارضایتی، خواست آزادی، تجربه تبعیض و میل به تغییر است. اما همزمان نشان داد که نارضایتی گسترده، حتی اگر به یک جنبش سراسری تبدیل شود، لزوماً به قدرت پایدار اجتماعی و سیاسی منجر نمی‌شود.

"زن، زندگی، آزادی" از دل یک واقعه مشخص آغاز شد؛ اما خیلی زود از مرز یک اعتراض محدود عبور کرد. قتل حکومتی مهسا "ژینا" امینی به نمادی برای "تبعیض علیه زنان، کنترل بدن، محدودیت آزادیهای فردی، سرکوب سیاسی، بحران اقتصادی، ناامیدی از آینده و شکاف عمیق میان جامعه و ساختار قدرت تبدیل شد. همین ویژگی بود که به جنبش امکان داد گروه‌های مختلف اجتماعی را تحت یک زبان مشترک گرد آورد. اما اهمیت تاریخی جنبش تنها در گستردگی آن نبود. اهمیت آن در این بود که نشان داد یک تجربه اجتماعی می‌تواند مرزهای معمول میان مسائل مختلف را جابه‌جا کند. مسئله زن به مسئله آزادی تبدیل شد و آزادی به مسئله زندگی. "زندگی" در اینجا فقط ادامه حیات زیستی نبود؛ معنای گسترده‌تری داشت: حق داشتن آینده، حق انتخاب، حق برخورداری از امنیت، رفاه، کرامت و امکان ساختن زندگی‌ای که انسان خود درباره آن تصمیم بگیرد. یکی از مهم‌ترین درس‌های جنبش این بود که اعتراض اجتماعی زمانی قدرت پیدا می‌کند که انسان‌ها تجربه شخصی خود را در تجربه دیگران بازشناسند. زنی که سال‌ها تبعیض را تجربه کرده بود، دریافت که تنها نیست. جوانی که آینده خود را نامطمئن می‌دید، فهمید که بحران آینده فقط مشکل شخصی او نیست. خانواده‌ای که با فقر، بیکاری یا ناامنی اقتصادی مواجه بود، دریافت که تجربه‌اش بخشی از یک بحران گسترده‌تر است. این گذار از "من" به "ما" یکی از پایه‌های شکل‌گیری هر جنبش اجتماعی است. اما "ما"ی اجتماعی به‌سادگی شکل نمی‌گیرد. گروه‌های مختلف ممکن است در یک نقطه مشترک کنار یکدیگر قرار بگیرند، اما در بسیاری از مسائل دیگر منافع و اولویت‌های متفاوتی داشته باشند. به همین دلیل، همبستگی عاطفی یک چیز و ائتلاف اجتماعی پایدار چیز دیگری است.

جنبش "زن، زندگی، آزادی" توانست بخش‌های مختلف جامعه را به هم نزدیک کند، اما نتوانست این همگرایی را در همه‌جا به شبکه‌ای پایدار از تشکل‌ها، سازمان‌ها و برنامه مشترک تبدیل کند. این فاصله میان انرژی اعتراض و قدرت سازمان‌یافته یکی از مهم‌ترین درس‌های آن تجربه است. یکی از خطاهایی که پس از جنبش می‌تواند تکرار شود، جست‌وجوی یک نیروی اجتماعی واحد به عنوان "عامل اصلی تغییر" است. زنان بدون تردید یکی از مهم‌ترین نیروهای تغییر اجتماعی در ایران هستند. آنان نه فقط درباره مسئله جنسیت، بلکه درباره آزادی، سبک زندگی، قانون، خانواده و آینده جامعه سخن می‌گویند. اما زنان از نظر طبقاتی یکدست نیستند. کارگران نیز نیرویی اساسی‌اند؛ زیرا در تولید و خدمات جایگاه مهمی دارند. اما کارگران نیز تنها یک گروه همگون نیستند. کارگر رسمی، قراردادی، پیمانی، روزمزد و غیررسمی شرایط یکسانی ندارند. جوانان ظرفیت بزرگی برای تغییر فرهنگی و اجتماعی دارند، اما جوانان نیز از نظر طبقاتی و اقتصادی متفاوت‌اند. دانشجو، جوان بیکار، کارگر جوان، جوان متعلق به طبقه متوسط و جوان ساکن مناطق محروم، تجربه‌های یکسانی ندارند. همین مسئله درباره معلمان، پرستاران، بازنشستگان، کشاورزان، صاحبان کسب‌وکارهای کوچک، فرودستان شهری و لایه‌های میانی نیز صادق است. بنابراین مسئله اصلی این نیست که کدام گروه باید جایگزین گروه دیگر شود؛ بلکه این است که چگونه نیروهای متفاوت می‌توانند در عین حفظ هویت و مطالبات خود، بر سر مجموعه‌ای از اهداف مشترک با یکدیگر پیوند برقرار کنند. یکی از مهم‌ترین ضعف‌های جامعه ایران، جدا ماندن بسیاری از مطالبات از یکدیگر است. مطالبه کارگر برای دستمزد و امنیت شغلی، مطالبه زن برای آزادی و برابری، مطالبه معلم برای آموزش عادلانه، مطالبه پرستار برای شرایط مناسب کار، مطالبه بازنشسته برای زندگی شایسته و مطالبه جوان برای آینده‌ای قابل زیستن، در ظاهر مطالباتی متفاوت‌اند. اما در سطح عمیق‌تر، همه آنها به یک مسئله مشترک متصل می‌شوند: حق انسان برای داشتن زندگی شایسته و برخورداری از قدرت تأثیرگذاری بر سرنوشت خویش. اگر کارگر فقط مسئله دستمزد خود را ببیند و مسئله زن را جدا از خود بداند، بخشی از قدرت اجتماعی خود را از دست می‌دهد. اگر جنبش زنان مسئله اقتصادی طبقات فرودست را نادیده بگیرد، بخشی از جامعه را از پروژه تغییر دور می‌کند. اگر لایه‌های میانی فقط به آزادی‌های سیاسی توجه کنند و بحران معیشت فرودستان را مسئله‌ای فرعی بدانند، امکان شکل‌گیری یک ائتلاف گسترده کاهش می‌یابد. پیوند اجتماعی به معنای حذف تفاوت مطالبات نیست؛ به معنای پیدا کردن نقطه اتصال میان آنهاست.

جنبش "زن، زندگی، آزادی" همچنین یک واقعیت مهم را آشکار کرد: جامعه می‌تواند در مدت کوتاهی به سطح بالایی از بسیج اجتماعی برسد، بدون آنکه از پیش دارای یک سازمان واحد باشد. این ویژگی هم یک نقطه قوت بود و هم یک محدودیت. نبود ساختار متمرکز امکان داد جنبش متکثر و غیرمتمرکز باقی بماند و گروه‌های مختلف بتوانند با زبان و شیوه خود مشارکت کنند. اما همین پراکندگی، ایجاد تصمیم‌گیری مشترک، انتقال تجربه، تقسیم مسئولیت و حفظ استمرار را دشوار کرد. از این تجربه می‌توان نتیجه گرفت که جامعه برای تغییر پایدار، بیشتر از اعتراض به سازمان یابی اجتماعی و دموکراتیک نیاز دارد. سازمان‌یابی الزاماً به معنای ایجاد یک سازمان واحد و متمرکز نیست. تشکل‌های صنفی، انجمن‌های مدنی، شبکه‌های اجتماعی، گروه‌های محلی و سازمان‌های مستقل می‌توانند در کنار یکدیگر قرار بگیرند و در عین استقلال، بر سر اهداف مشترک همکاری کنند. مسئله اساسی، ایجاد رابطه میان این شبکه‌ها و تشکل‌هاست؛ رابطه‌ای که بر اعتماد، شفافیت، مشارکت و پاسخ‌گویی استوار باشد. درس دیگر جنبش، اهمیت روان‌شناسی اجتماعی است. سرکوب فقط بدن انسان‌ها را هدف نمی‌گیرد؛ بر ذهن و روابط اجتماعی نیز اثر می‌گذارد. ترس می‌تواند فرد را منزوی کند. بی‌اعتمادی می‌تواند همکاری را دشوار سازد. شکست‌های پی‌درپی ممکن است این احساس را ایجاد کند که "هیچ کاری نمی‌توان کرد". در چنین شرایطی، جامعه ممکن است با وجود نارضایتی شدید، توان کنش جمعی محدودی داشته باشد.

اما تجربه جنبش نشان داد که نقطه مقابل این چرخه نیز ممکن است شکل بگیرد. وقتی افراد می‌بینند دیگران نیز در کنار آنها هستند، احساس تنهایی کاهش می‌یابد. وقتی یک مطالبه مشترک شکل می‌گیرد، اعتماد افزایش پیدا می‌کند. وقتی همکاری به نتیجه‌ای کوچک می‌رسد، احساس توانایی جمعی تقویت می‌شود. بنابراین ساختن قدرت اجتماعی فقط مسئله سازمان سیاسی نیست؛ مسئله ساختن اعتماد و احساس توانایی جمعی نیز هست. یکی از خطرها این است که سالگرد جنبش صرفاً به مراسم یادبود تبدیل شود. حفظ خاطره جانباختگان و یادآوری رنج‌ها ضروری است، اما اگر خاطره به تجربه و تجربه به شناخت تبدیل نشود، جامعه ممکن است بار دیگر همان چرخه را تکرار کند. پرسش مهم امروز این نیست که "چه اتفاقی افتاد؟" پرسش مهم‌تر این است: چه چیزی توانست جامعه را به حرکت درآورد؟ چه چیزی مانع استمرار آن شد؟ چه تجربه‌هایی باید حفظ شوند و چه خطاهایی نباید دوباره تکرار شوند؟ یکی از پاسخ‌ها روشن است: هیچ جنبش گسترده‌ای تنها با خشم پایدار نمی‌ماند. خشم می‌تواند آغازگر باشد، اما استمرار به اعتماد، ارتباط، سازمان‌یابی و چشم‌انداز مشترک نیاز دارد.

اگر جنبش "زن، زندگی، آزادی" یک پیام تاریخی داشته باشد، شاید مهم‌ترین پیام آن این باشد که جامعه ایران ظرفیت ساختن یک "ما"ی جدید را دارد؛ اما این "ما" هنوز کامل نشده است. این "ما" نباید به معنای حذف تفاوت‌های قومی، جنسیتی، طبقاتی، نسلی و سیاسی باشد. برعکس، یک همبستگی دموکراتیک زمانی پایدار است که تفاوت‌ها را به رسمیت بشناسد. کارگر نباید برای دفاع از حقوق زن از هویت طبقاتی خود دست بکشد؛ زن نباید برای همکاری با کارگر مطالبات جنسیتی خود را کنار بگذارد؛ جوان نباید برای نزدیک شدن به نسل‌های دیگر تجربه و خواست خود را فراموش کند؛ و لایه‌های میانی نباید تصور کنند آزادی سیاسی بدون عدالت اجتماعی می‌تواند جامعه‌ای پایدار بسازد. اتحاد واقعی، یکسان شدن نیست؛ توانایی همکاری در عین تفاوت است. از این منظر، درس اصلی "زن، زندگی، آزادی" نه شکست است و نه پیروزی کامل. این جنبش یک تجربه تاریخی است؛ تجربه‌ای که نشان داد جامعه ایران می‌تواند از پراکندگی به همبستگی حرکت کند، اما برای تبدیل این همبستگی به قدرت پایدار، باید حلقه‌های مفقوده میان اعتراض، آگاهی، اعتماد و سازمان‌یابی را تقویت کند. آینده تغییر در ایران به احتمال زیاد نه از کنش یک طبقه یا یک گروه، بلکه از پیوند نیروهای اجتماعی متفاوت ساخته خواهد شد. پرسش تاریخی پیش روی جامعه ایران این نیست که چه کسی به‌تنهایی تغییر را ایجاد خواهد کرد. پرسش این است: آیا نیروهای متفاوت جامعه می‌توانند از تجربه‌های جداگانه خود، یک تجربه مشترک بسازند؛ از مطالبات پراکنده، یک افق مشترک؛ و از "من"های جدا از هم، یک "ما"ی اجتماعی قدرتمند و دموکراتیک؟ اگر پاسخ این پرسش مثبت باشد، "زن، زندگی، آزادی" فقط نام یک جنبش در گذشته نخواهد بود؛ بلکه بخشی از حافظه و تجربه‌ای خواهد شد که به جامعه ایران برای ساختن آینده‌ای متفاوت کمک می‌کند. جنبش‌ها ممکن است فروکش کنند، اما تجربه آنها از بین نمی‌رود. آنچه امروز از "زن، زندگی، آزادی" باقی مانده، فقط خاطره خیابان نیست؛ تجربه‌ای است درباره اینکه چگونه جامعه می‌تواند خود را بشناسد، به دیگری اعتماد کند و از پراکندگی به سوی قدرت جمعی حرکت کند.

لقمان مهری



 

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر