۱۴۰۴-۰۶-۳۱
ک - الوند

مارکس و جامعه اشتراکی - برگردان

 

نیم‌ تنه کارل مارکس در مرکز تجاری استعماری شهر ماراکای ونزوئلا.

 

John Bellamy Foster

جان بلامی فاستر

برگردان: ک الوند

 

آر. ان. برکی، نظریه‌پرداز سیاسی مجارستانی-بریتانیایی، در سال 1983 اظهار داشت: «در نهایت کمونیسم تنها فرایندی است که در مورد اندیشه کارل مارکس مهم است.» اگرچه این یک اغراق بود، اما غیرقابل انکار است بنیاد اندیشه مارکس بر این پایه استوار بود

 

از جامعه اشتراکی/کمونیسم، که اساس کل نقد او از جامعه طبقاتی و چشم‌انداز او از آینده‌ای پایدار برای بشریت را ترسیم کرده است

 

با این حال، به دلیل پیچیدگی رویکرد مارکس به مسئله تولید اشتراکی در تاریخ و چالش‌های فلسفی، انسان ‌شناختی و سیاسی اقتصادی که این رویکرد تا به امروز به شکلی پویا درجریان است، تلاش‌های کمی برای بررسی سیستماتیک توسعه این جنبه از اندیشه مارکس، صورت گرفته است

رویکرد مارکس به جامعه اشتراکی نه تنها در درک کلیت اندیشه او، بلکه در کمک به هدایت بشریت

برای عبور از قفس آهنین جامعه سرمایه‌داری نیز از اهمیت ویژه ایی برخوردار است

او علاوه بر ارائه انسان‌شناسی فلسفی کمونیسم، به تاریخ و قوم‌شناسی شکل‌گیری‌های اجتماعی نیز پرداخت این امر منجر به تحقیقات مشخصی در مورد تولید و مبادله اشتراکی منجرشد که

همه این تحقیقات در برداشت او از کمونیسم و آینده نقش داشت

 

درک مارکس از تاریخ، فلسفه، انسان‌شناسی و اقتصاد سیاسی جامعه‌ی اشتراکی جمعی، منبع مهمی از بینش و بصیرت، نه تنها در رابطه با گذشته، بلکه در رابطه با حال و آینده نیز هست

مارکس محصول دوران اولیه‌ی روشنگری رادیکال بود و از این نظر تحت تأثیر پدرش، هاینریش مارکس، و مربی و پدرزن آینده‌اش، لودویگ فون وستفالن، قرار داشت.

در کنارش مواجهه‌ی عمیق او با فلسفه‌ی ایده‌آلیستی آلمان، که نمونه‌ی آن آثار گ. دبلیو. اف. هگل است، نیز اضافه شد.

مارکس محقق برجسته‌ای در تاریخ یونان باستان بود و مطالعات گسترده‌ای در مورد ارسطو، که او را بزرگترین فیلسوف یونانی می‌دانست، و اپیکور، متفکر ماتریالیست برجسته‌ی جهان هلنیستی، انجام داد. او پایان‌نامه‌ی دکترای خود را در مورد فلسفه‌ی طبیعت اپیکور در سال 1841 به پایان رساند و به عنوان یک ماتریالیست ظاهر شد و خیلی زود با ایده‌ی کمونیسم درگیر شد.

 

مارکس کتاب «مالکیت چیست؟» اثر پیر-ژوزف پرودون را خواند.

از اوایل سال1842 با این حال، او به همراه دیگر متفکران رادیکال در آلمان در دهه 1840، ابتدا بحث‌هایی را در مورد جنبش‌های کمونیستی معاصر که در فرانسه در نتیجه گسترش این ایده‌ها به آلمان در کتاب «سوسیالیسم و ​​کمونیسم در فرانسه امروزی» (1842) نوشته لورنز فون اشتاین، مقام رسمی پروس، و «سوسیالیسم و ​​کمونیسم» (1843) نوشته موسی هس، که به شکل تفسیری انتقادی از فون اشتاین بود، مطرح کرد. هس در ژانویه 1842 از بنیانگذاران روزنامه لیبرال «راینیشه سایتونگ» بود که مارکس در اکتبر1842 سردبیر آن شد.

یکی از اولین وظایف مارکس به عنوان سردبیر، پاسخ به اتهاماتی بود که به دلیل انتشار دو مقاله در مورد مسکن و اشکال کمونیستی حکومت و مطلبی در مورد پیروان شارل فوریه - که همگی توسط هس نوشته شده بودند . راینیشه سایتونگ را یک روزنامه کمونیستی می‌دانستند. پاسخ مارکس از طرف روزنامه راینیشه زایتونگ بسیار محتاطانه بود، نه از کمونیسم حمایت می‌کرد و نه با آن مخالفت می‌کرد، در حالی که روشن می‌کرد که «راینیشه زایتونگ... نمی‌پذیرد که ایده‌های کمونیستی در شکل فعلی خود حتی واقعیت نظری دارند و بنابراین کمتر می‌توانند آرزوی تحقق عملی آنها را داشته باشند.»

مارکس در اینجا برای اولین بار از فوریه، همراه با ویکتور پروسپر کنسیدرانت و پرودون، نام می‌برد و همچنین به ایده کمونیسم در جمهوری افلاطون اشاره می‌کند.

برای اکثر متفکران آن زمان، مسئله کمونیسم صرفاً مخالفت با مالکیت خصوصی بود و صرفاً از نظر فلسفی، عمدتاً از دیدگاه ایده‌آلیستی، مورد بررسی قرار می‌گرفت. هس جامعه را ناشی از یک پیمان اجتماعی بین افراد می‌دانست - که با مفهوم اپیکوری ایجاد یک قرارداد اجتماعی اولیه بین گروه‌های خویشاوندی که شکست خورد و سپس در اشکال محدودتر و با واسطه طبقاتی، پس از شورش اجتماعی و مرگ پادشاهان، احیا شد، متمایز بود.

و حس ارسطو از انسانیت به عنوان یک حیوان سیاسی/اجتماعی دیدگاه فردگرایانه سوسیالیسم اولیه فرانسه و آلمان در مورد مالکیت، منعکس کننده تأثیر پرودون بود، که به پیروی از ژان ژاک روسو، نتوانست بین مالکیت خصوصی و مالکیت به طور کلی تمایز قائل شود و مالکیت را صرفاً به عنوان "دزدی" می‌دید.

 

بنابراین، پرودون نتوانست مفهوم مالکیت را به عنوان اصل فعال آن در تصاحب از طبیعت درک کند. تحلیل او به طور ضمنی جهانی بودن مالکیت در جامعه بشری و به طور خاص‌تر، وجود مالکیت مشترک را، همانطور که در هگل و مارکس به تصویر کشیده شده است، انکار می‌کرد.

با این حال، برای هگل، مالکیت، حتی اگر به طور جهانی در تصاحب از طبیعت ناشی شود، تنها به عنوان یک حق انتزاعی به عنوان مالکیت خصوصی وجود داشت. بنابراین حق انتزاعی منجر به انحلال مالکیت مشترک شد.

برخلاف این دیدگاه‌های غالب بورژوایی که به اندیشه سوسیالیستی نفوذ کردند، دیدگاه خود مارکس هم تاریخی و هم ماتریالیستی بود.

انسان‌ها از همان ابتدا حیوانات اجتماعی بودند. تولید، مبتنی بر تصاحب از طبیعت برای اهداف انسانی، در اصل اشتراکی بود و به صورت مشترک برگزار می‌شد. تسلط کامل مالکیت خصوصی به عنوان تصاحب/تولید بیگانه‌شده، تنها در دوران سرمایه‌داری، پس از «هزاران قرن» تاریخ بشر، به وجود آمد.

مارکس از همان ابتدا بر دانش گسترده خود از فلسفه و تاریخ یونان و روم باستان و همچنین بر آثار تاریخ اولیه ژرمنی که توسط سزار در کتاب «جنگ‌های گالی» و تاسیتوس در کتاب «ژرمانیا» که مارکس در سال 1837ترجمه کرد،

مارکس در طول زندگی خود به کاوش در هر گونه شواهد تاریخی و انسان‌شناسی که در رابطه با تولید، مبادله و مالکیت اشتراکی در دسترس قرار می‌گرفت، ادامه داد و در عین حال منطق درونی تولید اشتراکی را از طریق مفاهیم فلسفی و اقتصادی نیز در نظر گرفت. او به عنوان یک دانشجوی دوران باستان کلاسیک، به احتمال زیاد از روایت‌های باستانی جوامع خانواری در هند با کشت مشترک خاک، که توسط دریاسالار اسکندر کبیر، نئارخوس، ثبت و توسط استرابون نقل شده بود، آگاه بود. بقایای سیستم قدیمی ژرمنی مارک در مورد مالکیت مشترک و تولید جمعی بر روی زمین، تا زمان حیات مارکس در منطقه اطراف تریر، جایی که او بزرگ شد، باقی ماند. پدرش، که وکیل بود، در جوانی‌اش درباره پیامدهای این حقوق مالکیت جمعی با او بحث می کرد. نشانه‌هایی از حقوق عرفی که از زمین‌های عمومی دوران فئودالی به ارث رسیده است

 

مارکس و انگلس «تمام رساله‌های اقتصاد سیاسی، مالکیت خصوصی را بدیهی می‌دانند.» مارکس در مخالفت با این و همسو با هگل، تأکید کرد که «تمام تولید، تصاحب طبیعت از سوی یک فرد در درون و از طریق یک شکل خاص از جامعه است. به این معنا، گفتن اینکه مالکیت (تصاحب) پیش‌شرط تولید است، یک تکرار مکررات میباشد»، در حالی که ادعا کردن اینکه تولید با مالکیت خصوصی یکسان است، انکار بخش عمده‌ای از تاریخ بشر است.

تولید و مالکیت اشتراکی «اقتصاد طبیعی» جامعه را تشکیل می‌دادند که در سطح پایینی از توسعه نیروهای مولده غالب بود. مالکیت خصوصی با جامعه طبقاتی و تقسیم کار پدیدار شد و تنها در روابط تولید سرمایه‌داری به شکل مالکیت غالب تبدیل شد.

 

مارکس در گروندریسه نوشت: «مالکیت در اصل - در شکل آسیایی، اسلاوی، کلاسیک باستانی و ژرمنی خود - به معنای رابطه کارگر (تولیدکننده یا خودبازتولیدکننده) تابع شرایط تولید یا بازتولید خود به عنوان متعلق به خود است.» منظور او از شکل «آسیایی» در اینجا عمدتاً جوامع روستایی در هند و جاوه بود؛ منظور از شکل «اسلاوونی»، نمونه روسی یا کمون دهقانی بود که هنوز در قرن نوزدهم پابرجا است؛ منظور از شکل «کلاسیک باستانی»، روابط اشتراکی که هنوز در شهر یونانی مشهود بود؛ و منظور از شکل ژرمنی، سنت قدیمی مارک بود که در آن کمون در قبایل ژرمنی منعکس می‌شد که به صورت دوره‌ای و به صورت جمعی «دور هم جمع می‌شدند»، در حالی که «با هم بودند».

 

مارکس همچنین به مالکیت اشتراکی آنطور که در سلت‌ها مشهود بود، اشاره کرد. تاسیتوس در کتاب «ژرمانیا» در مورد قبایل ژرمنی نوشت: «زمین‌هایی که به تعداد خودشان هستند، به نوبه خود توسط کل کشاورزان برای کشت اختصاص داده می‌شوند. سپس آنها را بر اساس رتبه بین خود تقسیم می‌کنند. این تقسیم‌بندی به دلیل وجود قطعات وسیع زمین قابل کشت موجود، آسان می‌شود. زمین‌های شخم‌خورده سالانه تغییر می‌کنند و هنوز هم به اندازه کافی برای ذخیره وجود دارد.

» این امر پذیرفته شده بود که در بسیاری از جوامع اشتراکی، «فرد هیچ مالکیتی جدا از کمون ندارد، بلکه صرفاً مالک آن است»، تحت اصول حق انتفاع اشتراکی. بخشی از کار مازاد همواره برای بازتولید به «جامعه بالاتر» می‌رود.

 

در چنین شرایطی، «عضویت در کمون همچنان پیش‌فرض تصاحب زمین و خاک است، اما به عنوان عضوی از کمون، فرد مالک خصوصی» یک «قطعه زمین خاص» است.

 

مارکس هم در گروندریسه و هم در سرمایه، تأکید زیادی بر روابط اشتراکی پرو تحت اینکاها داشت. مارکس بر اساس اثر پرسکات خاطرنشان کرد که در جامعه اینکا، فرد «هیچ قدرتی برای واگذاری یا افزودن به دارایی‌های خود» در رابطه با زمین نداشت، که به صورت اشتراکی نگهداری و هر ساله توزیع مجدد می‌شد. او در کتاب «سرمایه»، به پرو در زمان اینکاها به عنوان کشوری با «اقتصاد طبیعی» یا اقتصاد غیرکالایی و به «کمونیسم مصنوعی توسعه‌یافته پرویی‌ها» اشاره کرد.

آنچه مارکس را در رابطه با پرو مجذوب خود کرد این بود که «جامعه‌ای بود که در آن بالاترین اشکال اقتصاد، مانند همکاری، تقسیم کار توسعه‌یافته و غیره» «حتی با وجود عدم وجود هیچ نوع پولی» و «اشتراک کار» یافت می‌شد. در برخی دیگر از صورت‌بندی‌های اجتماعی، مانند جوامع اسلاوی، مارکس تأکید کرد که اگرچه مبادله پولی در روابط خارجی رخ می‌داد، اما «به عنوان عنصر تشکیل‌دهنده اصلی در مرکز جامعه اشتراکی» نبود. حتی در امپراتوری روم در اوج تکامل خود، «سیستم پولی» فقط در ارتش تسلط داشت.

 

مارکس «سیستم اشتراکی آسیایی» را که توسط جوامع روستایی شکل گرفت را ، یکی از نمونه‌های اصلی «وحدت اولیه» بین کارگران و شرایط طبیعی تولید می‌دانست. او اصرار داشت که «مجموعه‌ای کامل از الگوهای متنوع (هرچند گاهی اوقات فقط بقایایی از آن باقی مانده است) [از «مالکیت اشتراکی اولیه»] در هند وجود داشته است، جایی که «کار اشتراکی» را می‌توان در «شکل خودجوش تکامل‌یافته‌اش» مشاهده کرد.» در واقع، «مطالعه دقیق اشکال آسیایی، به ویژه هندی، مالکیت اشتراکی نشان می‌دهد که تجزبه اشکال مختلف مالکیت اشتراکی اولیه، منجر به اشکال متنوعی از مالکیت می‌شود. به عنوان مثال، نمونه‌های اولیه مالکیت خصوصی رومی و آلمانی را می‌توان در اشکال خاصی از مالکیت اشتراکی هند ردیابی کرد.» شکل آسیایی مالکیت در جوامع روستایی، شکلی (از نظر تئوری) مقدم بر شیوه یونان و روم باستان بود.

 

هابسبام در تحلیل مارکس از شکل‌گیری‌های اقتصادی پیشاسرمایه‌داری خاطرنشان کرد: «شکل‌های شرقی [آسیایی] (و اسلاوی) از نظر تاریخی به خاستگاه‌های انسان نزدیک‌ترند، زیرا آنها جامعه بدوی (روستایی) فعال را در میان روبنای اجتماعی پیچیده‌تر حفظ می‌کنند و دارای یک نظام طبقاتی توسعه نیافته هستند.»

 

اغلب گفته می‌شود که مارکس و انگلس تأکید زیادی بر ایده «شیوه تولید آسیایی» داشته‌اند، که معمولاً با تکیه بیشتر بر کارل ویتفوگل توصیف می‌شود

تا از کمون‌ها/شعبه‌های قرون وسطی تا کمون پاریس 1871 تا اوایل دوران مدرن، روستاهای دهقانی در اروپا به حقوق عرفی در رابطه با زمین متکی بودند که اغلب با تولید کالایی خرد همراه بود. از این رو، گذار از فئودالیسم به سرمایه‌داری در اروپا، مانند انگلستان که از قرن پانزدهم آغاز شد، به انحلال حقوق عرفی و محصور کردن مشاعات بستگی داشت و در نتیجه یک پرولتاریای مدرن ایجاد کرد

فرآیندی که قرن‌ها طول کشید. مشاعات یا مالکیت اشتراکی، حتی در فئودالیسم و ​​سایر اشکال تولید خراجی نیز وجود داشت، با حقوق جمعی تصاحب همراه بود و در عین حال برای استفاده از ارزش‌ها و اشکال غیرکالایی مبادله طراحی شده بود. در حالی که مالکیت خصوصی در یک اقتصاد کالایی تعمیم‌ یافته قابل واگذاری است، مالکیت اشتراکی در زمین اینگونه نیست و ریشه در حقوق عرفی یک جامعه یا محل خاص دارد.

