از مارکس بیاموزیم ( حاشیه نویسی برآموزه های مارکس)
در این رشته گفتارهای برداشت شده از کتاب ها و یا نامه نگاری های مارکس،می خواهم به خواننده گان نشان دهم و تاکید نمایم که آنچه تا کنون نقل قول ِ گفتاری یا نوشتاری ِ نا مستند از فرقه گرایان ِخودمارکسیست نام خوانده یا شنیده اند،عمومن در مغایرت با آموزه های علمی- فلسفی ِمارکس و صرفن تبلیغ ِفرقه گرایی به قصد ِ توجیه ِ اهداف ِ خود ِ آنان بوده است. به عبارت ِدیگر، فرقه سالاران ِاراده گرابرای توجیه ِ تلاش ِ خود به قصد ِ کسب ِ قدرت ِ سیاسی،باسوءاستفاده ازاعتبار ِمارکسیسم به آموزه های تئوریک ِ مارکس دستبرد زده واین آموزه ها را به گونه ای تعبیر و تفسیر کرده اند که انحصار طلبی و تمامییت خواهی ِسیاسی ِ شان را به جامعه ی دموکراسی خواه ِ تحت ِ سلطه ی استبداد تحمیل نمایند. حال آنکه هر برداشت و تعبیر و تفسیر و توضیحی از مارکس و مارکسیسم قطعن وضرورتن بایددرچارچوب ِماتریالیسم ِ دیالکتیک و ماتریالیسم ِ تاریخی و از این رو تکامل گرایانه باشد، و نه جفت و جور نمودن ِ این آموزه های راهبردی ِ علمی- فلسفی با اهداف ِ قدرت خواهانه و فرقه سالارانه ی خویش، که مصداق ِ گنجاندن ِ اقیانوس ِدانش و بینش ِ تئوریک در کوزه ی حقیر ِ دار و دسته های خود مارکسیست نام ِ قدرت طلب خواهد بود. از این رو و با این رویکرد، هدفم این است که با مثال آوری از خود ِ مارکس نشان دهم که اولن مارکسیسم اختراع ِاین یا آن فرد یا دار و دسته ی در کمین ِ قدرت ِسیاسی نیست و ثانیین با تکیه بر آثار ِ مارکس نشان دهم آنچه فرقه گرایان می گویند و می نویسند هیچ ربط و پیوند ِ شناخت شناسانه ای با مارکس و مارکسیسم ندارد. چرا که مارکسیسم در حقیقت ِآن، کشف و بیان ِقوانین ِعام و خاص ِ حاکم بر حرکت ِ ماده در اشکال ِ وجودی ِ آن، یعنی طبیعت و جامعه ی انسانی در کلییت ِهمبسته وهمپیوسته ی تکامل یابنده ی آن است. می خواهم با بازخوانی ِمارکس نشان دهم تئوری ِ مارکسیستی یا فلسفه ی علمی،تنها گذشته و حال را توضیح نمی دهد بلکه بنابر خصوصییت ِ کلییت نگرانه وعام شناسانه اش آینده را هم پیش بینی می کند. اینگونه نیست که مارکس نظام های تاریخی را فقط تا زمان ِخودش یعنی دوران ِسرمایه داری توضیح داده و از پیش بینی ِ پس از آن ناتوان بوده. در واقع، این فلسفه ی علمی یعنی ماتریالیسم ِ دیالکتیک و تاریخی است که قادر به پیش بینی ِ آینده ی ماده ی در حرکت در تمام ِ اشکال ِ وجودی ِ طبیعی و انسانی ِ آن است. خلاصه آن که: نمی توان خود را مارکسیست نامید اما آموزه های عمومن تئوریک اش را در خدمت ِ اهداف ِ بیگانه با این آموزه ها در آورد. یعنی محدود به یک فرقه و دار و دسته کرد و خصوصی و خانواده گی نمود.
همچنین، قصدم ازاین مقابله ی تئوریک آن است که به خواننده ی علاقه مند به بحث های نظری و جویای حقیقت هم تقدم ِ سیاست بر اقتصاد به ویژه در جامعه های کم توسعه یافته ی سیاسی با حکومت های استبدادی را نشان دهم و هم اختلاف ِ نظر ِ مارکس با فرقه گرایان را در تقدم دادن ِاقتصاد بر سیاست که مارکس را نیز دراین خطای برداشتی از ساز و کارهای خود ویژه ی چنین جامعه هایی و از جمله جامعه ی تحت ِ استبداد ِ خودمان سهیم می کنند.
بعد ازمرگ ِمارکس وانگلس،لنین نخستین کسی بود که هم خود را مارکسیست نامید وهم با تحریف و دگرگون سازی ِ نظرات مارکس – انگلس، فرقه سالاری و اراده گرایی ِ ناقانون مند ِ خود و دار و دسته اش را به مارکس و مارکسیسم نسبت داد و مدعی شد که مارکس از پیش بینی ِ عصر ِ او یعنی امپریالیسم ناتوان بود و از این رو تئوری های اش کهنه و غیر قابل استناد و فاقد اعتبار ِ ارجاعی- استدلالی برای توضیح ِ عصر امپریالیسم شده اند. لنین عصر ِ امپریالیسم را از آن جهت عمده نمود که تقدم ِ گذار به سوسیالیسم و کمونیسم را به رغم ِ قوانین ِ عام ِ حاکم بر جامعه های انسانی از سرمایه داری ساقط و به روسیه ی عقب مانده در دوران ِ نیمه فئودالی، یا آنطور که خودش می گوید راه ِ غیر ِ سرمایه داری دهد. با این ادعا لنین درواقع اعتبار ِ عام شمول ِ فلسفه ی ماتریالیستی- دیالکتیکی و ماتریالیستی تاریخی را انکار نمود. دلیل ِاین ادعا هم آن است که در زمان ِمارکس هنوز لنین و دار و دسته ی بلشویک اش وجود نداشتند که هم نام ِ مارکسیست بر خود بگذارند و هم تئوری های علمی- فلسفی ِمارکس – انگلس را انکار کنند. در آن زمان تنها آنارشیست ها و یکی دو ایده آلیست ِ خداپرست بودند که مورد ِ نقد و نقادی ِ مارکس- انگلس قرار گرفتند. پرودون یکی از آن آنارشیست هایی بود که دیدگاه های ضد ِ دیالکتیکی و ضد ِ تکاملی اش مورد ِ نقد و نقادی ِمارکس قرار گرفت. در واقع همچنان که در این بررسی ها توضیح خواهم داد، درنقد ِ پرودون و آنارشیسم ِ قانون گریزش ، نقد ِ لنین ِ قانون گریز ِ آینده و لنینیسم اش نیز نهفته است، چرا که اگرچه شخص ِلنین وجود نداشت اما گرایش ِفرد گرایانه و پدرسالارانه و رهبر ستایانه و اقتدارطلبانه اش یکجا درآنارشیسم ِ پرودون وجود ِ حی و حاضر داشت که مارکس در 1846 در نامه ای به پاول واسیلوویچ آننکف نظرات ِ او را به بوته ی نقد کشید. این نقدهاست که دقیقن شامل لنین هم می شود. بخوانید: « از دیدگاه ِ پرودون، انسان ها به مثابه ِ افراد ِتکین نمی دانند که چه می کنند و فعالییت ِ شان در چه سمت و سویی است. یعنی که از نظرگاه ِ پرودون اولن چیزی به نام ِ تکامل ِ اجتماعی وجود ندارد، و ثانیین اگر هم وجود داشته باشد متمایز و مجزا و مستقل از حرکت ِ قانون مند و نظام مند ِ جامعه ی انسانی در کلییت ِ تاریخن همبسته و همپیوسته ی آن است. اما مگر جامعه چیست؟ جامعه محصول ِ کنش( فعالییت ِ) تولیدی- مناسباتی ِ هدفمند، قانون مند و نظام مند ِ انسان هاست.{ به این جمله توجه کنید:} آیا انسان ها آزاد و مختار هستند که این یا آن شکل ِ جامعه را به میل و اراده ی ناقانون مند ِ خود انتخاب کنند؟ به هیچ وجه. سطح ِ مشخصی از تکامل ِ نیروهای مولده ی انسان ها را در نظر بگیرید آنگاه به شکل ِ مشخصی از تولید و مصرف خواهید رسید.{ مارکس در اینجا گذارها و مراحل ِ دیالکتیکی - تکاملی ِ قانون مند و نظام مند و ضرورت مند ِ جامعه ی انسانی را به فرقه سالاران ِ اراده گرا یادآوری می کند. ادامه ی گفتاورد: }، مرحله ی مشخصی از تکامل ِاجتماعی را در نظر بگیرید آنگاه به یک نظام ِاجتماعی وطبقاتی ِمنطبق برآن باکردوکارهای تولیدی - مناسباتی ِ برآمده از آن، یعنی یک نظام ِ سیاسی ِ متناسب با آن راخواهید یافت. یعنی به نظامی خواهید رسید که بیانگر ونشانگر ِ تاریخن رسمییت یافته ی آن جامعه است. پرودون ِاراده گرا هرگز این فرایند و گذارهای متوالی ِ قانون مند و نظام مند ِ تاریخی – تکاملی را در نخواهد یافت. چرا که او معتقد است که به نیروی اراده ی خود و افراد ِ تحت ِ رهبری اش هرگونه که بخواهد عمل خواهد کرد که متضمن ِ سرکرده گی ِ او و دار و دسته ی فرمانبر اش باشد. بیان ِ این واقعییت که انسان ها آزادی ِ انتخاب نیروهای مولده راکه زیرساخت ِتمامی ِتاریخ ِ شان را تشکیل می دهد ندارند ،تکرار ِمکرراتی بیش نیست، زیراکه هر نیروی مولده ای،نیرویی به دست آورده شده ازقبل ومحصول ِفعالییت ِانسان هاو نظام های پیشین است. یعنی نیروهای مولد ِپیشینی که توسط ِنسل های قبلی ایجاد شده است در تصرف و تصاحب ِنسل ِبعدی قرارگرفته و آنها سازمان ِاجتماعی ،اقتصادی وسیاسی ِ خود را بر پایه ی آن دست آوردهای تاریخن حاضر و آماده می سازند.ازاین رو باید گفت: با این توالی ِنظام های تولیدی- مناسباتی، ارتباط و پیوندی در تاریخ ِ انسانی به وجود می آید که در نتیجه ی شکوفا شدن ِ نیروهای مولده و رشد ِ بیش از پیش ِ مناسبات ِ اجتماعی ِ آنها، تاریخ ِ انسانی نیز بیش از پیش انسانی شده و به وحدت و همبسته گی ِ کامل می رسد. ازاین رو می توان گفت، در فرایند ِ تکاملی ِ جامعه های انسانی، نظام های سیاسی – اقتصادی و تولیدی– مناسباتی ِ هریک، اشکالی تاریخی و گذرا به سمت ِ غایت ِ تاریخ ِ مشترک ِ آنها یعنی دوران ِ کمونیسم هستند.». ( برگرفته از : درباره ی تکامل ِ مادی ِ تاریخ. کارل مارکس و فریدریش انگلس. ترجمه ی خسرو پارسا. ص 64- 71 . همراه با توضیحات و حاشیه نویسی های من بر همین کتاب). ادامه دارد.