۱۴۰۵-۰۸-۰۲
جواد قاسم آبادی

مشی چریکی در گذشته و آینده آن در ایران



آنچه در نیمه دوم قرن گذشته «مشی چریکی» نامیده شد، به باور نویسنده، ادامه نهضت «حشاشیون» در سرفرماندهی الموت بود که در پایان قرن ۱۹م بویژه در روسیه شکلی سازمان یافته پیدا کرد و با انقلاب کبیر اکتبر به فراموشی سپرده شد.

این «مشی» مجدداً با پیروزی انقلاب برق آسای کوبا بر سر زبان‌ها افتاد و با درکی بغایت انحرافی و نادرست از جنگ پارتیزانی در جنگل‌های «سیرا مادره» به ایران راه یافت.

اشاعه این مشی در ایران تحت تاثیر انقلاب شکوهمند چین و انقلاب پارتیزانی برق آسای کوبا، بوسیله جوانان عاصی از کودتای امپریالیستی ۲۸ امردادماه ۱۳۳۲ و دیکتاتوری بورژوازی وابسته پس از این کودتا صورت گرفت.

جوان وجدان های جان بر کف کلاشنیکف در دست گرفتند و به جنگ مزدوران بورژوازی وابسته به امپریالیسم حاکم بر ایران رفتند اما ....

اما این وجدان های پاک که جان و مال خود را در راه آزادی و برابری توده‌های ستمدیده ملل ساکن ایران به ودیعه گذاشتند، با برخوردی بغایت احساسی و عدم آشنایی به شرایط خاص ایران از یک سو و عدم اطلاع از درسگیری پلیس سیاسی امپریالیستی از انقلاب برق آسای کوبا از سوی دیگر، دچار دو اشتباه بزرگ شدند.

دو اشتباهی که هزینه سنگینی بر این جوانان و خانواده‌های آنها تحمیل کرد و  هم‌زمان با جذب جوانان از جان خود گذشته به خانه‌های امن؛ بویژه از میان دانشجویان و کارگران؛ سازماندهی تشکل‌های مستقل اجتماعی در ایران را به تعویق انداخت.

اما این دو اشتباه بزرگ چه بودند؟

اشتباه نخست عدم تمیز تغییر عمده ساختار اقتصادی اجتماعی ایران بدنبال رفرم ارضی در دهه چهل شمسی بود.

آنهایی که تحت تاثیر انقلاب شکوهمند چین مشی پارتیزانی و «محاصره شهرها از طریق روستاها» را در دستور کار خود قرار داده بودند از موضعی بغایت انقلابی، تغییر ساختار اقتصادی اجتماعی ایران از از بالا و از طریق رفرم را نمی پذیرفتند و بر این باور بودند که یک رفرم امپریالیستی قادر به تغییر ساختار اقتصادی اجتماعی در یک کشور نیست.

این جوانان جان بر کف با این تحلیل نادرست اسلحه در دست گرفتند و به میدان آمدند و جان و مال خود را هزینه کردند و خانواده‌های خود را به عزا نشاندند.

بخش دوم جوانان عاصی جان بر کف دیگری بودند که با توجه به تغییراتی که رفرم ارضی در بافت دهات ایران بوجود آورده بود هم‌چنان معتقد به وجود «شرایط عینی انقلاب» در ایران بودند.
این بخش بر این باور بودند که موتور انقلاب در درون شهرها و در میان «روشنفکران» ایران است.

این عزیزان نیز به دو دسته تقسیم می شدند:
- بخشی که چریک شهر را موتور انقلاب و تشکیل ارتش خلق می دانستند
- بخشی که چریک کوه را موتور انقلاب ایران تلقی می کرد

این دو نیز با عدم اطلاع دقیق از تاریخ و این امر که «موقعیت انقلابی» دورانی نادر و زودگذر است و تاکید نادرست بر همیشگی بودن «شرایط عینی انقلاب» در جوامع سرمایه‌داری، کلاشینکف در دست گرفتند و وارد جنگ همه جانبه با مزدوران بورژوازی وابسته ایران شدند.

این عزیزان بر این باور بودند که با وجود شرایط عینی انقلاب، تشکیل «حزب انقلابی طبقه کارگر» امری دور از دسترس اما ایجاد «ارتش خلق» امری فوری و قابل تحقق است.

تنها بخش کوچکی از آنچه بر این وجدان های پاک رفته است را می دانیم که از بهمن‌ماه ۱۳۴۹ تا پایان سال ۱۳۵۵ با این عزیزان چه کردند و پلیس سیاسی بورژوازی وابسته به امپریالیسم با بهره‌گیری از تجربیات سرکوب انقلابیون بویژه در کشورهای آمریکای لاتین، با بکارگیری انواع شکنجه‌ها با این بخش از وجدان های جان بر کف چه کرد و بر خانواده‌های این عزیزان و دیگر آزادی خواهان ایران چه هزینه سنگین جانی و مالی تحمیل کرد!

آنچه در این سال‌ها بر جامعه دردمند ایران گذشت؛ برغم برچیدن بساط اند هزار ساله سلطنت بدست توانای اقشار و طبقات گوناگون مردم؛ هرگز فراموش نمی شود و هرگز بخشیده نخواهد شد.

اما درد مضاعفی که بر دل نویسنده هم‌چنان سنگینی می کند، تداوم تبلیغ این روش مبارزاتی پرهزینه و کم نتیجه است.

این درد ناشی از اینست که اگر انقلاب کبیر اکتبر این شیوه پرهزینه کم نتیجه را بوسیله شورها و حزب انقلابی طبقه کارگر برچید، انقلاب مظلوم بهمن‌ماه برغم وجود انجمن‌ها و شوراها و کمیته‌ها، در نبود حزب انقلابی طبقه کارگر قادر به ترک این مشی پرهزینه کم نتیجه نشد!

این تجربه تلخ نشان می دهد که در صورت عدم ایجاد حزب انقلابی طبقه کارگر ملل ساکن ایران، در صورت بروز انقلاب و درهم شکستن ماشین سرکوب بورژوازی فوق ارتجاعی حاکم، مجدداً با این مشی پرهزینه اجتماعی روبرو خواهیم بود.

هیهات که با شنیدن سخنان بخشی از بریدگان مشی چریکی در فضای مجازی و حماسه سازی از این مشی، درد دل این قلم ریزنقش چند چندان شد.

چه سخنان این بخش از «روشنفکران» که خود هرگز قبضه اسلحه را لمس نکرده اند، تحریک نسل جوان مستأصل ایران برای در دست گرفتن «کلاشنیکف» است!

آیا دردآور نیست که در گرم و نرم امن و امان کشورهای گوناگون و دور از فضای ملتهب انفجاری ایران بنشینی و بجای انتقاد از اشتباهات خود، بادی به غبغب اندازی و نسل جوان مستأصل ایران را بجای سازماندهی کم سر و صدا و کم هزینه اجتماعی، به در دست گرفتن اسلحه تشویق کنی؟

تشویق کنی تا بخش از نسل جوان مستأصل جان بر کف ملل ساکن ایران با اتکا به این تجربیات ناموفق باردیگر اسلحه در دست گیرند و به جنگ اژدهای هفت سر بورژوازی تا بن دندان مسلح شقی ایران روند!

به جنگ این اژدهای هفت سر روند و با تقدیم جان خود ماشین دولتی و دستگاه سرکوب بورژوازی حاکم بر ایران را از پا درآورند تا «روشنفکران» خوش نشین خارج از کشور خوشحال و خندان به ایران بازگردند و میوه خون این وجدان های پاک را چینند!

هیهات که نویسنده از عدم انتقاد از خود این بخش از روشنفکران افسرده نیست بلکه، خشمگین است. چه این عدم انتقاد از مشی چریکی و خودداری از برائت طلبی از تمامی جانباختگان راه آزادی نه فراموش کردنی ست و نه بخشیدنی خواهد بود!

تردیدی نیست که تاریخ در مورد قلم و قدم هریک از ما به قضاوت خواهد نشست!

جواد قاسم آبادی
آموزگار تبعیدی
آبان‌ماه ۱۴۰۵
هم‌زمان با تظاهرات اعتراضی سراسری شنبه ۲۴ اکتبر در فرانسه

ghassemabadi@yahoo.fr

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر