نیهلیسم؛ محصول شکست سیاسی یا فردی؟
Nihilism.
نیهلیسم یعنی پوچی، انفعال، زوال، بطالت، و فاقد هدف.
نیهلیسم واژه ایست لاتین، نوعی جهانبینی و موضع شخصی، منکر ایده آلها، ارزشها، و اهداف مثبت، دچار سرخورده گی، پوچکرایی، بن بست، شکست، فاقد اصول و نرمهای اخلاقی، ناتوان از اعتراض به بی عدالتی و دیکتاتوری،مبلغ تکروی و فردگرایی، منفعل. نیهلیسم دارای انواع گوناگون: شخصی، سیاسی اجتماعی، شناختی، فرهنگی، دینی، وجودی است که با فلسفه های شکاکی، لاادری، آته ایستی، و آنارشیستی گاهی همسایگی دارد. مثلن نیهلیسم اخلاقی منکر ارزشها و نرمهای فرهنگی اخلاقی است. نیهلیسم سیاسی مخالف تشکیل سازمان، طرح، هدایت، و مدیریت در پرسه های اجتماعی میباشد . آن بینشی است فلسفی؛ که پیرامون پوچی، نیستی و بی معنی بودن همه پدیددهای موجود موضعی جهانبینانه دارد و مخالف هر نوع ایدئولوژی؛ حتا رهایی بخش است. نیهلیسم منکر امکان شناخت، و با خود در تضاد و تناقض است چون حتا شناخت خود را هم نیهلیستی باید بداند. آموزشی است که امکان اثبات دلایل منطقی و عقلی را انکار میکند و معیارهای روشنگری و انقلابی را با متد و روش جدلی بی ارزش می نماید.
نیهلیسم منکر معنی، فایده، و هدف در هستی است و امکان کشف حقیقت را غیرممکن میداند. در نظر آن، تنها حقیقت، پوچی و نیستی در زندگی انسان و در هستی و کائنات میباشد. 2 متفکر آن شوپنهاور و کیرکگارد مدعی هستند جهان دچار شبح بینش پوچی فوق العاده است. نیهلیسم مدام میکوشد از خود بگذرد یا بر خود مسلط شود چون انسان ظرفیت قبول پوچی و ابتذال وجود خود برای مدت طولانی؛ بدون مقاومت را ندارد. نیچه میگفت وضعیت نیهلیسم یک مرحله موقت و گذرا است که در آن باید همه ارزشهای سنتی بی اعتبار شوند تا یک انسان دیگر نوین و یک لیست و جدول جدید از ارزشهای نو و فرای مقوله های کتاب " خوب و بد " بوجود آید. هایدگر در احساسی وحی گونه با عنوان "وحی و نیستی"، مرموزترین و عجیب ترین رفتار و امکانات برای آدم های شکست خورده و برباد رفته و منزوی را میدید. او مینویسد انسان باید پوچی را کنار بزند یا نابود کند تا بتواند خود جای آنرا بگیرد؛ انسان باید نگهبان و مواظب پدیده نیستی و پوچی گردد.نیهلیسم خواهان انکار غیرمشروط تمام ایدئولوژی ها، عقاید و باورها، و روابط ناشی از آنان است. آگوستین مسیحی میگفت نیهلیسم یعنی عقیده نداشتن به هیچ چیز. در مکتب مدرسین اسکولاستیک امثال آبلارد و لومبارد؛ نیهلیسم طبق وجود عیسی مسیح و طبیعت انسانی اش، فاقد استقلال است؛ چون نتیجه آن، پو چی و نیستی است.
واژه نیهلیسم در فرهگ فلسفی از طریق" نامه یاکوبی به فیشته" در سال 1799 وارد زبان فلسفی غرب شد. باید بین نیهلیسم نظری و نیهلیسم اخلاقی فرق گذاشت. نیهلیسم در تئوری سیاسی از میانه قرن 19 میلادی خصوصن از زمان تورگنیف در کتاب "پدران و پسران" در سال 1861 راه یافت. آنارشیست های روس انقلابیون را نیهلیست می نامیدند تا مواضع مخالفان خود را نشان دهند. نیچه بشکل غیرجدلی ولی با ادعای انتقادی آنالیزی به تعریف مفهوم نیهلیسم خاص خود پرداخت. در کتاب "تبارشناسی اخلاق" در سال 1879 نیهلیسم منفعل اروپایی را نوعی بودیسم جدید نامید؛ عنوانی که او "اراده برای پوچی" بشمار می آورد، و آنرا اراده وارونه برای کسب قدرت نام نهاد. در تعریف دیگری از نیهلیسم آمده که آن یک تئوری فرهنگی، و نوعی تجربه جهانی تاریخی است که همه صفات مثبت یک باور سکولار و ترقی خواه در آن انکار میشوند. نیهلیسم اخلاقی از ماکسیم های عملی سنتی روی گردان است؛ چون آزادی یا بی بندباری را بالاترین اصل زندگی میداند. در این مورد آن به آنارشیسم نزدیک میشود.
هستی شناسی نیهلیستی منکر وجود و هستی است، جانشین آنرا؛ به عنوان آخرین حقیقت معتبر، "نیستی" می نامد. مفهوم نیهلیسم نخستین بار در مکتب "ایده آلیسم آلمانی" مرسوم شد؛ زمانیکه جناب یاکوبی(1819-1743.م)، کانت و فیشته را متهم نمود که فلسفه شان رد و انکار آن چیزی است که تاکنون بعنوان واقعیت و حقیقت در فلسفه غرب مطرح شده بود. نیچه میگفت نیهلیسم یک تحول دکادنس و زوال فرهنگ اروپایی از زمان سقراط است که با مطلق نمودن ارزشهای متافیزیکی مسیحی، بعد از مرگ خود، آنرا به انسانهای فریب خورده، ذلیل، شیزوفرنی، و داغان شده، اجازه به وجود آمدن، میدهد که منجر به فرصت طلبی، سازشکاری، میانه روی، وضعف اخلاق بردگی، یا استثمار دیگران میشود. او مبگفت نیهلیسم باید یک عبور و گذر موقت تاریخی-روانی برای تغییر ارزش های پیشین باشد تا غلبه بر آن انجام گیرد. این از طریق نیروی غریزی اراده بقدرت رسیدن، موجب تکرار و تداوم ابدی؛یا بقول خیام "چرخ گردون" میشود. استعاره تکرار چرخ گردون در جهان و در هستی، بی معنی بودن نیهلیسم را نشان میدهد و نیچه آنرا بخشی از برنامه و هدف "ابر انسان" کذایی اش میدانست که باید بر نیهلیسم غالب گردد.
هایدگر میگفت فلسفه نیچه اوج نیهلیسم است چون او از طریق استراتژی "اراده بقدرت رسیدن" یک ساختار اساسی متافیزیکی را ضروری میداند تا برهستی سلطه یابد ویا حکومت کند؛ ولی خود هستی را انکار می نماید. نیهلیسم در فلسفه اگزیستنسیالیستی غرب اهمیت مهمی داشت چون آن تهدید پوچی و نیستی در هستی و وجود جهان بود. میان یاکوبی و نیچه باید نیهلیسم را تعریف و مقایسه نمود. یاکوبی یک ایده آلیست مسیحی خداباور، و نیچه یک متفکر تراژدیک دهن گشاد تحریک کننده؛ وخواهان اشرافیت یونان باستان در قدرت بود. سوسیالیست ها نیهلیسم را موضعی ایدئولوژیک و جهان بینانه میدانند که از طریق نفی ایده آلها، و تصورات ارزشی، مشخص میشود تا جامعه طبقاتی به سرکردگی بورژوازی به تکرار چرخش جهان ادامه دهد. نیچه میگفت جهانی که تسلیم نیهلیسم شده، باید دست به تغییر ارزشها و نرم ها بزند چون آنان نسبی هستند. در نظر او جهان نه اراده است و نه تصور، بلکه فقط تنازع بقا برای حفظ خود؛ و آنهم از طریق اراده برای رسیدن بقدرت سیاسی و اتوریته اجتماعی. او ادامه میدهد: ما در جهانی هستیم که فاقد حقیقت عینی است، و اخلاقی که مدام نسبی بشمار می آید، و مسیحیت اصرار به رعایت ارزشهای عهد بوق دوره باستان میکند؛ که کسی جدی نمیگیرد، یا وعده آن دنیا و روز قیامت را میدهد که اصلن وجود ندارند. یعنی یک فرهنگ و جهانی که امروزه کاملن تسلیم نیهلیسم شده.
تا کنون در این نوشته کوتاه دیده ایم که؛ تعاریف متفکرانی مانند نیچه، تورگنیف، و یاکوبی، در کشورهای مختلف، و در دورههای گوناگون، پیرامون نیهلیسم با هم فرق دارند. در حالیکه نظرات هایدگر، شوپنهاور، کیرکگارد، و رفقای میم-لام، به توضیح نیهلیسم امروزی نزدیک تر است. نیچه میگفت چیزی بد است که ریشه در ضعف و تسلیم دارد. و چیزی خوب است که اراده برای بقدرت رسیدن را تقویت کند. ابرانسان میزان ارزش پدیدهها و اشیاء است، او برتر از انسان معمولی است ولی خدا نیست، و کوشنده ایست در راه زندگی، اراده برای کسب قدرت، و مخالف همدردی و اخلاق ضعیف، هستی بدون هدف و بدون معنی است، تکرار تاریخ است، بهشتی وجود ندارد، تکرار شکل فوق العاده نیهلیسم است، پوچی و نیستی تا ابد ادامه دارد و از روز ازل بوده حتا برای ارازل . به این دلیل نیچه غیابن مورد استفاده فاشیسم قرار گرفت چون با آن همخوانی داشت. نیهلیسم محصول و نتیجه: زوال، و شکست فردی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، و اخلاقی است. از آغاز مقوله های شکاکی و نیهلیسم در ایدئولوژی مدرن امپریالیستی ظاهر و وارد شده اند و جای خاصی دارند. نیهلیسم بخشی از شکاکی است و یا برعکس. نمایندگان آن در عهد باستان: پیرون، و سکسو امپیری، و در دوره رنسانس، مونتگنی، و در عصر روشنگری: دکارت، بایله، و هیوم، بودند.