آیینۀ پاییزی
آیینۀ پاییزی؛آورده زمان اینجا
ای دیده نگه کُن باز؛ای بی خبر از فردا
افسون شده را بنگر!؛اِستاده وُ بیمارست
باغ وُ دلِ افسرده؛چشمانِ تَرش شیدا
تب دار وُ پریشانست؛از واژه گریزانست
بدرودِ غم انگیزش؛آتش زَنَد این جان را
انگار سخن گفتن؛بیهوده وُ پُر دردست
از نغمۀ غم سرشار؛آشوبِ غزل برپا
دیدی که طبیعت هم؛کِز کرده وُ گریانست
در روشنیِ اشکش؛پنهان شده وُ پیدا
آهنگِ عزا جاری؛تابوتِ بهار اینک!
در صحنۀ صحرایی؛توفان شده مرگ افزا
پایانِ نگارم بود!؟؛کِی بود وُ کجا رفت او!؟
هر قافیه صف بسته؛در سوگِ گُلِ مینا
در خلوتِ کابوسی؛بشکسته چراغِ ماه
رؤیا چه بخواند شب؛از شِکْوِۀ جان فرسا!
با حُزنی وُ در بُغضی؛زیبایِ تُرا بُرْدَند
ای خانه چه می جویی!؟؛جانت شده بی نجوا؟
در مجلسِ یأس آور؛بنگر به درختان باز
برگان که فرو ریزند؛در قامتِ غمِ تنها
هان عاشقِ سرگردان؛گُم کرده چو یارش را
می بارد وُ می بارد؛در نم نم وُ در غوغا
جان داده مگر ابری؛در بسترِ سرمایی
بی طاقت ازین غصه؛باران چه کُنَد انشا!
بر سینۀ این ساحل؛دریا زِ چه می گریَد!؟
دلدار وُ سُرودش کو!؟آن خنده وُ آن سیما!
در آینۀ پاییز؛دنبالِ تُو می گردد
یغما زده را مانَد؛آن رانده ازین دنیا
یکشنبه 12 مهرماهِ 1405///4 ماهِ اکتبر 2026