رسالهای در باب تخیل (2) «آزادی و هراس انسان از خلوت خویش»
تهیه و تدوین : فرشید یاسائی
فصل چهارم:
خلوت؛ زادگاه تخیل
…در روزگار ما، واژهٔ «خلوت» بیش از آنکه یادآور آرامش باشد، اضطراب میآفریند. بسیاری از انسانها، اگر تنها چند دقیقه از صدای تلفن همراه، موسیقی، اخبار، گفت وگو یا شبکههای اجتماعی دور بمانند، نوعی بیقراری را تجربه میکنند؛ گویی چیزی از زندگی آنان کم شده است. سکوت، دیگر تجربهای آشنا نیست؛ بلکه وضعیتی است که باید هرچه زودتر از آن گریخت. انسان شاید هیچ دورهای از تاریخ، تا این اندازه از تنهایی و خلوت هراس نداشته است. این هراس، تنها یک عادت اجتماعی نیست؛ نشانهٔ دگرگونی عمیقی در نسبت انسان با خویشتن است.
خلوت، به معنای تنها بودن نیست. چه بسیار انسانهایی که در میان جمع، عمیقاً تنها هستند و چه بسیار کسانی که در اتاقی کوچک، بیآنکه هیچ کس در کنارشان باشد، احساس تنهایی نمیکنند. تنهایی، تجربهای از گسست است؛ اما خلوت، تجربهای از پیوند. انسان در خلوت، از جهان جدا نمیشود؛ بلکه برای مدتی کوتاه، رشتههای بیشمار ارتباطات بیرونی را آرام میکند تا دوباره بتواند صدای درونی خود را بشنود. خلوت، بریدن از زندگی نیست؛ بازگشت به سرچشمهٔ زندگی است.
بیشتر انسانها گمان میکنند آنچه در ذهنشان جریان دارد، اندیشهٔ خود آنان است. اما اگر با دقت بیشتری بنگریم، درمییابیم که بخش بزرگی از ذهن ما از صداهای دیگران انباشته شده است؛ صداهایی که از رسانهها، تبلیغات، آموزش، گفتوگوهای روزمره، شبکههای اجتماعی و هزاران تصویر و پیام پراکنده وارد ذهن شدهاند. ذهن، به شهری شلوغ شباهت پیدا کرده است؛ شهری که در آن، هر لحظه هزاران نفر سخن میگویند، اما کمتر کسی فرصت شنیدن خود را پیدا میکند. خلوت، نخستین تلاشی است برای خاموش کردن این هیاهو.
انسان تا زمانی که تنها مصرفکنندهٔ صداهای بیرونی باشد، نمیتواند آفرینندهٔ اندیشه باشد! اندیشه، همانند هر موجود زندهٔ دیگری، برای رشد به سکوت نیاز دارد. همانگونه که بذر در میان هیاهو جوانه نمیزند، تخیل نیز در ازدحام مداوم اطلاعات مجال بالیدن پیدا نمیکند. ذهن، اگر پیوسته در معرض هجوم تصویرها و پیامها باشد، به تدریج توان زایش خود را از دست میدهد. در چنین وضعی، انسان شاید بسیار بداند، اما کمتر بیندیشد؛ بسیار ببیند، اما کمتر کشف کند؛ بسیار سخن بگوید، اما کمتر چیزی برای گفتن داشته باشد.
یکی از شگفت ترین ویژگیهای تخیل آن است که هرگز با اجبار ظاهر نمیشود. نمیتوان به ذهن فرمان داد که اکنون خلاق باشد. بزرگ ترین اندیشهها، مهمترین کشفها و زیباترین آثار هنری، اغلب در لحظاتی پدید آمدهاند که ذهن از فشار بیرونی فاصله گرفته است؛ هنگام قدم زدن، سکوت، سفر، تأمل یا حتی نگاه کردن به منظرهای ساده. این لحظهها، تصادفی نیستند. در چنین زمانهایی، ذهن از واکنش مداوم به جهان بیرونی دست میکشد و دوباره به فعالیت درونی خود بازمیگردد. تخیل، بیش از آنکه محصول فشار باشد، حاصل آزادی است.
شاید به همین دلیل است که تمدنهای بزرگ، همواره برای خلوت ارزش قائل بودهاند. کتابخانهها، صومعهها، باغها، اتاقهای مطالعه، کارگاههای هنرمندان و حتی سنت دیرینهٔ قدم زدن فیلسوفان، همه بر این حقیقت استوار بودند که اندیشه، به مکانی نیاز دارد که از آشوب فاصله بگیرد. این فاصله، نه برای گریز از جهان، بلکه برای فهم عمیقتر آن است. انسانی که هرگز از جهان فاصله نمیگیرد، سرانجام توان دیدن خودِ جهان را نیز از دست میدهد؛ همانگونه که کسی که همیشه در میان جنگل ایستاده است، تصویر کلی جنگل را نمیبیند.
اما جهان جدید، آرام - آرام این امکان را از انسان گرفته است. فناوری، بیآنکه قصدی آشکار داشته باشد، هر لحظه ذهن را به واکنش فرا میخواند. هر اعلان، هر پیام، هر تصویر و هر خبر، رشتهٔ اندیشه را قطع میکند و ذهن را به نقطهای دیگر میکشاند. انسان دیگر کمتر فرصت مییابد که اندیشهای را تا پایان دنبال کند. ذهن، پیش از آنکه بتواند در پرسشی عمیق فرو رود، با محرکی تازه از مسیر خود منحرف میشود. نتیجه آن است که اندیشهها کوتاهتر، تأملها سطحیتر و تخیل، کمجان تر میشود.
این وضعیت، تنها مسئلهای فردی نیست؛ بلکه پیامدی فرهنگی نیز دارد. تمدنی که نتواند برای سکوت جایی باقی بگذارد، دیر یا زود توان آفرینش خود را از دست خواهد داد. هر جامعهای که سرعت را جایگزین تأمل کند، اطلاع را جایگزین معرفت سازد و سرگرمی را جانشین تجربهٔ درونی نماید، ممکن است در تولید کالا و فناوری پیشرفت کند، اما در تولید معنا فقیر خواهد شد. معنا، در شتاب متولد نمیشود؛ معنا، حاصل اقامت طولانی ذهن در کنار یک پرسش است.
شاید بتوان گفت مهمترین تفاوت مطالعهٔ عمیق با مصرف پیوستهٔ اطلاعات نیز در همین نکته نهفته است. کتاب، ذهن را به مکث دعوت میکند. خواننده میتواند صفحهای را بارها بخواند، جملهای را ساعتها در ذهن خود نگه دارد و اندیشهای را با تجربهٔ شخصی خویش درآمیزد. اما جریان بیپایان محتوا، چنین فرصتی نمیدهد. هر تصویر، تصویر بعدی را فرا میخواند؛ هر خبر، خبر دیگری را جایگزین خود میکند و ذهن، بیآنکه چیزی را واقعاً از آنِ خود کند، از انبوهی از دادهها عبور میکند. این عبور مداوم، ذهن را پر میکند، اما غنی نمیسازد.
از همین جا میتوان دریافت که چرا انسان معاصر، با وجود آنکه بیش از هر نسل دیگری اطلاعات در اختیار دارد، گاه احساس تهی بودن میکند. اطلاعات، جای اندیشه را نمیگیرد؛ همانگونه که اندیشه نیز جای حکمت را پر نمیکند. حکمت، زمانی شکل میگیرد که انسان بتواند آنچه را دیده و شنیده است، در سکوت جان خود رسوب دهد. خلوت، همان زمان و مکانی است که این رسوب در آن رخ میدهد.
اما شاید عمیقترین دلیل هراس انسان از خلوت، چیز دیگری باشد. خلوت، آینهای است که هیچ تصویری جز خود انسان در آن دیده نمیشود. تا زمانی که ذهن با صداهای بیرونی اشغال شده است، انسان میتواند از پرسشهای اساسی زندگی بگریزد؛ اما همین که سکوت فرا میرسد، پرسشهایی سر برمیآورند که سالها در تاریکی مانده بودند: من چه کسی هستم؟ چگونه زندگی کردهام؟ چه چیزهایی را تنها از سر عادت پذیرفتهام؟ چه رؤیاهایی را فراموش کردهام؟ اگر قرار باشد زندگی از نو آغاز شود، آیا باز همین راه را انتخاب خواهم کرد؟
این پرسشها، آرامش انسان را برهم میزنند، زیرا پاسخ آنها همیشه دلپذیر نیست. گاه انسان درمییابد که سالها مطابق انتظار دیگران زیسته است؛ گاه درمییابد که آرزوهایش را با خواستههای جامعه اشتباه گرفته است و گاه درمییابد که آنچه موفقیت مینامیده، تنها شکلی از سازگاری بوده است. از همین رو، بسیاری ترجیح میدهند هرگز با این پرسشها روبهرو نشوند. شلوغی، برای آنان تنها سرگرمی نیست؛ پناهگاهی است در برابر خویش.
اما درست در همین نقطه، خلوت به سرچشمهٔ آزادی تبدیل میشود. آزادی، زمانی آغاز میشود که انسان بتواند زندگی را از فاصلهای دورتر از خود بنگرد؛ نه از درون عادت، بلکه از بیرون آن. خلوت، این فاصله را فراهم میکند. در سکوت است که انسان درمییابد کدام صدا از آنِ اوست و کدام صدا تنها پژواک دیگران است. تخیل نیز در همین لحظه جان میگیرد؛ زیرا تا هنگامی که ذهن از انبوه تصویرهای تحمیلشده پر باشد، جایی برای تصویرهای تازه باقی نمیماند.
از این رو، خلوت نه تجملی برای اهل اندیشه، بلکه ضرورتی برای هر انسانی است که میخواهد استقلال ذهن خود را حفظ کند. شاید جهان امروز بیش از هر چیز به انسانهایی نیاز داشته باشد که هنوز بتوانند مدتی را در سکوت زندگی کنند؛ نه از آن رو که از جهان گریزاناند، بلکه از آن رو که میخواهند پس از بازگشت، جهان را روشنتر، عمیقتر و انسانیتر ببینند.
فصل پنجم:
هنر؛ زبان مادری تخیل و حافظهٔ روح انسان
اگر خلوت، خانهٔ تخیل باشد، هنر، زبان آن خانه است. تخیل تا زمانی که تنها در ژرفای ذهن انسان باقی بماند، نیرویی خاموش است؛ اما هنگامی که از طریق هنر آشکار میشود، به تجربهای مشترک برای دیگران تبدیل میگردد. هنر، لحظهای است که جهان درونی یک انسان، راهی به سوی جهان درونی انسانهای دیگر پیدا میکند. یک نقاشی، یک شعر، یک قطعه موسیقی یا یک داستان، یک رساله... در حقیقت پلی است میان تنهایی یک فرد و احساسات جمعی بشر. هنرمند، آنچه را در سکوت خویش یافته است، به زبان دیگری ترجمه میکند؛ زبانی که گاه از هزاران جمله گویاتر است.
شاید بتوان گفت که نخستین شکل اندیشهٔ انسان، هنر بوده است. هنر از کهن دار ترین اندیشه های بشری بوده است! پیش از آنکه فلسفه به وجود آید، انسان با تصویر و آواز و روایت تلاش کرده است جهان را بفهمد. نقاشیهای نخستین انسانها بر دیوارهٔ غارها، تنها نقشهایی ساده از حیوانات نیستند؛ آنها نشانههایی از لحظهای هستند که انسان از زندگی صرفاً غریزی فاصله گرفت و توانست چیزی را که در ذهن داشت، به جهان بیرونی منتقل کند! همان لحظهای که دست انسان تصویری را بر سنگ کشید، در حقیقت اعلام کرد که جهان تنها مجموعهای از اشیای حاضر نیست؛ جهان میتواند در ذهن دوباره آفریده شود.
این ویژگی، هنر را از بسیاری دیگر از فعالیتهای انسانی متمایز میکند. انسان برای نیازهای زیستی خود ابزار میسازد، اما برای نیازهای عمیقتر خود معنا میآفریند. خانه، وسیلهای برای پناه گرفتن است، اما معماری میتواند به شعر تبدیل شود. صدا، وسیلهای برای ارتباط است، اما موسیقی میتواند به تجربهای فراتر از واژهها بدل شود. زبان، برای انتقال اطلاعات به وجود آمده است، اما شعر، زبان را از مرز اطلاع فراتر میبرد و آن را به کشف تبدیل میکند. هنر، جایی آغاز میشود که انسان دیگر تنها نمیخواهد بداند، بلکه میخواهد احساس کند، تجربه کند و معنایی را که در جهان یافته است با دیگری قسمت کند.
از همین رو، رابطهٔ میان هنر و تخیل، رابطهای سطحی و بیرونی نیست. هنر بدون تخیل به مهارت فنی تقلیل پیدا میکند. ممکن است کسی بتواند تصویری بسیار دقیق از یک منظره بکشد، اما اگر در آن هیچ نگاه تازهای وجود نداشته باشد، اثر او تنها بازتولید چیزی است که پیشتر وجود داشته است. آنچه یک اثر هنری را ماندگار میکند، شباهت آن به جهان نیست؛ بلکه شیوهای است که جهان را دوباره به ما نشان میدهد. هنرمند بزرگ، چیزهایی را میبیند که دیگران نیز در برابر چشمان خود دارند، اما از کنار آنها عبور کردهاند.
به همین دلیل، هنر همواره با اکتشافات همراه بوده است. هنرمند، جهان را اختراع نمیکند؛ بلکه امکانهای پنهان آن را آشکار میسازد. او در یک چهرهٔ معمولی، داستانی ناگفته میبیند؛ در یک لحظهٔ ساده، معنایی عمیق کشف میکند؛ در یک رنج شخصی، تجربهای انسانی مییابد که دیگران نیز میتوانند با آن ارتباط برقرار کنند. تخیل هنری، توانایی دیدن آن چیزی است که هنوز به زبان نیآمده است.
در اینجا تفاوت میان دیدن و نگاه کردن آشکار میشود. دیدن، امری زیستی است؛ اما نگاه کردن، امری انسانی. میلیونها نفر ممکن است هر روز غروب خورشید را ببینند، اما تنها یک شاعر ممکن است در آن غروب، تصویری از گذر زمان، اندوه فقدان یا امید به تولد دوباره بیآبد. هنر، به انسان آموزش میدهد که دوباره نگاه کند. شاید بزرگ ترین کار هنر همین باشد: بازگرداندن شگفتی به چیزهایی که بر اثر عادت، عادی شدهاند.
انسان مدرن بیش از هر زمان دیگری در معرض تصاویر قرار دارد، اما کمتر از گذشته توان دیدن دارد. این تناقض، یکی از ویژگیهای عصر تصویر است. ما روزانه هزاران تصویر دریافت میکنیم، اما بسیاری از آنها تنها چند ثانیه در ذهن ما باقی میمانند. تصویر، مصرف میشود و جای خود را به تصویر بعدی میدهد. در چنین شرایطی، هنر اهمیتی دوچندان پیدا میکند؛ زیرا برخلاف جریان سریع تصاویر، از انسان میخواهد بایستد، تأمل کند و اجازه دهد یک تجربه در عمق ذهن او نفوذ کند.
تفاوت میان تصویر و اثر هنری، شاید در همین عمق باشد. تصویر، ممکن است تنها چشم را درگیر کند؛ اما هنر، ذهن و روح را درگیر میسازد. تصویر میتواند توجه را جلب کند؛ اما هنر میتواند انسان را تغییر دهد. یک اثر هنری بزرگ، پس از پایان یافتن همچنان در درون انسان ادامه پیدا میکند. گاهی سالها پس از خواندن یک کتاب، دیدن یک فیلم ، شنیدن یک قطعه موسیقی یا دیدن یک نقاشی.... چیزی از آن تجربه همچنان با ما باقی میماند. این ماندگاری، نتیجهٔ پیوند هنر با لایههای عمیق تخیل انسانی است.
از سوی دیگر، هنر یکی از مهمترین ابزارهای حفظ حافظهٔ جمعی بشر است. ملتها، پیش از آنکه در کتابهای تاریخ شناخته شوند، در آثار هنری خود شناخته میشوند. تاریخ رسمی ممکن است جنگها، حکومتها و قراردادها را ثبت کند، اما هنر نشان میدهد انسانها در آن دورهها چگونه احساس میکردند،از چه میترسیدند، به چه امید داشتند و چه رؤیاهایی در سر میپروراندند. یک شعر، گاهی میتواند روح یک عصر را بهتر از صدها سند تاریخی آشکار کند.
قدرت هنر در همین توانایی برای حفظ امر انسانی است. جهان بیرونی دائماً در حال تغییر است؛ شهرها ساخته و ویران میشوند، حکومتها بنا بر سرشت و سرنوشت خود میآیند و میروند، فناوریها جای خود را به فناوریهای تازه میدهند؛ اما هنر، تجربهٔ انسانی را از نابودی حفظ میکند. یک ترانهٔ قدیمی، یک داستان کهن یا یک نقاشی تاریخی، هنوز میتواند انسان امروز را با احساس کسی پیوند دهد که قرنها پیش زندگی کرده است. هنر، زمان را کوتاه میکند و انسانها را در تجربهای مشترک گرد هم میآورد.
اما شاید مهمترین دلیل هراس قدرتهای تمامیتخواه از هنر نیز در همین جا باشد. هنر، حافظه و تخیل را زنده نگه میدارد. جامعهای که هنر زنده دارد، جامعهای است که هنوز میتواند پرسش کند، مقایسه کند و امکان دیگری را تصور کند. یک اثر هنری میتواند به انسان نشان دهد که جهان آنگونه که به او گفتهاند، تنها شکل ممکن جهان نیست. همین توانایی تصور، امکانهای دیگر است که هنر را به یکی از عمیقترین شکلهای آزادی تبدیل میکند.
قدرتهای بسته، معمولاً از پرسش نمیترسند؛ از پرسشی میترسند که بتواند در ذهن انسان باقی بماند. هنر، پرسش را به شکل زیباییشناختی در وجود انسان تثبیت میکند. ممکن است یک شعر پاسخ روشنی ارائه ندهد، اما پرسشی ایجاد میکند که سالها در ذهن باقی میماند. ممکن است یک فیلم راهحل سیاسی ارائه نکند، اما نگاه انسان را به رنج، عدالت، تنهایی یا عشق تغییر دهد و همین تغییر نگاه، آغاز تغییرات بزرگتر است.
در جهان امروز، هنر با چالش تازهای روبه روست. از یک سو، فناوری امکان تولید و انتشار آثار هنری را بیش از گذشته فراهم کرده است و از سوی دیگر، همان فناوری میتواند هنر را در سیل بیپایان محتوا غرق کند. هنگامی که همه چیز باید سریع دیده شود، سریع پسندیده شود و سریع فراموش گردد، هنر با خطر از دست دادن عمق و معنای خود روبه رو میشود. اثر هنری، نیازمند زمان است؛ هم زمان برای آفریننده و هم زمان برای مخاطب.
شاید مهمترین وظیفهٔ هنر در عصر حاضر، دفاع از همین زمان ازدسترفته باشد. هنر به انسان یادآوری میکند که همه چیز نباید فوری باشد، همه چیز نباید مصرف شود و همه چیز نباید به واکنش لحظهای تبدیل گردد. در جهانی که سرعت به ارزش اصلی تبدیل شده است، هنر از عمق دفاع میکند.
از این منظر، دفاع از هنر در حقیقت دفاع از تخیل است و دفاع از تخیل، دفاع از آزادی انسان. زیرا انسانی که دیگر نمیتواند جهانی را در ذهن خود بیآفریند، به تدریج تنها جهانی را خواهد پذیرفت که دیگران برای او ساختهاند. هنر، آخرین سنگر این توانایی است؛ مکانی که انسان هنوز میتواند در آن آزادانه بیندیشد، احساس کند و جهانی تازه را تجربه کند. شاید به همین دلیل است که هر جامعهای که هنر خود را از دست بدهد، چیزی فراتر از زیبایی را از دست داده است؛ آن جامعه، بخشی از قدرت تصور آینده را نیز از دست داده است....ادامه در قسمت بعد.