کتابخانهای که ناپدید شد!
در جوامع مدرن، بهویژه در جوامعی که فرهنگ چپگرایی و ارزشهای مترقی در آنها ریشه دوانده است، وجود کتابخانههای عمومی و خانگی، دسترسی آزاد به کتاب و مطبوعات و امکان انتشار دیدگاههای گوناگون، به بخشی بدیهی از زندگی اجتماعی تبدیل شده است.
در چنین جوامعی، اهل قلم و اندیشه تشویق میشوند که رویدادها، تجربیات و دیدگاههای خود را تا حد امکان آزادانه و بدون سانسور بیان و منتشر کنند. در بسیاری از این جوامع، جریانهای چپ و جنبشهای کارگری و اجتماعی، بهویژه در مقاطع مهم تاریخی، با به چالش کشیدن مناسبات موجود و وارد کردن فشار بر طبقات حاکم و بورژوازی، نقش مهمی در گسترش حقوق مدنی، آزادی بیان و آزادی مطبوعات ایفا کردهند. این دستاوردها البته یکشبه و صرفاً بهواسطه فعالیت چپ به وجود نیامدند، بلکه حاصل مبارزات طولانی و مجموعهای از انقلابات سیاسی، تحولات اجتماعی و فرهنگی بودهاند که کمونیستها نقش موثری در آن ایفا کردهاند. بنابراین، ثمر گسترش و نهادینه شدن آزادی مطبوعات، دسترسی عمومی به کتاب، آموزش و اطلاعات، به تدریج زمینه را برای افزایش سطح آگاهی عمومی و رشد دانش اجتماعی فراهم کرده است. از این رو، مردم این جوامع، بیش از گذشته امکان دارند که درباره مسائل جامعه، تاریخ، سیاست، اقتصاد و فرهنگ مطالعه کنند، دیدگاههای متفاوت را بشنوند و درباره آنها به بحث و گفتوگو بپردازند. از همین منظر، یکی از تفاوتهای مهم جوامع اروپایی با بسیاری از جوامع دیگر را میتوان در شکلگیری و نهادینهشدن سنت مطالعه، دسترسی گستردهتر به دانش، آزادی نسبی اندیشه و بیان و وجود نهادهای مدنی و فرهنگی جستوجو کرد. این دستاوردها، در کنار عوامل اقتصادی، علمی و سیاسی دیگر، نقش مهمی در ارتقای سطح زندگی و توسعه اجتماعی این جوامع داشتهاند.
در جامعه ایران نیز، چپ انقلابی همواره در زمینه دفاع از آزادی مطبوعات، نشر آزاد اندیشه و ارتقای سطح آگاهی جامعه، سنگ تمام گذاشته است. با این همه، سرکوبهای گسترده و بیامان حکومتهای پادشاهی و جمهوری اسلامی، امکان شکلگیری یک فضای آزاد و پایدار برای نشر کتاب، مطبوعات و اندیشههای مستقل را از جامعه گرفته است. در چنین شرایطی، هنوز شاهد آن نیستیم که کتابها و نشریاتی که حامل اندیشههای آزاد، انتقادی و رهاییبخشاند، بتوانند بدون سانسور و محدودیت منتشر شوند. در مقابل ادبیات پیشرو، مجوز انتشار به آثاری داده میشود که نهتنها با مناسبات و ارزشهای حاکم تعارضی ندارند، بلکه در بسیاری موارد، با ترویج خرافات، جهل و باورهای ارتجاعی، به بازتولید عقبماندگی فکری و اجتماعی یاری میرسانند. از این منظر، مبارزه برای آزادی بیان و نشر آزاد اندیشه، بخشی جداییناپذیر از مبارزه برای آگاهی و رهایی جامعه است؛ زیرا جامعهای که از دسترسی آزاد به اطلاعات، دانش و دیدگاههای گوناگون محروم باشد، ناگزیر در معرض سانسور، تحریف واقعیت و بازتولید خرافات و افکار ارتجاعی قرار خواهد گرفت. همین ضرورت، در دل تجربه روزمره ما در حوزه ۱۱ گولان نیز خود را نشان داد و ما در اوج سرکوبهای جمهوری اسلامی، زمانی که دسترسی به کتاب و نشریات مستقل بیش از همیشه دشوار شده بود، دریافتیم که نمیتوان در برابر این محرومیت منفعل ماند. از همینجا ایده جمعآوری کتابها و نشریات مختلف در میان ما شکل گرفت؛ تلاشی جمعی برای حفظ امکان دسترسی به اندیشههای آزاد و گشودن روزنهای هرچند کوچک به سوی آگاهی و رهایی.
در آن روزگار، نگهداری از کتابها و نشریات ممنوعه کار آسانی نبود. زیرا مأموران امنیتی، با تکیه بر مزدوران و خبرچینان محلی که در کوچهپسکوچهها پرسه میزدند و رفتوآمد مردم را زیر نظر داشتند، فضای سنگینی بر شهر و روستا حاکم کرده بودند. در چنین شرایطی، حفظ یک کتابخانه، حتی اگر در گوشهای از یک خانه و در میان چند جلد کتاب و جزوه خلاصه میشد، برای «انقلابیون» کاری واقعاً پیچیده و تا حدودی خطرناک به شمار میآمد. بهخصوص در سالهای نخست دهه ۶۰، که شهرها و روستاها عملاً میلیتاریزه شده بودند، کمتر شبی بود که صدای کوبیدن درِ خانهای، نفسها را در سینه حبس نکند و روزها نیز خبر دستگیری فلان جوان یا ناپدید شدن بهمان معلم، دهانبهدهان میگشت و هر خبر تازه، بر نگرانی و اضطراب خانوادهها میافزود. تفتیش خانهها به امری عادی بدل شده بود؛ گویی دیگر حریم خانه حرمت و امنیتی نداشت و دیوارهایی که زمانی پناه انسان بودند، دیگر نمیتوانستند از او محافظت کنند. در چنین فضای خفقانآوری، ما ناچار بودیم برای حفظ جان خود و در عین حال، برای ادامه مبارزه، راههایی پیدا کنیم. آن روزها من در هستهای فعالیت میکردم که نام «شورش» را بر خود گذاشته بودیم؛ نامی که برای ما هم یک آرزو بود و هم نوعی عهد. ما باور داشتیم که مبارزه تنها با اسلحه پیش نمیرود؛ اندیشه، آگاهی و شناخت نیز ستونهای اساسی ایستادگی و مقاومتاند. از همین رو، مطالعه و کسب اطلاعات درباره احزاب و سازمانهای سیاسی، تحولات جامعه، آینده کشور و سرنوشت مردممان، برای ما اهمیتی حیاتی داشت. در آن روزها، هر کتاب و نشریهای که به دستمان میرسید، برایمان فقط چند صفحه کاغذ نبود؛ بلکه حامل اطلاعات، تجربه و اندیشهای بود که میتوانست به درک بهتر شرایط و یافتن راه مبارزه کمک کند. به همین دلیل، در سالهای پرتبوتاب انقلاب و پس از آن، هرچه کتاب، نشریه، جزوه، اعلامیه و اطلاعیه به دستمان میرسید، با وسواس و دقت نگهداری میکردیم.
رفتهرفته، خانههایمان به کتابخانههایی کوچک، پراکنده و پنهان تبدیل شده بودند. بخشی از این آثار در کمدها، بخشی در صندوقها و یا در گوشههای کمتر قابلدسترس خانه و گاه در زیرزمینها جاسازی میکردیم. هرکدام از ما، بیآنکه رسماً کتابخانهای داشته باشیم، در واقع نگهبان بخشی از یک حافظه مشترک بودیم؛ حافظهای که اگر به دست مأموران میافتاد، میتوانست برای خودمان و خانوادههایمان دردسرهای جدی ایجاد کند. در واقع، هر برگ کاغذ برای ما چیزی فراتر از یک برگ کاغذ بود؛ گویی تکهای از امید و آگاهی حافظه جمعیمان را در خود حمل میکرد. شاید به همین دلیل بود که حتی در سختترین روزها نیز نمیتوانستیم بهسادگی از آنها چشم بپوشیم. اما خانوادههایمان، که گاه سایه خطر را از ما نزدیکتر احساس میکردند، دلنگران بودند. آنها میدانستند که اگر مأموران درِ خانه را میزدند و در جریان تفتیش، به یکی از این کتابها، جزوهها یا نشریات دست پیدا میکردند، دیگر توضیح و توجیهی در کار نبود. برای آنان، هر کتاب ممنوعه میتوانست بهانهای برای بازداشت، بازجویی و حتی سرنوشتی نامعلوم باشد. با این همه، ما در میان ترس و نگرانی، همچنان تلاش میکردیم این میراث کوچک و پنهان را حفظ کنیم؛ چرا که میدانستیم در آن روزهای تاریک، حفظ اندیشه و آگاهی خود بخشی از مبارزه بود. با توجه به ناامنی، پدر و مادرمان بارها با صدایی آمیخته به ترس و خواهش میگفتند: «این کتابها را از خانه بیرون ببریم و یا آن را بسوزانیم. زیرا اگر ماموران بریزند خانه، کار همهمان تمام است.» برای آنان، این کتابها نه نماد آگاهی، بلکه سند جرم بودند. پدر و مادران ما، حق هم داشتند چون در آن روزگار، یک نشریه یا اعلامیه میتوانست حکم سالها زندان یا بدتر از آن را در پی داشته باشد. با این همه، ما در برابر این توصیهی تلخ مقاومت میکردیم. چگونه میتوانستیم دستنوشتهها، کتابها و اعلامیههایی را که با هزار زحمت به دست آورده بودیم و شبها با نور کمسوی چراغ خوانده بودیم، به آتش بسپاریم؟ سوزاندن آنها، برای ما فقط نابود کردن چند برگ کاغذ نبود؛ انگار بخشی از باور و آرمانمان را خاکستر میکردیم.
سرانجام روزی فرا رسید که تصمیم گرفتیم برای این کتابخانهی پراکنده، چارهای بیندیشیم. یکی از رفقا، با شجاعتی ستودنی، مسئولیت جمعآوری و نگهداری این گنج پنهان را بر عهده گرفت. قرار شد همه با او همکاری کنیم؛ کتابها و نشریات را از خانههای مختلف جمع کنیم و در مکانی امنتر متمرکز سازیم. این تصمیم، هم دلگرمکننده بود و هم هراسانگیز. از یک سو، کتابخانهای مشترک و منظم خواهیم داشت؛ از سوی دیگر، خطر انتقال آنها بر دوشمان سنگینی میکرد. مشکل اصلی، جابهجایی این بار خاموش، تا حدود زیادی خطرناک بود. زیرا میبایستی کتابها را از چندین خانه به نقطهای مشخص منتقل میکردیم، و این کار به معنای عبور از ایست و بازرسی فیضآباد سنندج بود؛ جایی که نامش لرزه بر اندام میانداخت. در آن ایست و بازرسی، هیچکس از نگاه تیزبین مأموران در امان نبود. آنها خودروها را یکییکی متوقف میکردند، همه را پیاده مینمودند و سپس با دقتی وسواسگونه، صندوقعقب، صندلیها و حتی بستههای کوچک را میگشتند. گاه کتابی ساده یا برگهای دستنویس کافی بود تا سرنوشت انسانی دگرگون شود. صف ماشینها در سکوتی سنگین پیش میرفت و هر راننده، پیش از رسیدن به نوبتش، بارها سناریوهای ممکن را در ذهن مرور میکرد. اکنون ما باید جعبههایی را از دل خانههای هراسان بیرون میکشیدیم و از دل آن ایستگاه عبور میدادیم؛ جعبههایی که به ظاهر پر از کاغذ بودند، اما در حقیقت، حامل رؤیاها و اندیشههای یک نسل محسوب میشدند. در حقیقت، عبور از آن ایست و بازرسی، نه فقط یک جابهجایی ساده، بلکه بمثابه گذر از میدان مین بود.
پیش از آنکه کتابها را جابهجا کنیم، تصمیم گرفتیم بیگدار به آب نزنیم. زیرا عبور از ایست و بازرسی ورودی و خروجی فیضآباد، شوخیبردار نبود. کافی بود یکی از بستهها باز شود تا همهچیز فرو بریزد. بنابراین قرار گذاشتیم چند بار، بیهیچ باری و تنها برای شناسایی، از آن جاده عبور کنیم. زمان فرا رسید و هر کداممان جداگانه از مسیر عبور کردیم؛ یکی به قصد بازگشت به روستا، دیگری به بهانهی خرید، سومی با موتوری فرسوده که وانمود کند کاری روزمره در پیش دارد. کنار ایست و بازرسی، مأموران با نگاهی تیز، ماشینها را متوقف میکردند، صندوقعقبها را بالا میزدند، دست بر کیسهها و کارتنها میکشیدند. گاهی رانندهای را پیاده میکردند و چند پرسش کوتاه اما سنگین میپرسیدند؛ پرسشهایی که بیش از پاسخ، لرزش صدا را میسنجید. چند روز رفتوآمد کردیم. مسیر، ساعتهای شلوغ و خلوت، نوع بازرسیها، تغییر شیفت مأموران، همه را با دقت زیر نظر گرفتیم. سرانجام به این نتیجه رسیدیم که عبور دادن آن همه کتاب از دل آن ایستگاه، تقریباً ناممکن بود. در واقع، کوچکترین سوءظن میتوانست فاجعه بیافریند. نتیجتأ، تصمیم گرفتیم به تاریکی پناه ببریم. قرار شد، کتابها را شبانه و از مسیر پیاده و دور از چشم ایست و بازرسی منتقل کنیم. اما شب هم بینقشه امن نبود. از اینرو، چند شب پیاپی، بیبار و سبک، برای شناسایی راه افتادیم و از پیچوخم کوچهها، فاصلهی خانههای آخر محله، سگهای ولگرد، رفتوآمد احتمالی نیروهای گشتی، همه را سنجیدیم. هر صدای ناگهانی در تاریکی، دل را میلرزاند و ما را وادار میکرد لحظهای در سایهی دیواری یا پشت بوتهای پناه بگیریم. سرانجام، شب موعود فرا رسید. از آخرین خانههای محلهی کانیکوزهله، بیصدا بیرون زدیم. پشت سرمان چراغهای کمنور خانهها بود و پیش رو، سیاهی دامنهها قرار داشت. کتابها در بقچهها و کیسههایی پیچیده شده بودند وهر گام، حسابشده و آرام برداشته میشدند. بار سنگین نبود و ما به راحتی نفس میکشیدیم. ناگهان، به نزدیکی بلندی «کوچکهرەش» رسیدیم. شیب تند بود و خاک زیر پا گاه میلغزید. گاهی ناچار میشدیم بایستیم و بار را جابهجا کنیم. از آن بالا، چراغهای پراکندهی سنندج در دوردست سوسو میزد. زیاد طول نکشید، راه را به سمت روستای باوهریز خم کردیم زیرا قسمت چپ ما، پادگان محمدرسولالله در نزدیکی روستای نهنهله قرار داشت. شب، عمیق و بیانتها به نظر میرسید. تنها صدای گامهایمان و گاه زوزهی بادی که از لابهلای کوه میگذشت، سکوت را میشکست. چندان نگذشت که به رودخانهای رسیدیم؛ رودی پرآب که از سد سنندج سرازیر میشد و در تاریکی، چون نوار نقرهایِ خشمگینی میدرخشید.
کنار رودخانه، برای لحظاتی کوتاه نشستیم. نفسهایمان تند شده بود و اگر چه بارمان سنگین نبود اما شانههایم از سترس میسوخت. آب، با شتاب از زیر پل میگذشت و صدایش همچون زمزمهای ممتد در گوش میپیچید. از همانجا، اطراف پل را زیر نظر گرفتیم. دلواپسی از کمین یا عبور ناگهانی کسی، ما را وامیداشت که بیش از حد معمول دقت کنیم. چند دقیقهای گذشت؛ هیچ حرکتی دیده نشد. سکوت، واقعی به نظر میرسید. با اشارهای کوتاه، از پل عبور کردیم؛ قدمهایی آهسته اما مصمم. پس از آن، راهمان را از میان روستاهای قولیان، خلچیان، تیرگران، اسیر، دولوندی و عباسآباد ادامه دادیم. در هر روستا، سگها با حس بویایی تیزشان حضور ما را درمییافتند و پارس کوتاهی میکردند. میایستادیم، بیحرکت، تا صدا فروکش کند. گاهی چراغ خانهای روشن میشد و سایهای پشت پنجره میجنبید؛ ما در تاریکی حل میشدیم و دوباره به راه میافتادیم. شب رو به پایان بود و خستگی غلیظ بر تنمان نشست. پاها سنگین شده بود و احساس تشنگی میکردیم. اما اندیشهی مقصد، ما را پیش میراند. نزدیکهای سپیدهدم، هنگامی که آسمان اندکاندک به خاکستری روشن میگرایید و نخستین پرندگان آواز محتاطانهشان را آغاز میکردند، به مکان از پیش تعیینشده رسیدیم. آنجا، در سکوتی عجیب فرو رفته بود و دیگر هیچ جایی رنگ تهدید نداشت، کتابها را بر زمین گذاشتیم و نفس عمیقی کشیدیم. آن کتابهای که در معرض خطر تاریک اندیشان رژیم اسلامی قرار داشتند، در پناه تاریکی شب، از دل خطر عبور کرده و به مخفیگاهی تازه و امن رسیده بودند. علاوه بر کتاب ها، ما هم احساس خوشی داشتیم زیرا زیرا خطر احتمالی نسبت به خود و خانواده مان، رفع شده بود.
اما وقتی به آن مکان امن و دورافتاده ـ جایی میان مزرعهها، دور از چشم شهر و روستا ـ رسیدیم، سکوتی سنگین بر همهچیز افتاده بود. نه صدای عبور عابری میآمد، نه پارس سگی، نه حتی خشخش بادی در شاخهها و برگ های درختان. تنها ما بودیم و نفسهایی که هنوز از شتاب راه رفتن در تاریکی منظم نشده بود. تنهایمان خسته و کوفته بود، اما در عمق جان، حسی غریب از آرامش جوانه میزد؛ آرامشی کوتاه و لرزان، شبیه لحظهای که مسافرِ گریخته از طوفان، برای دمزدنی به سایهساری پناه میبرد. گویی از دل آن همه تاریکی و اضطراب گذشته و برای ساعتی کوتاه، از تیررس درد فاصله گرفته بودیم و یکی از یاران، درِ چوبی اتاق کوچکِ خانهباغ را آهسته باز کرد. قدم که به درون گذاشتیم، بوی خاک نمخورده و علفهای شبخورده در مشام پیچید؛ بویی آشنا و روستایی که با خستگیمان درآمیخت و اندکی تسکین داد. دیوارهای کاهگلی، خاموش و بیادعا، ما را در آغوش گرفتند. یکی از رفقا ـ صاحب همان خانهباغ ـ لامپ نفتی را از گوشهای برداشت، شیشهاش را با گوشهی آستین پاک کرد و فتیله را بالا کشید. شعلهی زرد و لرزان جان گرفت؛ نوری کمجان اما صمیمی که سایهها را بر دیوارها به رقصی خاموش واداشت. صورتهای خستهمان در آن نور نیمهجان، رنگی میان زردی و خاکستری گرفته بود. قالی کهنهای بر کف اتاق پهن بود؛ نقشهایش از بس پا خورده و سال دیده بود، محو و بیرنگ شده بود. بیآنکه سخنی بگوییم، هر کدام در گوشهای نشستیم، پشتمان را به دیوار تکیه دادیم و پاهایمان را دراز کردیم. سکوتی از جنس خستگی میانمان جاری بود. هنوز تپش تند قلبهایمان فرو ننشسته بود که خواب، بیمقدمه و بیاجازه، چون پردهای ضخیم بر چشمانم افتاد. همانجا که نشسته بودم، به پهلو خم شدم و فرو رفتم، خوابی سنگین؛ خوابی که بیشتر به بیهوشی میماند تا استراحت و تنم کاملا خاموش شد، اما ذهنم همچنان در تاریکی راه میرفت. نزدیکیهای بعدازظهر، با نوری کمرنگ که از شکاف باریک پنجره خزیده و خطی روشن بر دیوار انداخته بود، بیدار شدم. هوا بوی ظهر گرفته بود؛ بویی گرم و کمی خوابآلود بودم و معدهام با صدایی خفه اعتراض کرد. اطراف را نگاه کردم. چیزی برای خوردن نبود، جز چند میوهی نارس که از درختی در همان نزدیکی چیده بودند و در گوشهای از اتاق گذاشته بودند. یکی را برداشتم و گازی زدم؛ ترشیِ خام و تندش دهانم را جمع کرد. مزهای تیز که تا بن دندانهایم سرایت کرد. اما همان ترشیِ ساده، در آن گرسنگی، نعمتی بود و هنوز هم هر بار به یادش میافتم، بزاق در دهانم جمع میشود؛ طعمی که با خستگی و اضطراب آن روز در هم آمیخته است.
رفقا یکییکی از خواب بیدار شدند. پلکهایشان را با بیحوصلگی باز میکردند، دستی به صورت میکشیدند و چند لحظه طول میکشید تا خواب و خستگی را کنار بزنند و به یاد بیاورند کجا هستند و چرا اینجا آمده بودند. پس از کمی صحبت، قرار گذاشتیم کتابهایی را که قبلا، با هزار بیم و امید، با خود آورده بودیم، در گوشهای امن پنهان کنیم. قرار شد چند روز بعد دوباره به آنجا برگردیم و برایشان جایی مطمئنتر و ماندگارتر درست کنیم؛ چیزی شبیه یک کتابخانه، هرچند کوچک، ساده و پنهان. اما در آن لحظه، چارهای جز پنهانکردنشان نداشتیم. با امیدی خاموش، بستههای کتاب و نشریات را به گوشهای از انبار، در کنار خانهباغ، بردیم و رویشان را با چند تکه پارچهی کهنه پوشاندیم. آن گوشه تقریباً از دید پنهان بود؛ نه رهگذری معمولاً به آنجا سر میزد و نه باران و رطوبت بهآسانی میتوانست راهی به آن پیدا کند. به نظر میرسید برای چند روز، جای نسبتاً امنی باشد. حدود دو هفته بعد، به بهانهی تفریح، دوباره راهی همان مکان شدیم. این بار نه در دل تاریکی شب و با آن احتیاط همیشگی، بلکه در روشنای روز حرکت میکردیم. در برابر اطرافیان نیز طوری وانمود میکردیم که انگار فقط برای گذراندن یک روز خوش و ساده، برای تفریح و استراحت، آماده شدهایم. خندهها کمی بلندتر از معمول بود، گامها کمی بیخیالتر و حرفها نیز رنگ و بوی یک گردش معمولی داشت. وقتی رسیدیم، صحبت از پختن غذا بالا گرفت. من بیدرنگ مشغول جمعآوری چوب و روشنکردن آتش شدم. بوی دود در هوا پیچید و شعلهها، با صدای خشخش چوبهای خشک، جان گرفتند. برای لحظهای کوتاه، همهچیز کاملاً عادی به نظر میرسید؛ انگار نه خطری در کار بود و نه رازی که هر لحظه میتوانست برملا شود. بعد از صرف ناهار، فرصتی پیدا کردیم و به سراغ گوشهی انبار رفتیم. قرار بود همانجا شروع به آمادهکردن محل کتابخانه کنیم. زمین را نشان کردیم و شروع به کندن کردیم. خاک سفت و خشک بود و بیل بهسختی در آن فرو میرفت. دو نفر از رفقا مشغول کندن زمین بودند و عرق از پیشانیشان میچکید. کمکم گودالی که برای نگهداری کتابها در نظر گرفته بودیم، شکل میگرفت. وقتی محل کتابخانه آماده شد، همراه یکی از رفقا از انبار بیرون آمدیم تا کتابها را بیاوریم. به گوشهی خانه رفتیم؛ همان جایی که دو هفته پیش بستهها را پنهان کرده بودیم. پارچهها را کنار زدیم، اما… هیچ خبری از کتابها نبود. برای لحظهای تصور کردم شاید اشتباه رفته بودیم. دوباره نگاه کردم و پارچهها را کنار زدم اما خبری از کتاب ها نبود و سپس گوشههای دیگر انبار و اطراف خانه را زیر و رو کردیم؛ اما نه از کتابها خبری بود و نه از نشریات! چند گام عقب رفتم. ذهنم پر از سؤال شده بود. سعی میکردم خودم را آرام نگه دارم و چیزی از اضطرابی را که ناگهان در وجودم افتاده بود، به دیگران منتقل نکنم. با صدایی که تلاش میکردم کاملاً عادی به نظر برسد، رو به رفقا کردم و پرسیدم:
«کجاست؟»
رفیقِ صاحب خانهباغ گفت: «کنار دیوار… زیر همان پارچهی لباس… همینجا.» او هم آمد. با هم دوباره نگاه کردیم. جای خالی، از هر توضیحی رساتر بود. سکوتی سنگین میانمان نشست؛ سکوتی که نفس را در سینه حبس میکرد. رنگ از چهرهی یکی از رفقا پرید. با صدایی آهسته، چنانکه گویی دیوارهای کاهگلی نیز گوش دارند، گفت: «دشمن فهمیده… ما را دنبال کردهاند.»
برای لحظهای حرفش را نفهمیدم. ذهنم گنگ و تا حدودی آشفته بود. پاهایم بیاختیار مرا به محوطهی مزرعه برد، فکر کردم شاید رد پایی، تکهکاغذی، نشانی از کشیده شدن کیسهها را در محوطه پیدا کنم. اما چیزی پیدا نشد و گویی زمین دهان گشوده و کتابها را بلعیده بود. بازگشتم و نگاههایمان در هم گره خورد؛ بیکلام، اما سرشار از پرسش بود. آیا آن شب تاریک تعقیب شده بودیم؟ آیا از دور، سایههایمان بر جاده افتاده و دیده شده بود؟ ذهنمان با شتاب به مسیر راهی کە آمدە بودیم، بازگشت. به پل روی رودخانه، به صدای خروشان آب، به پارس سگهای روستا، به چراغی که لحظهای کوتاه در پنجرهای روشن شد و بعد خاموش گشت، فکر میکردم. هر صحنه برایمان رنگ تهدید به خود گرفته بود. اضطراب چون دستی یخزده بر ستون فقراتم نشست و دیگر مسئله فقط کتابها نبود بلکه مسئله بر سر امنیت خودمان بود. در اوج ناباوری و ناامیدی، کتابخانهی آماده را رها کردیم و به شهر سنندج بازگشتیم. نگاه آخرمان به آن گوشهی خالی، آمیختهای بود و تصمیم گرفتیم که برای مدتی، از سر زدن به یکدیگر خودداری کنیم. گمان میکردیم دیدارها جلب توجه میکرد. روزها آمدند و رفتند و برخلاف هراسهایی که در ذهنمان لانه کرده بود، هیچ نشانی از تعقیب یا خطری آشکار نشد. نه احضاری در کار بود، نه پرسوجویی، نه سایهای که پشت سرمان بیفتد. همین بیخبری، خود به گونهای اضطرابآور بود؛ حالتی معلق میان بیم و امید. گویی بر لبهی تیغی ایستاده باشی و ندانی قدم بعدی به سقوط میانجامد یا نجات و سرانجام، در همان حالِ پر از اما و اگر، تصمیم گرفتم به خانهی یکی از رفقا ـ همان که صاحب خانهباغ بود ـ سری بزنم. کوچه را با احتیاط طی کردم. هر صدایی را بیش از اندازه جدی میگرفتم؛ هر نگاه رهگذری را طولانیتر از معمول حس میکردم. وقتی در زدم و وارد شدم، نگاههای متعجب به استقبالم آمد. انگار حضوری غیرمنتظره بودم. یکی گفت: «کجایی تو؟ چرا مثل قبل سر نمیزنی؟» لبخندی زدم که بیشتر برای پوشاندن تردید درونم بود تا از سر آسودگی. عذر خواستم و گفتم این مدت کمی سرم شلوغ بوده.
از حال رفیقم پرسیدم. گفتند برای خرید بیرون رفته و بهزودی برمیگردد. نشستم و منزل همان بوی همیشگی را داشت؛ بوی چای تازهدم، فرشهای قدیمی و … چند دقیقهای نگذشته بود که پدر رفیقم وارد اتاق شد. مردی جدی، لاغر و با صورتی آفتابسوخته و نگاهی آرام. مرا که دید، با گرمی دست داد و احوالپرسی کرد. در رفتارش نه نشانی از سردی بود و نه سوءظن؛ همین مرا اندکی آسودهتر کرد. استکان چای را در دست گرفته بودم و بخار آن آرام بالا میرفت. هنوز جرعهی دوم را ننوشیده بودم که ناگهان، بیمقدمه، جملهای گفت که خون را در رگهایم منجمد کرد و پرسید: «میخواهید به آتشم بزنند؟» دستم برای لحظهای در هوا خشک شد. به چهرهاش نگاه کردم؛ نمیدانستم جدی بود یا شوخی میکرد. با تردید پرسیدم: «چه شده مگر؟» خندید. خندهای کوتاه و آرام، نه از سر تمسخر، بلکه بیشتر شبیه پدری که شیطنت فرزندانش را کشف کرده باشد. گفت: «خودت بهتر میدانی.» گیجتر شدم. گفتم: «راستش هیچ نمیفهمم.» آنوقت بود که پرده کنار رفت. با همان لحن آرام تعریف کرد که چند روز پس از رفتن ما، به خانهباغ سر زده و بستههای پوشانده شده ما را پیدا کرده بود و در گوشەای دیگر مزرعە، قایم کردە بود. حرفش که به اینجا رسید، ضربان قلبم تند شد. نگاهش کردم تا نشانی از خشم یا سرزنش بیابم. اما چهرهاش همچنان آرام بود. دیگر پنهانکاری معنا نداشت. با صداقتی که از دل ترس برمیخاست، گفتم: «بله… ما بودیم. از ترس برده بودیم آنجا. فکر کردیم شاید امنتر باشد. زیرا نمیخواستیم برای خودمان یا برای شما دردسری پیش بیاید.» لحظهای سکوت کرد. استکان چایاش را بر نعلبکی گذاشت و گفت:
«کار بدی نکردهاید. آدم باید حواسش جمع باشد.» سپس افزود: «اما اینطور پنهان کردن هم خطر داشت. اگر کسی دیگر پیدا میکرد چه؟» در صدایش نه ملامت بود و نه ترس؛ بیشتر نوعی مسئولیتپذیری پدرانه موج میزد. بعد، با همان آرامش ادامه داد: «نگران نباشید. همانجا جایی درست و حسابی برایشان میسازم. طوری که هم محفوظ باشند و هم آبرومند.» با شنیدن این جمله، باری از دوشم برداشته شد. انگار گرهای که هفتهها در سینهام سفت شده بود، آهسته باز شد. نهتنها کتابها از میان نرفته بودند، بلکه اکنون دستی مطمئن و دلسوز مراقبشان بود. چندی بعد، او همهی ما را به خانهباغ دعوت کرد. وقتی رسیدیم، دیدیم گوشهای را خالی کرده و ابزار نجاریاش را آورده بود. معلوم بود از پیش طرحی در ذهن داشته. تختهها را اندازه میگرفت، با دقت اره میکرد، میخها را با حوصله میکوبید. بوی چوب تازه در فضا پیچیده بود و صدای منظم چکش، سکوت باغ را میشکست. ما ایستاده بودیم و نگاه میکردیم؛ با احساسی آمیخته از شرمندگی و قدردانی. قفسهها یکییکی شکل گرفتند؛ ساده اما محکم. وقتی کار تمام شد، دست بر لبهی یکی از طبقهها کشید و گفت: «حالا دیگر خانه دارند.»
آن مرد، انسانی مذهبی بود؛ اهل نماز و مسجد. اما در دلش تنگنظری نبود. با آنکه ما گرایش کمونیستی داشتیم و فاصلهی فکریمان کم نبود، رفتارمان را دوست داشت. شاید صداقت و آرمانخواهی جوانیمان را میدید، شاید هم تنها به نیتِ دانستن و خواندن احترام میگذاشت. هرچه بود، در حد توانش کمک میرساند؛ بیهیاهو و بیمنت بود. آن روز، وقتی کتابها را بر قفسههای تازه چیدیم، حس کردم نهفقط برایشان سرپناهی ساختهایم، بلکه پلی زدهایم میان نسلها، میان باور و اندیشه، میان احتیاط پدرانه و شور جوانی. کتابخانهی کوچک ما، در گوشهای از آن خانهباغ، دیگر تنها پناهگاه کلمات نبود؛ نشانهای بود از همدلی در روزگاری که بیاعتمادی، آسانتر از اعتماد جوانه میزد. ماهها گذشت. زمان، آن التهاب تند و نفسگیر را آهستهآهسته سایید و گوشههای تیزش را گرفت. شهر دیگر آن چهرهی عبوس و درهمِ روزهای نخست را نداشت. رفتوآمدها عادیتر شده بودند، نگاهها کمتر در پیِ شناسایی و تعقیب میدوید. مهمتر از همه، ایستگاه ایستوبازرسیِ ورودی شهر را جمع کرده بودند؛ همانجایی که هر بار عبور از آن، ضربان قلب را تندتر میکرد و نگاه پاسداران جلاد، تا عمق کیفها و ذهنمان نفوذ میکرد. برداشته شدن آن ایستگاه، فقط حذف چند مانع چوبی و کیسههای شن نبودند؛ گویی باری نامرئی از روی سینهی شهر برداشته شده بود. دیگر لازم نبود پیش از ورود، نفس را در سینه حبس کنیم و پاسخ پرسشهای احتمالی را در ذهن مرور کنیم. جاده همان جاده بود، اما حس عبور از آن تغییر کرده بود. در چنین فضایی، ما هم اندکاندک جسورتر شدیم. نه با شتاب، نه بیاحتیاط؛ بلکه آهسته و حسابشده. دیگر کتابها فقط مهمان خاموش قفسههای خانهباغ نبودند بلکه تصمیم گرفتیم آنها را زندهتر کنیم؛ در دستها بچرخانیم، بخوانیم و دربارهشان گفتوگو کنیم. بعد از این همه ماجرا، کتابی را در کیفم گذاشتم تا به خانه بیاورم، دلم شور عجیبی داشت. هرچند شهر آرامتر شده بود، اما سایهی آن تجربهی پیشین هنوز در ذهنم سنگینی میکرد. کتاب را میان چند دفترچه و کاغذ معمولی پنهان کردم؛ گویی هنوز هم باید از آن محافظت میکردم. اما کمکم این کار میانمان معمول شد. هر بار یکی دو جلد را با خود میبردیم و پس از خواندن، بیسروصدا بازمیگرداندیم.
آری، در آن سالها، کتابهای انقلابی خطر مرگ و زندان داشتند. از اینرو، ما کتابها را تنها به کسانی میدادیم که پیشتر آزمون پس داده بودند؛ آنان که دهانشان سنگین بود و نگاهشان استوار. کتاب از دستی به دست دیگر میرفت، اما نه چون شیئی عادی؛ بلکه چون امانتی گرانبها. گاهی عصرها، دور هم مینشستیم و بیآنکه نامی مستقیم ببریم، دربارهی آنچه خوانده بودیم، سخن میگفتیم. جملهای نقل میشد، تحلیلی آهسته بیان میشد، و نگاهها با احتیاط به در و پنجره میرفت. اما دیگر آن هراس فلجکنندهی پیشین در میان نبود. جای آن را نوعی هوشیاریِ پخته گرفته بود. شهر آرامتر شده بود، اما ما سادهدل نشده بودیم. یاد گرفته بودیم که آرامش، همیشه پایدار نیست. با این حال، در همان فرصتهای کوتاه، کتابها نفس میکشیدند و ما نیز با آنها قد میکشیدیم. خانهباغ همچنان پناهگاهشان بود، اما حالا دیگر کلمات از آن گوشه بیرون میآمدند، در خانههای ما میچرخیدند، در ذهنها جوانه میزدند و دوباره بازمیگشتند؛ همچون پرندگانی که آشیانهشان امن است و میتوانند بیهراس، پرواز را تمرین کنند.
صدیق جهانی
جمعه ۸ آبان ۱۴۰۵