همانطور که مورخ پیتر لینباو اشاره می‌کند، «حقوق مشترک در یک بوم‌شناسی خاص با دامداری محلی آن نهفته است.»

در جامعه قرون وسطی، جوامع دهقانی از حقوق عرفی برای تصرف زمین/طبیعت برخوردار بودند که محدودیت‌هایی را بر حقوق متناظر اربابان فئودال بر زمین اعمال می‌کرد. اغلب تصور می‌شود که زمین‌های اشتراکی قرون وسطی انگلستان صرفاً بر اساس زمین‌های اشتراکی (جنگل‌ها، باتلاق‌ها و مراتع کشت‌ نشده که برای چرا و برای مواد و منابع طبیعی استفاده می‌شدند) بنا شده بودند،

اما زمین‌های اشتراکی در این معنای محدود نمی‌توانستند از خود مزارع اشتراکی جدا شوند، مزارعی که مستقیماً شهرها و روستاها را احاطه می‌کردند و معمولاً از طریق شخم زدن جمعی، با نوارهایی

زمین به گونه‌ای توزیع شده بودند که برابری روستاییان را در دسترسی به حاصلخیزترین زمین تضمین می‌کرد، احاطه شده بودند.

مارکس در کتاب سرمایه و جاهای دیگر به طور گسترده در مورد محصور کردن زمین‌های اشتراکی به عنوان امری حیاتی برای توسعه سرمایه‌داری و ابزارهای وحشیانه‌ای که در سلب مالکیت اجباری آنها استفاده می‌شود، نوشته است و در مورد «آرامش خاطر رواقی که اقتصاددان سیاسی با آن بی‌شرمانه‌ترین نقض «حقوق مقدس مالکیت» و فاحش‌ترین اعمال خشونت علیه افراد را، به محض اینکه برای پایه‌گذاری شیوه تولید سرمایه‌داری ضروری باشند، می‌بیند» اظهار نظر کرد.

 

مفهوم جامعه اشتراکی همیشه با مسئله ساختار فرماندهی سیاسی جامعه و همچنین مالکیت/تولید مرتبط بوده است. مطرح کردن مسئله حکومت اشتراکی. در اواخر قرون وسطی، به ویژه در شمال ایتالیا و فلاندر، کمون‌های شهری یا شهرهای خودگردان بر اساس سوگندهای الزام‌آور بین شهروندان برابر (معمولاً ثروتمند) در تقابل با مفاهیم فئودالی رتبه و رعیت ظهور کردند.

کمون‌های شهری قرون وسطی حول اصناف ساخته شدند و بنابراین شکل الیگارشی‌های تجاری مبتنی بر اصناف را به خود گرفتند و زادگاه بورژوازی را تشکیل دادند.

دوران فئودالی همچنین مفاهیم آرمان‌شهری از کمون‌های شهری را ایجاد کرد که از بورژوازی نوپا ناشی می‌شد. حکومت شهر پاریس پس از یورش باستیل در سال 1789 به عنوان کمون پاریس شناخته می‌شد. از همین کمون پاریسِ پیشین، که از دل یک انقلاب بورژوایی بیرون آمده بود، کمون پاریسِ کارگران انقلابیِ 1871 نام خود را گرفت. کمون پاریسِ کوتاه‌ مدت1871 که در جریان جنگ فرانسه و پروس ظهور کرد، با کمون‌های پیشین قرون وسطایی و حتی کمون پاریسِ 1879، بسیار متفاوت بود

به گفته مارکس، نه نمایانگر ساخت یک قدرت دولتی جدید، بلکه نفی قدرت دولتی و بنابراین نفی رابطه دوگانه بیگانه ‌شده دولت و جامعه مدنی بود. این کمون یک نظم کمونیِ شهریِ انقلابیِ اصیلِ قرن نوزدهمیِ طبقه کارگر را تشکیل می‌داد که قرار بود پس از هفتاد و دو روز با قتل عام کمونارها توسط دولت فرانسه پایان یابد.

از نظر مارکس، کمون پاریس به یک ساختار فرماندهی سیاسیِ کمونیِ جدید اشاره داشت که با وجود گسست از دولت سرمایه‌داری به عنوان قدرتی مافوق جامعه، با این وجود کارکردهایی مشابه با آن را انجام می‌داد، اما همچنان تحت تأثیر نظم بورژواییِ برخاسته از آن بود.

حق رأی عمومی مردان تصویب شد. قرار بود به مقامات منتخب با نرخ‌هایی قابل مقایسه با دستمزد عمومی کارگران دستمزد پرداخت شود و در صورت عدم پیروی از دستورات موکلانشان، افراد منتخب فوراً از سمت خود برکنار شوند. کمون مجازات اعدام، کار کودکان و خدمت اجباری اجباری را لغو کرد و در عین حال بدهی‌ها را نیز حذف نمود. کارگران در قالب شرکت‌های تعاونی برای اداره کارخانه‌ها سازماندهی شدند و برنامه‌هایی برای سازماندهی تعاونی‌ها در یک اتحادیه بزرگ وجود داشت. یک اتحادیه زنان و همچنین یک سیستم آموزش سکولار جهانی ایجاد شد. همانطور که مارکس در جنگ داخلی در فرانسه (1871) نوشت: کمون قصد داشت آن مالکیت طبقاتی را که کار بسیاری را به ثروت عده‌ای معدود تبدیل می‌کرد، لغو کند.

هدف آن سلب مالکیت از سلب مالکیت‌کنندگان بود. می‌خواست با تبدیل ابزار تولید، زمین و سرمایه، که اکنون عمدتاً ابزار بردگی و استثمار کار بودند، به ابزارهای صرف کار آزاد و مشارکتی، مالکیت فردی را به یک حقیقت تبدیل کند.

 

مارکس در ادامه مطالعات قوم‌شناسی سالهای 1859 شاهد انتشار کتاب «منشأ گونه‌ها» اثر چارلز داروین بود که برای اولین بار نظریه‌ای قوی در مورد تکامل طبیعی ارائه داد و همچنین «انقلابی در زمان قوم‌شناسی» که ارتباط نزدیکی با آن داشت، حاصل کشف بقایای انسان‌های ماقبل تاریخ در غار بریکسهام در جنوب غربی انگلستان. کشف غار بریکسهام، طول زمانی را که انسان‌ها به عنوان موجوداتی که بر روی زمین زندگی می‌کردند، هزاران قرن افزایش داد.

بقایای انسانی، که گاهی اوقات با ابزارهای ابتدایی همراه بودند، پیش از این نیز یافت شده بودند، از جمله اولین بقایای نئاندرتال در دره نئاندرتال در آلمان در سال 1856. اگرچه بقایای غار بریکسهام به اندازه کشف نئاندرتال چشمگیر نبود،

اما شکی در مورد «قدمت عظیم بشر» باقی نگذاشت.

نتیجه، هجوم زیادی برای کاوش در ریشه‌های تکاملی و انسان‌شناختی انسان‌ها، ماهیت جوامع اولیه و منشأ خانواده، دولت و مالکیت خصوصی بود که در آثاری مانند «شواهدی در مورد جایگاه انسان در طبیعت» (1863) اثر توماس هاکسلی؛ «شواهد زمین‌شناسی از قدمت انسان») اثر چارلز لایل؛ «زمان‌های پیش از تاریخ» (1864) اثر جان لاباک؛ «جوامع روستایی در شرق و غرب» (1871) اثر هنری سامنر مین؛ «جامعه باستانی» (1877) اثر لوئیس هنری مورگان؛ و «روستای آریایی در هند و سیلان» (1880) اثر جان باد فیر صورت گرفت.

در آلمان، گئورگ لودویگ فون مورر تحقیقاتی را که در سال 1854 با اثر بزرگ خود در مورد مارک آلمان، مقدمه‌ای بر تاریخ مارک، قوانین اساسی روستا و شهر و قدرت عمومی آغاز کرده بود، ادامه داد.

در سال‌های -1882-1880 -مارکس مجموعه‌ای از گزیده‌هایی از آثار مورگان، فیر، مین و لاباک را که به عنوان دفترچه‌های قوم‌شناسی او شناخته می‌شوند، گردآوری کرد. او یک سال قبل از آن، یادداشت‌های گسترده‌ای از مطالعات قوم‌شناسی جامعه‌شناس جوان روسی، ماکسیم کووالوفسکی، برداشته بود که نسخه خطی کتابش با عنوان «مالکیت اشتراکی زمین: علل، سیر و پیامدهای انحلال آن» به روابط اشتراکی در هند، الجزایر و آمریکای لاتین می‌پرداخت.

در سال‌های 1880-1881، او بخش‌هایی از کتاب «جاوا؛ یا چگونه یک مستعمره را مدیریت کنیم» (1861) نوشته ویلیام بی. مانی را یادداشت کرد.

منبع مورد علاقه مارکس به مطالعات قوم‌شناسی در پایان عمرش به بهترین شکل در پاسخ او به کار مائورر در مورد مارک آلمان نشان داده شد، که در آن مائورر به طور قطعی نشان داده بود که مارک پایه‌های اشتراکی قوی‌تری نسبت به آنچه قبلاً تصور می‌شد، دارد.

مارکس در نامه‌ای به انگلس در سال 1867 اظهار داشت که این تحقیقات قوم‌شناسی مائورر و دیگران، ناخواسته از جانب خودشان، نشان داد که «نگاه کردن به فراتر از قرون وسطی به دوران ابتدایی هر ملتی بسیار مهم است و [این] با روند سوسیالیستی مطابقت دارد.» با این وجود، مارکس خاطرنشان کرد که مائورر و دیگر محققان قوم‌شناسی مشابه، مانند یاکوب گریم، زبان‌شناس و مورخ فرهنگی، هیچ درک واقعی از این گرایش نشان ندادند: «آنها سپس از یافتن جدیدترین‌ها در قدیمی‌ترین‌ها شگفت‌زده می‌شوند.» اشکال اشتراکی باقی‌مانده، بقایای جوامع برابری‌طلب‌تر گذشته، به شیوه‌ای دیالکتیکی به جامعه کمونیستی توسعه‌یافته آینده اشاره داشتند

.

مارکس با توجه به مطالعات دقیق قبلی خود در مورد مالکیت اشتراکی و حکومت اشتراکی در جوامع، توانست این اکتشافات جدید را با تمام غنایشان بدون تغییر اساسی در رویکرد خود که در طول زندگی‌اش توسعه یافته بود، بپذیرد

در دفترچه‌های قوم‌شناسی او، تمرکز اغلب بر روابط اشتراکی است. بیست و هفت قطعه از کتاب «جامعه باستانی» مورگان که به مالکیت اشتراکی، مسکن و تصرف زمین می‌پردازد، توسط مارکس با خطوط موازی که در حاشیه یا با توضیحات مختصر در کنار آنها کشیده شده ، برجسته شده است. با این حال، در اینجا تأکید بسیار بیشتری نسبت به آثار قبلی مارکس بر روابط مبتنی بر خویشاوندی و جنسیتی، همانطور که این جوامع را شکل می‌دادند، صورت گرفته است. او به ویژه تحت تأثیر مطالعات مورگان در مورد هادنوسونی، که فرانسوی‌ها آن را کنفدراسیون ایروکوا و انگلیسی‌ها آن را اتحادیه پنج ملت می‌نامیدند و نمایانگر یک جامعه قبیله‌ای (تیره-محور) اولیه بودند، قرار گرفت.

مارکس با الهام از مورگان نوشت: «تمام اعضای تیره ایروکوا» «شخصاً آزاد و موظف به دفاع از آزادی یکدیگر بودند.

هادنوسانی‌ها خانه‌های طویل بزرگی ساختند که شامل چندین خانواده بود. مورگان در کتاب «خانه‌ها و زندگی خانگی بومیان آمریکا» (1881) خانه‌های طویل را اینگونه توصیف کرد: «به اندازه کافی بزرگ بودند که پنج، ده و بیست خانواده را در خود جای دهند و هر خانوار در زندگی، کمونیسم را رعایت می‌کرد.» به قول مورگان، همانطور که مارکس گزیده و تأکید کرده است: «این (یک طرح والاتر جامعه) احیای آزادی، برابری و برادری تیره‌های باستانی [جامعه اشتراکی سنتی]، در شکلی والاتر خواهد بود.

 

درک مارکس از مالکیت که در اصل از تصاحب طبیعت ناشی می‌شد، افسانه مردمان بدون مالکیت را که برای توجیه سلب مالکیت زمین توسط استعمارگران اروپایی استفاده می‌شد، از بین برد. مارکس (از طریق کووالوفسکی) در گزیده‌های الحاقی خود از کتاب مالکیت اشتراکی زمین اثر کووالوفسکی در رابطه با الجزایر، اظهار داشت

جامعه اشتراکی به مثابه گذشته و آینده انسان است

اشتغال او به عنوان سردبیر راینیشه سایتونگ با مسئله از دست دادن حقوق عرفی دهقانان بر جنگل؛ و پذیرش مفهوم هگل از تصاحب/مالکیت به عنوان اساس جامعه، همگی به این دیدگاه دامن زدند.

از نظر مارکس، که در سال1842 ‌نوشت، مالکیت از «قدرت بنیادی طبیعت» و کار انسانی ناشی می‌شد. این امر در آلمان زمان او در حق عرفی/اشتراکی جمع‌آوری چوب از جنگل، مطابق با تمام اشکال تصرف اساسی برای وجود انسان، قابل مشاهده بود.

رویکرد مارکس به مسئله کمونیسم از ابتدا ماتریالیستی و تاریخی بود و بر خاستگاه اجتماعی انسان‌ها تأکید داشت، برخلاف دیدگاه‌های فردگرایانه، ایده‌آلیستی، رمانتیک و آرمان‌شهری رایج در میان سوسیالیست‌های فرانسوی و هگلی‌های جوان آلمانی. او از همان نوشته‌های اولیه خود، بر مبنای طبیعی و اشتراکی تصرف انسان از طبیعت و توسعه اجتماعی روابط مالکیت به عنوان محصول کار انسانی که در طول تاریخ بشر مشهود است، تأکید کرد و آن را در مقابل روابط بیگانه‌شده مالکیت خصوصی سرمایه‌داری قرار داد.

این شامل یک دیدگاه عمیقاً انسان‌شناختی و یک نظریه کار فرهنگی بود.

 

هستی‌شناسی اجتماعی حاصل، زیربنای کل نقد او از اقتصاد سیاسی بود. این تصور که گذشته سرنخ‌هایی برای آینده بشر و امکان فراتر رفتن از حال از طریق ایجاد یک جامعه اشتراکی برتر ارائه می‌دهد، تقریباً از همان ابتدا بر اندیشه مارکس حاکم بود.

با توجه به اهمیت اساسی جامعه اشتراکی در اندیشه مارکس، او از تمام اطلاعات تاریخی و انسان‌شناسی موجود در زمان خود برای بررسی اشکال مختلف مالکیت اشتراکی و حکومت اشتراکی، از جمله کمون‌های کشاورزی و ساختارهای اشتراکی شهری، بهره برد. او عمیقاً در تاریخ یونان و روم، گزارش‌های مدیران استعماری و آثار قوم‌شناسی اولیه کاوش کرد.

این تحقیقات توسط سایر مارکسیست‌های کلاسیک، به ویژه رزا لوکزامبورگ، ادامه یافت.

 

در نهایت، مارکس متقاعد شد که گذشته واسطه بین حال و آینده است. پایه طبیعی و خودجوش اشتراکی بشریت در شکل برتری از جامعه، نه تنها در اروپا، بلکه در سراسر جهان از طریق انقلاب احیا خواهد شد.

در زمان ما، انقلاب‌ها در چین، با کمون‌های مردمی اولیه و پر جنب و جوش و سیستم فعلی مالکیت جمعی زمین در جوامع، و در ونزوئلا، با کمون‌های متنوع و مبارزه‌اش برای ایجاد یک «دولت اشتراکی»، نشان می‌دهند که آینده بشر، اگر قرار باشد اصلاً چنین چیزی وجود داشته باشد، مستلزم ایجاد یک جامعه اشتراکی است،.

در طول زندگی خود بارها اشاره کرده است که بقای بقایای مالکیت اشتراکی زمین در منطقه اطراف

. مطالعات اولیه او در مورد شهر و فلسفه یونان از طریق ارسطو و اپیکور (که هر دو به ماهیت جامعه می‌پرداختند)؛ اشتغال او به عنوان سردبیر راینیشه سایتونگ با مسئله از دست دادن حقوق عرفی دهقانان بر جنگل؛ و پذیرش مفهوم هگل از تصاحب/مالکیت به عنوان اساس جامعه، همگی به این دیدگاه دامن زدند. از نظر مارکس، که در سال ۱۸۴۲ می‌نوشت، مالکیت از «قدرت بنیادی طبیعت» و کار انسانی ناشی می‌شد. این امر در آلمان زمان او در حق عرفی/اشتراکی جمع‌آوری چوب از جنگل، مطابق با تمام اشکال تصرف اساسی برای وجود انسان، قابل مشاهده بود.77 رویکرد مارکس به مسئله کمونیسم از ابتدا ماتریالیستی و تاریخی بود و بر خاستگاه اجتماعی انسان‌ها تأکید داشت، برخلاف دیدگاه‌های فردگرایانه، ایده‌آلیستی، رمانتیک و آرمان‌شهری رایج در میان سوسیالیست‌های فرانسوی و هگلی‌های جوان آلمانی. او از همان نوشته‌های اولیه خود، بر مبنای طبیعی و اشتراکی تصرف انسان از طبیعت و توسعه اجتماعی روابط مالکیت به عنوان محصول کار انسانی که در طول تاریخ بشر مشهود است، تأکید کرد و آن را در مقابل روابط بیگانه‌شده مالکیت خصوصی سرمایه‌داری قرار داد. این شامل یک دیدگاه عمیقاً انسان‌شناختی و یک نظریه کار فرهنگی بود.78 هستی‌شناسی اجتماعی حاصل، زیربنای کل نقد او از اقتصاد سیاسی بود. این تصور که گذشته سرنخ‌هایی برای آینده بشر و امکان فراتر رفتن از حال از طریق ایجاد یک جامعه اشتراکی بالاتر ارائه می‌دهد، تقریباً از همان ابتدا بر اندیشه مارکس حاکم بود. با توجه به اهمیت اساسی جامعه اشتراکی در اندیشه مارکس، او از تمام اطلاعات تاریخی و انسان‌شناسی موجود در زمان خود برای بررسی اشکال مختلف مالکیت اشتراکی و حکومت اشتراکی، از جمله کمون‌های کشاورزی و ساختارهای اشتراکی شهری، بهره برد. او عمیقاً در تاریخ یونان و روم، گزارش‌های مدیران استعماری و آثار قوم‌شناسی اولیه کاوش کرد. این تحقیقات توسط سایر مارکسیست‌های کلاسیک، به ویژه رزا لوکزامبورگ، ادامه یافت.79 در نهایت، مارکس متقاعد شد که گذشته واسطه بین حال و آینده است.

پایه طبیعی و خودجوش اشتراکی بشریت در شکل بالاتری از جامعه، نه تنها در اروپا، بلکه در سراسر جهان از طریق انقلاب احیا خواهد شد.

هابسبام نوشت: «هیچ تفسیر نادرستی از مارکس، به اندازه این تفسیر که او انتظار انقلاب را منحصراً از کشورهای صنعتی پیشرفته غرب داشته، عجیب و غریب نیست در زمان ما، انقلاب‌ها در چین، با کمون‌های مردمی اولیه و پر جنب و جوش و سیستم فعلی مالکیت جمعی زمین در جوامع، و در ونزوئلا، با کمون‌های متنوع و مبارزه‌اش برای ایجاد یک «دولت اشتراکی»، نشان می‌دهند که آینده بشر، اگر قرار باشد اصلاً چنین چیزی وجود داشته باشد، مستلزم ایجاد یک جامعه اشتراکی است،

 

یادداشت‌ها

 

↩ آر. ان. برکی، بینش و بصیرت: مسئله کمونیسم در اندیشه مارکس (لندن: جی. ام. دنت، ۱۹۸۳)، ۱.

↩ پارش چاتوپادیای، شیوه تولید وابسته مارکس (لندن: پالگریو مک‌میلان، ۲۰۱۶).

↩ درباره مارکس و اپیکور، رجوع کنید به جان بلامی فاستر، شکستن پیوندهای سرنوشت: اپیکور و مارکس (در دست انتشار، انتشارات مانتلی ریویو).

↩ کارل مارکس و فردریک انگلس، مجموعه آثار (نیویورک: انتشارات بین‌المللی، ۱۹۷۵)، جلد ۱، ۲۱۵-۲۲۳؛ موزس هس، تاریخ مقدس بشر و سایر نوشته‌ها (کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۲۰۰۴)؛ دیوید مک‌للان، کارل مارکس: زندگی و اندیشه او (نیویورک: هارپر و رو، ۱۹۷۳)، ۴۷-۵۶.

↩ موسی هس، «سخنرانی در باب کمونیسم، البرفلد، ۱۵ فوریه ۱۸۴۵»، بایگانی اینترنتی مارکسیست‌ها، marxists.org؛ لوکرتیوس ۵.۱۱۳۶؛ ارسطو، سیاست I.1253a؛ پاتریشیا اسپرینگبورگ، «مارکس، دموکراسی و شهر باستانی»، فلسفه انتقادی ۱، شماره ۱ (۱۹۸۴): ۵۲. منظور ارسطو از انسان به عنوان «حیوان سیاسی»، عضوی از یک شهر، یعنی جامعه، به ویژه یک شهر، بود.

↩ ژان-ژاک روسو، «گفتارها» و دیگر نوشته‌های سیاسی اولیه (کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۲۰۱۹)، ۱۶۵؛ پیر-ژوزف پرودون، مالکیت چیست؟ (کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۱۹۹۳)، ۱۳–۱۶، ۷۰.

↩ جی. دبلیو. اف. هگل، فلسفه حق (آکسفورد: انتشارات دانشگاه آکسفورد، ۱۹۵۲)، ۴۱–۴۲. درباره مالکیت به عنوان تصاحب در اقتصاد سیاسی کلاسیک (مانند جان لاک)، رجوع کنید به سی. بی. مکفرسون، نظریه سیاسی فردگرایی مالکانه (آکسفورد: انتشارات دانشگاه آکسفورد، ۱۹۶۲)، ۱۹۴–۲۶۲؛ جان لاک، دو رساله درباره حکومت (کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۱۹۸۸)، ۲۹۷–۳۰۱.

↩ کارل مارکس، سرمایه، جلد ۱ (لندن: پنگوئن، ۱۹۷۶)، ۶۴۷.

↩ مارکس، مجموعه آثار، جلد ۱، ۱۷.

↩ مارکس و انگلس، مجموعه آثار، جلد ۲۶، ۱۶۸.

↩ کارل مارکس و فردریک انگلس، منتخب مکاتبات (مسکو: انتشارات پروگرس، ۱۹۷۵)، ۱۸۹؛ کارل مارکس، «مکاتبات مارکس-زاسولیچ: نامه‌ها و پیش‌نویس‌ها»، در مارکس متأخر و راه روسی، ویرایش تئودور شانین (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۱۹۸۳)، ۱۱۸؛ کوین بی. اندرسون، راه‌های انقلابی مارکس متأخر (لندن: ورسو، ۲۰۲۵)، ۷۰. در مورد مارک آلمانی، رجوع کنید به فردریک انگلس، «مارک»، در انگلس، سوسیالیسم: آرمان‌شهری و علمی (نیویورک: انتشارات بین‌المللی، ۱۹۸۹)، ۷۷–۹۳.

↩ مارکس و انگلس، مجموعه آثار، جلد ۱، ۲۵۴؛ دانیل بن سعید، محرومان: مباحث کارل مارکس در مورد سرقت چوب و حقوق فقرا (مینیاپولیس: انتشارات دانشگاه مینه سوتا، ۲۰۲۱). در مورد چنین حقوق عرفی در بافت انگلیسی قرن هجدهم، به ای. پی. تامپسون، آداب و رسوم رایج (نیویورک: انتشارات نیو، ۱۹۹۳) مراجعه کنید.

↩ اریک هابسبام، مقدمه‌ای بر کارل مارکس، شکل‌گیری‌های اقتصادی پیشاسرمایه‌داری (نیویورک: انتشارات بین‌المللی، ۱۹۶۴)، ۲۱.

یادداشت ویراستاران، در مارکس و انگلس، مجموعه آثار، جلد ۳۵، ۷۷۳. مارکس در کتاب سرمایه به آثاری مانند جورج کمپبل، هند مدرن: طرحی از سیستم حکومت مدنی (لندن: جان موری، ۱۸۵۲) و تی. استمفورد رافلز، تاریخ جاوه (لندن: جان موری، ۱۸۱۷) تکیه کرد.

↩ توماس آر. تراوتمن، لوئیس هنری مورگان و اختراع خویشاوندی (برکلی: انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۱۹۸۷)، ↩ مارکس و انگلس، مجموعه آثار، جلد ۲۹، ۴۶۱.

↩ کارل مارکس، گروندریسه (لندن: پنگوئن، ۱۹۷۳)، ۴۹۵؛ مارکس و انگلس، مجموعه آثار، جلد ۵، ۳۲-۳۳. مسئله «حق مادری» یا جامعه سنتی مادرتبار تنها بعدها توسط انگلس در کتاب «منشاء خانواده، مالکیت خصوصی و دولت» مطرح شد که عمدتاً بر اساس کتاب «جامعه باستانی» لوئیس هنری مورگان و «یادداشت‌های قوم‌شناسی» مارکس بود.

↩ کارل مارکس، نظریه‌های ارزش اضافی (مسکو: انتشارات پروگرس، ۱۹۷۵)، بخش ۳، ۴۲۲-۲۳؛ فردریک انگلس، «ضمیمه جلد سوم سرمایه»، در کارل مارکس، سرمایه، جلد 3 (لندن: پنگوئن، 1981)، 1038؛ مارکس و انگلس، مجموعه آثار، جلد 47، 103. انگلس مفهوم «کمونیسم اولیه» را به پیش‌سازهای انجمن مارک آلمانی و همچنین به جوامع روستایی در هند و کمون یا میر (ابشچینا) روسی در زمان خود گسترش داد. گنجاندن پیش‌سازهای مارک آلمانی در این زمینه احتمالاً همان چیزی بود که جایگزینی بسیار موقت اصطلاح «کمونیسم اولیه» توسط او (در ضمیمه خود به سرمایه و چند نامه) به جای شیوه آسیایی به عنوان مشخصه شیوه تولید پایه در چنین جوامعی را توجیه کرد. انگلس به طور کلی از اشاره به جوامع شکار و گردآوری اولیه، به عنوان «کمونیسم اولیه» خودداری کرد و این جوامع را عمدتاً توسط روابط خویشاوندی به جای اقتصاد تعیین می‌کرد. با این وجود، نه مارکس و نه انگلس هیچ شکی در مورد ویژگی اشتراکی-طایفه ای این جوامع اولیه نداشتند، که در دهه های 1870 و 1880 توسط نوشته های انسان شناسی آنها تقویت شد: «یادداشت های قوم شناسی» مارکس و «منشا خانواده، مالکیت خصوصی و دولت» انگلس. رجوع کنید به استیون پی. دان، «موقعیت نظم اجتماعی اولیه-اشتراکی در شوروی-مارکسیست»

 

 

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر