تجلّیِ جنون
در رقصِ بی نقصِ غمی دنیا گرفتار
اُسطورۀ انسان حدیثِ مرگ وُ آوار
آه ای محبت بر سرِ راهی پریشان!؟
دیگر پَشیزی هم نمی ارزی به بازار
آنجا که صیقل می خُورَد هستی به ثروت
مفهومِ فکرْ آید فقط دستار وُ افسار
اوجِ تَجلّی گاهِ جانها رنجِ جاریست
حسرت سرایی سرد وُ سرگردان وُ بی جار
آزارِ آزادی همان بازارِ برزخ
شد بی نشان وُ بی تَپِش عشق وُ عزادار
این زندگی زندانِ مِحْنَتهای دائم
جانِ شرف افسرده ای بی نبض وُ بیمار
فقرِ بشر فیضی مُنَوَّر از بهشت است
قاموسِ خوشبختی مُکرَّر کرده اقرار
انسان همان تصویرِ بی جا وُ مکان است
دُزدان رُبُوده خانۀ فانوسِ بیدار
منزل چه سازد آنکه بستر را سراب است
از خویش وُ از احساس وُ از هر سایه بیزار
متنِ مُکثَّر خوانی از پاهایِ خونین!؟
آخر خداوندا!تویی خَلّاقِ اخبار
اکنون جهان را رهبران رُهبان وُ رَهبُر
عقلِ عقیمِ قائدان شرمی سزاوار!
مفهومِ تنهایی همان مَسمومِ سوداست
در آرزویِ روشناییِ مُرده دیدار
شد معرفت از ذاتِ خود آخر گریزان
دیگر چه می مانَد مگر گوری وُ مُردار
از ننگ وُ از نفرت چه سازی قصرِ قدیس
روزی مُجَسَّم می شود پَستیِ اسرار
دیوانه شد باغی ازین گُلهای مصنوع
مَستورِ حیرت شد حقیقت نقشِ دیوار
گیرم زمان بر کامِ تُو چندی بگردد
ای وای اگر آزُرده برخیزد به پیکار
کاخ ات کُلوخی می شود در چنگِ توفان
آنی زِ هم پاشیده گردد کِبْر وُ آثار...
شنبه 9 آبان ماهِ 1405///31 ماهِ اُکتبر 2026