۱۴۰۳-۰۴-۱۱

دریلفتی: مرثیه ای برای لیلا

 

پیش درآمد.. 2

فصل اول: پيش درآمد (فرار).. 3

فصل دوم: مدرسه.. 7

فصل سوم: فرار.. 17

فصل آخر:زنجير طلا.. 22

 

پیش درآمد

 

روزنه­ای به رنج زنان وطنم

 

تقدیم به دختران و مادران سرزمینم که قربانی مغزهای تیره و تار شدند

 

این مرثیه را با دیدگانی پر اشک برای زنان و دختران میهنم می­نویسم، زنان و دخترانی که سالیان سال رنج هیمنه تیرگی و سیاهی را چشیده­اند و برای این رنج و تباهی پایانی نیست. تاریخ چهل سال گذشته میهنم با این تیرگی بسته شده است و صد افسوس که هر روز این تباهی و تیرگی، بیشتر و بیشتر می­شود. یک روز با تیغ، رُژ لب از دهان زنان میهنم پاک می­کردند و امروز دختران و مادران میهنم را به جرم نداشتن روسری، به جای توسری، با خودرویی که باید آسایش بخش زنان و دختران میهنم باشد، بی­شرمانه زیر می­گیرند و جسم نحیف­شان را از بلندای ساختمان­ها و پل­ها بر زمین می­کوبند و می­گویند خودکشی یا خیانت بوده. من نیز مثل آنان زشت و تند می­نویسم و بهتان می­زنم تا با این تیزی و تندی، مشتی به دهان تباهی و سیاهی ملایان و شَحنِگان (نظامیان) زده باشم و خشت اول را از پای­بست این ویرانه بیرون کشیده باشم.

 

 به امید آن روز که زنان و دختران میهنم آزاد و رها باشند؛ در زیستن، در اندیشیدن و پوشیدن، خودشان باشند و خودشان، بدون هیچ بالاسری و بدون هیچ تو سری.

 

 

فصل اول: پيش درآمد (فرار)

تو یه سفر تبلیغی ماه رمضان من را فرستادن به کوره دهات، با دهاتیای دور از آبادی که ارزش زر زدنم نداشتن، بعد يه ماه فَک زدن هم آخرش دست خالی از اون دهات فرار کردم، آخه یه چُس پیرزن هفهفو اعتراض کرد چرا تو حرفات برای عَن­آقا دعا نمی کنی چرا سردار دولها[1] (قصاب سوريه و عراق رو می­گفت که دستش تا آستین به خون کودکان و زنان حلب و موصل آغشته بود و با سقط شدنشم، جنازه­اش معجزه کرد و یه طیاره مسافری رو با یه مشت زن و بچه بی­گناه یه راست از آسمون فرستاد به گورستان) را فلان نمي­کني، چرا براي زرلي خورا تو چوليّه [سوريه رو مي­گفت چوليه که آدمو ياد چوچول پلاسيده خودش مي­انداخت] نذر و نياز نمي­کني! تو دلم گفتم حیفه که نفرینش بکنم. تو حالیت نیست اگه بصیرت داشتي، هر بار رو منبر برا سلامتي عَن­آقایت یه باد معده بیرون می­دادم. خلاصه این خبرچيني مایه شر شد و با بي آبرويي عذرم رو خواستند، جوری که وقت بیرون رفتن از دهات، بچه هاشون سنگ بارانم کردن و تو راهم سگ­هاشون بهم حمله کردن و آخرش یه وانت پر از گوسفند به دادم رسید و چون جلو جا نداشت، عقب وانت کنار گوسفندا سوار شدم (قایم شدم) که هر کدومشون یه گوشه لباسمو جِر دادن تا به شهر کوچولویی رسیدم که نمی­دانم مرکز بخش بود یا شهرستان، ولی برای گرفتن خرجی برگشت و پول تبلیغ باید می­رفتم پیش امام شنبه (جمعه) شهر که که رئيس سازمان تبليعات (به جاي تبليغ اسلامي،‌ تبليع مي­کرد يعني شکمبه­هاي خودشو با پول بيت المال پر مي­کرد) بود، بی­خبر از همه جا، وقتی رفتم پیشش، هم اون از دیدنم جا خورد و هم من، آخه خبر گَندی که تو دهات زده بودم، به شهر و اون هم رسیده بود و باورش نمی­شد این قدر پر رُو باشم که هم به حکومت دَری وَری بگم و هم گشاد گشاد بلند بشم بیایم پیشش، تا هزینه یه ماه تبلیغ ضد نظام رو عوض دهاتیای ساده و زیرآب زن، از اون بگیرم. از یک طرف داشت خودخوری می­کرد و از درون منفجر می­شد و از طرف دیگه با دمش گردو می­شکست که با پای خودم اومدم تو تلّه و با تحویل دادن من به بچه­های بالا بار خودشو ببنده و بعد چند سال ماله کشی، از این ینگه دنیا خودشو نجات بده، برای همین اولش منو معطل کرد و گله کرد که چرا اصول و فن تبليغ رو بلد نيستم بعدشم بهم بهتان زد نکنه تو از طرف شيعه انگليسي اومدی يا فلان مرتيکه جاسوس نجف آبادي (منتظري رو مي­گفت که با سادگياش خمينيِ[2] مرتاض هندي رو کرده بود مرجع و برای قبر خودش مثل معابد هندوها یه کاخ ساخته بود ولی منتظری ساده لوح هم از یه سنگ قبر تو حرم قم محروم بود) بعدش قیافه جدّی و ترسناکی گرفت و به من توپید که چرا نائب امام زمان رو دعا نکردي،[3] بعدشم به اسم اين که صبر کنم تا ناهار، با نگاه مرموزانه از من خواست ناهارو بمونم و مثلا داشت سرم منّت می گذاشت بابت یه چُس ناهاری که می­خواست باهاش منو نفله کنه و به دفتردارش گفت زنگ بزن فلانی بگو مهمون داريم برا پذيرايي تشريف بيارن. فهمیدم منظورش چیه و می خواد منو یک راست تحویل بچه­های بالا (اطلاعات سپاه) بده، همينجا تو بلاد غربت سرمو بکنن زير آب. جاي موندن و اعتماد کردن به اين چُس آخوند کثافت نبود و باید تا دیر نشده دَر می­رفتم و فلنگو می­بستم. اولش برای این که شک نکنه يه عکس عَن آقا رو که رو يه مجله بود برداشتم به اسم مطالعه و تقيه، خودم رو مشغول مطالعه فرمایشان مشعشعانه عَن­بار عن آقا نشان دادم که مثلا خَرم و چیزی نفهميدم که چه منظوري داره، بعد يکي دو دقيقه هم، عکس عن آقا رو به دست به بهونه شاش داشتن گرفتم رو خشتکم و از اتاقش زدم بیرون و چپیدم تو مستراح، اولش عکس عن آقا رو ريز ريز کردم تو مستراح ريختم که فکر کنم بعدش سوراخ مستراحشون گرفت، بعدش سريع لباساي نون خوري (شیخی) رو درآوردم و به هم پیچیدم و با لباس آدميزاد از تو مستراح يواشکي زدم بيرون تا بفهمن،‌ سريع فلنگو بستم حتی کیف لباس و کتابایم رو از ترس جا گذاشتم، همينطور که تو خيابون داشتم آدرس ترمينال رو مي­پرسيدم يه باره ديدم يه وانت نيسان پر از دهاتياي روستایی که توش تبليغ بودم با عکس عن آقا و عن امام و پرچم ايران که نشان سيک­های هندی بهش بود، يه نوار عنقلابي گذاشتن و شعار گويان به طرف دفتر سازمان تبليعات و امام شنبه مي­رن تا مثلا زيرابمو اساسي بزنن. از ترس لُو رفتن، رفتم تو يه مغازه تا از مقابل مغازه گذشتن و منم با ترس و لرز اومدم بيرون و برای شناسایی نشدن اولش لباسایی شیخی رو که تو بقچه بود، کنار خیابون خلوت انداختم تو سطل زباله و دوان دوان خودمو رسوندم تنها گاراژ شهر و با ته مونده پولم تو مینی بوس قراضه به زور ته مینی بوس جاگرفتم و اونجا قایم شدم در حالی که ماشین بچه های بالا داشتن بیرون گاراژ دنبالم می گشتن.

 تو راه صدای وق وق بچه دهاتیا و قد قد مرغ و خروس­شان رو اعصابم بود و از بلایی که سرم اومده بود داشتم روانی می شدم و برای این که خودم رو مشغول کنم، نگاهم به دشت و کوه بیرون خیره بود و متحیر و درمانده بودم که با جیب خالی و روی سیاه جواب زن و بچه رو بعد یک ماه چی بدم. داشتم به بدبختیای خودم و بدبختیای پیش روم اشک ندامت و حسرت می ریختم که این چه روزگاریه دارم و قرار چی بشه و نکنه نشانی منو پیدا کنن و ردّ منو بگيرن بیان دنبالم، و با اين بي­پولي قرضا و بدهيايي که قرار بود با پول تبليغ جبران کنم چه کنم. تو این توهمات و خیالات بیهوده و باطل بودم که یه باره نگاهم از لای پنجره کثیف و بخار گرفته مینی بوس قراضه، افتاد به تابلوی کنار جاده. نوشته بود به فلان شهر خوش آمديد (يه شهر کوهستاني کوچولو و خوش آب و هوای تابستانی مثل خوانسار، تویسرکان یا خلخال). انگار یه قُلوه سنگ تو کله‏ام خورده باشه، چشام سیاهی رفت و تا به خودم بیام مینی بوس به  ورودی شهر رسید و پیچید طرف جاده کمربندی که مثل جن زده­ها یه باره بلند شدم داد زدم «نگهدار» و از راننده خواستم منو وسط جاده پیاده کند. مسافرا بُهت زده و چپ چپ نگاهم می کردن. شوفر طعنه زد شاش داری چرا بین راه پیاده نشدی مثانه‏تو خالی کنی! جمعیت زدند زیر خنده. گفتم نه اینجا کار دارم و به زور از لای صندلیا رد شدم و با غر غر راننده و تف و لعنت مسافرا، کنار جاده پرت شدم. با دور شدن مینی بوس، بلند شدم و پیاده به سمت مرکز شهر راه افتادم. خيلي زودتر از آنچه فکر مي­کردم به خیابون مرکزی شهر رسیدم، یه خیابان با چنارای بلند و قد کشیده وسط خیابون که همشون بوی يه دختر رو می دادن و برگ برگشون یه خاطره از اون دختر بود. تا به خودم بیام، وسطای خیابون، روبروي مدرسه طلبه­ها بودم. چسبیدم به درب مدرسه، به اون خیره شدم. باورم نمي شد، درب مدرسه بسته بود و کهنه و رنگ و رو رفته شده بود. لنگه درب را به سختی هُل دادم و هر جوری بود از لای درب زوار رفته رفتم تو. مدرسه شده بود مَزبله (زباله­دان). انگار سالهاي سال اينجا تعطيل شده بوده. نه انگار که قرن­ها اينجا آدمهاي بزرگي درس خونده بودند و پر از قيل و قال و بحث­های طلبگي بوده است. همینطور که روی خاکروبه­ها و برگای خشکیده وسط حیات راه می رفتم خاطرات گذشته برام زنده می­شدند. یه طرف مدرسه تو ایوان یه حجره دو تا طلبه، با یه عبا روی کمرشون، مباحثه طلبگی می­کردند: شیخ حیدر علی ما دوتا حدیث داریم: «ثمن العذرة سحتٌ» و «لا بأس ببیع ثمن العذرة».[4] یکیشون می­گه گُه فروشی حلاله، دومی مگه پول گُه فروشی حرومه، چه جوری بین این دوتا حدیث جمع کنیم، تکلیفمون با گه­هایی که رو دستمون مونده چیه؟ اون یکی طلبه، از خستگی خوابش برده بود. یه باره طلبه­ای که داشته حرف می­زده داد می­زنه: گُه، من داشتم تا حالا چی می­گفتم. اونم از خواب پریده میگه: داشتی گُه می­خوردی.

 از اون طرف حیات صدای شلیک خنده بلنده میشه. سرمو برمی­گردونم. لیلا (دختري شانزده هفده ساله با تیشرت سفید و شلوار تنگ آبی و بدون روسري)، موهای سیاه و کوتاهش رو می­جنبونه و روی لبه ترک خورده سنگای حوض دولا شده و از خنده ریسه میره، میگه راستی شماها تو این خراب شده این گُه­ها رو می­خونید. چقدر هم به قیافه­هاتون میاد. به طرفش میرم بگم که «ما با همين گُه­ها بود دنيا رو مچل کرديم» اما  یه باره لیلا از خاطرم محو شده و جوک تو دهنم يخ مي­زند. هم اون و هم طلبه­ها ناپديد شده بودند و من بودم و يه مدرسه خرابه، انگار که هزار سال منزل جغد و بُوم بوده به قول قرآن «کأن لم يغن بالامس»، الان پر شده از قار قار کلاغا و زير پاهام فقط صدای قرچ قرچ برگای خشک شده شنیده می شدن. با اين صداها برمي­گردم به چند سال قبل، آخرين روزي که اين مدرسه باز بود.

 

 

فصل دوم: مدرسه

سالهاي اول طلبگي تو این مدرسه قدیمی و سنتی، درس شیخی می­خوندم. وسط زمستان خوردیم به یه تعطیلات چند روزه زمستانی (که اتفاقا نزديکياي کريسمس هم بود). تو اوج برف و سرما، مدیر مدرسه همه رو مرخص کرد برای صرف جویی تو برق و گاز. فقط من موندم و خادم و یه مسئولا که باید ماهم مدرسه رو ترک می کردیم. من نه کرایه راه طولانی رو تا خونه داشتم و نه حوصله سفر تو سرما رو، اهل تبلیع و تبلیغ هم نبودم و عرضه مخ زدن تو تبلیغ رو نداشتم، آخه خودم تو اعتقاداتم مشکل داشتم، می­رفتم برای پیرزنای هفهفو چی می­گفتم، خدا رو یکی دوتا می­کردم یا از بهشت و جهنمی که خودم مونده بودم کجان و چه جوری هستن، بگویم، اگه به فرجشون (کوسشون)، خون اومد حیض است یا استحاضه، کثیره است یا قلیله، تکلیفشون چیه، وضو بگیرن یا یه تشت آب گرم کنن و غسل کنن. خلاصه مسئول باقيمانده هم که شاشش کف کرده بود برا رفتن به خونه زن صیغه­ایش، با خادم هماهنگ کرد که منو بیندازه بیرون و خودشم سریع گورشو گم کرد تا دودولشو تو این تعطیلات صفا سیتی بده و با سوزوندن دلم گورشو گم کرد. من موندم و خادم هفهفوی مدرسه. خادم هم دلش لک زده بود برا سر زدن به زن و بچه مفنگی­اش تو دهات و ترسش این بود برف سنگین بشه و راه دهات بند بیاد، داشت آلاخون والاخون تو مدرسه دنبالم می­گشت. یه جوری خودمو تو مدرسه گم و گور کردم تا خادم هم به خیال این که نیستم و از مدرسه رفتم، درو بست و رفت.

من موندم و یه مدرسه خالی با یه مقدار خوراکی تو یخچال-فریزر مدرسه و مثلا درب قفل شده. مونده بودم تو این تعطیلات چکار کنم نه حوصله مطالعه داشتم و نه دوستی که باهاش سر کنم و نه تلویزیونی که باهاش مشغول باشم. اهل دختر بازیم نبودم که برم بیرون یه مخ رو تیلیت کنم این چند روزه کنار هم باشیم، آخه درب مدرسه قفله نمیشه برم بیرون. بیرون هم مي­رفتم پولي براي تور زدن دخترا نداشتم. اگه هم دختري با من مي­اومد تازه نوبت بازاریاي دور و اطراف بود که منو با يه آلت گناه بینن و گزارش بدن که يه دختر برده تو مدرسه و تازه اگه می­خواستم یه دخترو بیارم تو مدرسه بَلد نبودم باهاش تنها می­شدم چیکارش کنم،موندهبودمخداوندتبارکوتعالیاینکیروخایهیهمنصد غازوبراچیبهمندادهوامیدشبهچیبود،کهمثلامنچهبهره­ایازاینخایه­هایشترمرغیوکیرنرهخریببرم. حسرت مي­خوردم که چرا نه دختری رو می­شناسم که يار تنهايي­هام باشه و نه راه و رسم مخ زدنی و تیلیت کردن مخ یکی از این ضعیفه­های حوري نشان رو بلدم که وسط پاهاشون یه چاک و دروازه بهشتیه و اگه بشناسم چه جوری بیارم تو، چی بهش بگم چی بهش بدم، باهاش چیکار بکنم، هی نفرین می­کردم به این بخت و اقبال و این شانس گُهی که داشتم و کنار بخاری نفتی چمباتمه زده بودم و خیره به دیوار رنگ و رو رفته غرق خیالات داشتم چرت می زدم و از بیکاری و بی­حوصلگی وسوسه شدم که اولین جق (استمنا) رو تو این محیط مقدس بزنم، که یه باره عالم کُون و مکان و زمین و آسمان دست به دست هم دادند و دست فَلَک جنبید و عرش الهي لرزید و ثریا و زهره و مشتری تکون خوردند تا منو از یه گناه نکرده باز دارند و تو عالم هپروت همین که دستم رفت طرف خشتکم، یه باره زنگ بزرگ مدرسه با اون صداي خَرکي و عَرعرش به صدا در اومد، جوری که یه لحظه چشام تاریک شد و قلبم وایساد و داشتم سنکوب می­کردم. انگار شيطان بود داشت به من قهقه مي­زد و مي­گفت عنترِ عَن، از پَس يه گناهم بر نيامدي چه جوري مي­خواهي تو اين وانفسا و ميان اين همه گُرگ، گليم­ات را از آب گل­آلود دنيا بيرون بکشي. صداي گوشخراش زنگ هنوز رو مُخم بود و از ترس داشتم می­شاشیدم و می­گوزيدم. باورم نمی­شد تو این سرما و تعطیلات و دم غروب کسی زنگ مدرسه رو بزنه. ترسیدم نکنه خادمه برگشته باشه یا مدیره بو برده یا یکی از بازاریا باشه که شک کرده و اومده سر و گوشی آب بده. اما اگه اینا بودن که کلید داشتن، چرا زنگ مدرسه رو می­زدن. اولش ترسیدم. بعدش دایورت کردم به تخمام، ولی یارو هر کی بود، ول کن نبود. یاد یه قصه کرامات افتادم که درست تو این موقعیت اتفاق افتاده بود. مالِ شیخ بیچاره­ای به اسم شیخ حیدرعلی. یه طلبه تک و تنها و يه لّا قبا تو یه مدرسه تاریک و اوج سرما، گُشنه و مریض کنج حجره افتاده بود و باباش هم مهمونش بوده، بهش سرکوفت مي­زنه که کار ديگه تو اين دنياي خراب شده نبود که اومدي طلبه شدي و شیخ شدی، اینم آخر و عاقبتت، پسر احمق و بیچاره شیخی رو ول کن بیا مثل آدما زندگی کن، خلاصه عنایتی ماورائی بهش می­شود، پدر و پسر متنبّه می­شوند؛ اما من چی؟ هرچی ریختم و بالا و پایین کردم، دیدم قصه کرامت شیخ حیدرعلی، هیچ جوری با حال و روز من جور در نمیاد. اگه اونا (اولياي الهي) باشن که از درِ بسته هم رد میشن میان تو، تازه به کسی عنایت می کنن که اهل نماز شب و دعا و ثَنا باشه، نه من که شب و روز تو فکر کردن کوس و کونم و اگه تا حالا هم پاک موندم به خاطر بي عرضگي منه و جربزه شو ندارم و به قول قدیمیا عفت زن از بی چادری اش است (زنای قدیم برای تور زدن دوست پسر باید چادر سرشون می کردن بیرون می اومدن). تازه الانم تو فکر گناه بودم و دستم طرف خشتکم بود که زنگو زدن. قصه من بیشتر به کریسمس می­خورد و بابانوئل که یه چیزی (یه سیندرلای مرمری) از سرزمین­های برفی برای بچه­ها می­آورد. الانم دور و بر کریسمس بود. اما تو این بلاد فلاکت زده آخوندي کجا جای بابانوئل بود. تازه برای من مگه چی داشت. یه چس فیل (پفیلا) یا پفکی یا پشمکی، اصلا باورم نمی­شد سوار سورتمه اون همه راه رو از سرزمینای برفی بیاد برام یه سنیدرلای باربی سفید برفی آورده باشه، اونم براي يه شيخ پشمالوی خایه گُنده، تو گوشه یه مدرسه که زبان آدمي­زادم بلد نیست، به قول شيخ بهايي «شيخ ابوالپشم بود مرد ملايي ***گوشه نُمور حجره داشت جايي». چیزی که الان به دردم می خورد به جاي يه سيندرلا و باربي و دخترای قرتي، فقط یه خروار تاپاله گُهِ گاو بود که بریزم تو بخاری باهاش خودمو گرم کنم و اونوقت پاش بیشنم بررسی کنم ببینم آخرش کدوم حدیث درسته «ثمن العذرة سحتٌ: پول گه فروشي حرومه» یا «لا بأس ببیع العذرة: پول گه فروشي از شير مادر هم حلال تره». اولش خندیدم بعدش یهو ترسیدم، فکر کردم شاید دزد باشه می­خواد ببینه مدرسه خالیه تا دزدی کنه یا نه. باید با یه چاقو می‏رفتم تا هم زابراهش کنم و هم خودی نشون بدم، یه وقت مثل اجل معلق سرم خراب نشه. بازم ترسیدم و دنبال یه پتو گشتم که بکشم رو سرم و بخوابم و محل ندم، پتو هم اون طرف اتاق بود. برای برداشتنش باید بلند می­شدم. همین که بلند شدم دیگه صدای زنگ نگذاشت بشینم و منو کشاند دنبال خودش، در اتاقو که باز کردم سوز سرما و هوهوی باد و نم نم برف زد تو صورتم. لنگا کفشای (نعلین زرد) وصله پینه شده رو پوشیدم کِلِش کِلِش رو برفای حیاط زدم بیرون. هوا ابری بود و داشت نم نم برف می­بارید. تو حیاط برف گرفته قرچ قرچ رفتم دمِ در. درا قفل بود به سختی پاشنه بزرگ لنگه بزرگ را باز کردم. درب بزرگ مدرسه يه ذره باز شد که از لاي اون به اندازه يه آدم مي­توانست رد بشه بياد تو. از لاي در بيرون رو نگاه کردم فقط یه ماشین نقلی خوش­رنگ تو پیاده رو جلوی ورودی مدرسه وایساده بود و خبري از کسي نبود. يه لحظه فکر کردم که کسي نيست و تا اومدم در رو ببندم، يه باره يه صداي قشنگ و مليح دخترونه گفت «صبر کن آقا» تا به خودم بيام يه باره تمام قاب درب مدرسه رو يه دختر لاغر اندام شونزده-هفده ساله پوشوند. یه دختره کاپشن شلواری با یه کیف بزرگ و یه دوربین و یه مشت لنز که مثل کیر خر ازش آویزون بود، جلویم وايساده بود، مثل همون خيالاتي که از بابا نوئل داشتم انگار واقعا بابانوئل عنايت کرده بود يه باربي سيندرلايي برام هديه فرستاده بود. بازم باورم نشد و خیال کردم که اون نبوده زنگ زده، آخه یه دختر قرتي رو چه به مدرسه علمیه، اونم تو این وقت و ساعت که پرنده هم پر نمي­زند و سگم از خونش بيرون نمي­ياد. هیچ جنبده دیگه­ای هم توخیابون نبود، برای همین اومدم درو ببندم که دوباره گفت «صبر کن آقاجون». همچین صداش ته دلمو لرزوند و پرده قلبمو پاره کرد که دیگه نتونستم تکون بخورم. تا به خودم بیام یه دختره با کلی وسایل و یه کیف مسافرتی جلوم وایساده بود و داشت مثل دختر بچه­هایی که شاش دارن، این پا و اون پا می­کرد. تا به خودم بیایم هنوز وایساده بود، احساس سرما می­کرد و گونه­هاش سرخ بود و چشاش آب آورده بود و مژه­هاش مثل گلبرگای صبحگاهی شبنم نشسته بود، یه ملاحتی تو نگاهش بود و یه لبخند بیچاره کنی رو لبای نرم و نازک و ماتیک کشیده­اش. یه روسری نازک و باریک سرش بود که موهای شرابیش از همه طرفش آویزونه و با لهجه لوس و تی تیش مامانی تهروونی-خارجي سلام کرد و گفت برا تعطیلات اومده ايران اومده اینجا و وصف مدرسه رو شنیده می­خواد چندتا عکس هنری از مدرسه بگیره و تا هوا تاريک نشده سريع ميره، مزاحمم نميشه. تعجب کردم تو شب تاریک چه جوری میشه عکس گرفت. گفتم من تنهام. گفت یعنی آقا مدیر نیست ازش اجازه بگیری. نمیشه بهش زنگ بزنی گفتم نه. گفت باشه، اما تو که هستی. نکنه تو هم اجازه نداری منو راه بدی. به زور خودشو از لای من و درب، هُل داد تو و گفت نترس، قول می­دم یه ساعته برم. هنوز داشتم مِن مِن می­کردم که نمیشه و مدیر نمی­زاره و می ترسم برامون بَد بشه، که با یه لحن نازک و بی­حیایی خودمونی گفت میشه وسایلمو کمکم بیاری. بعدش گفت می­دونم زحمتت میشه اما خوب می خوام خیلی زود برگردم باشه بعد یه کیف سنگینو داد دستم و دستامون بهم خورد، گرمای بدنامون همدیگه رو به وجد آورد. درب بزرگ مدرسه رو با هم بستیم که کسی خیال نکنه مدرسه بازه و تو برف قرچ قرچ کنان رفتیم وسط حياط. دختره تو راهش، هی حیاط و اتاقای مدرسه رو نگاه کرد و هی از ساختمون مدرسه تعریف کرد و گفت حیف که اینجا فقط مال آقایونه اونم خشکه مقدساش، اگه دخترا اینجا بودن این جا رو چیکار می­کردن. راستی راستی شما این جای قشنگ درس می­خونین. تو اين جاي رويايي تا حالا باید همه تون نابغه شده باشین، مثل انیشتن پروفسور باشید، مگه نه! وسایلشو گذاشت یه کنار و یه لنز روی دوربینش بست و نشست رو برفا انگار نه انگار برفه و سرده و یخه و کونشو یه وری کرد و از زاویه­های مختلف عکس می­گرفت. جوری که لباساش برفی شد اما یا حواسش نبود یا براش مهم نبود و انگار عجله داشت که سریع عکسا رو بگیره بره و برود.

تو این حیص و بیص (گیر و دار) بود که موبایلش زنگ خورد. اون سالهايي بود که تازه موبايل اومده بود و موبايل مالِ‌بچه سوسولا و مايه­دارها بود و ما خشکه مقدسا حالا حالا رنگ و روش رو نمي­ديديم چه برسه به اين که بخواهيم دست بگيريم و باهاش حرف بزنيم، اينم مال خواب و رؤياهامون بود. خلاصه گوشيش زنگ خورد،‌ خاموش کرد ولی دوباره زنگ خورد. این بار داد بهم که جواب بدم، منم موبایل نداشتم، یعنی اصلا ندیده بودم و بلد نبودم باهاش کار کنم. داشتم با دکمه­هاش ور مي­رفتم که قطع شد. خنده­اش گرفت و بار سوم خودش گوشی را باز کرد داد دستم جواب بدم، منم با صدای زمخت و گرفته و سرفه کنان گفتم بفرمایید. یه صدای ملیح زنونه یا دخترونه از پشت گوشی گفت «آیدا جون خودتی». گفتم شما؟ گفت مگه اشتباه گرفتم، ببخشید. قطع کرد دوباره بعد یه دقیقه زنگ زد دوباره دختره گوشی رو باز کرد داد دستم، انگار خوشش اومده بود سر به سر جفتمون (دوستش و من) بزاره و بازم گفتم بفرمایید گفت اِوا آیدا جون گوشیت دست کیه نکنه نیومده اینجا یه نره خر رو تور زدی. آیدا جون خودتي، گفتم ببخشید دستشون مشغوله. گفت شما، گفتم من، به تِتِه پته افتادم صدای آیدا با فاصله يه متري از من اومد که: دوستمه به تو چه لیلا. تا اینو گفت صدای شلیک خنده از دختره پشت گوشي بلند شد و گفت خوبه جنده خانوم، خوب بلدی مخ پسرای شهرمونو تور بزنی حالا بگو تو کدوم جنده خونه­ای تا بیام حساب تو رو و اون دوست نره خرتو برسم. گفت: تو رو اون روح سگي­ات بگم کجا هستم تو اين ننه سرما پا ميشي بياي؟ گفت تو بگو کدوم جهنم دره­اي هستي، من عوض کله با کُونم سُر مي­خورم میام تو تخماش. جفتشون از خنده ریسه رفتن. آیدا رو برفا نشسته بود و هق هق می­خندید و چشاش از اشک پر شد. بعدش لیلا گفت نگفتی گدوم گوری هستی جنده خانوم. گفت جاشو نمی دونم اما یه مدرسه قدیمیه کنار خیابونی که چنارای بلند داره. گفت اینجا مدرسه قدیمی نداریم. گفت همونی که شیخای کیرکلفت توش می­گوزن. گفت مدرسای شیخای کون گنده رو میگی. گفت راست می­گم به خدا. گفت نکنه اون یاروی نره خر هم،  يه پشمالوی عوضیه از اونا. گفت: پس چی، خیال کردی جن بود یا پری، حسودیت میشه یه شیخه نره خرِ کیر کلفت رو تور  زدم، الانم مثل غول چراغ جادو دست به سینه وایساده جلوم. گفت تو بمیری گفت خرهِ دارم می گم کیر خرش تو دهنمه تو میگی قسم بخورم. گفت احمق جون اگه یه کیر خر تو دهنت بود که تا الان خُنّاق گرفته بودي دختر، ‌با اين دروغاي گنده­ات چه جوری داری زر می زنی، نکنه منظورت تو کونته! که بازم از خنده ریسه رفتن و تو خنده هاشون گوزیدن به همدیگه. لیلا گفت پس برا منم نگهش دار تا منم بیام. گفت اونقدر درازه که برا جفتمون زیاده. بازم جفتشون از خنده ریسه رفتن هوا داشت تاریک می­شد. گفت بگو به خدا، گفت به تخم همین آخونده. خلاصه به سختی باور کرد و گفت از جات تکون نخور تا خودمو برسونم. گفت تکون نخورم که شدم آدم برفی یخ زدم از سرما. گفت به اون شیخ کون گشاد بگو بهت بچسبه، گرمای نحس جنهمیش نمی­زاره یخ بزنی، دختره جنده. خلاصه بعدی کلی فحش و لیچار قطع کردند و دختره تو سرما با این که می لرزید هنوز داشت عکس می­گرفت و ازم خواست که چراغای مدرسه رو روشن کنم، اما از ترس اين که از بيرون پيدا باشه قبول نکردم. بعدش با اصرار از پله­هاي تنگ و باريک مدرسه کمکش کردم و با هم رفتيم بالای پشت بام  از اونجا شهر پيدا بود. تو این همه سال به کله خرم نرسیده بود یه بارم بیام بالا بیرونو نگاه کنم، آخه می­ترسیدیم تو خونه­های مردم پیدا باشه یه وقت العیاذ بالله نگاهم به لعبتی، حوری­ای، ضعیفه ای بیفته و خدای نکرده مثل قصه ای که یهودیا برای داود پیامبر و اون زنیکه (زنِ اوریا) میگن، به معصیت بیفتم.

 من تو این خیالات بودم و آیدا داشت ضرط و ضرط عکس مي­گرفت که صدای زنگ مدرسه دوباره بلند شد. روی پشت بام رفتیم طرف خیابان، که خلوت و خالی بود و برف داشت تند و تندتر می­شد و باد سرد و تندی می­وزید. دختره پایینی با ماشین نقلی شیک اومده بود، اون طرف خيابون پارک کرد و صدای مارو که شنید از پايين، سرمون جیغ زد کلی وسایل دارم بیایین پایین حرومزاده­های لعنتی. رفتن اون بالا کون همدیگه رو لیس میزنن، نمی­دونن کونم این پایین داره یخ می زنه، گوزم تو هوا ماسید. از ترس آبرو و لیچار گفتن اون تو خیابون، سریع اومدیم پایین و به سختی در مدرسه رو باز کردیم، فقط اندازه همون نصفه نيمه باز شد نه بيشتر. این یکی با بلوز و ساپورت بود روسری و کلاهم نداشت. لیلا کلی وسایل آورده بود پشت درب مدرسه، اما نه وسايل عکاسی، بلکه وسایل قلیون و کباب و زهرماری (شراب) بود. زانوهام از چيزي که داشت مي ديد، مي­لرزيد و از اين که منم جزو معونه ظلمه (ياران اهل گناه) و معصیت شده­ام داشتم خُود خوری می­کردم و نمي­دونستم چه جور از اين مخمصه در بيام. يه لحظه فکر کردم که حالا که نمي­تونم بيرونشون کنم خودم دَر برم اما لباس گرم نداشتم. پول و وسايل سفر نداشتم. کجا برم. بازهم وسوسه­ شدم برم بيرون. فکر می­کردم اگه خودمو از معصیت نجات بدم، اون بالایی هم هوامو داره، یه راه نجاتی سر راهم می­زاره، فقط باید زود می­جنبیدم و قید موندن تو مدرسه رو می­زدم. براي همين تا به خودشون بيان از لاي شکاف درب هُل زدم بيرون، اما احساس کردم گير کردم. اومدم لباسمو را از لاي جرز درب رد کنم که ديدم دخترا لباسمو گرفتن مثل زليخاي مصري که لباس يوسف را گرفته بود، نمي گذارن از مدرسه برم بيرون. مثل نکير و منکر هر کدومشون يه طرف درب وايساده بودن و منو بين خودشون نگه داشته بودن و يکي در ميان بهم طعنه مي­زدند: کجا مي خواي بري شادوماد،‌ نکنه از ديدن جنّ و پَري شوکه شدي،‌ آخيش! ببين توک دماغش يخ زده طفلکی، راستي تا حالا دست يه دختر به لپای پشمالوت نخورده،‌ دستش نزن گناه داره، الان تو اين سرما حس مي­کنه آتيش جهنم بهش خورده. جفتشون شليک خنده رو سر دادند و چسبيدن به من و تو خنده هاشون ضرط و ضرط و بی­حیا وار، مي­گوزيدند. همين که دولا شدند از ريسه رفتن، منم از دستشون در رفتم البته فقط راه مدرسه باز بود نه خیابون، برای همین دویدم طرف پلکان پشت بام و اونا هم دنبالم دويدند. چون دمپايي داشتم خيلي زود ليز خوردم رو برفا و اونام افتادند روي من. آيدا زود بلند شد، اما لیلا هنوز روي شکمم نشسته بود و مي­خنديد و مي­گفت آيدا جون بگو تو تاريخ بنويسن و بخونن که اين دفعه زليخا برنده شد و یوسف پشمالو رو شکست داد. دولا شد روی من و صورتش به صورتم نزدیک شد و هَای نفسش به صورتم خورد و با طعنه گفت: اگه يوسف به زشتي اين پشمالو بود مرده شور اون زليخا رو ببرن. بازم خنديد و چشاش پر اشک شد، ‌اما يکباره وسط خنديدن، خنده­اش به طرز عجيبي تبديل به گريه شد و تمام بدنش با گريه مي­لرزيد، يه باره همين جور که روي شکمم نشسته بود مثل يه بوفالوي ماده خشمگين يه باره بهم هجوم آورد و با مشت و لگد افتاد به جونم و فریاد می­زد: حیوون، کثافت، بی­شرف، نامرد، بی همه چیز، بی آبرو.‌ آیدا حواسش به عکاسي اش بود، لیلا کتک زدن رو رها کرد جلوتر اومد رو سينه­ام، باسنشو آورد جلو صورتم. تا حالا نه با يه دختر روبرو شده بودم و نه تنها بودم، اما حالا يه دختر باسنشو گذاشته بود رو سينه­ام و با پاهاش داشت به صورتم لگد مي زد و جيغ مي زد و به پهلوهام مشت مي­زد و مي­گفت: تو یه شیخی! تو هم از اونايي،  تو هم يه احمق کثافتي،‌ ها، چرا خفه خون گرفتي، چرا خناق گرفتي، چرا زر نمي زني، چرا التماس نمي­کني (آيدا برگشته بود و چسبيده بود به موهاي لیلا و داشت تلاش مي­کرد به زور بلندش کنه اما حريفش نمي­شد)، شماها بودید که منو انداختید زندان، شماها بودید که منو بی­حیثیت کردید. از پشت سرش آيدا افتاد به کتک زدنش تا شايد از زور کتک بلندش کنه و داشت عربده کنان اونو می­کشید ولی لیلا ول کن نبود. یهبارهتواونسرمایکَشنده،در حال که تف و آب دهن می­انداخت رو صورتم،بلوزشوبالازد و سفیدی بدن و سوراخ نافش پیدا شد، از ترس اين که گناه نکرده باشم و نگاهم به بدن لختش نیفتاده باشه، صورتمو رو برگردوندم و چشمامو بستم ولي لیلا با دستاش صورتمو گرفت و چشامو باز کرد و وادارم کرد بدن برهنه­اش رو نگاه کنم، روی پوست لطیفش جای خط تازیانه بود، اما اون پایین­تر، نگاهم به يه زنجير طلا افتاد که دور باسن لیلا بود. تعجب کردم که زنجير طلا جاش تو گردنه نه باسن و اونجا چیکار مي­کنه؟ تا به جواب این سوال برسم، چشام با مشت لیلا سیاهی رفت. وقتی به خودم آمدم آيدا بي ملاحظه محرم و نامحرم بودن دستمو گرفته بود، داشت از زمين برف گرفته، بلندم می­کرد و با لحن خیلی  لوس و قرتی بازی از من عذر خواهی می­کرد و تا به خودم بیام، با لبای ماتیک زده­اش یه بوسه به صورت پشمالوم زد، بدنم لرزید، انگار که نه انگار داره صورت یه نامحرمو ماچ می­کنه، لیلا عصبانی شد و یه لگد در کونش زد و اونم صورتش خورد به صورتم و تعادلشو با آویزون شدن از کمرم حفظ کرد و بعدشم از من جدا شد و افتاد دنبال لیلا و تو برفا مثل دوتا بوفالو و خرس ماده افتادن به جون همدیگه و رو برفا شروع کردن به کشتی گرفتن و لخت کردن همدیگه جوری که فقط شورت و زیرپوش براشون ماند و احساس سرما کردند اما لیلا دويد طرف وسايلش و يه شيشه زهرماري (الکل/شراب) در آورد و اولش يه قلپ خودش سر کشيد و بعدش داد به آيدا که تا نزديک آخرش سرکشيد ولي لیلا از دستش کشيد و گفت براي خرمقدس پشمالومون چيزي باقي نگذاشتي و تا نگاهشون به من افتاد، ترسيدم. همين مونده بود که يه زهرماري تو حلقم خالي کنن و گناهو به آخرش برسونن. حاضر بودم شاششونو تا ته سر بکشم اما يه قطره زهرماري نخورم. تا به خودم بيام دو تا دختر لخت و عور با شيشه شراب تو برفا دنبالم بودند و راه فراري از دستشون نبود، از ترس پناه بردم تو مستراح و در مستراح رو از پشت بستم. اما لیلا از ديوار مستراح بالا اومد و ته مونده شيشه رو روی سرم خالي کرد و اونو روی سرم شکاند و گورشو گم کرد. با همون وضع لختی برگشتن و با کمک هم دوتایی به سختی وسایلو بردند تو اتاقم. آيدا که لباساشو پوشيده بود اومد پشت مستراح دوباره با عذر خواهي و چرب زبوني منو که از سرما يخ زده بودم و داشتم مي­لرزيدم و سرفه مي کردم، از تو مستراح بيرون کشيد و چسبيد به بازوهام و به زور منو برد تو حجره­ام.  لیلا که هنوز جز شورت و کرست چيزي برش نبود، کنار بخاري وسایل قلیونو چاق مي­کرد. آيدا بهش چشم غره رفت و منو کنار بخاري نشوند و يه پتو انداخت روم.  بعدشم قلیونو راه انداخت. ولي لیلا بي­قرار بود کنار بخاري وایساد نگاهم کرد و گفت ماشالا چه حيزم (هيز: چشم چرون) هستی،‌ تا حالا يه دختر رو، لخت و عور نديدي، بازم نگاهم به زنجير طلاي دور باسنش بود که داشت تو کورسوي نور اتاق برق مي­زد. اونم جلویم زانو زد و گفت حیف که عروسی نداریم یه کم برقصیم. نگاه کرد به آيدا و گفت تو دلت لک نزده برا يه عروسي،‌ برا يه رقص محلي، دوباره چشماش پر اشک شد. برگشت طرفم، نشست جلوم و دستاشو گذاشت به شانه­هایم مثل میّت (مُرده) که تو قبر تکون می­دهند و تلقین می­خونن، گفت حيوون، اصلا تو مي دوني رقصيدن يعني چي،‌ تو مي­دوني رقاصي يه هنره،‌ يه عبادته، يه کُرنشه، اصلا تو مي­دوني رقصيدن چه لذتي داره. بیچاره شيخا، طفلکی شماها تو این آلونکای قدیمی چی می­کشید، چه گُهي مي­خوريد. اما الان ديگه وقت گه خوري نيست عزیزم، وقت کيف کردنه، فهميدي حيوون پشمالو. رو کرد به آيدا و گفت: نمي­خواي براش برقصي، نمی­خوای براش قِر بیایی؟ تو که قربون صدقه­اش مي­رفتي، تو که عضو انجمن حمايت از حيووناي وحشي هستي، نمي­خواي اين حيوون وحشي رو رام کني، نمی­خواهی دل یه حیوون پشمالو رو شاد کنی، انگار بگیر که تو یه باغ وحشی یا مربی سیرک هستی، شب تا صبح روزگارت با این حیوونای وحشیه. اما آيدا بي اعتنا به اون،‌ داشت قليون مي­کشيد و با دودش شکلک درست مي­کرد. لیلا چسبید بهم و زور می­زد که بلندم کنه و تو گوشم نجوا می­کرد: راستی راستی می خوام برات برقصم، عزيزم عشقم دلبندم قربونت برم مي­خوام از این فضای قرون وسطایی و خشک و نمور درت بيارم، يه کم فقط یه کم، به اندازه توک بند انگشت، برسونمت به اوج و اعلا، ببرمت پيش اون فرشته­ها و حورياي قشنگ و خوشکل، تو اون بهشت برين با حورياي لخت و عور جشن بگيري، يه کم حال بکني، ورجه وورجه بکني. رهام کرد، رفت یه ترانه از موبایلش گذاشت و با شورت و زیرپوش شروع به رقص کرد و تو رقصیدن هي کونشو رو سرم اين طرف و اون طرف مي­برد. آیدا هم که از کشیدن قلیون کیفور شده بود، پاشد همراهش رقصیدن و جلف بازی درآوردن. تو اوج رقصيدن دوباره رفت از کوله پشتي شيشه ديگه زهرماري درآورد استکان زهرماری بالا کشیدن و خرامان خرامان آمد جلوم و جام زهرماري رو بهم تعارف کرد چون محلشون ندادم، جفتشون افتادن دنبالم و گوشه اتاق گیرم انداختن، پشتمو کردم به طرفشون تا نتونن شيشه زهرماري رو تو دهنم بزارن. اونام براي اين که منو برگردنند تنبانمو از پاهای پشمالوم کشیدن پايين. ولي تو اين فرصت تونستم از اتاق فرار کنم بيرون. با پاهاي لخت و پشمالو داشتم تو سرما مي­لرزيدم و شاشم گرفت و دوتا دخترم تو تاريکي و برف و سرما در حالي که آتش­دان قليون رو مثل مشعل دست گرفته بودن مثل دختراي سرخپوستي اداهاي عجيب در مي­آوردند با دهانشون، دنبالم مي­گشتن و تو گشتن دنبال من، به عکس عن امام و عن آقا که روی دیوار بود، سنگ و گلوله برفی زدن و هرچی زباله بود به اونا زدن و نجاست مال کردن. از زور سرما ديگه نمي­تونستم بيرون بايستم. با انداختن يه سنگ به گوشه حياط اونا رو از اتاق دور کردم و به اتاق پناه بردم، تنبانم رو پوشيدم و در اتاق رو از پشت قفل کردم. بعد يک ربع پرسه زدن تو گوشه کنار حيات بو بردند و برگشتند پشت درب. اين بار سردشون شده بود. آيدا التماس مي­کرد اما لیلا عربده مي­کشيد: شماها بوديد که می­خواستيد ما رو از گناه دور کنید، شماها بودید که می­خواستید ما رو بهشتی کنید، همچین بهشتی­ات کنم که بوی گندش همه جا بپیچه، نه، حيفه بهشت که شما حيوونا بريد، همچين جهنمي­ات بکنم که گندش تا اون سر دنيا بره. بعدشم با يه لگد درب اتاق رو باز کرد و آتش­دان رو که خاموش شده بود پرتاب کرد طرفم. آيدا اومد وسطمون ولي لیلا با زوري که داشت، او را انداخت کناري و دوباره نشست رو سينه­ام و اين بار با زور يه دختر دهاتي که همه عمرش روغن حيووني خورده باشه زير پيراهنمو جر داد و خم شد و سينه هاشو گذاشت رو صورتم گفت به این میگن مَمِه (پستان). «ممه هاي مرمري هديه به بيت رهبري» رو شنيدي. حالا اين ممه­ها مي­خواد بره تو روحت برينه، تو را هم مثل امام راحل، جهنمي کنه. يه لگد به بيضه هام زد که از درد جيغ کشيدم. آيدا دوباره افتاد به جونش و موهاشو کشيد اونم عصباني بلند شد و آيدا رو با باسن انداخت رو صورتم و پاهاشو گذاشت رو بيضه هام تا تکون نخورم هر بار که تقلا کردم اونم با يه فشار با بيضه­هام آرومم کرد تا آيدا درست و حسابي روم بشينه. لیلا هم صورتشو رو آورده بود تو گوشم و جيغ مي زد آهاي پشمالوي عوضي،‌آهاي قرمساق شکم گنده تو الان یه زناکاری باید سنگسار بشی، فهميدي سنگسار،‌ مي دوني سنگسار يعني چه بزمجه، می­دونی زدن قلوه سنگ به بدن نحیف یه دختر، زیر یه خروار خاک چه کیفی داره، می­دونی دیدن صورت خونیش، شنیدن زنجموره­هاش چه دردی داره، نه تو اینا رو نمی­دونی، تو فقط حکمش رو می­دی، تو فقط پولش رو می­گیره، منم اون زیر، تو گودال پر از تیغ، قلوه­ سنگ­ها می­خوره تو سر و صورتم، تمام وجودم از درد، تیر می­کشه، نه می­تونم تکون بخورم، نه می­تونم جلوی صورتمو بگیرم نه حتی می­تونم از درد جیغ بکشم، نه تو هم باید مثل من جیغ بکشی، تو هم باید مثل من زجرکش بشی، تو هم باید خفه خون بگیری. این بار دستش رفت رو پاکت ذعال و تا به خودم بیام اولش تکه هاي بزرگ ذغال رو بهم پرتاب کرد و وقتي آيدا تلاش کرد پاکت ذغال رو از اون بگيره، پاکت رو سرم پاره شدو هرچی ذغال و گرده ذغال بود ریخت رو صورت و سینه ام که نفسم بند اومد و سرم گیج رفت.

وقتی به هوش اومدم وسط اتاق لخت و عور خوابیده بودم و سرم درد مي کرد، بلند شدم و تلو تلو خوردم رو قلیون، خبري از دخترا نبود. لاي در نيمه باز بود. خزيدم طرف درب، خيال کردم از مدرسه رفتن و گورشونو گم کردن، آخه مدرسه ساکت بود. اما هنوز تردید داشتم، با دلهره مثل مار گزیده­ها خودمو کشیدم کنار درب حجره. سرما زد تو صورتم و نفسم بند اومد، هوا تاريکِ تاریک بود. اما وسط حياط و برفا يه آتيش روشن بود و دو تا دختر داشتن تو سرما کباب درست مي کردند. تعجب کردم اين همه چوب را از کجا آوردند. خوب که نگاه کردم ديدم کتاباي کتابخونه مدرسه کنار آتيش پخش و پلا است و یکی یکی دارن کتابای مقدس دینی و شیخی و عکسای عن امام و عن آقا و نفله شده­های جنگ و سردار دولها رو پاره پاره می­کردن و با اونا آتيش رو روشن نگه میداشتن. بعد چند دقيقه هم با سيني کباب اومدند طرف اتاق. ترسيدم و خزيدم زير تنهاي پتوي اتاق. دخترا اومدند تو اتاق. هنوز هم لخت و عور بودند و سيني کباب رو گذاشتند وسط اتاق. لیلا دوباره اومد بالا سرم و پتو رو از روی سرم کشيد و يه لگد ديگه به بيضه­هام زد و گفت حيوون، هنوز براي جون دادن زوده. تا جون به لب بشي بايد قوّت داشته باشي و تحمل عذابايي رو که مي خواهم بهت بدم،‌ داشته باشي. بعدش مثل ميّت به زور  زير بغلمو رو گرفت و نشوند، بساط کباب رو جلوم پهن کردند و بوی کباب و دود و منقل و وافور تو اتاق پیچید و  همونجا کبابا رو به بدن همدیگه مالیدند و به خوردم دادند و می­گفتن تا حالا کباب با سُس خوردی، حالا کباب با طعم کوس بخور، دوباره زدن زیر قهقهه، دوباره شیشه زهرماری بود که اين بار رو صورت و بدنش خالي کرد و باسيخ داغ مجبورم کرد بدن لختشو ليس بزنم. بعدشم نوبت وافور بود که تو دهن و دماغم گذاشتند و تا صبحش خمار بودم. هنوز شب بود (نصف شب) تو خماري ديدم که آيدا لباساشو پوشيد و وسايلشو جمع کرد و هرچي لیلا تلاش کرد اونو تا صبح نگه داره آيدا گفت براي برگشتن عجله داره، بليط پروازش به خارج براي پس فردا است و تا فردا شب بايد تهران باشه. بعدش هم تلاش کرد لیلا رو با خودش ببره،‌ اما اون هم نتونست لیلا راهي کنه،‌ آخه لیلا که بيشتر از ما زهرماري خورده بود و وافور کشيده بود، بيشتر از همه مست و خمار بود، توان راه رفتن رو نداشت و لخت و عور، کنار بخاري ولو شد و از حال رفت و منم لخت کنار بخاري چمباتمه زدم و گیج و منگ از بوی وافور و زهرماری تو دماغ و مَلاجم، خوابم برد.

 

 

فصل سوم: فرار

وقتی به خودم اومدم روز شده بود و هوا آفتابی بود. از بیرون صدا می­اومد. صدای آدمیزاد. چشمامو به زور باز کردم و گوشامو تیز کردم. چراغای حجره خاموش بود و در هم بسته بود. یعنی از سوز سرما از تو قفل بود. کي قفل کرده بود من يا لیلا نمي دونم،  اما بیرون پر از سر و صدا بود. خیال کردم آیدا برگشته و با لیلا دوباره بساط راه انداختن، اگه اینا اینجا هستن، پس اون که دیشب تو خماری دیدم، چی بود، مگه آیدا نرفته بود. نکنه مثل یه مُرده که عذابش می­دن با طلوع آفتاب یه عذاب دیگه بود، روز از نو و روزی از نو. ترسیدم، اصلا عقلم نرسید کنار بخاری رو نگاه کنم. به سختي، دست به ديوار بلند شدم و لخت و عور رفتم پشت در، از پنجره مه گرفته بيرون رو نگاه کردم. چی می دیدم. چند تا پليس و سپاهي تو مدرسه داشتن می­پلکیدند و ردّ خرت و پرتای لیلا و آیدا رو می گرفتند. همه جا رو داشتند جستجو می­کردند. سریع قفل درو محکم کردم. زانوهام سست شد و پای درب افتادم، نگاهم به بخاری خاموش افتاد، لیلا لخت و عور کنار بخاري گيج خواب بود. روی زمین خزیدم و بی سر و صدا کنارش رفتم، اين بار من بودم دست به بدن لختش می­گذاشتم، به هر زحمتی بود تکونش دادم. خُر خُر کرد. اسمشو صدا کردم. لیلا خانوم، لیلا خانوم. تا حالا یه زن نامحرمو صدا نزده بودم تا حالا یه زن نامحرمو بیدار نکرده بودم اونم یه دختر لخت کنارم، فقط ضرط و ضرط داشتم اسمشو صدا می زدم دیگه گلوم بغض کرده بود. يه باره چشاشو باز کرد و خمار و منگ منو نگاه کرد. پاشد دهنشو باز کنه بهم چي بگه دستمو گذاشتم جلو دهنش و اشاره به بيرون کردم. چشاش از ترس گرد شد. متوجه صداهاي بيرون شد. بدن لختش خيس عرق شد و اين بار اون بود که مي لرزيد و مي ترسيد. دوباره چشاش پر اشک شد و يه جوري نگاهم کرد که دلم به حالش سوخت. اشاره به لباسامون کردم و همونطور نشسته، سريع لباسامونو پوشيديم و گوشه کور اتاق خزيديم زير پتو تا از پشت پنجره پيدا نباشيم. اين بار هم تو بغل هم بوديم. هم گرسنه بوديم هم دستشويي داشتيم و همي مي­ترسيديم با هم گير بيفتيم. صداي به هم خوردن دندوناش تو گوشم بود. هر چي فکر کردم چه ذکر و وِردي بگم نجات پيدا کنيم چيزي به ذهنم نرسيد، ذهنم قفل کرده بود. دهنم رو باز کردم یه چیزی بگم، دلداریش بدم، فکّم ثابت موند و زبونم خشک شد. اونم بهت زده نگاهم می­کرد و منتظر بود یه چیزی بگم، تو دلم بهش گفتم ذکر بگو تا نجات پيدا کنيم. بازم نگاهم مي کرد. نگاهش سرد و يخ بود. انگار هيپنوتيزم شده بود. چندبار از بيرون نور چراغ قوه افتاد تو اتاق و دستگيره درب چرخيد ولي در قفل بود. هي رفتن و هي در اتاق اومدن و حتي يکي دو بار هم لگد زدند به در اتاق که از ترس شاشيديم ولي جرات نکرديم از جامون تکون بخوريم. با ته مونده غذاي ديشب خودمونو سرپا نگه داشتيم. تا شب. هوا که تاریک شد سر و صدا خوابید. ماشین لیلا جلوی در اون طرف خیابون بود. کلیدش پیشش بود. گرسنه بودیم و داشتيم يخ مي زديم. بلند شدم و از کنار ديوار حياط را نگاه کردم. هيچکي نبود. همه جا تاريک و آروم بود. بازم جرات نکردم بيرون برم. نيم ساعتي گذشت و دوباره حياط رو نگاه کردم. لیلا هم جرات کرد بلند بشه. آروم و بی صدا، درب حجره رو باز کردیم و پاورچین پاورچین رفتیم طرف پله­هاي پشت بام. صدای پاهامون که اومد چند نفری از اتاق مدير ریختن تو حیاط و با چراغ قوه، مدرسه رو دوباره گشتن. اما ما به پشت بام رسيده بوديم و براي اين که گير نيفتيم، ‌مجبور شدیم تو گوشه پشت بام تو سوز سرما و یخبندان، یه ساعتی بهم بچسبیم مثل گربه ها و دَم نزنیم. این بار اتاقمم شکستن رفتن تو اتاقم و دیگه بو برده بودن که ما اونجا بودیم. حتي به پشت بام هم اومدن ديگه جاي ماندن نبود. برای همین تا قبل از اين که اولين نفرشون به پشت بام برسه، ‌از دیوار پشتی به سختی پریدیم پایین، اما پای لیلا پیچ خورد یه لحظه جیغش بلند شد که ترسیدم بریزن سرمون اما دیگه صداش بند اومد و به خاطر منم که شده بی صدا اشک می ریخت و کنار کوچه پشتی ولو شده بود، نمی­تونست بلند بشه، اما پشت بام هم پر آدم شده بود، باید هر جوری بود، می­رفتیم. برای همین لیلا دستشو انداخت گردنم و آویزون کمرم شد و لِی لِی کنان از کوچه گِلي پشت مدرسه، دور شدیم. باورم نمی شد دختری که تا حالا محل سگم نمی گذاشت و هرکار می خواست باهام کرده بود، حالا وابسته من شده بود. برای راه رفتن، برای رسیدن به یه آشنا و پناه بردن یه سرپناه، تو يه ساعت چند بار زمين خورديم و بلند شديم. دوباره خيابون پر از مامور شده بود. تو حاشيه پياده رو جوري که جلب توجه نکنيم تو پناه تاریکی خودمونو رسونديم به مغازه خشکبار فروشی دای ناصر که بهش می­گفت دایناسور. درب مغازه بسته بود و چراغاش خاموش بود. اما لیلا با مشت زد به شيشه در، يه باره يه چراغ شب خواب روشن شد و از تو تاريکي يه مرد بزرگ چهار شونه با لباس و پلاس محلي اومد (شبیه کلاه نمدی و لباس راه راه لُرهای لرستان و بختیاری) و با تعجب از پشت شيشه ما رو نگاه مي کرد. از پايين خيابون رنگ چراغ ماشين پليس که اومد اونم دستپاچه خم شد و در مغازه رو باز کرد و سريع رفتيم و درو بست و قفل کرد و چراغ رو هم خاموش کرد. تا رفتیم تو، دهان دای ناصر از تعجب باز موند و یه لحظه فقط گفت «لیلا» و سنکوب کرد اما لیلا با اشک و آه پرید تو بغل دای ناصر که یه مرد هیکلی قد بلند با ریش های بلند داشت مثل درویشا و یه کلاه نمدی و پوستین پشم برش بود. تو اون سرما داشتچپقمیکشید. شوکه شده بود از دیدن لیلا با پای پیچ خورده و یه طلبه همراهش. تازه فهمیده بود اون قشقرق صبح تا حالا تو پایین خیابون و مدرسه شیخا مال ما دوتا بوده. ماشین لیلا هم جلوی در مدرسه است و هر لحظه است که به اون شک کنن، راحت شناسایی­اش می­کنن. خیال می کردم الانه که یه سیلی تو صورت لیلا بزنه و منو تحویل نظامیا بده آش و لاشم کنن، اما خیلی مهربونونه یه بوس به صورت لیلا کرد و یه دست مهربونی به شونه­هام گذاشت و یه نیشکون از صورت پشمالوم گرفت گفت والله خیلی مردی لیلا رو تنها نگذاشتی حیثیت خودتو خرجش کردی و تا اینجا رسوندیش. نمی دونستم چی بگم. لال مونی گرفته بودم. اما گفت قایم بشید تو پستو و بیرون نیایید تا ماشینو از جلو چشمشون بردارم. سوئیچو از لیلا گرفت و در مغازه را رومون قفل کرد و رفت. من و لیلا که گشنه بودیم افتادیم به جون خشکبار، لیلا درد می کشید اما تحمل می­کرد و تازه برای اولین بار صبح تا حالا تو بغل هم احساس امنیت کردیم و تو دهن هم دیگه خشکبار می­گذاشتیم و از قوری دای ناصر رو علاءالدین برا هم جوشونده می­ریختیم که یه باره صدای آژیر ماشین پلیس اومد و چندتا پلیس ریختن در مغازه دای ناصر. خزیدیم تو پستو و لرزیدیم و حتی از ترس شاشمونم ول کردیم تو مغازه. پلیسا چندبار به شیشه زدن و حتی یه شیشه ها رو شکوندن که سرما زد تو و ما زیر یه پستو قایم بودیم و بعدشم گورشونو گم کردند رفتن. خبری از دای ناصر نبود تا نزديک سحر. دیگه داشتیم از اومدن دای ناصر هم نامید می­شدیم. دوباره لیلا بغض کرد، آخه فکر می­کرد مامورا دای ناصر رو با ماشینش گرفتن و هر لحظه ممکنه بیان سراغمون. نزديکاي سحر بود که از دریچه پشت بام صدا اومد. دل جفتمون هُرّی ریخت پایین، اما دای ناصر آروم با صدای سوت، صدامون کرد و اشاره به پلکان گوشه پستو گفت کمک لیلا کنم بیاد بالا در بریم. با همدیگه به سختی لیلا رو به پشت بام رسوندیم و منم بعدش رفتم و از راه پشت مغازه همراه لیلا که لی لی کنان راه می رفت رفتیم تو یه ماشین. دای ناصر گفت جفت­تون شناسايي شديد و حتی ردّ شما رو تا این اطراف روی برف شناسایی کردن، دنبال یه سگ هستن ردّ پاهاتونو بگیره و همه جا رو دارن دنبالتون مي گردند. بعدش رو به من کرد و گفت خيلي مي خواهم اينجا نگهت دارم و پنهانت کنم تا آبا از آسياب بفته ولي آدم دهن لق اينجا زياده و نمي تونم فرداي قيامت جواب پدر مادرت رو بدم. يه وانت بيرون شهر منتظرمونه، فقط تا پيدا نکردنمون بايد خودمونو بهش برسونيم. گفتم: لیلا چي، گفت اون تو يه دهات دور افتاده جايش تا مدتها امنه، مشکل من الان نجات دادن توست. بعدش سوار ماشین لیلا شدیم و چراغ خاموش از کوچه هاي فرعي و جاده هاي گل گرفته رفتیم تو خروجی شهر کنار جاده وایساد با چراغ ماشين علامت داد. از تو تاريکي يه وانت نيسان پر اثاث که رو اثاثش چادر برزنت کشيده شده بود،‌ اومد بيرون.  دای ناصر یه پول به راننده داد و گفت این پسره باید از این محل بره امنیتش با تو و اگه پاش گیر بیفته خودم طرفتم. اونم افتاد به دست و پای دای ناصر قول شرف داد منو سالم به شهرمون (شهر شیخا) برسونه. وقت وداع با لیلا بود. من رفتم پشت وانت. لیلا لی لی کنان تو سرما و تاریکی اومد کنار وانت و براي آخرين بار چسبيد به من و تو بغلم سیر گریه کرد. نه از کتک خبري بود و نه از فحش و ليچار. همه­اش گريه بود و اين که تو اين سرما چه جوری سَر می کنم و نکنه از شدت سرما اين پشت يخ بزنم. مثل یه مادر، مهربون شده بود و غصه­ام را می خورد. بعدش ازم فاصله گرفت، اولش شال گردن دستبافی که دای ناصر گردنش انداخته بود را باز کرد مثل مادری که بچه اش رو می خواهد مدرسه بفرسته، گردنم پیچید و بعدش دستشو کرد زیر بلوزش و زنجیر طلایی که دور باسنش بود، با فشار دستش کَند و تو دستش گرفت و دراز کرد طرفم. گفت بگیرش مال تو. سفیدی دستش و زردی طلا تو تاریکی شب می درخشید. بیش از طلایی که از دو طرف دست مشت شده­اش آویزون بود، نگاهم برای آخرین بار به دستای قشنگ و سفید و کوچیکش بود. صورتمو جلو بردم. با دستای یخ زده­ام، مشت گرم و نرمش رو گرفتم یه بوسه به دستش زدم انگار کتاب مقدس رو بوسه می زنم یه لحظه سرمو گذاشتم به دستش داشتم با خدا راز و نیاز می­کردم که دوباره این دستو ببینم که یه باره صدای آژیر ماشین پلیس اومد. دای ناصر شوکه شد و داد زد سر راننده که راه بيفت عوضي و خودش هم دستپاچه لیلا رو با هیکل تنومندش بغل کرد و انداخت صندلی عقب ماشین و در حالی که لیلا گریه می کرد و منو صدا می زد و دستش با دستنبد به طرفم دراز بود، در ماشینو بست و داد می­زد سر راننده که خاک بر سر راه بیفت دیگه، رسیدن بی­شرفا، بی ناموسا. به خودم که اومدم وانت داشت زوزه کنان تو جاده دور مي شد و داي ناصر هم دور زد و تو حاشیه خاکی جاده تو تاریکی ناپدید شد. هنوز پونصد متری نرفته بود که دوتا ماشین پلیس رسیدن بهمون و پلیسا با راننده به بحث و گفتگو افتادند و چادر رو هم زدند بالا ولی من زیر خرت و پرتا بودم و اونا داشتن با چاقو زیر خرت و پرتا رو می گشتن و من ذکر می­گفتم که یه بیسیم زدند که یه ماشین تو کوره راه دیده شده. اشکم در اومد و بی­صدا داشتم گریه می­کردم. دای ناصر و لیلا بودند که داشتن می رفتن دهات. پلیسا سریع سوار شدن و آژیر کشون رفتن طرف کوره راه دهات. و وانتم راه افتاد و دوبار دیگه تو راه به گشت و بازرسی خوردیم. ولی راننده نجاتم داد و بین راه پیاده شدم و برگشتم شهر شیخا همونجا مشغول درس و بحث شدم و مدتها آفتابی نبودم تا ردّمو نگیرن مدتها بعد یه هم مدرسه­ای­ها منو دید گفت فلانی تویی، منم خودمو زدم به خرّیت. هر چی می­گفت به خدا تو فلانی هستی گفتم نه، بعدش گفتم حالا که باشم که چی. گفت اون مدرسه بعد قرن­ها تعطیل شد، جايي که چنگیز خان مغول و محمود افغان و رضاخان قلدر نتونسته بودند تعطيلش کنن يه دختره جنده اونو به تعطيلي کشونده بود و طلبه­هاش آواره این شهر و اون شهر و این مدرسه و اون مدرسه شدند و ناله و نفرینشم به اون ملعونی می­کنن که یه شب جنده برده تو مدرسه به این روز سیاه انداختشون. راستی تو می دونی اون کی بود. راستی تو کِی از اون مدرسه رفتی. تو سال آخر هم اونجا بودي! دیدم کم کم داره بهم شک می کنه از دستش در رفتم و دیگه مراقب بودم به تورش نخورم.

 

 

فصل آخر:زنجير طلا

بار سنگين اين خاطره روي شانه هايم فشار مي­آورد. دیگه طاقت دوری لیلا را نداشتم. می روم تو خیابون دنبالش بگردم شاید ردّی و نشونی ازش پیدا کنم. رفتم مغازه دای ناصر. اما اینجا هم بسته و مخروبه شده بود، مثل مدرسه انگار سالهای ساله که کسی توش نبوده. پس دای ناصر کجاست، با اون سبیلای از بناگوش در رفته­اش با اون صدای کلفت و زمخت دهاتی اش. از چند جا که حدس می زدم، سراغ اونو و لیلا رو گرفتم. یه عده که نمی شناختنش، یه عده هم که می­شناختنش نگاه مشکوک و عاقل اندر سفیه بهم می­کردن، یعنی اولش که نمی شناختن. بعدش که نشونی دای ناصر رو می دادم، یه باره با شک و تردید بهم نگاه می کردن. یا عقب می­رفتن و ازم فاصله می­گرفتن یا جلو می­اومدن و بغلم می­کردن و زار زار گریه می­کردن و هیچی نمی گفتن. نمی­دونستم چی شده و آنها هم چيزي بروز نمي­دادند، فقط می­گفتن تو رو با اون چکار، آخه به تو نمی خوره که دنبال همچین دختری باشی. با این حال، یکی می­گفت مُرده. یکی می‏گفت زنده­اس. یکی می‏گفت خارجه. یکی می‏گفت داخله اما نمی­دونه کجاست. یکی می گفت روی زمین خداس یکی می گفت تو آسموناس. با فکر این که واقعا تو آسمونها باشه، گریه ام گرفت. همچین انگشت نما شدم که دوباره همه افتادن دنبالم. دوباره ترسیدم، هربار که آژیر ماشین پلیس یا آمبولانس یا دزدگیر یه ماشین رو می­شنیدم، جا می­خوردم و فکر می­کردم بعد سالها دوباره برای دستگیریم اومدند. اگه اینجوری منو به لیلا می ر سوند، حرفی نداشتم ولی از اونم خبری نبود. دیگه شب شده بود و هوا تاریک، یاد فرار اون شب افتادم، این بار هم باید می­رفتم اما به جای لیلا، باید با خاطره­هاش و با یادش وداع می­کردم.یعنیجستجومبرایدیدنچهرهدوبارهلیلاوشنیدنصداشودیدنوگوشدادنبهخندههاش،بی­فایدهبود. ناامیدانه نگاهی به آسمان انداختم و لیلا رو از اون بالایی­ها طلب کردم، لنگان لنگان، راه دراز را تا ترمینال حاشیه شهر رفتم. یکی دو ساعتی از شب می گشت. آخریناتوبوسداشتراهمیافتاد. شاگردشوفربرایصندلیهایباقیماندهداشتگلوشوپارهمیکردودادمیزد: تهران،تهران،نبود،داریممیریم، حرکت کردیم. اتوبوسدیگهاینیست،هرکیمیادبجنبه،داریمحرکتمی­کنیم. برایآخرینبارازرویبلندیترمینالکوچولو،نگاهیبهسرتاپایشهرکردم،ناباورازفراغلیلا،آهحسرتکشیدموباچشماناشکبارازپلههایاتوبوساومدمبالا،اماهمین که از پله های اول رفتم بالا، یهبارهصداییهزنروازپشتسرشنیدم. یه صدایی شبیه صدا ی لیلا. ناباور از پله­های اتوبوس پریدم پایین. اما لیلا نبود، به جایش یه زن با بلوز و شلوار بود، بدون هیچروسری و حجابی، نزدیک اتوبوس وایساده بود و با گریه داشت می گفت کی بود دنبال لیلا می گشت. پشت سرش یهماشین نقلی بود شبیه ماشین لیلا که توش یه سگ پشمالوی قشنگ داشت واق واق می کرد. نگاه من به سگه وماشینش بود و نگاه زنه به چشمای اشکبارم و با دستاش بازوهامو چسبیده بود و اونم با چشای اشکباری مثل چشای پر اشکم با بغض گفت: تو بودی دنبال لیلا می گشتی، تو بودی اسمشو صدا زدی، تو بودی بعد این همه سال یادش رو تو دلها زنده کردی،یه حرفی بزن نامرد، تو بودی لیلا را صدا می زدی.گریه­اش گرفت و سرشو گذاشت رو شونه­هام و های های گریه می کرد. راننده هم داشت پشت فرمان، بی صدا گریهمی کرد. نگاه چندتا مسافر از پشت شیشه اتوبوس به ما بود. زنه متوجه شد و با خجالت سرشو برداشت با صدای گرفته گفت: نترس کاریت ندارم اما اونقدر ضایع بازی درآوردی که همه شهر فهمیدن چکاره­ای. بعدش گفت نمییای بریم درباره­اش حرفبزنیم. از خاطره هاش، از خنده هاش بگیم. نمی­دونم چی شد ترسیدم، از خودش یا از روح لیلا که داشت نظاره­مون می­کرد، یا از نگاه عصبانی مسافرا.راننده هم دیگه طاقت نیاورد و بوق حرکت رو زد. برگشتم طرف اتوبوس، چسبیده بود به دست و بازوهام و مثل اولباری که لیلا من رو کشید ، من رو کشید طرف ماشین و التماس می­کرد: چرا نمیای سوار بشی، چرا نمی­یایبا هم بریم. نمی­دونستم چرا طاقت رفتن رو نداشتم. آن زمان و آن قیافه و آن شب برام ایستاده بود، جوری که نمی­خواستمبعدش رو بدونم، می­ترسیدم بدونم براش چه اتفاقی افتاده و نتونم  طاقت بیارم. این قدر برام سخت بود جدایی از این خاطره شیرین، که می­خواستم تو خاطرم آن شب شیرین و به یاد ماندنی تاآخر عمر همراهم باشه و حاضر نبودم با چیز دیگه ای عوضش کنم. برای همین، خودم رو از دستش کشیدم و تا پلکاناتوبوس رفتم. خیال کردم رفته. اما صدایش دوباره بلند شد، با گریه و ناله می­گفت : تو رو خدا صبر کن نرو، یه لحظهوایسا، لیلابرایت یه هدیه گذاشته،یه هدیه که مدتها بود به خاطرش چشم به راهت بودم، دیگه داشتم ناامید می­شدم،باور نمی­کردم برگردی باور نمی­کردم بیای، اما لیلا قول داده بود برمی­گردی، نمی­دونم از کجا می­دونست، اما می­دونست که برمیگردی، برای همین این رو به من داد. خدائیش، نشون دادی که مردی، نشون دادی که لیلا درست می­گفت، آخرش برگشتی. آخرش دنبالش اومدی (داشت مثل دای ناصر حرف می زد، بار اول که منو با لیلا دیده بود، انگار خیلی شبیهش بود). بالاخره دهنم باز شد و منم با بغض گفتم: کجاست؟ (یعنی لیلا) دوباره گریه اش گرفت، جراتنگاه کردن تو صورتمو نداشت، سرشو بالا گرفت رو به آسمون، گفت: هم خیلی دوره و هم خیلی نزدیک، اما ازمخواست هر وقت دیدمت، هر وقت اومدی دنبالش، هر وقت سراغشو گرفتی، اینو بهت بدم. بعدش دستشو دراز کرد یه پارچه کوچولو رو که مچاله شده بود و دو طرفش گره خورده بود، بهم داد و گفت: راستی راستی اون از کجا می­دونست که تو یه روز میای دنبالش؟ این بار دیگه بلند بلند گریه­اش گرفت و دوید طرف ماشینش دیگه طاقتوایسادن و حرف زدن ا ز لیلا رو نداشت. گاز ماشینشو گرفت و رفت و منو تو پلکان اتوبوس تنها گذاشت. وقتی رفتمبالا، راننده بغض کرده به شاگردش گفت ایشون مهمون منه، یعنی مهمون لیلا خانومه، شاگرد راننده گفت: لیلا! کدوملیلا! راننده هم گریه­اش گرفت، اما برای این که فراموشش کنه یه بوق الکی زد و اتوبوس را راه انداخت تو جاده. نیمساعت بعد، به سختی گره پارچه رو که سفت شده بود باز کردم. تا چشمم به گردنبند طلا افتاد، اشک بی­اختیار از چشمانم جاری شد. همون طلایی بود که سالها قبل به باسن لیلا دیده بودم. از رنگ و روش معلوم بود چند سالیهانتظارمومیکشه. زیرشیهکاغذقدیمیبودکهروشباخطیازخونِلیلانوشتهبود:«هدیه به تنها مردی که لذّت انتقام رو به من چشوند». سرمو به صندلی گذاشته بودم و داشتم هق هق گریه می­کردم. روح ناز و لطیف لیلا از تو آسمونا داشت نظاره­ام می­کرد و بهم لبخند می­زد. بازم به معرفت اون، جبران همه چیز رو کرده بود و نگذاشته بودم دست خالی از این سفر برگردم، بازم زنگ صداش تو گوشمه که آرام داره نجوا می­کنه و با خطی از خون خودش روی کاغذ می­نویسه:

 

«هدیه به تنها مردی که لذت انتقام رو به من چشوند».

 

 


[1]. این شخص، مثل رفسنجانی یک کرمانی ساده و بیسوادِ گمنام بود که دست بیگانه او را مثل غول چراغ جادو، از بیابان­های بی سر و ته کرمان بیرون کشید و به بالاترین جایگاه نظامی ایران رساند تا بزرگترین خدمتگزار اسرائیل در منطقه باشد. حاصل فکر درخشان این سپهبد بی­سواد، دست کم سه کشور اسلامی (سوریه، عراق و یمن) را ویرانه و تجزیه کرد، یک میلیون مسلمان کشته شدند و بیست میلیون مسلمانم آواره گردیدند، کاری که اسرائیل هرگز در طول هفتاد سال موجودیّت خود موفق به آن نشد. پس روی گورش بنویسید، قبر کسی که زبانش به مرگ بر اسرائیل مترنّم بود اما با رفتارش بزرگترین خدمتگزار اسرائیل بود مانند اهلی کوئن.

[2]. بنابر اسناد تاریخی، انگلیسی­ها وقتی هند رو گرفتن همیشه از سوی ایران و ایرانی نگران بودند، برای همین بعد نزدیک صد سال تجربه و نقشه، یه هندی کشمیری رو به اسم طلبه نجفی راهی خمین کردن و تخم هندی رو توی زمین (کوس) ایرانی کاشتن و براش حوزه قم رو سرپا کردند تا به اسم مرجع و رهبر دینی جا بیفته و چهره صوفی منش او را تو ماه نشان مردم ایران دادن و این مرتاض هندی رو به اسم انقلاب اسلامی و آب و برق مجانی به ایرانیان تحمیل کردن و همینجوری سیصد هزار جوان شیعه و سنی رو در جنگ هشت ساله و جنگ داخلی به گور فرستادند، جوری قبرستان­های ایران را آباد کرد که هیچ متجاوزی نکرده بود و همه ایران را تبدیل به گورستان کرد: دانشگاه و مسجد و پارک و کوهستان و خیابان و میدان و ... ، هرجا که نگاه می‏کنی نشانه مرگ و مُرده و مردن است و بس.

[3]. مرتيکه عوضي، منظورش از نائب امام زمان، چُس دعانویس محلّل تُرک مشهدي تو حرم امام رضا بود که زمان شاه خدا بيامرز شباي جمعه منتظر بود تهرونيايي که با زنشون دعواشون شده برا محلّل بيان مشهد تو حرم پيداش کنن ببرن تو يه چُس مسافرخونه زنشونو در اختيارش بزارن تا مثلا دوباره بهشون حلال بشه و اونم جيبشو پر پول بکنه براي ننه بابای گدا گشنه­اش ببره، حالا هم با سقيفه جمهوري عَنقلابي شده بود رهبر موقت و بعدش ادعای مرجعیت کرده بود و همین مونده که مثل علی محمد باب، ادعایپیغمبری بکنه و به قول فلان مرجع تو شهر قم، با پرش سه گام اولش رئيس جمهور شد، بعدش رهبر شد، بعدش مرجع شد، حيف عَن که بهش بگي، به قول برائتی­های شیعه «تو که گفتي به سقيفه، هم رهبرم هم مرجعم، گُه خوردي گُه خوردی».

[4]. بحث خرید و فروش شاش و گُه و مُردار، یکی از مباحث مهم و دقیق و به روز (در عصر اتم و ماهواره) فقهی است که در کتاب­ مکاسب شیخ انصاری آمده و طلبه­ها با حرص و ولع آن را می­خوانند و معیار شناسایی فقیه و مجتهدین می.

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر