چرا سرمایهداری نمیتواند سرانجام سوسیالیسم را متوقف کند - برگردان
ریچارد دی. ولف
سوسیالیسم سایهی حیاتی سرمایهداری است. وقتی نور تغییر میکند، ممکن است به نظر برسد که سایه ناپدید میشود، اما دیر یا زود، با تغییر بیشتر نور، دوباره برمیگردد.
ایدئولوگهای سرمایهداری مدتهاست که خیالپردازی میکنند که سرمایهداری سرانجام سوسیالیسم را قریب الوقوع محو خواهد کرد ، چراکه سرما یه داری در روند رشد خود عملکرد بهتری دارد و در نتیجه برامد سوسیالیسم را مهار
و سایه را برای همیشه ناپدید میکند.، اما زمانی که در پرتو شرایط اجتماعی جدید، سایه دوباره واضح و عیان ظاهر میشود، از شکست خود سوگواری میکنند.
تلاشهای اخیر برای از بین بردن سایه سوسیالیسم دوباره شکست خورده است، در ایالات متحده، جوانان اخیراً برامد سوسیالیسم را آنقدر تحسین میکنند که اندیشکدههایی مانند پراگر یو و موسسه هوور در دانشگاه استنفورد فوراً کلیشههای قدیمی ضد سوسیالیستی را بازیافت میکنند.
در واقع، رقابت سرمایهداری در مقابل سوسیالیسم دوباره از سر گرفته میشود زیرا درحقیقت هرگز متوقف نشده است. همچنان که تغییر شرایط اجتماعی، سوسیالیسم را تغییر میداد فرآیندی که زمان بر بود گاهی اوقات برای متفکران آرزومند به نظر میرسید که مبارزه سیستمها با پیروزی سرمایهداری به پایان رسیده است.
بنابراین، دهه 1920 شاهد شکار جادوگران ضد سوسیالیستی (به ویژه حملات پالمر توسط وزارت دادگستری ایالات متحده و آزار و اذیت (ساکو و وانزتی) بود که بسیاری در آن زمان معتقد بودند سوسیالیسم ایالات متحده را خاموش خواهند کرد.
آنچه در سال 1917 در روسیه اتفاق افتاده بود، اجازه ورود مخفیانه به ایالات متحده را با آن همه مهاجران اروپایی نداشت
محاکمه به شدت ناعادلانه ساکو و وانزتی (که حتی توسط ایالت ماساچوست نیز به رسمیت شناخته شد) کار چندانی برای جلوگیری از تلاشهای ضد سوسیالیستی توسط مقامات دولتی در ایالات متحده انجام نگرفت
با بحران سال 1929، سوسیالیسم دوباره احیا شد و در دهههای 1930 و 1940 به یک جنبش قدرتمند در ایالات متحده و فراتر از آن تبدیل شد.
پس از پایان جنگ جهانی دوم، راست محافظه کار سیاسی و اکثر کارفرمایان کلان سرمایهدار بار دیگر تلاش کردند تا سایه سوسیالیستی سرمایهداری را از بین ببرند. آنها جنگهای صلیبی «ضد کمونیستی» مککارتی را تقویت کردند. آنها روزنبرگها را اعدام کردند.
در پایان دهه ۱۹۵۰، بار دیگر، بسیاری در ایالات متحده میتوانستند این فکر را که سرمایهداری سوسیالیسم را شکست داده است، بپذیرند.
سپس دهه ۱۹۶۰ این زیاده روی را برهم زد، زیرا میلیونها نفر به ویژه جوانان با شور و شوق مارکس، مارکسیسم و سوسیالیسم را دوباره کشف کردند.
اندکی پس از آن، واکنش ریگان و تاچر کمی متفاوتتر تلاش کردند تا ضدیت با سوسیالیسم را از سر بگیرند. آنها به سادگی بارها و بارها در برابر رسانههای جمعی ادعا کردند که «دیگر هیچ جایگزینی» برای سرمایهداری وجود ندارد. آنها اصرار داشتند که سوسیالیسم، در هر جایی که دوام آورده بود، آنقدر از سرمایهداری عقب مانده تر است که در حال حاضر در حال محو شدن و آیندهای ندارد.
با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و اروپای شرقی در سال ۱۹۸۹، بسیاری دوباره معتقد بودند که مبارزه قدیمی سرمایهداری علیه سوسیالیسم سرانجام حل شده است.
اما البته، سایه بازگشت. هیچ چیز مطمئناً آینده سوسیالیسم را تضمین نمیکند جز تداوم سرمایهداری.
با شروع بحران اقتصادی حرکت های جنبش اشغال وال استریت، سپس کمپینهای برنی سندرز و اکنون با ظهور سوسیالیستهای میانهرو در سیاست ایالات متحده، بازگشته است.
هر بار که ترامپ و راست افراطی، لیبرالها و دموکراتها را با سوسیالیسم، کمونیسم، مارکسیسم و آنارشیسم برابر میدانند، به جذب سوسیالیستهای جدید کمک میکنند. دشمنان سوسیالیسم به طور قابل درکی ناامیدی خود را نشان میدهند.
با توجه به آشنایی بسیار کم با هگل، این ایده که جامعه مدرن ممکن است وحدتی از اضداد باشد - سرمایهداری و سوسیالیسم که هر دو یکدیگر را بازتولید و تضعیف میکنند
برای بسیاری، مدیریت تضادهای زندگی همیشه مستلزم تظاهر به نبودن آنها بوده است. کودکان بسیار خردسال وقتی با یک سگ ترسناک روبرو میشوند، ، چشمان خود را با دستان خود میپوشانند و معتقدند که این کار باعث ناپدید شدن سگ میشود. با گذشت زمان، کودکان بالغ میشوند و میفهمند که سگ با وجود چشمان پوشیده شده با دست، هنوز آنجاست.
با گذشت زمان، بزرگسالان نیز درک خواهند کرد که ناپدید کردن سایه سوسیالیستی، یک پروژه سرمایهداری است که مطمئناً شکست خواهد خورد. یکی از تأثیرات آن پروژه شکستخورده در طول ۷۵ سال گذشته، ناآگاهی گسترده از چگونگی ادامه تغییر سوسیالیسم است.
در طول دو قرن گذشته، با گسترش سوسیالیسم از اروپای غربی به سراسر جهان، با شرایط اقتصادی، سیاسی و فرهنگی بسیار متنوعی تعامل داشت. این تعاملات، تفسیرهای متعدد و متفاوتی از سوسیالیسم را به همراه داشت. برای برخی، این یک نقد در حال تکامل از سرمایهداری، به ویژه بیعدالتیها، نابرابریها و بیثباتی چرخهای آن بود. برای برخی دیگر، به ساخت مداوم یک سیستم اقتصادی جایگزین تبدیل شد.
به طور گستردهتر، میلیونها نفر به سوسیالیسمهایی روی آوردند که هدفشان تغییر نهادهای اجتماعی اساسی (خانواده، شهر، دولت) بود که سرمایهداری آنها را تابع نیازهای خود کرده بود. سوسیالیسمهای مختلف و متعدد با یکدیگر بحث و تأثیر گذاشتند و تغییر را در همه آنها تسریع کردند. نوعی از سوسیالیسم که در قرنهای ۱۹ و ۲۰ برجسته شد که عمدتا بر اقتصاد و حکومت تمرکز دارد.
در نهایت حق رأی عمومی)میتواند دولت را از تابعیت سرمایهداری رها کند و از آن برای گذار فراتر از سرمایهداری به سوسیالیسم استفاده کند.
در قرن بیستم، این نوع سوسیالیسم چارچوبی برای ساخت یک سیستم اقتصادی سوسیالیستی جایگزین برای سرمایهداری ارائه داد. چنین سیستم سوسیالیستی مستلزم تداوم سرمایهداری سنتی است: شرکتهایی که عمدتاً متعلق به سرمایهداران خصوصی، افراد یا گروههای شرکتی اداره میشوند.
انچه که آن را سوسیالیستی میکند، دولتی (اغلب اما نه لزوماً توسط یک حزب سوسیالیست اداره میشود) است که بازارها و شرکتها را از نزدیک تنظیم و نظارت میکند. چنین دولتهای سوسیالیستی قصد دارند اثرات کلیدی سرمایهداری خصوصی، از جمله توزیع بسیار نابرابر درآمد و ثروت، چرخههای تجاری شدید و دسترسی غیرقابل دسترس عموم مردم به مراقبتهای بهداشتی، آموزش و بسیاری موارد دیگر را تعدیل کنند.
مالیات تصاعدی، ابزار مداخله دولتهای سوسیالیستی در سرمایهداری خصوصی است. سوسیالیسمهای میانهرو از این نوع در بسیاری از کشورهای اروپایی، در برنامههای بسیاری از احزاب سوسیالیست در سراسر جهان و در اظهارات و نوشتههای افراد سوسیالیست یافت میشوند.
نوع دیگری از سوسیالیسم، تمرکز سوسیالیسم میانهرو را بر دولت و اقتصاد به اشتراک میگذارد، اما با تبدیل بسیاری یا همه شرکتهای خصوصی به شرکتهای دولتی، با آن متفاوت است. این نوع سوسیالیسم که اغلب به عنوان سوسیالیسم شوروی شناخته میشود زیرا اتحاد جماهیر شوروی یک دهه پس از انقلاب ۱۹۱۷ آن را پذیرفت - قدرت بیشتری را به دولت واگذار میکرد: تعیین قیمتها، دستمزدها، نرخ بهره و پارامترهای تجارت خارجی بر اساس یک برنامه دولتی برای اقتصاد. از آنجا که سوسیالیستها در سراسر جهان بر سر جنگ جهانی اول و انقلاب روسیه دچار اختلاف شدند، یک طرف (که بیشتر با اتحاد جماهیر شوروی همسو بود) نام «کمونیست» را برگزید، در حالی که طرف دیگر نام «سوسیالیست» را حفظ کرد.
بنابراین، سوسیالیسم شوروی توسط یک دستگاه دولتی که توسط حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی اداره میشد، سازماندهی و اداره میشد. انواع سوسیالیسم شوروی در کشورهای دیگر (اروپای شرقی و فراتر از آن) به طور مشابه توسط احزاب کمونیست در آنجا تأسیس و اداره میشدند.
شوروی و سایر احزاب کمونیست همیشه از اتحاد جماهیر شوروی به عنوان یک سیستم سوسیالیستی یاد میکردند. بیشتر دشمنان سوسیالیسم - یا کسانی که صرفاً بیاطلاع بودند همچنان با اشاره به اتحاد جماهیر شوروی به عنوان نمونهای از «کمونیسم» ادامه میدادند.
نوع سوم سوسیالیسم، که شامل ترکیبی از دو نوع اول است، نحوه سازماندهی اقتصاد جمهوری خلق چین را نشان میدهد. در آنجا حزب کمونیست چین بر یک دستگاه دولتی قوی نظارت دارد که بر اقتصاد مختلط شرکتهای دولتی (بر اساس مدل شوروی) و شرکتهای سرمایهداری خصوصی (بر اساس مدل سوسیالیسم معتدل) نظارت میکند.
تقریباً یک تقسیم ۵۰-۵۰ بین شرکتهای دولتی و خصوصی در چین وجود دارد. چین از زمان انقلاب ۱۹۴۹ که حزب کمونیست خود را به قدرت رساند، هم سوسیالیسمهای معتدل و هم سوسیالیسمهای شوروی را تجربه کرده بود. بر اساس انتقاداتش از هر دو مدل سوسیالیستی قبلی و رشد اقتصادی فوقالعاده سریع حاصل از مدل ترکیبی، تمرکز بر تنظیم دقیق مدل ترکیبی به نظر میرسد سیاستی تثبیتشده در چین امروز باشد.
انتقادات و مخالفتهای دولتهای ترامپ و بایدن این موضوع را تغییر نداده است.
مدل چهارم، اگرچه نمونههایی از نحوه سازماندهی تولید و توزیع کالاها و خدمات در طول تاریخ بشر وجود دارد، اما به تازگی در این قرن و برای این قرن اهمیت پیدا کرده است. مردم اغلب تولید و توزیع مشترک کالاها و خدمات خود را به عنوان جوامع خودآگاه در جوامع بزرگتر سازماندهی کردهاند. گاهی اوقات چنین جوامع تولیدی به صورت سلسله مراتبی با گروههای حاکم (شوراهای بزرگان، رؤسا، پادشاهان، اربابان و اربابان) سازماندهی میشدند که به موازات نحوه سازماندهی جوامع مسکونی بود.
در مواقع دیگر، آنها جوامع تولیدی را به صورت افقیتر به عنوان تعاونیهای دموکراتیک سازماندهی میکردند. مفهوم سوسیالیسم که به سرعت در قرن بیست و یکم در حال ظهور است، با سه مدل اساسی مورد بحث در بالا از نظر تمرکز و حمایت از سازماندهی محلهای کار به عنوان جوامع دموکراتیک و تولیدی که در جامعه عمل میکنند، متفاوت است.
این مدل چهارم از نقد سوسیالیستی سه مدل دیگر ناشی میشود. سوسیالیستها نابرابریهای کمتر و رشد اقتصادی بیشتر حاصل از مدلهای دیگر را تصدیق کردهاند. با این حال، سوسیالیستها همچنین با مواردی روبرو شدهاند که قدرتهای بیش از حد به دولتها و احزاب داده شده و مورد سواستفاده قرار گرفتهاند.
در میان تحلیلهای سوسیالیستهای منتقد، برخی در نهایت به این نتیجه رسیدند که سوسیالیسمهای پیشین بیش از حد بر سطح کلان جامعه سرمایهداری و بسیار کم بر سطح خرد تمرکز داشتهاند. سوسیالیسم نمیتواند فقط در مورد تعادل بین شرکتهای خصوصی و دولتی، در مورد بازارهای «آزاد» در مقابل بازارهای تحت نظارت دولت، و در مورد توزیع منابع و محصولات به صورت بازاری در مقابل توزیع برنامهریزیشده توسط دولت باشد. این محدودیت میتواند و باید شکسته شود. شکستها در سطح کلان، عللی در سطح خرد داشتند که سوسیالیستها اغلب آنها را نادیده گرفته بودند. وقتی سوسیالیسمها سازمانهای داخلی را ترک کردند
"البته نویسنده مقاله مدل ایرانی سوسیالیسم خیال پردازی را تحت نام حکومت شوراها را از قلم انداخت"
برگردان این مقاله به مفهوم قبول و یا پذیرش دیگاه نویسنده نیست
ک الوند