تحریریه سایت سازمان فداییان کمونیست: برنامه برای تغییر
برنامه سیاسی زمانی معنا پیدا میکند که بدانیم از دل چه تجربهای بیرون آمده، چه پرسشهایی در برابر تدوینکنندگان آن قرار داشته و قرار است به کدام مسائل اجتماعی و سیاسی پاسخ دهد. «برنامه سازمان اتحاد فدائیان کمونیست» نیز حاصل یک مسیر تاریخی معین است؛ مسیری که از شکلگیری جنبش فدائی در پایان دهه چهل آغاز میشود، از انقلاب ۱۳۵۷ و بحرانها و انشعابهای پس از آن عبور میکند، با تجربه شکستها و دگرگونیهای جنبش کمونیستی ایران و جهان درگیر میشود و سرانجام به بازنگری در برنامه، سازمان، استراتژی و مفهوم حزب کمونیست میرسد.
از همین رو این مجموعه را با تاریخچه آغاز میکنیم. در قسمتهای بعد به مفاهیمی چون مبارزه طبقاتی، سرمایهداری، طبقه کارگر، سوسیالیسم، دموکراسی، دولت، شورا، مالکیت، حزب، تاریخ سرمایهداری و سوسیالیسم در ایران و جهان، ساختار طبقاتی جامعه ایران، برنامه سیاسی و اتحادهای طبقاتی خواهیم رسید. این مفاهیم در برنامه قطعات جداافتادهای نیستند. میان آنها یک زنجیره استدلالی وجود دارد: شناخت مناسبات سرمایهداری به شناخت طبقات و مبارزه طبقاتی میرسد؛ این تحلیل مسئله دگرگونی اجتماعی و سوسیالیسم را مطرح میکند؛ دگرگونی اجتماعی مسئله قدرت سیاسی، دولت و سازمانیابی را پیش میکشد؛ و مجموعه این مباحث در نهایت در برنامه سیاسی و استراتژی اتحادهای طبقاتی صورت مشخص پیدا میکند. خود سند نیز با همین منطق در یک مقدمه و نه فصل سازمان یافته است.
هدف «برنامه برای تغییر» توضیح این زنجیره به زبان روشن و امروزی است. بسیاری از اصطلاحات برنامه، مانند کار مزدی، ارزش اضافی، مالکیت خصوصی بر وسایل تولید، دولت طبقاتی، هژمونی طبقه کارگر، شورا و مالکیت اجتماعی، بدون توضیح میتوانند انتزاعی به نظر برسند. در این مجموعه هر مفهوم در جای خود باز خواهد شد و تا حد ممکن با روابط واقعی زندگی اجتماعی پیوند خواهد خورد. خواننده باید بتواند بفهمد هر مفهوم چه چیزی را در جامعه توضیح میدهد، چه رابطهای با سایر مفاهیم دارد و چگونه از آن نتیجه سیاسی گرفته میشود.
یک تاریخ که از سیاهکل آغاز میشود
سازمان اتحاد فدائیان کمونیست ریشه تاریخی خود را در سازمان چریکهای فدائی خلق ایران دارد؛ سازمانی که پیدایش آن با حماسه سیاهکل در بهمن ۱۳۴۹ گره خورده است. برنامه نیز تاریخچه سازمان را دقیقاً از همین نقطه آغاز میکند. فدائیان در سالهای پیش از انقلاب ۱۳۵۷ در مبارزه علیه سلطنت پهلوی حضور داشتند و پس از پیروزی انقلاب ضد سلطنتی نیز بخشی از نیروهای این جنبش در کارخانهها، دانشگاهها، مدارس و روستاها و در مبارزات کارگران، دهقانان، زنان و دیگر گروههای اجتماعی به فعالیت ادامه دادند.
اما فهم پیدایش جنبش فدائی بدون شناخت جامعهای که این جنبش در آن شکل گرفت ناقص میماند. ایرانِ دهه چهل در میانه یک دگرگونی سریع اقتصادی و اجتماعی قرار داشت. اصلاحات ارضی مناسبات روستا را تغییر داده بود، مهاجرت گسترده نیروی کار به شهرها ادامه داشت، سرمایهداری با شتاب بیشتری گسترش پیدا میکرد و طبقه کارگر جدید ایران در حال رشد بود. در کنار این تحولات، بخش بزرگی از جمعیت شهری در حاشیه تولید قرار داشت. در سطح جهانی نیز مبارزات ضداستعماری، جنگ ویتنام، انقلابهای رهاییبخش و گسترش جریانهای چپ و مارکسیستی بر نسل تازهای از روشنفکران و فعالان سیاسی ایران تأثیر میگذاشت.
برنامه تأکید میکند که این شرایط در اندیشه، برنامه و شیوه مبارزه سازمان فدائی نیز بازتاب پیدا کرد. جنبشی که با هدف مبارزه با ستم، استثمار و سرکوب و با افق سوسیالیسم شکل گرفته بود، از همان آغاز حامل گرایشهای متفاوتی بود. گرایشهای سوسیالیستی و کارگری در کنار دیدگاههای عمومخلقی و رفرمیستی حضور داشتند. مبارزه علیه سلطنت و وابستگی آن به قدرتهای امپریالیستی و جایگاه محوری مبارزه مسلحانه، این گرایشهای متفاوت را برای مدتی در یک سازمان مشترک نگه داشت.
این تفاوتها با گسترش مبارزه طبقاتی و بهویژه در جریان انقلاب ۱۳۵۷ اهمیت سیاسی تعیینکنندهای پیدا کردند. هنگامی که مبارزه از مقابله با سلطنت به مسئله قدرت سیاسی، ماهیت حکومت جدید، سازمانیابی کارگران و آینده انقلاب رسید، اختلافهای نظری و سیاسی درون سازمان نیز آشکارتر شدند.
انقلاب ۵۷ و آزمون قدرت سیاسی
انقلاب ۱۳۵۷ موقعیت جنبش فدائی را بهطور بنیادی تغییر داد. سازمانی که فعالیت آن در دوران شاه عمدتاً در شرایط اختناق و مبارزه مخفی شکل گرفته بود، ناگهان با یک جنبش تودهای گسترده روبهرو شد. هزاران کارگر، جوان و روشنفکر به صفوف آن پیوستند. در کارخانهها، دانشگاهها و مناطق مختلف کشور مبارزه جریان داشت و دستاوردهای انقلاب به میدان کشمکش میان نیروهای اجتماعی و سیاسی تبدیل شده بود.
در چنین شرایطی، مسئله ماهیت جمهوری اسلامی به یکی از مرکزیترین اختلافات در سازمان تبدیل شد. آیا قدرت تازهتأسیس را باید بخشی از روند انقلاب تلقی کرد؟ چه رابطهای میان جمهوری اسلامی و منافع طبقات اجتماعی وجود داشت؟ تکلیف شوراها، مبارزات کارگری، جنبش زنان و سایر نیروهایی که برای گسترش آزادیها و دستاوردهای انقلاب فعالیت میکردند چه بود؟
برنامه در توضیح این دوره یک مشکل تشکیلاتی مهم را نیز برجسته میکند. سازمان به سرعت به یک نیروی تودهای بزرگ تبدیل شده بود، در حالی که ساختار تصمیمگیری همچنان در دست شمار محدودی از کادرهایی قرار داشت که از سرکوب ساواک جان سالم به در برده یا تازه از زندان آزاد شده بودند. بدنهای که مستقیماً درگیر مبارزات اجتماعی بود، با عقبنشینی دستاوردهای انقلاب و سیاستهای حکومت جدید روبهرو میشد و از رهبری سازمان موضعی روشن مطالبه میکرد. این فاصله میان ابعاد تازه سازمان و ساختار تصمیمگیری آن، بحران سیاسی موجود را تشدید کرد.
اختلاف بر سر ماهیت جمهوری اسلامی سرانجام در سال ۱۳۵۹ به بزرگترین انشعاب سازمان و شکلگیری «اکثریت» و «اقلیت» انجامید. اکثریت به حمایت از جمهوری اسلامی روی آورد و اقلیت در مقابل حکومت قرار گرفت. بخش بزرگی از اعضا و هوادارانی که با سیاست اکثریت مخالف بودند، به اقلیت به عنوان ادامه جریان انقلابی فدائی امید بستند.
تاریخچه برنامه در همین نقطه نقد خود را متوجه تجربه اقلیت نیز میکند. از ارزیابی سند، جدایی از اکثریت مسائل نظری، برنامهای و تشکیلاتی انباشتهشده در سازمان را حل نکرد. گرایشهای عمومخلقی، مشکلات برنامه و استراتژی، سبک کار، مناسبات درونی و ضعف رابطه سازمانیافته با طبقه کارگر همچنان باقی ماند. مبارزه نظری علنی نیز جایگاه لازم را در حیات سازمان پیدا نکرد و برخورد با اختلافات درونی خود به یکی از عوامل گسترش بحران تبدیل شد.
در اینجا یکی از مهمترین مضامین تاریخچه شکل میگیرد: یک جریان کمونیستی با تغییر نام، جدایی تشکیلاتی یا اعلام موضع رادیکالتر به خودی خود از میراث سیاسی و نظری گذشته عبور نمیکند. برنامه، اساسنامه، استراتژی، شیوه سازماندهی، مناسبات درونی و رابطه با طبقه کارگر همگی نیازمند بررسی و بازسازیاند.
از انشعابهای دهه شصت تا ضرورت نوسازی
سرکوب گسترده جمهوری اسلامی در دهه شصت، همراه با بحرانهای درونی، روند تجزیه را شدت بخشید. اختلافها و انشعابها ادامه یافتند و در چهارم بهمن ۱۳۶۴ یکی از بزرگترین و دردناکترین جداییهای این دوره رخ داد. پس از آن نیز چند چند جریان برآمده از اقلیت برای وحدت دوباره تلاش کردند، اما به نتیجه ای نرسیدند.
در این مرحله یک اختلاف اساسی بر سر خود مفهوم «وحدت» شکل گرفت. فدائیان کمونیست بر این نظر بودند که وحدت پایدار به بررسی ریشههای بحران نیاز دارد. برنامه، اساسنامه، سبک کار، سیاست، تاکتیک و تجربه سازمانی گذشته باید موضوع نقد قرار میگرفت. از همین زاویه، کوشش برای وحدت با پروژه «نوسازی سازمان» پیوند خورد.
چند شماره نشریه مشترک «به پیش» در جریان همین تلاش منتشر شد. پروژه وحدت سرانجام متوقف شد؛ زیرا توافقی بر سر نقد همهجانبه گذشته وجود نداشت. همزمان، تحولات اتحاد شوروی و اروپای شرقی ابعاد مسئله را گستردهتر کرد. بحران دیگر محدود به تجربه سازمان فدائی نبود. تاریخ جنبش کمونیستی قرن بیستم، تجربه سوسیالیسم، ساختار حزب، رابطه حزب و طبقه، بوروکراسی، دموکراسی و علل شکستها نیز به موضوع بررسی تبدیل شده بود.
از اواخر دهه شصت، روند تازهای آغاز شد که در تاریخ شکلگیری سازمان اتحاد فدائیان کمونیست اهمیت تعیینکننده دارد. سمینارهای گستردهای برای نقد تجربه گذشته برگزار شد و مباحث از محدوده تشکیلات موجود فراتر رفت. فعالان و نیروهای دیگری از جنبش کمونیستی نیز در این گفتوگوها شرکت کردند.
سه محور اصلی این فرایند را میتوان از خود سند استخراج کرد: بازسازی سازمان بر پایه تفکر مارکسیستی؛ بررسی انتقادی تجربه گذشته و شناخت ریشههای انحرافات و شکستها؛ و استقرار فعالیت کمونیستی بر بستر جنبش کارگری به عنوان یک جنبش اجتماعی و مبارزه طبقاتی. این روند همچنین هدف گستردهتری را دنبال میکرد: یافتن راهی برای غلبه بر پراکندگی جنبش کمونیستی و حرکت در جهت شکلگیری حزب طبقه کارگر و اتحاد نیروهایی که سوسیالیسم را هدف مبارزه خود میدانستند.
این فرایند چند سال ادامه یافت. از اواخر دهه شصت تا سال ۱۳۷۵، در کنار سمینارها، انتشار «به پیش» و مباحث نظری، در مجموع نه نشست سراسری برگزار شد. جمعبندیها و نقدها نیز به صورت علنی انتشار یافتند. در نشست نهم تصمیم گرفته شد فعالیت سازمان از آن پس با نام «سازمان اتحاد فدائیان کمونیست» ادامه پیدا کند. «کار» با عنوان «کار کمونیستی» منتشر شد و «به پیش» به عرصه انتشار مباحث نظری اختصاص یافت. همزمان کمیسیونی مسئول تدوین برنامه و اساسنامه جدید شد.
پیشنویس این اسناد پیش از کنگره اول منتشر شد. بحث درباره آنها در کنگره ادامه یافت و کمیسیون دیگری مأمور اصلاح و انتشار دوباره اسناد شد تا امکان مشارکت وسیعتر در بررسی آنها فراهم شود. سرانجام کنگره دوم برنامه و اساسنامه جدید را تصویب کرد و همراه با آنها تحلیل شرایط، استراتژی و تاکتیکهای دورهای و سیاست اتحادهای طبقاتی نیز صورتبندی شد.
با این حال، روند بازنگری و نوسازی به تدوین اسناد تازه محدود نماند. یکی از مسائل دیرپای جنبش فدائی، چگونگی غلبه بر پراکندگی نیروهای کمونیست و ایجاد همکاری پایدار میان نیروهای چپ بود. تشکیل حزب طبقه کارگر ایران و شکلگیری جبهه چپ انقلابی از اهداف استراتژیکی بود که از آغاز در جنبش فدائی مطرح شده بود. سرکوب، ضربات تشکیلاتی، اختلافات سیاسی و نظری و انشعابهای متعدد، چه در دوران سلطنت و چه پس از انقلاب ۱۳۵۷، مانع تحقق این اهداف شدند. فدائیان کمونیست در روند بازنگری خود همچنان تشکیل حزب طبقه کارگر و جبهه چپ انقلابی را از نیازهای اساسی مبارزه طبقاتی در ایران دانستند و تلاش برای یافتن شکلهای عملی تحقق آنها را ادامه دادند.
تجربه این سالها همچنین درک سازمان از مفهوم اتحاد را دقیقتر کرد. از نظر فدائیان کمونیست، همکاری و اتحاد نیروهای چپ و کمونیست و در سطحی گستردهتر نیروهای مترقی و پیشرو جامعه، زمانی میتواند دوام پیدا کند که اعضا و نیروهای شرکتکننده امکان مشارکت آگاهانه و مؤثر در شکل دادن به آن را داشته باشند. نمایندگی دموکراتیک، دخالت مستقل نیروها در تعیین جهتگیری سیاسی و ساختار تشکیلاتی، امکان بحث و تصمیمگیری جمعی و پذیرش مسئولیت مشترک، از عناصر ضروری چنین فرایندی به شمار میآیند. اتحاد در این برداشت، خود یک فرایند سیاسی و اجتماعی است که باید در جریان همکاری واقعی ساخته شود.
این ارزیابی حاصل مجموعهای از تجربههای عملی نیز بود. فدائیان کمونیست در دورههای مختلف در شکلگیری یا فعالیت چندین ائتلاف و همکاری، از جمله «اتحاد چپ کارگری»، «اتحاد انقلابی» و «اتحاد نیروهای چپ و کمونیست» مشارکت کردند و خود فراخوان ده و یا از فراخواخوان دهندگان بودند. شماری از این تلاشها در آغاز توانستند تعداد قابل توجهی از احزاب، سازمانها و نهادهای چپ و کمونیست را گرد هم آورند. یکی از آخرین تجربهها با حضور ۲۶ حزب، سازمان و نهاد آغاز شد، اما طی هفت تا هشت سال و در پی اختلافات سیاسی، نظری و عملی، دامنه مشارکت آن بهتدریج کاهش یافت و در نهایت تنها چند جریان در آن باقی ماندند.
بخشی از همین نیروها، از جمله فدائیان کمونیست، با امید گسترش همکاری و انجام وظایفی که هر سازمان به تنهایی توان پیشبرد آنها را نداشت، نشستی در استکهلم برگزار کردند و فعالیت مشترک خود را این بار در قالب «شورای همکاری» ادامه دادند. انتظار این بود که همکاری سازمانیافته بتواند ظرفیت مشترکی ایجاد کند و در عرصههایی که توان یک تشکیلات منفرد محدود است، نیروی مؤثرتری به وجود آورد. تجربه عملی شورا به این هدف نرسید. دامنه آن گسترش پیدا نکرد و فعالیت مشترک نیز نتوانست ظرفیتی فراتر از امکانات جداگانه سازمانهای عضو ایجاد کند. ارزیابی فدائیان کمونیست از این تجربه آن بود که میزان انرژی و زمانی که صرف شورا شد، با دستاوردهای نظری و عملی آن تناسب نداشت و حتی حداقل انتظاراتی که از چنین همکاریای وجود داشت برآورده نشد. ادامه حضور در این چارچوب نیز بر همین اساس پایان یافت.
فراخوان به کنفرانس مشورتی أحزاب و سازمانها و نیروها و نهادهای چپ و کمونیست در تابستان ۱۴۰۴ نیز تلاش دیگری بود که با حضور طیف وسیعی از این نیروها و فعالین چپ و کمونیست برگزار شد که جمعبندی و نتایج آن در سایت سازمان منتشر شده است.
این تجربهها مسئلهای بنیادیتر را پیش کشیدند: چه چیزی نیروهای پراکنده چپ را به یک نیروی سیاسی پایدار تبدیل میکند؟ کنار هم قرار دادن سازمانها و توافق بر مجموعهای از حداقل اشتراکات، به خودی خود ظرفیت سیاسی مشترک ایجاد نمیکند. ارائه پلاتفرمهای از پیش آماده، رأیگیری میان طرحهای مختلف یا ترکیب بخشهایی از نظرات موجود نیز، هنگامی که فرایند مشترکی برای شکل دادن به سیاست، سازمان و عمل وجود نداشته باشد، میتواند مجموعهای از نیروهای همجوار ایجاد کند که هر یک مسیر پیشین خود را ادامه میدهند. اختلافات حلنشده نیز در چنین ساختاری باقی میمانند و در نخستین موقعیتهای دشوار سیاسی دوباره ظاهر میشوند.
از این تجربه، مفهوم گستردهتری از اتحاد شکل میگیرد. جبهه چپ انقلابی در این نگاه باید بتواند با تحولات واقعی جامعه حرکت کند، به نیازهای جنبشهای اجتماعی پاسخ دهد و ارتباط خود را از محدوده سازمانها و نخبگان سیاسی فراتر ببرد. حضور کارگران و زحمتکشان و جنبشهای اجتماعی در چنین فرایندی اهمیت اساسی پیدا میکند. ظرفیت یک آلترناتیو چپ نیز از توان آن برای پیوند دادن مبارزات موجود، ایجاد امکان کنش مشترک و تبدیل نیروی پراکنده اجتماعی به نیروی آگاه و سازمانیافته سیاسی شکل میگیرد.
به این ترتیب، تجربه وحدتها و همکاریهای چند دهه گذشته خود به بخشی از فرایند بازاندیشی تبدیل شد. شکست یک شکل مشخص از اتحاد، ضرورت غلبه بر پراکندگی را از میان نمیبرد؛ تجربه حاصل از آن، پرسش درباره چگونگی اتحاد را دقیقتر میکند. از دید فدائیان کمونیست، تشکیل حزب طبقه کارگر و ایجاد جبهه چپ انقلابی همچنان دو هدف استراتژیکاند و تحقق آنها به مشارکت آگاهانه، دموکراسی درونی، دخالت مستقل نیروهای شرکتکننده، ارتباط زنده با جنبشهای اجتماعی و شکلگیری ظرفیت واقعی برای عمل مشترک وابسته است.
در نتیجه، «نوسازی» در این تاریخ معنایی وسیعتر از بازنویسی برنامه و اساسنامه پیدا میکند. نقد تجربه سازمان فدائی، بازنگری در تجربه جنبش کمونیستی، بازتعریف رابطه با طبقه کارگر و بررسی تجربه اتحادهای چپ اجزای یک مسئله مشترک میشوند: چگونه میتوان یک نیروی کمونیستی سازمانیافته، اجتماعی و مؤثر ساخت که توان دخالت در مبارزه طبقاتی و پاسخگویی به تحولات جامعه را داشته باشد؟ همین پرسش در بخشهای بعدی برنامه، هنگامی که به حزب کمونیست، اتحادهای طبقاتی و فراخوان به وحدت و انسجام جنبش کمونیستی میرسیم، دوباره با صورتبندی نظری و سیاسی دقیقتری ظاهر خواهد شد.
چرا «برنامه برای تغییر»؟
اکنون روشنتر میتوان دید چرا خواندن این برنامه را از تاریخچه آن آغاز کردهایم. پرسشهایی که در فصلهای بعد با آنها مواجه میشویم، سابقهای واقعی در تجربه سیاسی این جریان دارند. بحث درباره حزب با تجربه ساختار و بحرانهای سازمانی ارتباط دارد. تأکید بر نقد و آزادی مباحثه از تجربه برخورد با اختلافات درونی جدا نیست. مسئله طبقه کارگر با نقد گرایشهای عمومخلقی و تلاش برای ایجاد یک سیاست طبقاتی پیوند دارد. بحث سوسیالیسم و دموکراسی در برابر تجربه سوسیالیسم قرن بیستم شکل گرفته است. مسئله شورا و قدرت سیاسی نیز به تجربه انقلاب، شوراهای کارگری و پرسش حلنشده قدرت در سال ۱۳۵۷ مربوط میشود.
به همین دلیل برنامه با اعلام چند هدف سیاسی آغاز و تمام نمیشود. ابتدا مبانی نظری خود را توضیح میدهد؛ سپس به تاریخ سرمایهداری و سوسیالیسم در جهان میپردازد؛ همین بررسی را در مورد ایران ادامه میدهد؛ ساختار طبقاتی جامعه ایران را تحلیل میکند؛ و بر پایه این مجموعه به برنامه سیاسی و استراتژی اتحادهای طبقاتی میرسد. خود بخش «توضیح مختصر درباره ساختار برنامه» تصریح میکند که فصل هشتم، یعنی برنامه سیاسی، محصول مباحث فصلهای پیشین و نتیجهگیری از آنهاست.
این ترتیب، روش کار ما در این مجموعه را نیز تعیین میکند. هر قسمت یکی از حلقههای این زنجیره را باز خواهد کرد. اصطلاحات نظری به زبان قابل فهم توضیح داده میشوند، زمینه تاریخی آنها روشن خواهد شد و هر جا لازم باشد از مثالهای زندگی و مناسبات اجتماعی امروز برای فهم دقیقتر موضوع استفاده خواهیم کرد. در بخشهایی که دادهها و ارزیابیهای برنامه متعلق به دوره تدوین سند هستند، زمان تاریخی آنها نیز مشخص خواهد شد تا میان مبانی نظری برنامه و دادههای وابسته به یک دوره معین تمایز روشنی وجود داشته باشد.
پس از این تاریخچه، اکنون میتوان وارد ساختمان خود برنامه شد. پرسش قسمت دوم از یک مسئله ظاهراً ساده آغاز میشود: برنامه سیاسی چیست و یک سازمان کمونیستی چرا به برنامه نیاز دارد؟ پاسخ به این پرسش، ما را به معماری نهفصلی سند و رابطه میان نظریه، تاریخ، تحلیل طبقاتی، هدف سیاسی و استراتژی مبارزه خواهد رساند.
تحریریه