۱۴۰۵-۰۷-۰۷
فرشید یاسائی

رساله‌ای در باب تخیل (1) « آزادی و هراس انسان از خلوت خویش »

 

تهیه و تدوین : فرشید یاسائی

"...در جهان معاصر، خطر آن نیست که حقیقت از میان برود؛ خطر آن است که انسان، توانایی جست‌ وجوی حقیقت را از دست بدهد. هنگامی که همه چیز آماده، بسته ‌بندی‌شده و از پیش تفسیر شده در اختیار او قرار می‌گیرد، دیگر نیازی احساس نمی‌کند که خود بیندیشد، خود بپرسد و خود تصویری از جهان بسازد. ذهن، به تدریج از آفرینش فاصله می‌گیرد و به پذیرش عادت می‌کند... اما تخیل، دقیقاً از همین نقطه آغاز می‌شود؛ از لحظه‌ای که انسان، پاسخ آماده را کافی نمی‌داند. او بار دیگر می‌پرسد، بار دیگر تردید می‌کند، بار دیگر جهانی را که پیش روی اوست از زاویه‌ای دیگر می‌نگرد. همهٔ اندیشه‌های بزرگ، از همین نارضایتی نسبت به پاسخ‌های آسان زاده شده‌اند..."

*****

پیشگفتار: در تاریخ اندیشهٔ بشر، کمتر نیرویی را می‌توان یافت که به اندازهٔ تخیل، در شکل‌دادن به جهان درونی و بیرونی انسان نقش داشته باشد. اگر عقل، ابزار سنجش و نظم‌بخشیدن به تجربه است و اراده، نیروی تحقق بخشیدن به تصمیم‌ها، تخیل همان سرچشمه‌ای است که پیش از هر دو، افق‌های تازه را پیش روی انسان می‌گشاید. هیچ تمدنی پیش از آن ‌که در جهان خارج بنا شود، در ذهن انسانی خیال‌پرداز شکل نگرفته است و هیچ دگرگونی بزرگی، پیش از آن ‌که در عرصهٔ واقعیت پدیدار شود، در قلمرو تخیل امکان وجود نیافته است. از همین رو، تخیل را نباید سرگرمی ذهن یا بازی کودکانه دانست؛ بلکه باید آن را بنیادی‌ترین توانایی انسان برای عبور از وضع موجود به سوی وضع ممکن تلقی کرد.

انسان تنها موجودی است که می‌تواند جهانی را تصور کند که هنوز وجود ندارد! * حیوان با محیط خود سازگار می‌شود، اما انسان محیط را دگرگون می‌کند؛ زیرا پیش از هر تغییر بیرونی، تصویر آن را در ذهن خود می‌آفریند. خانه‌ای که ساخته می‌شود، پیش از آن در خیال معمار بنا شده است؛ قطعه‌ای موسیقی، پیش از آن ‌که نواخته شود، در سکوت ذهن آهنگساز طنین انداخته است! و اندیشه‌ای فلسفی، پیش از آن ‌که در قالب واژه‌ها متولد شود، در خلوت ذهن فیلسوف به صورت پرسشی مبهم شکل گرفته است. این تواناییِ تصورِ آنچه هنوز تحقق نیافته، همان ویژگی ممتاز انسان است؛ ویژگی‌ای که او را از اسارت اکنون رها می‌سازد و امکان آینده را پیش روی او می‌گشاید.

از همین رو، آزادی را نیز نمی‌توان تنها در معنای سیاسی یا اجتماعی آن فهمید. آزادی، پیش از آن ‌که در مناسبات بیرونی تحقق یابد، در ژرفای ذهن انسان متولد می‌شود! انسانی که نتواند آینده‌ای متفاوت را تصور کند، حتی اگر از همهٔ محدودیت‌های بیرونی نیز رها باشد، همچنان زندانی خواهد ماند؛ زیرا زندان حقیقی، ناتوانی در تصور امکان‌های دیگر است. تخیل، نخستین روزنه‌ای است که این زندان را می‌شکند و انسان را از جهان «آنچه هست» به سوی جهان «آنچه می‌تواند باشد» رهنمون می‌شود.

با این همه، تخیل تنها نیروی آفرینش نیست؛ نیروی شناخت نیز هست. بسیاری گمان می‌کنند شناخت، صرفاً محصول مشاهده و تجربه است، حال آن ‌که تجربه بدون تخیل، مجموعه‌ای پراکنده از داده‌ها باقی می‌ماند. ذهن انسان به یاری تخیل، میان تجربه‌های گوناگون پیوند برقرار می‌کند، معنا می‌آفریند و از دل پراکندگی، نظمی تازه پدید می‌آورد. شاید به همین دلیل است که کانت، تخیل را حلقهٔ اتصال میان حس و فهم می‌دانست؛ زیرا هیچ فهمی بدون آن ‌که تصاویر ذهنی را به یکدیگر پیوند زند، امکان تحقق نمی‌یابد.

در سوی دیگر، تخیل سرچشمهٔ امید نیز هست. امید، چیزی جز توانایی دیدن آینده‌ای متفاوت نیست و این دیدن، پیش از آن‌ که در واقعیت رخ دهد، در قلمرو خیال اتفاق می‌افتد. انسانی که دیگر قادر به تصور فردایی بهتر نیست، امید خود را از دست می‌دهد و هنگامی که امید خاموش شود، اراده نیز به تدریج فرسوده خواهد شد. از این منظر، تخیل نه تنها خاستگاه هنر و علم، بلکه خاستگاه مقاومت انسان در برابر نومیدی نیز هست.

اما هر نیروی بزرگی، سایه‌ای نیز با خود دارد. همان تخیلی که می‌تواند سرچشمهٔ آفرینش باشد، اگر از تأمل و آگاهی جدا شود، ممکن است به گریزی دائمی از واقعیت بدل گردد. تفاوت میان تخیل خلاق و خیال‌پردازی منفعل دقیقاً در همین نکته نهفته است. تخیل خلاق، انسان را به ساختن جهان فرامی‌خواند؛ اما خیال ‌پردازی منفعل، او را از جهان می‌گریزاند. نخستین، امکان‌های تازه را برای عمل فراهم می‌آورد و دومی، تنها جایگزینی موقت برای عمل می‌شود. از این رو، ارزش تخیل نه در فاصله گرفتن از واقعیت، بلکه در توانایی بازگشت به واقعیت و دگرگون کردن آن است.

رسالهٔ حاضر می‌کوشد از همین منظر، نسبت میان تخیل، آزادی، رؤیا و خلوت را بررسی کند؛ چهار مفهومی که در ظاهر مستقل از یکدیگرند، اما در حقیقت همچون حلقه‌های یک زنجیر به هم پیوسته‌اند. تخیل، جهان ممکن را می‌آفریند؛ رؤیا، به آن جان می‌بخشد؛ خلوت، فضای رشد آن را فراهم می‌کند؛ و آزادی، میوه‌ای است که از این درخت برمی‌آید. در این مسیر، دیدگاه متفکرانی چون کانت، نیچه، یونگ، هانا آرنت، برتراند راسل، گاستون باشلار و دیگر اندیشمندان، نه به عنوان مجموعه‌ای از نقل‌قول‌ها، بلکه همچون رشته‌هایی در تار و پود این تأمل فلسفی حضور خواهند داشت تا نشان دهند که مسئلهٔ تخیل، تنها موضوعی روان‌شناختی یا هنری نیست، بلکه یکی از بنیادی‌ترین پرسش‌های انسان دربارهٔ خویشتن است.

*****

فصل نخست: * « تخیل؛ نخستین جلوهٔ آزادی »

آغاز : انسان، پیش از آنکه جهان را بشناسد، آن را تصور می‌کند. این حقیقت، شاید در نگاه نخست ساده به نظر برسد، اما اگر اندکی در آن تأمل کنیم، بنیان یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های وجود انسان را آشکار می‌سازد. هیچ کودکی با مفاهیم انتزاعی زندگی خود را آغاز نمی‌کند. او پیش از آنکه منطق را بیآموزد، پیش از آنکه قوانین زبان را بشناسد و حتی پیش از آنکه بتواند میان واقعیت و امکان ، مرزی روشن ترسیم کند، جهان را با نیروی تخیل تجربه می‌کند. یک تکه چوب برای او شمشیری است که می‌تواند از آن قهرمانی بسازد، چند سنگ پراکنده به شهری بزرگ بدل می‌شوند و سایه‌های دیوار، گاه به موجوداتی زنده و سخنگو تبدیل می‌گردند.

بسیاری این جهان را صرفاً بازی کودکانه می‌دانند، حال آنکه در همین بازی‌ها، یکی از عمیق‌ترین حقیقت‌های وجود انسان نهفته است. کودک، در حال فرار از واقعیت نیست؛ او نخستین تمرین‌های آفرینش را انجام می‌دهد. او می‌آموزد که جهان، تنها آن چیزی نیست که در برابر چشمانش قرار گرفته است. او درمی‌یابد که ذهن می‌تواند چیزی را به واقعیت بیفزاید و همین کشف، نخستین تجربهٔ آزادی است.

آزادی، پیش از آنکه در خیابان‌ها، پارلمان‌ها یا قانون اساسی کشورها معنا پیدا کند، در ذهن انسان متولد می‌شود. هیچ انسانی نمی‌تواند به سوی آزادی حرکت کند، مگر آنکه ابتدا بتواند آن را تصور کند. هر تغییری، پیش از آنکه در جهان خارج رخ دهد، در جهان درون آغاز می‌شود. انقلاب‌های بزرگ، اصلاحات اجتماعی، دگرگونی‌های علمی و حتی تصمیم‌های کوچک زندگی، همگی از لحظه‌ای آغاز شده‌اند که انسانی وضع موجود را کافی ندانسته و امکان دیگری را در ذهن خود مجسم کرده است.

به همین دلیل، تخیل را نباید نیرویی فرعی در کنار دیگر توانایی‌های انسان دانست. تخیل، یکی از شرایط امکان آزادی است. انسانی که نتواند آینده‌ای متفاوت را تصور کند، ناگزیر در اکنون زندانی خواهد شد. او ممکن است از وضع موجود ناراضی باشد، اما تا زمانی که تصویر روشنی از وضعیت بهتر در ذهن خود نداشته باشد، نارضایتی او به حرکت تبدیل نخواهد شد. تخیل، فاصلهٔ میان آنچه هست و آنچه می‌تواند باشد را پر می‌کند.

شاید بتوان گفت که همهٔ پیشرفت‌های بشری، نتیجهٔ نارضایتی خلاق از جهان بوده‌اند. این نارضایتی، با شکایت تفاوت دارد. شکایت، انسان را در گذشته نگاه می‌دارد؛ اما تخیل، نگاه او را به آینده معطوف می‌کند. کسی که تخیل دارد، جهان را همان‌گونه که هست می‌بیند، اما در همان حال، جهانی دیگر را نیز در افق ذهن خود حمل می‌کند. او به واقعیت احترام می‌گذارد، اما آن را پایان راه نمی‌داند.

از این رو، تخیل با حقیقت در تضاد نیست. برعکس. حقیقت، بدون تخیل، ناقص خواهد بود. آنچه امروز حقیقتی عینی به شمار می‌آید، دیروز تنها امکانی ذهنی بوده است. همهٔ اختراع‌ها، پیش از آنکه در آزمایشگاه شکل بگیرند، در ذهن مخترع متولد شده‌اند. همهٔ نظریه‌های علمی، پیش از آنکه با آزمایش تأیید شوند، جرئت کرده‌اند چیزی را تصور کنند که تاکنون دیده نشده بود. حتی ساده‌ترین ابزارهایی که زندگی روزمرهٔ ما را ساخته‌اند، زمانی تنها اندیشه‌ای بودند که دیگران آن را ناممکن می‌پنداشتند.

علم، برخلاف تصور رایج، تنها با مشاهده آغاز نمی‌شود. مشاهده، داده فراهم می‌کند؛ اما داده‌ها به تنهایی نظریه نمی‌سازند. میان دیدن و فهمیدن، فاصله‌ای وجود دارد که تنها تخیل آن را پر می‌کند. دانشمند، در انبوه داده‌ها، الگویی را می‌بیند که هنوز برای دیگران آشکار نیست. او رابطه‌ای را حدس می ‌زند که هنوز اثبات نشده است. سپس عقل و تجربه، آن حدس را می‌آزمایند. اگر تخیل نبود، عقل چیزی برای آزمودن نداشت.

این نکته، دربارهٔ هنر نیز صادق است. هنرمند، تنها آنچه را می‌بیند بازنمایی نمی‌کند؛ بلکه آنچه را هنوز دیده نشده است، آشکار می‌سازد. شاعر، با واژه‌هایی که همه می‌شناسند، جهانی را خلق می‌کند که پیش از او وجود نداشته است. نقاش، از همان رنگ‌هایی استفاده می‌کند که در اختیار دیگران نیز هست، اما ترکیب آن‌ها را به گونه‌ای سامان می‌دهد که افقی تازه پیش روی بیننده گشوده می‌شود. موسیقی، از چند نت محدود، جهانی از احساس می‌آفریند. راز هنر، در ابزار آن نیست؛ در تخیلی است که به ابزار جان می‌بخشد.

شاید به همین دلیل باشد که هرگاه تخیل در جامعه‌ای ضعیف می‌شود، هنر نیز به تدریج به تکرار بدل می‌گردد. آثار فراوان تولید می‌شوند، اما کمتر اثری جهان را تکان می‌دهد. زیرا آفرینش، پیش از آنکه به مهارت وابسته باشد، به جسارت وابسته است؛ جسارت تصور چیزی که هنوز وجود ندارد.

در این میان، پرسشی بنیادین مطرح می‌شود: اگر تخیل چنین جایگاهی دارد، چرا بسیاری از انسان‌ها به تدریج آن را از دست می‌دهند؟ پاسخ را باید در فرایند اجتماعی شدن انسان جست ‌وجو کرد. کودک، جهان را بی ‌مرز تجربه می‌کند؛ اما با ورود به زندگی اجتماعی، آرام‌ - آرام با شبکه‌ای از قواعد، ضرورت‌ها و عادت‌ها روبه ‌رو می‌شود. این قواعد برای زندگی جمعی ضروری‌اند، اما اگر همهٔ ذهن انسان را اشغال کنند، تخیل را نیز محدود خواهند کرد.

مدرسه، بازار، محیط کار و ساختارهای اجتماعی، بیش از آنکه از انسان بخواهند جهان تازه‌ای بیآفریند، از او انتظار دارند با جهان موجود سازگار شود. سازگاری، برای بقا لازم است؛ اما اگر به تنها فضیلت تبدیل شود، آفرینش را خاموش می‌کند.

این بدان معنا نیست که جامعه دشمن تخیل است. هیچ جامعه‌ای بدون نظم دوام نمی‌آورد. اما هر تمدنی زمانی به شکوفایی می ‌رسد که میان نظم و آفرینش تعادلی برقرار کند. اگر تنها نظم باقی بماند، جامعه به تکرار گرفتار می‌شود! و اگر تنها تخیل باقی بماند، ثبات از میان خواهد رفت. تمدن، محصول گفت‌ وگوی دائمی این دو نیروست.

انسان، موجودی است که هم به واقعیت نیاز دارد و هم به امکان. واقعیت، جای ایستادن اوست و امکان، افقی است که به سوی آن حرکت می‌کند. تخیل، همان پلی است که این دو را به یکدیگر پیوند می‌دهد. بدون این پل، زندگی به تکرار روزهایی مشابه تبدیل می‌شود؛ روزهایی که در آن‌ها انسان تنها آنچه را دیروز انجام داده است، بار دیگر تکرار می‌کند.

اما انسان تنها برای تکرار آفریده نشده است. در ژرفای وجود هر انسان، میل خاموشی به فراتر رفتن از وضع موجود حضور دارد؛ میلی که گاه خود را در قالب یک آرزو نشان می‌دهد، گاه در هیئت یک پرسش، گاه در قامت یک اثر هنری و گاه در قالب تصمیمی که مسیر زندگی را دگرگون می‌کند. این میل، همان صدای تخیل است؛ صدایی که آرام اما پیوسته زمزمه می‌کند که جهان، پایان نیافته است.

شاید بزرگ ‌ترین تفاوت انسان با دیگر موجودات نیز در همین باشد. حیوان با محیط خود سازگار می‌شود؛ اما انسان، افزون بر سازگاری، محیط خود را دگرگون می‌کند. او خانه می‌سازد، شهر بنا می‌کند، قانون می‌آفریند، شعر می‌سراید، موسیقی خلق می‌کند و آینده را طراحی می‌کند. همهٔ این‌ها، پیش از آنکه در جهان خارج پدید آیند، در سکوت ذهن او متولد شده‌اند.

از همین جا می‌توان دریافت که تخیل، صرفاً یکی از توانایی‌های انسان نیست؛ بلکه بنیادی‌ترین جلوهٔ آزادی اوست. آزادی، از لحظه‌ای آغاز می‌شود که انسان جرئت می‌کند چیزی را تصور کند که هنوز وجود ندارد! و تاریخ، چیزی نیست جز روایت همین تصورهایی که به واقعیت تبدیل شده‌اند.

فصل دوم: « تخیل و حقیقت؛ چرا خیال، دشمن واقعیت نیست؟ »

یکی از پایدارترین سوءبرداشت‌هایی که در طول تاریخ دربارهٔ تخیل شکل گرفته، این است که آن را در برابر حقیقت قرار داده‌اند. در زبان روزمره، هنگامی که گفته می‌شود کسی «خیال‌پرداز» است، غالباً مقصود آن است که او از واقعیت فاصله گرفته، در جهانی موهوم زندگی می‌کند و توانایی مواجهه با زندگی واقعی را از دست داده است. این برداشت، هرچند دربارهٔ برخی گونه‌های خیال ‌بافی درست است، اما دربارهٔ خودِ تخیل، نادرست و گمراه‌کننده است. باید میان تخیلی که از حقیقت می‌گریزد و تخیلی که راهی به سوی حقیقت می‌گشاید، تفاوتی اساسی قائل شد.

انسان هرگز جهان را به گونه‌ای کاملاً بی ‌واسطه تجربه نمی‌کند. آنچه ما «واقعیت» می‌نامیم، همواره از صافی ادراک، حافظه، زبان، فرهنگ و تجربه‌های پیشین ما عبور کرده است. دو انسان ممکن است ساعت‌ها در کنار یکدیگر راه بروند، اما هنگامی که از آن روز سخن می‌گویند، گویی دربارهٔ دو جهان متفاوت حرف می‌زنند.

یکی رنگ آسمان را به خاطر می‌آورد، دیگری صدای باد را، سومی چهرهٔ رهگذری ناشناس را و چهارمی اندوهی را که در تمام آن مسیر با خود حمل می‌کرده است. واقعیت، برای هر انسان، تنها مجموعه‌ای از اشیای بیرونی نیست؛ واقعیت، همواره با جهان درونی او درآمیخته است. در همین نقطه، تخیل وارد عمل می‌شود. نه برای آنکه واقعیت را انکار کند، بلکه برای آنکه لایه‌های پنهان آن را آشکار سازد.

هر حقیقتی دو چهره دارد؛ چهره‌ای که دیده می‌شود و چهره‌ای که باید کشف شود. علم بیشتر با چهرهٔ نخست سروکار دارد؛ هنر، ادبیات و فلسفه، اغلب به سراغ چهرهٔ دوم می‌روند. هیچ ‌یک جای دیگری را نمی‌گیرد. جهان، هم به اندازه‌گیری نیاز دارد و هم به معنا. اگر تنها اندازه بگیریم، شاید بدانیم یک درخت چند متر ارتفاع دارد، اما هرگز نخواهیم فهمید چرا شاعری قرن‌ها پیش زیر سایهٔ همان درخت از امید سخن گفته است.

تخیل، این توانایی را به انسان می‌دهد که از سطح اشیا عبور کند و روابطی را ببیند که در نگاه نخست آشکار نیستند. به همین دلیل، بسیاری از کشف‌های بزرگ علمی، نه حاصل انباشته شدن اطلاعات، بلکه نتیجهٔ دگرگون شدن شیوهٔ نگاه بوده‌اند. داده‌ها، سال‌ها وجود داشته‌اند، اما کسی آن‌ها را از زاویه‌ای تازه ندیده بود. آن لحظهٔ ناگهانی که نظم تازه‌ای در میان آشفتگی‌ها آشکار می‌شود، بیش از آنکه محصول حافظه باشد، حاصل تخیل است.

اما حقیقت تنها در علم ظهور نمی‌کند. حقیقت، گاه خود را در یک شعر نشان می‌دهد، گاه در یک رمان، گاه در یک قطعه موسیقی و گاه در سکوتی که میان دو انسان برقرار می‌شود. آیا می‌توان گفت رمانی که هیچ شخصیت واقعی ندارد، دروغ است؟ اگر چنین باشد، چرا گاه یک داستان خیالی، حقیقتی را دربارهٔ انسان آشکار می‌کند که هزاران گزارش تاریخی از بیان آن ناتوان‌اند؟

ادبیات، نمونهٔ روشنی از این نسبت پیچیده میان تخیل و حقیقت است. شخصیت‌های یک رمان ممکن است هرگز در جهان خارج وجود نداشته باشند، اما احساسات، تردیدها، شکست‌ها و امیدهای آنان، حقیقتی انکارناپذیر از زندگی انسان را بازتاب می‌دهند. آنچه در داستان واقعی نیست، جزئیات رخدادهاست؛ اما آنچه واقعی است، خودِ انسان است. 

به همین دلیل، گاه خواننده پس از پایان یک رمان احساس می‌کند حقیقتی را دربارهٔ زندگی فهمیده است که پیش از آن هرگز به آن نیندیشیده بود. در این معنا، تخیل نه در برابر حقیقت، بلکه یکی از راه‌های رسیدن به حقیقت است.

مشکل از آنجا آغاز می‌شود که انسان، تصویرهای ذهنی خود را جایگزین واقعیت کند و دیگر حاضر نباشد آن‌ها را در پرتو تجربه، عقل و گفت ‌وگو اصلاح کند. این دیگر تخیل نیست؛ اسارت در خیال است. تخیلِ سالم، همواره آمادهٔ گفت ‌وگو با واقعیت است. او جهان را انکار نمی‌کند، بلکه از آن می‌آموزد و در همان حال، افق‌های تازه‌ای پیش روی آن می‌گشاید.

در واقع، حقیقت و تخیل رابطه‌ای شبیه به بذر و درخت دارند. حقیقت، مواد خام را در اختیار انسان می‌گذارد؛ تخیل، امکان‌های نهفته در آن مواد را آشکار می‌کند. اگر تنها به آنچه اکنون وجود دارد اکتفا کنیم، جهان ثابت می‌ماند. اگر تنها به آنچه در ذهن خود ساخته‌ایم دل ببندیم، از جهان جدا خواهیم شد. زندگی، در تعادل این دو ؛ جریان می‌یابد!

شاید بتوان گفت که بلوغ فکری، نه در کنار گذاشتن تخیل، بلکه در مسئولانه کردن آن است. کودک هر تصویری را حقیقت می‌پندارد؛ انسان بالغ می‌آموزد که تصویرهای ذهنی خود را بیآزماید، اصلاح کند و کامل ‌تر سازد. اما اگر این فرآیند به حذف کامل تخیل بینجآمد، چیزی جز ذهنی خشک و ناتوان از آفرینش باقی نخواهد ماند.

از همین جا می‌توان به خطای بزرگ عصر حاضر نیز پی برد. انسان امروز، بیش از هر زمان دیگری با «تصویر» احاطه شده است، اما کمتر از گذشته فرصت «تصویرسازی» دارد. تفاوت این دو، تفاوتی بنیادین است. تصویرسازی، فعالیت ذهن است؛ دریافت تصویر، مصرف ذهن. هرچه سهم دومی بیشتر شود، اولی ضعیف‌تر می‌شود. شاید به همین دلیل است که بسیاری از انسان‌ها، با وجود آنکه هر روز هزاران تصویر می‌بینند، کمتر رؤیا می‌بینند، کمتر داستان می‌نویسند و کمتر آینده‌ای متفاوت را تصور می‌کنند.

در جهان معاصر، خطر آن نیست که حقیقت از میان برود؛ خطر آن است که انسان، توانایی جست‌وجوی حقیقت را از دست بدهد. هنگامی که همه چیز آماده، بسته‌بندی‌شده و از پیش تفسیر شده در اختیار او قرار می‌گیرد، دیگر نیازی احساس نمی‌کند که خود بیندیشد، خود بپرسد و خود تصویری از جهان بسازد. ذهن، به تدریج از آفرینش فاصله می‌گیرد و به پذیرش عادت می‌کند.

اما تخیل، دقیقاً از همین نقطه آغاز می‌شود؛ از لحظه‌ای که انسان، پاسخ آماده را کافی نمی‌داند. او بار دیگر می‌پرسد، بار دیگر تردید می‌کند، بار دیگر جهانی را که پیش روی اوست از زاویه‌ای دیگر می‌نگرد. همهٔ اندیشه‌های بزرگ، از همین نارضایتی نسبت به پاسخ‌های آسان زاده شده‌اند.

تخیل نه دشمن عقل است و نه رقیب حقیقت! اگر عقل، چراغ راه است، تخیل افقی است که آن چراغ را به سوی خود فرا می‌خواند. چراغ بدون افق، تنها چند قدم پیش رو را روشن می‌کند و افق بدون چراغ، در تاریکی گم می‌شود. انسان، به هر دو نیاز دارد؛ زیرا حقیقت، تنها در روشنایی عقل یا تنها در پرواز تخیل آشکار نمی‌شود، بلکه در گفت‌وگوی مداوم این دو متولد می‌شود.

فصل سوم: « رؤیا؛ حافظ آینده و حافظ کرامت انسان »

اگر تخیل نخستین توانایی انسان برای عبور از مرزهای واقعیت باشد، رؤیا نخستین نشانهٔ آن است که این عبور، صرفاً یک بازی ذهنی نیست، بلکه ضرورتی برای ادامهٔ زندگی است. بسیاری گمان می‌کنند رؤیا، چیزی است که انسان تنها در خواب تجربه می‌کند یا آرزویی است که شاید هرگز تحقق نیابد؛ اما رؤیا، در معنای عمیق خود، صورتِ زمانیِ تخیل است. 

تخیل، جهانی را می‌آفریند که هنوز وجود ندارد و رؤیا، آن جهان را به آینده منتقل می‌کند. به همین دلیل، رؤیا همیشه با فردا نسبت دارد. هیچ انسانی دربارهٔ گذشته رؤیا نمی‌بیند؛ او گذشته را به یاد می‌آورد، اما آینده را رؤیا می‌بیند. در همین تفاوت ظریف، یکی از مهم‌ترین رازهای امید نهفته است. انسان تا زمانی که قادر به رؤیا دیدن است، هنوز آینده را از دست نداده است؛ حتی اگر همهٔ دارایی‌های بیرونی خود را از کف داده باشد.

در طول تاریخ، انسان بارها در شرایطی قرار گرفته است که هیچ نشانه‌ای از پیروزی، رهایی یا بهبود در برابر چشمان او دیده نمی‌شد. جنگ‌ها، تبعیدها، زندان‌ها، بیماری‌ها، قحطی‌ها و شکست‌های بزرگ، بارها تمدن‌ها را تا مرز فروپاشی پیش برده‌اند؛ اما آنچه انسان را از نابودی کامل حفظ کرده، تنها توان جسمانی یا امکانات مادی نبوده است. 

آنچه او را زنده نگاه داشته، توانایی تصور فردایی بوده که هنوز هیچ شاهدی برای تحقق آن وجود نداشته است. امید، برخلاف آنچه گاه تصور می‌شود، خوش‌بینی ساده‌لوحانه نیست؛ امید، تصمیم آگاهانهٔ ذهن برای حفظ امکان آینده است. این تصمیم، بدون تخیل ممکن نیست. انسان ابتدا باید بتواند آینده‌ای متفاوت را در ذهن خود بنا کند تا بتواند رنج امروز را تحمل کند.

از همین روست که می‌توان گفت رؤیا، یکی از ستون‌های پنهان کرامت انسانی است. موجودی که دیگر هیچ آینده‌ای را تصور نمی‌کند، آرام - ‌آرام از درون فرومی‌ریزد، حتی اگر از نظر جسمانی زنده باشد. زندگی تنها از تنفس تشکیل نشده است؛ زندگی، جهت می‌خواهد. جهت، از آینده می‌آید و آینده، پیش از آنکه در تقویم ظاهر شود، در تخیل انسان متولد می‌شود.

شاید به همین دلیل است که انسان در دشوارترین لحظات زندگی، بیش از هر چیز به رؤیا نیاز دارد. هرگاه جهان بیرونی تنگ‌ تر می‌شود، جهان درونی باید گسترده‌تر شود؛ وگرنه انسان زیر فشار واقعیت خرد خواهد شد. رؤیا، گریز از واقعیت نیست؛ راهی است برای آنکه واقعیت نتواند تمام افق‌های وجود انسان را اشغال کند.

با این همه، باید میان رؤیا و توهم تفاوت گذاشت. این دو، اگرچه در ظاهر به یکدیگر شباهت دارند، اما در حقیقت از دو سرچشمهٔ کاملاً متفاوت می‌آیند. رؤیا، انسان را به حرکت وامی‌دارد؛ توهم، او را از حرکت بازمی‌دارد. رؤیا، فاصلهٔ میان اکنون و آینده را می‌بیند و انسان را به پیمودن این فاصله دعوت می‌کند!

اما توهم، این فاصله را انکار می‌کند و می‌خواهد بدون کوشش، مقصد را در اختیار بگیرد. رؤیا با مسئولیت همراه است، زیرا هر رؤیای اصیل، انسان را وادار می‌کند بهای تحقق آن را بپردازد. اما توهم، تنها وعدهٔ لذت می‌دهد، بی‌آنکه مسئولیتی بر دوش انسان بگذارد. به همین دلیل، رؤیا نیرویی اخلاقی است، اما توهم اغلب به خودفریبی می‌انجامد.

در جهان معاصر، یکی از خطرهای بزرگ آن است که رؤیا، جای خود را به مصرف بی‌پایان آرزوهای آماده ؛ بدهد! شبکه‌های اجتماعی، صنعت تبلیغات و اقتصاد دیجیتال، هر روز هزاران تصویر از «زندگی مطلوب» پیش روی انسان قرار می‌دهند. این تصاویر، در ظاهر، آرزو می‌آفرینند؛ اما در حقیقت، اغلب رؤیا را نابود می‌کنند. زیرا رؤیای اصیل، از درون انسان می‌جوشد، اما آرزوی القاشده، از بیرون به او تحمیل می‌شود. تفاوت این دو، تفاوت میان درختی است که از خاک می‌روید و شاخه‌ای که با نخ به دیوار بسته شده است. یکی رشد می‌کند، دیگری تنها شبیه درخت است.

انسان امروز، بیش از هر نسل دیگری، با رؤیاهای دیگران زندگی می‌کند. او خانه‌هایی را می‌بیند که دیگران ساخته‌اند، سفرهایی را دنبال می‌کند که دیگران رفته‌اند، موفقیت‌هایی را تحسین می‌کند که دیگران به دست آورده‌اند و سبک زندگی‌ای را آرزو می‌کند که شرکت‌های تبلیغاتی برای او طراحی کرده‌اند.

در این میان، فرصتی برای آنکه از خود بپرسد «من چه رؤیایی دارم؟» باقی نمی‌ماند. این شاید عمیق‌ترین شکل از باخودبیگانگی باشد؛ اینکه انسان، به جای زندگی کردن بر اساس تخیل خویش، با تصاویر ساخته ‌شده در ذهن دیگران زندگی کند. چنین انسانی ممکن است احساس کند آزادانه انتخاب می‌کند، اما بسیاری از انتخاب‌های او پیش از آنکه به ذهنش برسند، برایش طراحی شده‌اند.

اینجاست که رؤیا، بار دیگر معنایی سیاسی و فرهنگی پیدا می‌کند. جامعه‌ای که نتواند رؤیاهای مستقل بیآفریند، دیر یا زود مصرف‌کنندهٔ رؤیاهای دیگران خواهد شد. همان‌گونه که وابستگی اقتصادی می‌تواند استقلال یک جامعه را تهدید کند، وابستگی تخیلی نیز می‌تواند فرهنگ آن را از درون تهی سازد. ملتی که دیگر داستان‌های خود را نمی‌نویسد، موسیقی خود را نمی‌آفریند، آیندهٔ خود را تصور نمی‌کند و تنها روایت‌های آماده را مصرف می‌کند، به تدریج نه فقط استقلال فرهنگی، بلکه استقلال فکری خود را نیز از دست خواهد داد.

به همین دلیل، دفاع از رؤیا، دفاع از نوعی مسئولیت تاریخی نیز هست. هر نسل، موظف است افق‌هایی را بیآفریند که نسل بعد بتواند در آن‌ها زندگی کند. اگر نسل امروز تنها مصرف‌کنندهٔ آینده‌ای باشد که دیگران ساخته‌اند، فردا چیزی برای به ارث گذاشتن نخواهد داشت. تمدن، چیزی جز انتقال رؤیاهای تحقق‌یافته از نسلی به نسل دیگر نیست.

شاید راز بزرگ انسان نیز در همین باشد که هرگز کاملاً در اکنون زندگی نمی‌کند. او همواره بخشی از وجود خود را در آینده ساکن می‌کند. این آینده، گاه در قالب یک فرزند، گاه در قالب یک کتاب، گاه در هیئت یک اثر هنری، گاه در شکل یک کشف علمی و گاه تنها در قالب امیدی خاموش به زندگی ادامه می‌دهد. انسان، با این آیندهٔ نادیده زندگی می‌کند و از همین روست که می‌توان گفت رؤیا، نه زینت زندگی، بلکه یکی از شرط‌های امکان زندگی انسانی است...ادامه دارد!

* «تخیل؛ نخستین جلوهٔ آزادی» (“Imagination: the first manifestation of freedom.”) یعنی آزادی پیش از آنکه در عمل آشکار شود، در ذهن آغاز می‌شود؛ زیرا انسان با تخیل می‌تواند از آنچه هست فراتر رود و آنچه را هنوز وجود ندارد تصور کند. تخیل، امکانِ اندیشیدن به جهانی متفاوت را به وجود می‌آورد؛ و همین، نخستین گام آزادی است.

* حیوانات رویا دارند و می‌توانند بازنمایی‌های ذهنی از چیزهای غایب داشته باشند؛ اما تاکنون شواهد قطعی نداریم که مانند انسان قادر باشند جهانی را که هرگز ندیده‌اند، آگاهانه در ذهن خود خلق و تصور کنند.



 

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر