۱۴۰۲-۰۸-۱۴

رامین کامران

واقعاً تصور میکنید هیتلر مرده است؟

 

سؤال بالا را از هرکس بکنید پاسخ خواهد داد که هیتلر در آخرین روزهای جنگ جهانی دوم همراه با معشوقه اش که بالاخره به عقد او در‌امده بود، خودکشی کرد و جسد هر دو در حیات عمارت صدارت عظمی سوزانده شد. این واقعیت تاریخی است که به ما میگویند. ولی آیا تاریخ و موجودیت شخصیتهای تاریخی به این وجه کار که میتوان وجه مادی خواندش، ختم میشود؟ آیا از مرگ جسمی یک نفر میتوان به مرگ تاریخیش حکم کرد؟ میتوانیم به این راحتی بگوییم چون شکستش دادیم دیگر اثری از او نیست؟ ممکن است آنهایی که معتقد به وجود روح هستند و حیات ابدی آنرا فرض میگیرند، در پاسخ من بگویند که خیر! روحش باقی است و احیاناً باید حساب پس بدهد و… ولی مقصود من نه این است و نه آن، نه جسمی که نیست و نه روحی که وجودش محل شک است.

 

پس چه باقی میماند؟

 

اول از همه ردی که در تاریخ گذاشته است. حضورش در دوره ای که حیات داشته انکار کردنی نیست، بخشی از تاریخ بشر، برای همیشه متعلق به اوست و نمیتوان از وی گرفت، نه میتوان انکارش کرد و نه از تاریخ بیرونش کرد. هست و برای ابد هم هست. ولی منظور من این بخش هم نیست که به هر صورت متعلق است به گذشته، چیزی را ورای این در نظر دارم که امروز و فردا را در بر میگیرد.

 

میپرسید هیتلر را به امروز و فردا چه؟ مرده و رفته و حتماً مانند همهٔ کسانی که با گزینهٔ سیاسی وی و آنچه که کرده، مخالفند، از تأکید بر این امر، احساس آرامش نیز میکنید. بله همهٔ ما نیازمند چنین تأکیدی هستیم تا به ما قوت قلب بدهد که چنان تجربه ای دیگر تکرار نخواهد شد. هر چه بوده، پشت سر ماست. یک بار آمد و برای همیشه رفت. استثنایی است که تکرار نخواهد شد. زادهٔ تصادف است، نه بیان منطقی عمیق که هنوز بر جاست.

 

پایهٔ این احساس، نگرش متمرکز بر یگانگی وقایع تاریخی است و اینکه به قول آن فیلسوف یونانی، هیچگاه دو بار در یک رودخانه آب تنی نمیکنیم. حرف البته درست است، ولی کار به اینجا ختم نمیشود. اگر فقط یگانگی را مد نظر قرار دهیم، حتی قادر به درک یک پدیده نخواهیم بود، چه تاریخی و چه غیر از آن ـ چه رسد به توضیحش. در تاریخ، این موضع فقط ما را به سوی غیر قابل تکرار شمردن آن سوق خواهد داد که در معنای بسیار محدودی درست، ولی در نهایت نادرست است.

اول تکلیف دو نوع نامیرایی را روشن کنم تا برسم به آنچه که میخواهم بگویم.

 

یکی این است که فلان شخصیت به خاطر اعمال خارق العاده ای که انجام داده، صرفنظر از قضاوت درست و غلط راجع به آنها، در یاد همه میماند، فلان قهرمانیش، یا فلان جنایتش یا…در اینجا درست همان وجه یگانه و بی نظیر موجودیت تاریخی است که مد نظر قرار میگیرد.

 

ترتیب دیگری هم هست. اینکه فردی را به خاطر این حاضر ـ اگر نه حی ـ بشماریم که وی را نماد و نمایندهٔ ارزشهایی، یا به عبارت دقیقتر مفاهیمی به شمار بیاوریم که حیات وی را برجسته میکند، عدالت، نوعدوستی، قساوت و… این افراد محملهایی هستند برای مفاهیم کلی معمولاً اخلاقی و فراتاریخی. در اینجا ـ درست برعکس مورد قبلی ـ مفاهیم کلی و نامیرا باعث میشود تا یاد کسی زنده بماند. نوعی نمایشگاه چهره های تاریخی که به ترتیب زمانی مرتب شده و در معرض تماشا و ارجاع بقیه است. روشن است که ساده کردن این شخصیتها یا به عبارتی، محدود کردنشان به آن وجه یا وجوهی که برجسته شده، جزو منطق کار است.

 

مورد هیتلر نه از نوع اول است که متوجه به یگانگی باشد و نه از نوع دوم که متکی باشد بر مفاهیم ثابت و فراتاریخی، در مکانی بین این دو قرار دارد و در حقیقت به موقعیت ایده ال تیپهایی شباهت دارد که که ماکس وبر ابداع کرد و در جایی بین یگانگی تاریخی و مفاهیم انتزاعی فلسفی قرار دارند، درست مثل جامعه شناسی که بین فلسفه از یک سو و تاریخ از سوی دیگر قرار گرفته است.

حال برویم سراغ دلایل این ماندگاری.

 

اول از همه برای اینکه هیتلر نمایندهٔ یک گزینهٔ سیاسی بود. نه به این معنا که انتخابهای سیاسی مشخصی داشت. البته که داشت، ولی مقصودم امری فراتر از این است و توضیح میدهم تا روشن شود.

تصور رایج از مدرنیته و سیاست مدرن که شکل گیریش به قرن هجدهم باز میگردد، مبتنی بر فلسفهٔ تاریخی ترقی است و میراث دوران روشنگری. از این دیدگاه، قرار بود تاریخ بشریت در سیر یکسره اش به سوی بهی، موقعیتی را فراهم آورد که مردمان در صلحی که برخاسته از تحقق عدالت دمکراتیک است، در کنار هم بزیند. به عبارت دیگر، آن نظام سیاسی که در افق تاریخ، انتظار بشریت را میکشید، دمکراسی بود و بس. ولی، همانطور که میدانیم، این پیشبینی خوشبینانه و خیرخواهانه درست در نیامد و در قرن بیستم به کلی متزلزل گشت. استبداد های نوینی سر برآورد که معادلی در تاریخ قبل از این دوران نداشت و البته به دمکراسی هم هیچ ارتباطی نداشت. اینها را چگونه میشد تحلیل کرد و چه مکانی باید به آنها اختصاص داده میشد؟

 

مشکل از آنجا برمیخاست که ذهن ما گرفتار نگرش خطی و یک رویه بود: از استبداد سنتی به دمکراسی نوین. ولی تاریخ اینطور حرکت نمیکرد. مدرنیتهٔ سیاسی محدود به یک گزینه که دمکراسی باشد، نیست. مدرنیتهٔ سیاسی مجموعه ایست از گزینه های مختلف که حول دمکراسی شکل گرفته و به غیر از این یکی، هیچکدامشان دمکراتیک نیست. قبلاً در مقالات مختلف متعرض این مسئله شده ام و ایجا فقط یادآوری میکنم.

 

دمکراسی لیبرال که نظام سیاسی مرکزی مدرنیته است و دو نوع آزادی مثبت و منفی را گرد هم آورده است، دو نوع واکنش بر میانگیزد. یکی اولی را هدف میگیرد و دیگری دومی را، ولی در نهایت هر دو واکنش، هر دو آزادی را از بین میبرد، منتها از دو جبهه و زاویهٔ مختلف. نظامهای اتوریتر زادهٔ اولی هستند و نظامهای توتالیتر زادهٔ دومی. از اولی ها میگذرم چون به گفتار حاضر مربوط نمیشود.

 

بیاییم سر توتالیتر ها که به داستان ما ربط پیدا میکند. هدف یا بهتر بگویم، رؤیایشان تسلط بر همهٔ جوانب زندگانی مردم است بی هیچ چون و چرا. این کار فقط با ادعا درست نمیشود، طرح و برنامه میخواهد، ایدئولوژی میخواهد. چون ایدئولوژی ها همه از یک جنس نیست، ناظرانی که توجهشان در درجهٔ اول معطوف است به این بخش از کار، بر همین اساس هم نظامها را طبقه بندی میکنند. تمایز بین راست و چپ که شاید بتوان شاخصترین تمایز سیاسی خواندش، حساب دو گروه را به این ترتیب از هم جدا میکند و ناظران را گرفتار این توهم میکند که با دو پدیدهٔ متفاوت سر و کار دارند. ولی اگر خصایص نظام سیاسی را در نظر بگیریم، میبینیم که تفاوت چندانی در کار نیست.

 

به هر صورت یک بخش بزرگ این نوع رژیمها، آنهایی هستند که میتوان فاشیست نامیدشان. هیتلر و اعوان و انصارش به این گروه تعلق دارند. یعنی نمایندهٔ یکی از گزینه های سیاسی بنیادین مدرنیته هستند، نه این انحراف و آن ابتکار فردی. کارشان فقط به وجوه یگانهٔ موجودیت تاریخی خودشان ختم نمیشود و از آن فراتر میرود. ریشهٔ نامیرایی شان در اینجاست. اینها نمایندهٔ گزینه ای هستند که ثابت است و تا بشریت از مدرنیته فراتر نرفته است، دوام دارد. تصور حذف آن، در حد این خیال است که بخواهیم یکی از عناصر جدول مندلیف را از آن حذف کنیم. پاک کردن چند حرف الفبا کار آسانی است، ولی با جهان مادی چه کنیم؟ آیا میتوان عنصری را از تمامی آن زدود؟

 

این از دلیل اساسی نامیرایی هیتلر: پاک نشدنی بودن گزینه ای که او نمایندهٔ شاخص آن بود، حال ببینیم این شاخص بودن وی از چه سرچشمه میگیرد. از دو جا.

 

اول از همه به این دلیل که وی قدرتمند ترین دولت فاشیستی را که بشریت تا به حال شناخته است، بر پا کرد. هیچکس دیگر ، در هیچ کجا و از جمله موسولینی که پیشتاز فاشیسم در قرن بیستم بود و الهام بخش بسیاری و از جمله خود هیتلر، هیچگاه نتوانسته به موقع و مقام وی نزدیک گردد. او تا پای فرمانروایی بر جهان و خرد کردن فرمانروای بزرگ قرن نوزدهم که انگلستان بود، نامزد جانشینی و وارث بعدیش که آمریکا بود و اتحاد شوروی که غول نشسته در شرق اروپا بود، پیش رفت.

درست است که از بابت تمامیت خواهی از شوروی عقب بود، ولی بر تمامی خویشان نزدیک سیاسیش پیش داشت و دارد. توتالیتاریسم ترقی گرا، چهره ای قابل مقایسه با او دارد که استالین است، ولی نه حکومتهای اتوریتر و نه دمکراسی های لیبرال چهره ای که در این حد از قوت نمایندگیشان کند، ندارند. عجیب و ناخوشایند و شاید هم فقط ناخوشایند است که چنین است، بخصوص ازدید آدمی که دمکرات باشد. ولی اگر جا برای دلتنگی باشد، برای نادیده گرفتن واقعیت نیست. هیتلر فقط فرزند تصادف نبود، پشت به منطق آهنین مدرنیته داشت.

 

قدرت فوق العادهٔ وی فقط یک دلیل امر است، دلیل دوم که به معنای اخص سیاسی نیست، استتیک است. نظامی که هیتلر بر پا کرد، از این بابت، نه فقط از دیگر انواع فاشیسم، بلکه از انواع کمونیسم هم بسیار موفقتر بود ـ دیگران هم که به حساب نمیایند. از علامات و لباسها گرفته تا رژه و گردهمایی و ساختمانها و… رژیم نازی طی عمر بسیار کوتاه خود توانست سبک آفرین شود که امری استثنایی است. به این ترتیب ردی از خود باقی گذاشت که پاک شدنی نیست و یکی ازدو  پایهٔ محکم دوامش است.

 

نگاه کنید و ببینید که هر گروه و گروهک فاشیستی که در جایی سر برمیاورد، به میراث نازیسم، چه پنهان و چه هویدا کرنش میکند. علاماتشان را ببینید که تقلید های دست و پا شکسته ای از صلیب شکسته است، طرز رژه رفتنشان را نگاه کنید، پوستر هایشان را تماشا کنید… همه جا سایهٔ نازیسم را خواهید دید. تازه این مال وقتی است که به سخنانشان گوش نداده باشید، وقتی گوش کردید، بهتر هم متوجه خواهید شد. الگوی اعلی و ایده آلی که بر سر همگی اینها سایه افشانده است این است. هر جا فاشیسم بود، سایهُ هیتلر مستدام است.

 

اوکراین که جلوی چشم همه هست و به دلیل اینکه آلت دست غرب در مبارزه با روسیه شده، کسی به روی خودش نمیاورد و ایرادی به آن نمیگیرد. در دیگر نقاط جهان هم میتوان نمونه هایی ضعیفتر را جست که برای قوی شدن فقط منتظر شرایط سیاسی مناسب هستند. هرکس گرایشی به فاشیسم دارد در نهایت بدانسو نگاه میکند. طرفداران ترامپ را دیدید که از چه قماش بودند؟ یکی دو سال پیش، دولت اسرائیل عده ای از نظامیانش را که علامات و اسباب نازی ها را نگه میداشتند و دست به دست میکردند، توقیف و توبیخ کرد… مثالی بهتر این میخواهید؟ دیگر چه بگویم؟

 

گفتم که محل این زندگانی ابدی نه سیر یگانهٔ تاریخ است و نه فضای اثیری و سرد مفاهیم، جایی است بین این دو. ولی اینجا کجاست؟ حتماً اصطلاح «عالم غیب» را که در افسانه ها و عقاید عامیانهٔ ایرانیان رواج دارد، میشناسید. وقتی خوب به آن و کاربردش دقت کنید، میبینید که عالم جداگانه ای نیست، مثل فرضاً عالم باقی، با همین عالم مادی و آشنا آمیخته است، یکی از ابعاد آن است که همه بدان راه ندارند و آنهایی که دارند، نه فقط از حیات، بل از دانش و توانی بیش از مردمان عادی برخوردارند. برای همین هم هست که میتوانند با دخالتهای گاه و بیگاه خود در زندگانی ما به آن جهت بدهند.

 

مثل اینکه تاریخ هم عالم غیبی دارد. آنهایی که فراموش شده اند، برای همیشه مرده اند، ولی آنهایی که مرده اند ولی الهام بخشند، در آن جای دارند. جایی است بین گذرایی تاریخ و ثبات بی خلل مفاهیم. وارد شدن بدان مدیون دخالت عوامل ماورا الطبیعه نیست، برخاسته از نقشی است که در تاریخ بازی کرده اند. نه روح در این میان جایی دارد و نه خدا و نه شیطان، تاریخ و بشر این مقام را بدانها میبخشند. از آنجا بر رؤیا های ما حکم میرانند و هر که بر رؤیاهای ما حکومت کند، بر حیاتمان نیز فرمان میراند.

 

هیتلر دم از رایش هزار ساله میزد. پس از پایان جنگ، عده ای با پوزخند گفتند که رایشش دوازده سال بیشتر دوام نکرد. به جای درست نگاه نکرده بودند، رایش هزار ساله اینجاست ـ هزار سال چیست؟ رایش ابد مدتی که بر پا کرد، در اینجا به حیات خود ادامه میدهد و تا پایان تاریخ همراه ما خواهد بود. تلخ است؟ بله! البته قند فرموشی میتواند کامتان را شیرین کند، ولی سلامتتان را به مخاطره خواهد انداخت.

 

۲۶ اکتبر ۲۰۲۳، ۴ آبان ۱۴۰۲

 

rkamrane@yahoo.com

 

رامین کامران

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر