پاییزم انگار
برای مهناز بدیهیان وُ کتابِ تازه اش:زنانی که با قلب من عاشق می شوند
پاریس وُ تنهایی وُ من با خود به گفتار
تنهاتر از برگی که دور افتاده از یار
آهِ درختان نغمۀ بدرود وُ دردست
در گوشِ دنیا شد شباهنگی وُ هنجار
رودِ«سِنْ»آرام وُ سخن در سینه پنهان
ژرفایِ فکر وُ در سکوت وُ رقصِ اسرار
می جوشد از شعری شرابِ اشکِ شیدا
با قصۀ غمگینِ عاشقهای تب دار
در مستی وُ سر در گریبان ماهِ تنها
خیره نگاهش گُل نشسته کنجِ دیوار
اندیشه اش از شهرِ خاموشان گذر کرد
بر خاک وُ خاطر می درخشد واژه بسیار
آیینۀ سنگی کجا صیقل زَنَد دل!؟
چشمانِ او آیینۀ بارانِ هُشیار
بیگانه ای در شهرِ شادی سوزِ دوری
اینک پریشانِ هزاران یادِ بر دار
هر گوشه ای نقش وُ نشان وُ یادگاری
مانندِ برگان مویه ها از داغِ دلدار
با خاطراتِ تلخ وُ شیرین روزگاری
همصحبت وُ همسایه ای پنهان زِ اغیار
سرگشته ای مشتاق وُ عاشق بوده ام من
همواره چشمی منتظر در راهِ دیدار
می بینمش اکنون که می آید بهارست
پیراهنِ مهتابی اش سرشارِ گلزار
از شعر وُ از رؤیایِ آزادی سخن گفت
از گریه ها وُ خنده ها در خواب وُ بیدار
از میهن وُ از مردمانِ دانشی جان
همواره در راهِ رهایی روحِ پیکار
آزادی وُ آزادگی خون در رگِ مِهْر
آخر زِ هم می پاشد این کاخِ ستمکار
خورشیدِ عاشق هان اهورایی زنی شد
هنگامِ رفتن آسِمان آزُرده بیزار...
بر غربت وُ در قابِ غم تنها شدم باز
او می رَوَد می بینمش آیا دگر بار!؟
همسنگِ برگی ناگهان وُ سایه ای سرد
در جستجویِ خانه ام افسرده وُ زار
سَر می نهَم بر دفترِ خاموشِ آواز
پژمُرده وُ آزُرده ام پاییزم انگار
24 شهریور ماهِ 1405///15 ماهِ سپتامبر 2026