۱۴۰۵-۰۷-۱۷
سعید آرمان

ستاره‌های درخشان در شبی تاریک - یاد و خاطره گروه آرمان خلق گرامی باد

 

پنجاه و پنج سال پیش، پنج جوان مبارز لرستانی به جوخه اعدام سپرده شدند. ما از طریق روزنامه‌های صبح  کیهان و اطلاعات، متوجه شدیم که عزیزانمان را اعدام کرده‌اند؛ نه فرصت ملاقاتی داده شد و نه خانواده‌ها از کم‌ و کیف دادگاه اطلاعی داشتند. دادرسی ارتش با وکلای تسخیری، رسیدگی به پرونده زندانیان سیاسی را برعهده داشت. فعالیت سیاسی تحت عنوان «اقدام علیه امنیت کشور» جرم‌انگاری می‌شد و ساواک از قبل، حکم زندانیان را تعیین می‌کرد؛ کاری که بازجوهای شکنجه‌گر در دوران کنونی نیز انجام می‌دهند.

در آستانه جشن‌های ننگین ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی، این پنج جوان مبارز : هوشنگ ترگل، بهرام طاهرزاده، ناصر مدنی، همایون کتیرایی و ناصر کریمی تیرباران شدند. رژیم جنایتکار پهلوی حتی از پیکر بی‌جان آن‌ها نیز هراس داشت؛ پیکر پاک این عزیزان را به خانواده‌ها تحویل ندادند و آن‌ها را مخفیانه به خاک سپردند. سال‌ها پس از آن فاجعه و پس از انقلاب بود که در پی جست‌وجو و تحقیق مستمر خانواده‌ها، سرانجام مزار  آن‌ها پیدا شد. که در کنار مبارزین فدایی و مجاهد و....در قطعه ۳۳ بهشت زهرا نام گذاری شدند . مقاومت و مبارزه این جوانان از درون زندان و انعکاس آن در بیرون، تأثیر بسیاری بر جامعه، به‌ویژه شهر بروجرد (زادگاه آنان) گذاشت و به این ترتیب، «گروه آرمان خلق» هم‌چون نقطه درخشانی به تاریخ مبارزاتی زحمتکشان و ستم‌دیدگان پیوست. آوازه مقاومت همایون کتیرایی، چهره درخشان پایداری و وفاداری به آرمان کارگران و زحمتکشان، هنوز هم الهام‌بخش بسیاری از زندانیان سیاسی به شمار می‌رود.

از آن زمان، زندگی ما و دیگر خانواده‌ها به کلی تغییر کرد. پیش از آن فاجعه خونین ۱۷ مهر، در دوم فروردین ۱۳۵۰، برادر دیگر ما حسین کریمی که از ناصر کوچک‌تر بود، در خیابان پنجم نیروی هوایی تهران  کشته شده بود. پس از اعدام‌ها نیز تعدادی از اعضای خانواده‌های ما، طاهرزاده و ترگل بازداشت شدند، روال عادی زندگی خانوادگی ما از هم پاشید و پیامدهای مخربی بر روح و روان ما برجای گذاشت که به قول شاملو، شاعر مردمی: "بازماندگان را، هنوز از چشم، خونابه روان است". این بچه‌ها، شریف‌ترین، سرآمدترین و صادق‌ترین فرزندان شهر بودند.

در فواصل آن سال‌ها تا انقلاب، خانواده ما هم‌چنان مورد هجوم ساواک قرار می‌گرفت و َرفت‌وآمد به زندان بخشی از زندگی به تاراج رفته ما تبدیل شد. من در اواسط سال ۱۳۵۳، در سن ۱۷ سالگی همراه با شش نفر از رفقایم بازداشت و به یک سال زندان محکوم شدم که با چند ماه «ملی‌کشی» (نگهداری غیرقانونی پس از اتمام حکم) آزاد شدم. پس از آن، پدرم بازداشت شد و بیش از سه ماه را در سلول‌های انفرادی اوین گذراند. پدرم تازه از زندان آزاد شده بود که خواهر کوچک‌ترم را بازداشت کردند و چند هفته بعد، من و برادر بزرگ‌ترم دوباره بازداشت شدیم. من پس از چند ماه آزاد شدم، اما برادرم به یک سال زندان محکوم شد. دستگیری ما بیش از هر چیز بر خانواده و به ویژه مادرمان اثرات جبران‌ناپذیر برجای گذاشته، اما از سوی دیگر مقاومت را در وجود او شعله‌ور ساخته بود. سال پنجاه و چهار عمه و دخترش همراه عده ایی دستگیر شدند .آثار شکنجه بر پاهای  عمه ام  که مادر شش بچه بود هنوزهم بعد از پنجاه سال قابل دیدن است . 

خانواده ما البته یک استثنا نبود. همین سیاست ایجاد ترس و وحشت از سوی دستگاه سرکوب ویژه رژیم شاه یعنی ساواک، برای خانواده‌های خرم‌آبادی، اعظمی، سنجری، سلاحی، رضایی و... در ابعاد باورنکردنی اجرا شده است. رژیم جمهوری اسلامی نیز همین سیاست را از خلف خود به ارث برده و امروزه نیز این چرخه سرکوب و بیداد برای بسیاری از خانواده‌های دادخواه و زندانیان سیاسی تکرار می‌شود و بسیاری از خانواده‌های دادخواه به طور جمعی بازداشت می‌شوند.

امروزه به دار کشیدن جوانان ما به یک امر رایجی تبدیل شده است؛ هر عزیزی را که سر به دار می‌کنند، نه فقط حیات یک انسان، بلکه زندگی خانواده، فامیل و رابطه‌های عاطفی-انسانی پیرامون آن را نابود می‌کنند.

اعدام، حکم دوران توحش است. اعدام هر انسان با هر ماهیتی، عملی است زشت و نکوهیده و بیش از آنکه ماهیت اعدامی را فاش کند، سرشت بدخیم رژیم‌های وحشی و غیرانسانی را برملا می‌کند. جامعه ما از یک سو با رژیم ستایش‌گر مرگ و اعدام مواجه است، و از دیگر سو، فریاد رسای «نه به اعدام» درست از دل زندان‌ها و سیاهچال‌های رژیم شنیده می‌شود؛ فریادی که به سهم خود آینده‌ای را نوید می‌دهد که در آن از مجازات اعدام خبری نباشد.   سعید آرمان (کریمی) هانوفر

 

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر