۱۴۰۴-۰۵-۱۸
ک - الوند

نئولیبرالیسم و نئوفاشیسم - برگردان

نوشته رابرت دبلیو. مک‌چسنیMonthly Review

 

برگردان : ک الوند

 

 هنگامی که نئولیبرالیسم به عنوان جنبش سیاسی غالب در ایالات متحده و بخش عمده‌ای از جهان در دهه 1980ظهور کرد، مراقب بود که پذیرش به اصطلاح بازارهای آزاد و خصومت با اتحادیه‌های کارگری و دولت رفاه، و البته سوسیالیسم، را به عنوان موضوعی که هیچ ارتباطی با فاشیسم یا بیگانه‌هراسی که همواره با فاشیسم همراه است، متمایز کند.

نئولیبرال‌ها طرفدار دولتی ضعیف و ناتوان بودند که در زندگی افراد دخالت نکندو آنها به هر شکلی که صلاح می‌دانند، زندگی کنند.

دولت لیبرال و قطب مخالف فاشیسم. و ظهور جریانهای  نئوفاشیستی در اروپا، و اکنون صعود دونالد ترامپ در سال 2017 به ریاست جمهوری ایالات متحده، به لطف کالج انتخاباتی، بازنگری جدی در مورد فاشیسم و رابطه آن با سرمایه‌داری و دموکراسی را ضروری کرده است..

 در دهه 1950، پل سوئیزی فاشیسم را به عنوان متضاد دموکراسی لیبرال توصیف کرد. و اکنون، با رکود اقتصادی رایج و ظاهراً دائمی برای سرمایه‌داری در سراسر جهان، بحران‌های فقر، نابرابری و فساد سیاسی عجیب و غریب به طور فزاینده‌ای به روال روز تبدیل شده‌اند. دموکراسی لیبرال در حال شکست است، زیرا مشکلات اجتماعی از کنترل خارج می‌شوند. فاشیسم زامبی دوباره در حال پیشروی است... این تصور که نئولیبرالیسم یا "لیبرتارینیسم"، آنطور که حامیانش ترجیح می‌دهند آن را بنامند، قطب مخالف فاشیسم است، کاملاً ساختگی است... در واقع، لیبرتارین‌ها یا "محافظه‌کاران بازار آزاد"، مهمترین مأموریت خود را محافظت و گسترش سلطه طبقاتی اقلیت ثروتمند به هر وسیله لازم می‌دانند.

جمعیت نئولیبرال/لیبرتارین وسواس حذف نهادهایی را دارند که مشارکت سیاسی مؤثر در یک دموکراسی را ممکن می‌سازند، چیزی که "زیرساخت دموکراتیک" نامیده می‌شود..

حمله نئولیبرال به "زیرساخت دموکراتیک" ایالات متحده اکنون چهار دهه است که ادامه دارد و به طور قابل توجهی تکمیل شده است. این بدان معناست که ایالات متحده اکنون یک جمهوری قانونی رسمی است، اما بسیار دور از حتی یک جامعه دموکراتیک حاشیه‌ای است. و این بدان معناست که آزادی‌های مدنی که آمریکایی‌ها بدیهی می‌دانستند، بر پایه‌ای بسیار سست‌تر قرار گرفته‌اند.

بازسازی نئولیبرالی ایالات متحده در چهار دهه گذشته راه را برای چهره‌ای مانند ترامپ و یک دولت نئوفاشیستی نوپا هموار کرده است تا به قدرت برسند. و شیوه‌ای که حزب جمهوری‌خواه در کنگره از زمان مراسم تحلیف ترامپ با کمترین تردید از او استقبال کرده است، نشان می‌دهد که در اهداف سیاسی-اقتصادی آنها زمینه مشترک قابل توجهی وجود دارد.

اگر جمهوری‌خواهان از ترامپ جدا شوند، این جدایی بر سر اصول یا سیاست‌ها نخواهد بود. به این دلیل خواهد بود که ترامپ به عنوان یک شرط‌بندی بد دیده می‌شود که رفتار عجیب و غریبش می‌تواند سرنوشت سیاسی آنها را به خطر بیندازد.

در هرنمای مستقلی، ترامپ یک جامعه‌ستیز تنبل، نادان، بی‌فکر و بی‌اصول، یک لاف‌زن و یک احمق خطرناک است - شخصی که آنقدر مرتباً دروغ می‌گوید که به نظر می‌رسد حتی قادر به درک مفهوم حقیقت یا دروغ نیست. حتی برادران کوک نیز می‌دانند که این می‌تواند مشکلی برای دستیابی به جاه‌طلبی‌هایشان باشد. اما شخصیت ترامپ همچنین مبنای حمایت از اوست. این شخصیت او را به قدرتمندترین فرد جهان تبدیل کرده است.

 غیرقابل پیش‌بینی بودن او و تمایلات نئوفاشیستی ترسناکی که او تشویق می‌کند، اکنون همه مشکلات ما هستند. آخرین موج بزرگ فاشیسم جهانی در دهه 1930، در دوران رکود بزرگ رخ داد. با جذابیت بی‌وقفه فاشیسم به جنگ و نظامی‌گری، منجر به جنگ جهانی دوم شد، با ظهور سلاح‌های هسته‌ای، و این نگرانی معتبر که می‌تواند به انقراض گونه ما منجر شود، به وجود آمد. خوشبختانه، فاشیسم در آن زمان شکست خورد، اما تا زمانی که سرمایه‌داری وجود دارد، همیشه در پس‌زمینه کمین کرده و آماده حمله خواهد بود.

 

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر