ضرورت واکاوی واقعگرایانه بحران غرب- از گوادلوپ تا خیزش مردم فرانسه
بحران کنونی در اروپا، بهویژه موج گسترده اعتراضات، اعتصابات سراسری و تعارضات خیابانی درفرانسه، نمادی از گسست ساختاری در سیستم حکمرانی نئولیبرال و گلوبالیسم است. این تحولات نشانمیدهند که ریشه نارساییهای امروز جامعه اروپایی، نه پیامدی نامربوط یا ناگهانی، بلکه حاصل دههاسال تصمیمات اشتباه، جنگافروزی، مداخلهجویی و ترجیح منافع کارتلهای اقتصادی بر رفاه عمومی وزیست مدنی شهروندان است.
نمادینترین تناقض سیاست خارجی کشورهای اروپایی، بهویژه فرانسه و بریتانیا، در رویدادهای سال۱۹۷۹ (۱۳۵۷) نمایان شد. در نشست گوادلوپ، رهبران وقت غرب با اتخاذ سیاستی کوتاه بینانه ومهندسی قدرت، مسیر برکشیدن متحجری بنام روحالله خمینی و سقوط یک ساختار باثبات در خاورمیانهرا هموار کردند.
دهکده «نوفللوشاتو» در پاریس به اتاق عملیات و تریبون رسانهای جریان بنیادگرایی تبدیل شد. الیتسیاسی فرانسه و انگلیس با تصور کنترل بنیادگرایی پس از شاه، زمینهساز حاکمیتی شدند که نه تنهاایران را به خزان کشاند و چندین نسل از ایرانیان را در نابودی و سرکوب فرو برد، بلکه تمام خاورمیانه رابه ویرانی، جنگهای نیابتی و ناامنی گره زد. امروز مردم ایران بیش از چهار دهه است که تاواندیپلماسی بیمسئولیت، نادانی و تحمیلهای استعماری سیاستورزان اروپایی را میپردازند.
تصمیمات جنگافروزانه اتحادیه اروپا در بحران اوکراین، تبعیت کورکورانه از مداخلات نظامی درخاورمیانه، بسته ماندن راههای دیپلماتیک و ایجاد بیثباتی در شریانهای انرژی (از جمله تنگه هرمز)،هزینه سنگینی را بر گرده طبقات متوسط و محروم اروپا باز کرده است. افت شدید کیفیت آموزش،فروپاشی خدمات درمانی و فشار اقتصادی، دانشآموزان، معلمان و سندیکاهای کارگری فرانسه را بهخیابانها کشانده است.
در این میان، مقایسه رفتار جامعه مدنی ایران با مدعیان غربی شایان توجه است؛ سالها دولتمردانغربی با ادعای فرادستی فرهنگی، جوامع خاورمیانه را ناکارآمد در درک آزادی قلمداد میکردند و مدعیبودند که بویژه در مورد مردم ایران: «جامعه ایران هنوز آمادگی لازم برای دستیابی به دمکراسی و آزادیرا ندارد».
همانطور که در تحولات ایران شاهد دستکاری رسانهای بودیم، امروز نیز جریانهایی وابسته وفرصتطلب، درصددند مبارزات حقیقی مردم اروپا علیه نئولیبرالیسم و گلوبالیسم را به انحرافبکشانند.
این جریانها با اتکا به شوهای رسانهای، ابزارهای هوش مصنوعی و تحلیلهای سطحی و مبتذل تاریخی،میکوشند مطالبات ساختاری مردم را غیرواقعی نشان داده و مشروعیت خیزش خیابانی را زیر سؤالببرند. آگاهیبخشی در برابر این انحرافات رسانهای، بخشی حیاتی از تداوم هر جنبش اصیل مردمیاست.
مواجهه نظامهای حکمرانی غربی با نارساییهای داخلی خود، در شرایطی که پیامد برخی سیاستهایخارجی و اقتصادی آنها اکنون به شکل بحرانهای اجتماعی و فشارهای معیشتی در داخل این کشورهانمایان میشود، از منظر تاریخی قابلتأمل است. جوامعی که سالها خود را الگوی حکمرانی، آزادی وتوسعه معرفی کردهاند، امروز نیز ناگزیرند درباره ناکارآمدی ساختارهای اقتصادی، کیفیت دموکراسی ومیزان پاسخگویی دولتهایشان به شهروندان بازاندیشی کنند.
بااینحال، این واقعیت نباید به سوگیری معکوس، داوری شتابزده یا نادیدهگرفتن پیچیدگیهای تاریخیمنجر شود. نقد سیاستهای غربی زمانی از استحکام بیشتری برخوردار خواهد بود که از همانمعیارهای انتقادی برای بررسی سیاستهای داخلی و خارجی دیگر کشورها نیز استفاده کند.
تحلیل بحرانهای کنونی اروپا، از جمله اعتراضات فرانسه، مستلزم واکاوی عمیق و چندجانبه عواملاقتصادی، اجتماعی، سیاسی و ژئوپلیتیک است؛ واکاویای که نه گرفتار هیجانزدگی شود، نه به بازتولیدتبلیغات سیاسی بسنده کند و نه با روایتهای یکسویه رسانهای جایگزین شود.
در نهایت، معیار اصلی ارزیابی هر نظام سیاسی، نه ادعاهای ایدئولوژیک آن و نه تصویری است که ازخود در رسانهها ارائه میدهد، بلکه میزان توانایی آن در پاسداری از کرامت انسانی، تأمین رفاه عمومی،تضمین آزادیهای مدنی، جلوگیری از جنگهای غیرضروری و احترام به حق تعیین سرنوشتملتهاست.
تاریخ بارها نشان داده است که هیچ قدرتی از پیامدهای تصمیمات خود مصون نیست و هیچ ساختارسیاسیای نمیتواند برای همیشه میان هزینههایی که به دیگران تحمیل میکند و بحرانهایی که دردرون خود انباشته میسازد، دیواری نفوذناپذیر ایجاد کند.
کلام آخر
من معتقدم اگر ساختارهای جنگمحور و الگوهای حکمرانی مبتنی بر اولویتدادن به منافع قدرتهایاقتصادی و سیاسی نتوانند خود را با خواستهای واقعی جامعه تطبیق دهند، ممکن است با بحرانعمیقتر مشروعیت و فرسایش اعتماد عمومی مواجه شوند. چنین تحولی، در صورت تحقق، میتواندفرصتی برای تقویت دموکراسی، عقلانیت سیاسی، عدالت اجتماعی و ارج گذاشتن به اراده ملتها رافراهم کند.
از این منظر، همچنان معتقدم بازنگری در سیاستهای قدرتهای اروپایی نهتنها برای آینده خود اینجوامع اهمیت دارد، بلکه میتواند زمینهای برای ارزیابی دوباره روابط تاریخی غرب با خاورمیانه و ایران رانیز فراهم سازد؛ روابطی که در موارد متعدد تحت تأثیر مداخلات خارجی، رقابتهای ژئوپلیتیک و ترجیحمنافع قدرتهای بزرگ بر خواست جوامع محلی قرار گرفتهاند.
از سویی دیگر واکاوی ریشه و حجم بحرانهای فعلی در فرانسه ناشی از یک ایدئولوژی خاص (ماننداسلام یا کمونیسم) به تنهایی نیست، بلکه حاصل ناکارآمدی ساختاری و سیاستهای غلط کلاناقتصادی-سیاسی است.
امروزه در اروپا، پیامدهای مداخله و حمایت بیچونوچرا از جنگ اوکراین، تحریمها و همچنین تشدیدتنشهای ژئوپلیتیک در خاورمیانه (نظیر بحرانهای نظامی در خلیج فارس و تنگه هرمز)، زیست انسانیو رفاه عمومی شهروندان اروپایی را دچار فروپاشی و فشار شدید اقتصادی کرده است.
خیزش امروز در فرانسه تنها یک اعتراض صنفی نیست؛ بلکه طلیعه جنبشی فراگیر است که امیدواریمسراسر اروپا را در بر گیرد. وقت آن رسیده است که مردم اروپا، دولتهای خود را بهخاطر مداخلاتخانمانسوز فرامرزی، سرکوبهای داخلی و نابودی زیست انسانی پاسخگو سازند.
فروپاشی ساختارهای جنگافروز و هیئت حاکمه گلوبالیست در اروپا، نه تنها تحقیر تاریخی خاورمیانه وایران را جبران خواهد کرد، بلکه نویدبخش بازگشت به دمکراسی واقعی، عقلانیت سیاسی و احترام بهاراده ملتها خواهد بود.
ی. صفایی
بیستم اکتبر ۲۰۲۶