گئورگ لوکاچ و نقد او بر مارکسیسم (انگلس، مصحح) - برگردان
آبرام مویسیویچ دبورین
۱۹۲۴
مصحح ترجمه گوگل- جوینده
مقاله زیر توسط آبرام مویسیویچ دبورین، فیلسوف مارکسیست برجسته شوروی، در سال ۱۹۲۴ نوشته شده است. این مقاله در مجله نظری «زیر پرچم مارکسیسم» که در سال ۱۹۲۲ در اتحاد جماهیر شوروی به اصرار لئون تروتسکی تأسیس شد، منتشر شد. دبورین کتاب فیلسوف مجارستانی، گئورگ لوکاچ، «تاریخ و آگاهی طبقاتی» را بررسی میکند و با تلاش لوکاچ برای قرار دادن انگلس در مقابل مارکس و استدلال اینکه تنها انگلس، و نه مارکس، معتقد بود که قوانین دیالکتیک در مورد طبیعت قابل اجرا هستند، مخالفت میکند. [1][2]
**
آبرام مویسیویچ دبورین
کمونیسم عمل ماتریالیسم است،
ماتریالیسم نظریه کمونیسم است.
الف. رفیق لوکاچ در کتاب خود، Geschichte und Klassenbewußtsein [تاریخ و آگاهی طبقاتی]، به عنوان منتقد فلسفی مارکسیسم مینویسد. باید حق نویسنده را ادا کنیم. او با مهارت بسیار، گرایشهای ایدهآلیستی و حتی عرفانی خود را پنهان کرده است. با این حال، پنهان کردن گوشهای ایدهآلیستی (زیر کلاه)، علیرغم تمام دیپلماسی ظریفی که رفیق لوکاچ به کار میگیرد، چندان آسان نیست. و هر مارکسیستی، حتی تا حدی تحصیلکرده با کمی تلاش فکری، به راحتی متوجه این گرایشهای ایدهآلیستی خواهد شد که از دریایی از عبارات پر زرق و برق پدیدار میشوند.
تدبیری که رفیق لوکاچ به آن متوسل میشود، یعنی قرار دادن انگلس در مقابل مارکس، را نمیتوان موفق یا بدیع نامید. انواع منتقدان مارکسیسم، چه از اردوگاه بورژوازی و چه از اردوگاه تجدیدنظرطلبان، بارها به این تدبیر متوسل شدهاند. برخی از آنها سعی کردهاند نشان دهند که انگلس به دام ماتریالیسم افتاده است، اما ظاهراً مارکس هرگز مرتکب این گناه نشده است. برخی دیگر سعی کردهاند عکس این را نشان دهند. از سوی دیگر، همه «منتقدان» ترکیب دیالکتیک با ماتریالیسم را غیرممکن دانستهاند و هر دو بنیانگذار مارکسیسم را به یکسان به دلیل ابراز ناسازگاری متهم کردهاند. آنها میگویند دیالکتیک فقط میتواند در قلمرو روح یا آگاهی رخ دهد که با مفاهیم کار میکند. اما چگونه میتوان از دیالکتیک در قلمرو جهان مادی صحبت کرد؟ همه آنها شنیدهاند که هگل، دیالکتیسین، ایدهآلیست بود؛ از دیدگاه او اساس هستی مفهوم یا روح است؛ بنابراین، آنها نتیجه گرفتهاند که دیالکتیک فقط با ایدهآلیسم سازگار است. آنها دیالکتیک ماتریالیستی یا ماتریالیسم دیالکتیکی را یک پوچی منطقی اعلام کردهاند. یکی از منتقدان دیرهنگام این نوع اخیر، وندورف [3] است که مزخرفات قدیمی مبنی بر اینکه دیالکتیک را نمیتوان در واقعیت تجربی به کار برد، تکرار میکند. درک این موضوع که چرا منتقدان بورژوای مارکسیسم تا این حد از ماتریالیسم بیزارند یا تا این حد نسبت به دیالکتیک ماتریالیستی «نامتحمل» هستند، دشوار نیست. «عدم تحمل» آنها با این واقعیت توضیح داده میشود که آنها نمیتوانند، همانطور که پلخانف گفته است، یک انقلاب خاص و یک دیکتاتوری خاص را «تحمل» کنند.
ورنر سومبارت نیز با وندورف همنظر است، کسی که در آخرین مقاله خود با عنوان «درباره مفهوم قانونمندی مارکس» [4] اعلام میکند که کاربرد دیالکتیک هگلی در واقعیت تجربی یک خطای «غول آسا» است. علاوه بر این، دبلیو. سومبارت با دلسوزی بخشی از کتاب رفیق لوکاچ را نقل میکند که در آن، لوکاچ در انتقاد از انگلس، اختلافات ادعایی خود با مارکس را در مورد مسئله کاربرد دیالکتیک در طبیعت آشکار میکند. سومبارت مینویسد: «در کتاب خود، تاریخ و آگاهی طبقاتی، لوکاچ اکنون از دیدگاه جدیدی در مورد جوهره روش دیالکتیکی مارکس دفاع میکند.» به نظر او، انگلس کاملاً در درک آموزههای دوستش شکست خورده است. برخلاف انگلس، کاربرد روش دیالکتیکی باید به واقعیت اجتماعی و تاریخی محدود شود. [5] بعداً، سومبارت تعریفی از دیالکتیک ارائه شده توسط لوکاچ را ارائه میدهد.
و بنابراین، لوکاچ دیدگاه جدیدی از جوهره دیالکتیک ارائه میدهد. رفیق لوکاچ در یک نکته بسیار مهم و اساسی، کاملاً با وندورف و سومبارت موافق است: در مورد مسئله کاربرد دیالکتیک در طبیعت. متأسفانه، رفیق لوکاچ در استدلالهای خود در جاهایی که باید ایدههای خود را تا نتیجهگیری بسط دهد، بسیار محتاط است. او وقتی باید صحبت کند، لجوجانه سکوت میکند. به همین دلیل، نوشتههای او تأثیر ناامیدکنندهای از ابهام بر جای میگذارند.
در واقع، مسئلهی کاربردپذیری یا عدم کاربردپذیری دیالکتیک در طبیعت، به طور جداییناپذیری با مسئلهی جهانبینی به طور کلی پیوند خورده است. رفیق لوکاچ در جایگاه کسانی قرار دارد که به نحوی ماتریالیسم تاریخی را میپذیرند، اما ماتریالیسم فلسفی را رد میکنند. رفیق لوکاچ و همفکرانش، بار دیگر، در توافق کامل با منتقدان بورژوایی مارکسیسم، با تحقیر از «متافیزیک طبیعتگرایانه» که انگلس و پلخانف از آن بهره میبرند، سخن میگویند. «متافیزیک طبیعتگرایانه» نام مستعار ماتریالیسم است. رفیق لوکاچ که از تعصبات نویسندگان فلسفی بورژوا اشباع شده است، هم اصطلاحات تخصصی آنها و هم نگرش منفی آنها نسبت به ماتریالیسم را پذیرفته است. درست است که رفیق لوکاچ از طرح گستردهی تردیدهای خود در مورد این موضوع خودداری میکند. بنابراین، ما در مورد مفاهیم فلسفی که او را مجبور به رد ماتریالیسم فلسفی میکند، کاملاً در تاریکی باقی میمانیم. اما یک چیز برای ما غیرقابل انکار است: رفیق لوکاچ هم ماتریالیسم و هم دیالکتیک را در مورد طبیعت رد میکند. این نتیجهگیری بسیار مهم است، اما فعلاً فقط به آن اشاره میکنیم. از این نتیجهگیری میتوان استنباط کرد که نویسندهی ما یک دوگانهگرا است: یک ایدهآلیست در مورد طبیعت، اما یک ماتریالیست دیالکتیکی در رابطه با واقعیت اجتماعی و تاریخی. با این حال، باید اذعان کنیم که این نتیجهگیری بسیار عجولانه است، زیرا بررسی بیشتر نشان خواهد داد که ما واقعاً با درک جدیدی از روش دیالکتیکی، یعنی با درکی که با مارکسیسم - با ماتریالیسم دیالکتیکی - در تضاد است، سر و کار داریم. یا به عبارت دیگر، متقاعد خواهیم شد که رفیق لوکاچ در رابطه با واقعیت اجتماعی و تاریخی نیز کاملاً یک دیدگاه ایدهآلیستی اتخاذ میکند، زیرا برای او، در واقع، مقولهی آگاهی، به یک معنا، جوهر یا واقعیت حقیقی است. از این نظر، رفیق لوکاچ به شدت یادآور برونو باوئر و «فلسفهی خودآگاهی» اوست که توسط کارل مارکس به طرز طعنهآمیزی مورد تمسخر قرار گرفت. به طور کلی، دیدگاههای رفیق لوکاچ ترکیبی شگفتانگیز و رنگارنگ از ایدههای هگلگرایی ارتدکس است که با ایدههای لاسک، برگسون، وبر، ریکرت و ... مارکس و لنین چاشنی زده شده است. میتوانیم به طور پیشینی بگوییم که اگر چنین باشد، پس واقعاً یک نوآور در شخص رفیق لوکاچ داریم.
دوم.
رفیق لوکاچ پیروانی دارد و تا حدودی رهبر یک گرایش کامل است که شامل رفقا کُرش، [6] فوگاراسی، ریوی و دیگران میشود. در چنین شرایطی، نادیده گرفتن این پدیده غیرممکن است. حداقل، باید اصول اساسی این «جریان جدید» در مارکسیسم را مورد انتقاد قرار دهیم.
کتاب لوکاچ با نقدی بر انگلس آغاز میشود. نویسنده در همان پیشگفتار کتاب اعلام میکند که قصد دارد از مارکسیسم ارتدکس، حتی از انگلس، دفاع کند. بعداً، در همان پیشگفتار، نویسنده تأکید میکند که قصد ندارد دکترین مارکس را اصلاح یا بهبود بخشد، بلکه فقط میخواهد تفسیری از مارکسیسم با روحیه مارکس ارائه دهد. همانطور که خواننده میتواند ببیند، این وظیفه بسیار قابل احترام است. اما طرح این پرسش به این شکل ممکن است به سرعت در مورد درستی آن تردید ایجاد کند، به خصوص اگر به یاد داشته باشیم که انگلس چهل سال در اتحادی نزدیک و صمیمانه با مارکس کار کرد و اثر فلسفی اساسی انگلس با مشارکت مستقیم خود مارکس نوشته شد. اما در عین حال، این اثر انگلس - ما در مورد آنتی دورینگ صحبت میکنیم - رفیق لوکاچ و پیروانش را راضی نمیکند. پس از این، چه منطقی است که پشت مارکس پنهان شویم و ژست تحقیر به انگلس بگیریم؟ میتوان گفت که انگلس در طول حیات مارکس حتی یک سطر را بدون تأیید او منتشر نکرد. علاوه بر این، در پیشگفتار چاپ دوم آنتی دورینگ، انگلس در مورد کار مشترکشان چنین مینویسد: «به طور گذرا اشاره میکنم که جهانبینی ارائه شده در این کتاب عمدتاً توسط مارکس و تنها به میزان بسیار ناچیزی توسط من تدوین و توسعه داده شده است، و ناگفته پیداست که این اثر من نمیتوانست بدون اطلاع از دومی منتشر شود. من قبل از اینکه آن را برای انتشار به او بدهم، کل نسخه خطی را برای او خواندم و فصل دهم بخش دوم («از تاریخ انتقادی») توسط مارکس نوشته شده است. متأسفانه فقط به دلیل ملاحظات فرعی مجبور به کوتاه شدن آن شدم. این رسم دیرینه ما در کمک به یکدیگر در زمینههای خاص بود.» به نظر میرسد که این شهادت انگلس تا حدودی از شور و شوق «انتقادی» اصلاحطلبان ما میکاهد. در هر صورت، «منتقدان» محترم ما دلیلی برای دفاع از مارکس که آنتی دورینگ را به صورت خطی خوانده است، ندارند. نه تنها این، بلکه جهانبینی ارائه شده توسط انگلس توسط مارکس پایهگذاری و توسعه داده شده بود…
رفیق لوکاچ ادعا میکند که انگلس با تحریف دیدگاههای دوستش، از مارکس فاصله گرفت. او میگوید مارکس استفاده از روش دیالکتیکی را به واقعیت اجتماعی و تاریخی محدود کرد، در حالی که انگلس دیالکتیک را به طبیعت نیز تعمیم داد. اما این اتهام، همانطور که قبلاً دیدیم، مطلقاً بیاساس است. مارکس و انگلس به یک اندازه در تعمیم قوانین دیالکتیک به طبیعت «مقصر» هستند. بنیانگذاران مارکسیسم مانند لوکاچ التقاطی نبودند، بلکه متفکران برجستهای بودند. اما طبیعی است که هر کسی خود را «معیار همه چیز» میداند و دیگران را بر اساس خودش قضاوت میکند. رفیق لوکاچ میخواهد مارکس طرف او باشد و بنابراین افکار، ایدهها و درک خود از دیالکتیک را به او نسبت میدهد. بنابراین معلوم میشود که انگلس نبود، بلکه لوکاچ بود که دیدگاههای مارکس را تحریف کرد.
لوکاچ نه تنها در مورد مسئلهی کاربرد دیالکتیک در طبیعت، بلکه در درک جوهرهی دیالکتیک نیز با مارکس و انگلس متفاوت است. معلوم میشود که انگلس در این مسئله نیز با نادیده گرفتن اساسیترین نکته و با تمرکز توجه خود بر جنبههای فرعی و بیاهمیت دیالکتیک، سردرگمی بزرگی ایجاد کرده است. لوکاچ ادعا میکند که در این مسئله نیز مارکس طرف اوست و بنابراین خود را موظف به دفاع از مارکس در برابر انگلس میداند.
لوکاچ هر دو اتهام علیه انگلس را در یک نظر کوتاه که ما کلمه به کلمه ارائه خواهیم داد، صورتبندی میکند: نویسنده ما مینویسد: «محدود کردن روش به واقعیت اجتماعی و تاریخی بسیار مهم است. سردرگمی ناشی از ارائه دیالکتیک توسط انگلس عمدتاً بر این واقعیت استوار است که انگلس، با پیروی از الگوی بد هگل، روش دیالکتیکی را به شناخت طبیعت گسترش میدهد. اما، گذشته از همه اینها، اساسیترین تعاریف دیالکتیک - رابطه سوژه و ابژه؛ وحدت نظریه و عمل؛ تغییر تاریخی زیرلایههای مقولات به عنوان مبنای تغییرات آنها در اندیشه و غیره - برای شناخت طبیعت قابل اجرا نیستند.» [7] نویسنده سپس با عجله اضافه میکند که متأسفانه فرصتی برای پرداختن به این سؤال به تفصیل بیشتر ندارد. ما نمیفهمیم که چرا او فرصتی برای توضیح اختلافات خود با انگلس برای ما ندارد. به نظر میرسد که او پس از طرح چنین اتهام جدی علیه انگلس، موظف است حداقل دلایلی را در حمایت از دیدگاه خود ارائه دهد. اما، همانطور که میگویند، شما نمیتوانید چیزی را که وجود ندارد قضاوت کنید.
بنابراین، ما با لوکاچ درک جدیدی از دیالکتیک داریم؛ یا به عبارت دقیقتر، ما با یک محدودیت مواجه هستیم، یعنی محدود کردن دیالکتیک به سه تعریف فوقالذکر. اما نه مارکس و نه هگل، که نویسنده با اشتیاق فراوان در تلاش برای اثبات حقانیت و موافقت خود با آنها به آنها استناد میکند، با درک او از دیالکتیک موافق نبودند.
اما بیایید ابتدا کمی به رفیق لوکاچ گوش دهیم. نویسنده در فصل اول کتابش با عنوان «مارکسیسم ارتدکس چیست؟» اهمیت روش مارکسیسم را نشان میدهد یا به طور دقیقتر، به آن اشاره میکند. روش، بدون شک، اهمیت عظیمی دارد: روش دیالکتیکی، به تعبیر هگل، روح هر شناخت علمی است. با این وجود، ما نمیتوانیم با ادعای گئورگ لوکاچ موافق باشیم که آنچه از مارکسیسم ارتدکس خواسته میشود صرفاً اذعان به روش است. ما، البته، کاملاً با رفیق لوکاچ موافقیم که روش صحیح تحقیق در ماتریالیسم دیالکتیکی یافت میشود و این روش باید با روحیه بنیانگذاران آن تدوین، تعمیق و توسعه یابد. اما نمیتوانیم با اظهار نویسندهمان مبنی بر اینکه محتوای نظریه از اهمیت ثانویه برخوردار است، موافق باشیم. او میگوید میتوان پذیرفت که تحقیقات جدید ممکن است نادرستی قضاوتهای «کاملاً جداگانه» مارکس را نشان دهد. در چنین حالتی، هر مارکسیست «ارتدکس» جدی، بدون شک، تمام نتایج جدید را تصدیق و «تمام گزارههای جداگانه» مارکس را رد میکند و در عین حال یک مارکسیست ارتدکس باقی میماند، زیرا مارکسیسم ارتدکس به معنای پذیرش قطعی نتایج تحقیقات مارکس یا «باور» به این یا آن گزاره یا تفسیر دیگری از یک کتاب «مقدس» نیست. خواننده باید بپذیرد که این بیانیه بسیار مبهم است. اول از همه، منظور از عبارت «تمام گزارههای جداگانه» (sämmtliche einzelnen) چیست؟ هر نظریهای شامل مجموعهای از گزارههای جداگانه است. بنابراین، اگر تمام گزارههای جداگانه یک نظریه خاص را رد کنیم، بدیهی است که به همراه آنها کل نظریه را نیز رد کردهایم. اما رفیق لوکاچ عاشق بیان «دیپلماتیک» و غیرمستقیم است.
مارکس در کتاب سرمایه خود، مکانیسم درونی جامعه سرمایهداری را با استفاده از روش دیالکتیکی آشکار کرد. به گفته انگلس، سوسیالیسم به دلیل کشف مارکس از درک ماتریالیستی تاریخ و روشن شدن راز شیوه تولید سرمایهداری از طریق ارزش اضافی، به یک علم تبدیل شد. چه کسی انکار میکند که سرمایه به نتایج مشخصی میرسد؟ از دیدگاه لوکاچ، معلوم میشود که این نتایج به خودی خود هیچ اهمیتی ندارند و به راحتی میتوانند توسط تحقیقات جدید باطل شوند و مارکسیسم از این بابت کوچکترین ضرری نخواهد کرد، زیرا همچنان روش خود را خواهد داشت. رفیق لوکاچ، ما از لطف شما صمیمانه سپاسگزاریم، اما هیچ مارکسیستی وجود ندارد که بتواند چنین دیدگاه ایدهآلیستی را اتخاذ کند. برای ما، نتایج به همان اندازه روش مهم هستند. فریدریش انگلس، که رفیق لوکاچ او را به دلیل «ارتدکسی» مورد سوءظن قرار داده است، به درستی اهمیت زیادی به «نتایج» نسبت داده است.
انگلس در رابطه با انتقاد دورینگ از کتاب سرمایه، خاطرنشان میکند که دورینگ پیش از این توانسته بود «روش را از نتایج حاصل از آن متمایز کند و بفهمد که نتایج، به ویژه، به هیچ وجه با این واقعیت که روش عموماً مورد انتقاد شدید قرار گرفته است، منتفی نمیشوند.» همانطور که میبینیم، انگلس برای نتایج تحقیق در کتاب سرمایه ارزش فوقالعادهای قائل بود.
با این حال، لوکاچ، مارکسیست «ارتدوکس»، آماده است تا «نتایج» تحقیق در سرمایه را فدا کند، که ما به هیچ وجه نمیتوانیم با آن موافق باشیم. اما روش به خودی خود چه اهمیتی میتواند داشته باشد، اگر صحت آن توسط عمل تأیید نشود، اگر «نتایج» تحقیق با آن در تضاد باشد؟ بدیهی است که روش هیچ اهمیت مستقلی ندارد، و یک طرحواره صرفاً منطقی نیست که فقط در قلمرو تفکر ناب قابل استفاده باشد. اگر روش نه از دیدگاه ایدهآلیستی، بلکه از دیدگاه ماتریالیستی و دیالکتیکی بررسی شود، باید اذعان کرد که روش به طور جداییناپذیری با محتوا، با «نتایج» پیوند خورده است و با توجه به روش صحیح، تضادی بین آن و محتوای آن وجود نخواهد داشت. برای لوکاچ، این شرایط هیچ اهمیتی ندارد، زیرا او از سر تا پا ایدهآلیست است. برای او، نظریه یا روش، چیزی با اهمیت مطلق به دست میآورد، و اگر واقعیت با آن مطابقت نداشته باشد، پس «بدا به حال واقعیتها». با این حال، طرح این پرسش به این شکل، ریشه در درک خاص و ایدهآلیستی لوکاچ از آگاهی و بنابراین نظریه دارد که در تضاد با واقعیت است، یا حتی، به طور دقیقتر، آن را در بر میگیرد.
انگلس میگوید تنها درک صحیح و ماتریالیستی از مسائل این است که «اصول نقطه عزیمت تحقیق نیستند، بلکه نتیجه نهایی آن هستند؛ آنها بر طبیعت و تاریخ بشر اعمال نمیشوند، بلکه از هر دوی آنها انتزاع میشوند؛ این طبیعت و جهان انسانی نیستند که طبق اصول حرکت میکنند، بلکه اصول تا جایی که با طبیعت و تاریخ مطابقت دارند، وجود دارند.» مقولات دیالکتیکی، که محتوای روش را تشکیل میدهند، وجود مستقلی ندارند، بلکه همراه با موضوع و سوژه تحقیق ارائه میشوند.
ممکن است پرسیده شود: چگونه میتوان از نتایج یک تحقیق صرف نظر کرد و به روش پایبند ماند؟ برعکس، روش تا جایی که به طور کاملتر با نتایج و محتوای واقعیت مورد تحقیق «مطابقت» داشته باشد، بیشتر تأیید میشود. روش، بیش از هر چیز، وسیلهای یا ابزاری برای جستجوی نتایج جدید است. دیالکتیک نیز همین هدف را دنبال میکند، اما همانطور که انگلس میگوید، «در درون خود نطفه یک جهانبینی وسیعتر را نیز در بر دارد، زیرا از افقهای محدود منطق صوری میگذرند». اگر روند تاریخی با روند دیالکتیکی در تضاد باشد، همانطور که رفیق لوکاچ اجازه میدهد، روش دیالکتیکی بیفایده بودن خود را نشان میدهد. روند دیالکتیکی نمیتواند جدا از روند تاریخی وجود داشته باشد.
III.
رفیق لوکاچ در توضیح جوهره دیالکتیک تأکید میکند که وحدت نظریه و عمل، پیشفرض عملکرد انقلابی نظریه است. نظریه، بیان خود فرآیند انقلابی در اندیشه است. با این حال، حتی انگلس نیز این اهمیت نظریه را درک نکرد. در توضیح او از دیالکتیک، اساسیترین عنصر غایب است. او مینویسد، انگلس ماهیت دیالکتیکی مفهوم را در مقابل متافیزیک توصیف میکند؛ او تأکید میکند که در دیالکتیک جایی برای بیتحرکی مفاهیم و اشیاء مربوط به آنها وجود ندارد؛ دیالکتیک یک فرآیند پیوسته، غلبه بیوقفه بر تضادها و انتقال آنها به یکدیگر است. اما اساسیترین جنبه، یعنی: تعامل دیالکتیکی سوژه و ابژه در فرآیند تاریخی، نه توسط انگلس در توضیح دیالکتیک مورد توجه قرار گرفته و نه حتی ذکر شده است. در عین حال، دقیقاً همین تعامل است که باید در مرکز توجه قرار میگرفت، زیرا بدون آن، روش دیالکتیکی، علیرغم «سیالیت» مفاهیم، دیگر یک روش انقلابی نیست. گذشته از همه اینها، برای روش دیالکتیکی، مسئله اصلی تغییر واقعیت است.
لوکاچ ادامه میدهد که اگر کارکرد اصلی نظریه نادیده گرفته شود، برتری روش دیالکتیکی که با «سیالیت» مفاهیم سروکار دارد، بسیار مشکلساز میشود: این برتری صرفاً ماهیتی «مدرسهای» پیدا میکند. خودِ روش، - البته ما در مورد روش دیالکتیکی صحبت میکنیم - میتواند بسته به وضعیت علم، بدون هیچ تغییری در واقعیت، مورد تأیید یا رد قرار گیرد. «علاوه بر این، نفوذناپذیری، ویژگی جبرگرایانهی تغییرناپذیر واقعیت، «قانونمندی» آن به معنای ماتریالیسم بورژوایی، تأملی و اقتصاد کلاسیک که از درون با آن مرتبط است، همچنان میتواند رشد کند، همانطور که در مورد ماخیستها در میان پیروان مارکس دیدهایم.» بعدها، رفیق لوکاچ تأکید میکند که حتی ماخیسم میتواند «ارادهگرایی» را به وجود آورد، اما یک ارادهگرایی بورژوایی. زیرا جبرگرایی و ارادهگرایی، از دیدگاه دیالکتیک، یکدیگر را نفی نمیکنند، بلکه مکمل یکدیگر هستند. آنها فقط متضادهای دیالکتیکی یا مفاهیم نسبی هستند.
همه این استدلالها بسیار مبهم و دوپهلو هستند؛ معلوم میشود که انگلس، که مسئله رابطه سوژه با ابژه در فرآیند تاریخی را در مرکز بررسی روششناختی خود قرار نداده بود، به سمت ماتریالیسم بورژوایی، تأملی، ماخیسم، تقدیرگرایی و غیره لغزید. و لوکاچ انگلس را سرزنش میکند زیرا مسئله اصلی روش دیالکتیکی تغییر واقعیت است، گویی مارکس و انگلس نبودند که نه تنها اولین کسانی بودند که این گزاره را مطرح کردند، بلکه در کل فعالیت خود کاملاً به آن پایبند بودند؛ و گویی آنها نبودند که برای اولین بار کمونیسم را به عنوان ماتریالیسم عملی فرموله کردند. اگر ماتریالیسم (مارکس و انگلس) کمونیسم نظری است و کمونیسم ماتریالیسم عملی است، پس بدیهی است که در این فرمول، وحدت نظریه و عمل، و همچنین «کارکرد انقلابی نظریه»، به قول لوکاچ، به صورت دیالکتیکی و به بهترین شکل ممکن بیان شده است. این سؤال پیش میآید: لوکاچ چه چیز دیگری میخواهد و این اصلاحگر در تلاش برای دستیابی به چه چیزی است؟ این را در ادامه خواهیم دید. اما، ضمن پیشبینی آنچه در ادامه میآید، میتوانیم بگوییم که برای او، نظریه، و بنابراین آگاهی نیز، اهمیت مستقلی دارند، مستقل از «ماده» یا واقعیت؛ اینکه او عمل را درست به همان اندازه ایدهآلیستی نظریه درک میکند؛ و اینکه درک او از دیالکتیک با شیوهای که مارکس و انگلس آن را درک میکردند، متفاوت است.
باید اعتراف کنیم که یکی دانستن قانونگرایی با تقدیرگرایی و عملگرایی با ارادهگرایی بسیار عجیب است؛ علاوه بر این، قانونگرایی به طرز مسخرهآمیزی توسط رفیق لوکاچ در گیومه قرار داده شده و به عنوان یک مقوله «بورژوایی» اعلام شده است. و اگر رفیق لوکاچ ماخیسم را رد میکند، به نظر ما دلیل چنین نگرشی این است که ماخیسم، به نظر لوکاچ، به اندازه کافی ایدهآلیستی نیست، بلکه ظاهراً نوعی ماتریالیسم بورژوایی و تأملی است. ضمناً، لوکاچ چه ماتریالیسم بورژوایی معاصری را در نظر دارد؟ آیا او نمیداند که بورژوازی به شدت با هرگونه ماتریالیسم، از جمله ماتریالیسم تأملی و ماتریالیسم علوم طبیعی، خصمانه است؟
در مورد ماخیسم، کاملاً ذهنگرایانه است؛ به طور کلی، ماخیسم قانونمندی فیزیکی را انکار میکند. گذشته از همه اینها، ضرورت و قانونمندی، همانطور که ماخ و پیروانش میگویند، نه به جهان بیرونی، بلکه به جهان مفاهیم مربوط میشوند. و در مورد «ارادهگرایی» در ماخیسم، در واقع مقدار زیادی از آن وجود دارد، در واقع بیش از حد. اما این چه نوع ارادهگرایی است که لوکاچ «به طور دیپلماتیک» با ارادهگرایی مارکسیسم در تضاد قرار میدهد؟ از یک سو، همانطور که در جای دیگری نشان دادهام، ارادهگرایی ماخ به متافیزیک اراده وابسته است و از این نظر به شوپنهاور نزدیک میشود. [8] اما این ارادهگرایی، البته، هیچ وجه اشتراکی با مارکسیسم ندارد.
از سوی دیگر، عمل برای ماخیستها به شدت از نظریه متمایز است. آیا این ماخ نبود که موعظه میکرد «هر کس که در تئوری از جبرگرایی افراطی دفاع کند، ناگزیر باید در عمل یک غیر جبرگرا باقی بماند»؟ همان ماخ میگوید: «صحت موضع جبرگرایی و غیر جبرگرایی قابل اثبات نیست.» در نتیجه، ارادهگرایی ماخ به اذعان به جوهر جهان اراده، یعنی به ایدهآلیسم ارادهگرایانه، که لوکاچ نیز به آن گرایش دارد، تقلیل مییابد. ارادهگرایی، نه در تئوری، بلکه در عمل، برای ماخیستها، همانطور که لنین به درستی اشاره کرد، به معنای «روش ذهنی در جامعهشناسی» است. ماخیسم حتی هیچ وجه مشترکی با ماتریالیسم علمی-طبیعی، بورژوایی یا تأملی، همانطور که لوکاچ فکر میکند، ندارد.
خواننده اکنون میبیند که لوکاچ چگونه ماهرانه سادهترین چیزها را با هم اشتباه میگیرد و چه آشفتگیای را قادر است در ذهن خوانندگان خود ایجاد کند.
ما قبلاً دیدهایم که انگلس، به گفته لوکاچ، نه جوهره روش دیالکتیکی را کشف کرد و نه فهمید و در نتیجه در آغوش ماتریالیسم بورژوایی افتاد. اما ناگهان لوکاچ به خود میآید و در همان صفحه از کتابش درست برعکس آن را اعلام میکند، که اتفاقاً مانع از بازگشت او به اتهام اولیهاش در چند سطر بعد نمیشود. بنابراین او مینویسد: «... هر تلاشی برای تعمیق «انتقادی» روش دیالکتیکی منجر به ابتذال آن میشود. زیرا نقطه شروع روششناختی (او مینویسد: روششناختی. - میلادی) هر موضع «انتقادی» شامل جدایی روش از واقعیت، تفکر از هستی است. ... اما لازم است ثابت شود که این انتقاد به هیچ وجه در جهتی که جوهره درونی روش دیالکتیکی را تشکیل میدهد، حرکت نمیکند. مارکس و انگلس در این مورد با عبارات بسیار مشخصی صحبت کردند که هیچ تفسیر تحریفشدهای را مجاز نمیداند.» [9]
بلافاصله پس از این جمله، لوکاچ هم از انگلس و هم از مارکس نقل قول میکند. نقل قول از انگلس چنین است: «دیالکتیک به این ترتیب به علم قوانین کلی حرکت در جهان بیرونی و در اندیشهی انسان تقلیل یافته است: دو مجموعه از قوانین که در اصل یکسان هستند، اما در شکل متفاوتند، زیرا ذهن انسان میتواند آنها را آگاهانه به کار گیرد؛ در عین حال، در طبیعت، و تاکنون در بخش عمدهای از تاریخ بشر، آنها به صورت ناخودآگاه، به شکل ضرورت بیرونی، به وسیلهی انبوهی بیپایان از احتمالات ظاهری عمل میکنند. بنابراین، دیالکتیک مفاهیم خود تنها به بازتاب آگاهانهی حرکت دیالکتیکی جهان بیرونی تبدیل شد.» [10]
متأسفانه، لوکاچ تقریباً در همان ابتدا، این نقل قول را با عبارت «در ذات یکسان هستند» قطع میکند، و نه سهواً. نقل قول دوم از مارکس در متن اصلی به این صورت است: «درست مانند هر علم اجتماعی تاریخی، وقتی صحبت از مقولات اقتصادی میشود، باید همیشه در نظر داشت که هم در واقعیت و هم در ذهن، سوژه داده شده است - در مورد ما، جامعه بورژوایی معاصر است، و به همین دلیل، این مقولات بیانکننده اشکال هستی، شرایط وجود، - اغلب تنها جنبههای جداگانهای از این جامعه داده شده، از این سوژه هستند...» [11]
دیالکتیسین زیرک ما با تکیه بر این دو نقل قول، به نتایج زیر میرسد. اول از همه، در اینجا، و این یعنی با احتساب انگلس، جوهره واقعی روش دیالکتیکی بیان میشود. ثانیاً، مارکس کاربرد روش دیالکتیکی را به واقعیت اجتماعی و تاریخی محدود میکند. ثالثاً، اختلاف ادعایی بین مارکس و انگلس بر سر کاربرد دیالکتیک در طبیعت از مقایسه این دو نقل قول ناشی میشود. اما لوکاچ متوجه نمیشود که در چه تناقضاتی گرفتار شده است، وقتی که در حالی که با انگلس موافق است که دیالکتیک علم قوانین کلی حرکت در جهان بیرونی و در اندیشه انسانی است، دیالکتیک را «در شناخت طبیعت» رد میکند. از سوی دیگر، از نقل قولی که او از مارکس ارائه میدهد، جایی که به ویژه در مورد مقولات اقتصادی صحبت میکند، به هیچ وجه نتیجه نمیشود که مارکس کاربرد دیالکتیک در طبیعت را انکار کرده است. علاوه بر این، لوکاچ تأکید میکند که جوهره دیالکتیک در وحدت تفکر و هستی، روش و واقعیت است. در واقع، هم انگلس و هم مارکس قطعاً از مقولات به عنوان اشکال هستی، به عنوان شرایط وجود سوژه معین، که هم در واقعیت و هم در ذهن وجود دارند، صحبت میکنند.
رفیق ریوی، همفکر لوکاچ، مستقیماً میگوید که انگلس و پلخانف مسئله رابطه هستی و تفکر را نه در روح دیالکتیک، بلکه در معنای متافیزیک طبیعتگرایانه حل کردند. آنها هگل را که از هویت سوژه و ابژه، هستی و تفکر، سخن میگفت، تحریف کردند. اما آنها نه تنها هگل، بلکه مارکس را نیز تحریف کردند، که ظاهراً دیدگاه این هویت را پذیرفته بود. ریوی مینویسد، در مورد پلخانف، او حتی قبل از آن موافقت کرده بود که احساس میکرد میتوان «اساس روانشناسی را در فیزیولوژی سیستم عصبی جستجو کرد».
همان ریوی، به عنوان یک شاگرد واقعی لوکاچ، میگوید انگلس، پلخانف و پیروانشان موضع «تجلیل غیرقابل توضیح» از شناخت علمی-طبیعی را اتخاذ میکنند. اینکه نوآوران ما با این کار چه میخواهند بگویند، فقط الله (در متن الله امده است) میداند. اما در هر صورت، درست است که مارکس، انگلس، پلخانف، لنین و پیروانشان واقعاً جرأت میکنند «مارکسیسم را از نظر فلسفی با ماتریالیسم طبیعتگرایانه پیوند دهند»، همانطور که منتقدان ما آن را با چنان شکوهی بیان کردند، که واقعاً آنها را وحشتزده میکند.
همه این مارکسیستهای ارتدوکس سعی کردند «طبیعت را دیالکتیکی کنند» (این عبارت قابل توجه متعلق به رفیق ریوی است). البته، هیچ معنایی در این کلمات وجود ندارد. هیچ کس تا به حال سعی نکرده است طبیعت را دیالکتیکی کند. فقط ایدهآلیستهای ذهنی میتوانند خود را به این شکل بیان کنند، فقط کسانی که «ماتریالیسم طبیعتگرایانه» را رد میکنند. از دیدگاه ماتریالیسم دیالکتیکی، طبیعت ذاتاً دیالکتیکی است. و تنها تا همین حد شناخت ما از طبیعت دیالکتیکی است. اما، بدیهی است که ایدهآلیستهای ما در شرایطی نیستند که بتوانند ماهیت عینی فرآیند دیالکتیکی طبیعت و تاریخ را درک کنند. خواننده، میبینی، مارکسیستهای ایدهآلیستی که ماتریالیسم فلسفی را انکار میکنند، مجبورند به چه بیشههای وسیعی نفوذ کنند.
منتقدان سرسخت ما میگویند مارکسیستهای ارتدوکس در تمایل خود برای «دیالکتیکی» کردن طبیعت، دیالکتیک را طبیعتگرا کردهاند. زیرا تلاش برای نگریستن به طبیعت به صورت دیالکتیکی منجر به وضعیتی میشود که در آن دیالکتیک تاریخی نادیده گرفته میشود. تمایل به گنجاندن تاریخ در قلمرو طبیعت، در پی خود تحریف ساختار دیالکتیکی تاریخ را به همراه دارد. بنابراین، نوآوران ما نتیجه میگیرند که تصادفی نیست که افراد ارتدوکسِ از نظر سیاسی انقلابی، سادهلوحانه نسبت به ماتریالیسم «بورژوایی» جزماندیش بیتفاوت هستند، در حالی که در عین حال خطر سیاسی فوری را در کانتیسم، ماخیسم و غیره میبینند. و همچنین تصادفی نیست که دیالکتیک، به عنوان یک سلاح نظری، توسط مارکسیستهایی به کار گرفته شد که معنای فلسفی آن را تحریف کردند و فقط آن را به صورت سطحی درک کردند. در همین حال، مارکسیستهایی که به طور انتقادی بر ماتریالیسم اولیه غلبه کردند، دیالکتیک را نه تنها در عرصه فلسفه، بلکه در نظریه سیاسی نیز رد کردند. این آهنگی است که لوکاچیها میخوانند. آنها به شدت از ماتریالیسم «جزمی» و «بورژوایی» انتقاد میکنند، اما با احترام نسبت به کانتیسم و ماخیسم که به طور انتقادی بر «ماتریالیسم بدوی» غلبه کردهاند، ابراز لطف میکنند. آنها قادر به درک این نیستند که چگونه مارکسیستهای ارتدکس نسبت به ماتریالیسم «بورژوایی» «بیتفاوت» هستند، در عین حال ماخیسم و کانتیسم را مورد انتقاد شدید قرار میدهند. اما، با این حال، درک این موضوع بسیار آسان است. مارکسیستهای ارتدکس «به ماخیسم و کانتیسم ناسزا گفتهاند» و «به آن ناسزا خواهند گفت» (این عبارت متعلق به لوکاچیهاست که در این مورد اشک میریزند) دقیقاً به این دلیل که سیستمهای ایدهآلیستی هستند و نه ماتریالیستی. و آنها دقیقاً به این دلیل که مارکسیست، یعنی ماتریالیست، هستند، به ماتریالیسم نگاه مثبتی دارند. حتی ماتریالیسم فرانسوی، یعنی بورژوایی، به تعبیر مارکس «به سوسیالیسم و کمونیسم سقوط کرد». او به درستی گرایشهای سوسیالیستی، پایه منطقی کمونیسم، را در ماتریالیسم درک میکرد. اما ماتریالیسم قدیمی فرانسوی با ویژگی متافیزیکی و مکانیکی خود متمایز بود. و مارکس و انگلس با تبدیل آن به ماتریالیسم دیالکتیکی خدمت بزرگی انجام دادند. لوکاچیها در برابر این واقعیت که آن را نمیفهمند، در سردرگمی باقی میمانند. چطور ممکن است مارکسیستهای ماتریالیست [12] که مطمئناً ماهیت فلسفی دیالکتیک را «تحریف» کردند و آن را فقط به صورت سطحی درک کردند، با این وجود بر دیالکتیک تسلط یافته و در عرصه سیاست بر پایه محکم مارکسیسم انقلابی ایستاده باشند؟ و در همین حال، ماخیستها و کانتیهایی که «به طور انتقادی» بر ماتریالیسم سادهلوحانه غلبه کردند، دیالکتیک را به کناری انداختند و تبدیل به مبتذلترین تجدیدنظرطلبان شدند. آنها در شرایطی نیستند که این واقعیت را توضیح دهند، اگرچه آن را «تصادفی» نمیدانند.
IV.
و بنابراین، انگلس و پیروانش مسئله رابطه تفکر و هستی، سوژه و ابژه را بر اساس «متافیزیک طبیعتگرایانه»، یعنی ماتریالیسم، حل میکنند که برای اصلاحطلبان ما بسیار نگرانکننده است. آنها، که برخلاف کسی مانند انگلس، واقعاً «ارتدوکس» هستند، «ماتریالیسم سادهلوحانه» را رد میکنند و بر یکسانی سوژه و ابژه، تفکر و هستی تأکید میکنند. با انجام این کار، همانطور که قبلاً دیدهایم، آنها اعلام میکنند که مارکس در کنار آنهاست و آنها صرفاً مارکس واقعی را که انگلس آنقدر بیپروا تحریف کرده یا نفهمیده بود، احیا میکنند. اینکه این چقدر درست است، ما قبلاً تا حدی نتیجهگیری کردهایم.
تلاشهای کاملاً بیاساس برای قرار دادن انگلس در مقابل مارکس باید با شدیدترین مخالفتها روبرو شود. مارکس هرگز موضع یکسانی سوژه و ابژه، تفکر و هستی را نپذیرفت و نمیتوانست بپذیرد. این نابترین ایدهآلیسمی است که تنها میتوانست توسط هگلیهای ارتدکس مانند لوکاچ و همفکرانش موعظه شود، اما کاملاً با مارکس بیگانه بود. لنین کاملاً حق داشت وقتی که الکساندر بوگدانوف، که اتفاقاً لوکاچ با او اشتراکات زیادی دارد، این سؤال را به این شکل مطرح کرد، اعتراض کند. لنین در مورد مسئلهی یکسانی هستی و آگاهی نوشت: «هستی اجتماعی و آگاهی اجتماعی یکسان نیستند، همانطور که هستی به طور کلی و آگاهی به طور کلی یکسان نیستند. این واقعیت که مردم، هنگام ورود به اجتماع، به عنوان موجودات آگاه این کار را انجام میدهند، به هیچ وجه به معنای این نیست که آگاهی اجتماعی با هستی اجتماعی یکسان است. مردم در تمام صورتبندیهای اجتماعی که تا حدی پیچیده هستند - و به ویژه در یک صورتبندی اجتماعی سرمایهداری - با ورود به اجتماع، از اینکه چه نوع روابط اجتماعی در این فرآیند توسعه مییابند یا طبق چه نوع قوانینی توسعه مییابند و غیره آگاه نیستند... آگاهی اجتماعی، هستی اجتماعی را منعکس میکند - این چیزی است که مارکس میآموزد. یک انعکاس میتواند تقریباً کپی واقعی از آنچه منعکس میشود باشد، اما صحبت کردن در اینجا در مورد هویت پوچ است. آگاهی به طور کلی هستی را منعکس میکند - این گزارهی کلی تمام ماتریالیسم است.» [13]
همه مارکسیستهای ارتدوکس دیدگاهی را که لنین بیان کرده است، اتخاذ میکنند. هستی و تفکر یکسان نیستند، بلکه متفاوتند. زیرا هستی مستقل از آگاهی، به عنوان یک واقعیت عینی، وجود دارد. آگاهی یا تفکر فقط هستی را منعکس میکند. لنین با اعلام این یکسانی هستی و تفکر، تا جایی که میتوانست به تندی به ماخیستها حمله کرد. روشی که لوکاچ و همفکرانش مسئله یکسانی تفکر و هستی، سوژه و ابژه، را مطرح میکنند، حتی ایدهآلیستیتر از روشی است که ماخیستها دارند. اما پرداختن دقیقتر به این مسئله و در این ارتباط امکانپذیر نیست. برای جلوگیری از سردرگمی، فقط توجه داشته باشید که تقابل هستی و تفکر و تفاوت بین آنها باید نه به صورت متافیزیکی، بلکه به صورت دیالکتیکی درک شود. هیچ شکاف مطلقی بین هستی و تفکر وجود ندارد، اما آن هویت ایدهآلیستی که لوکاچ مورد بحث قرار میدهد نیز وجود ندارد.
گزاره اساسی ماتریالیسم تاریخی، مبنی بر اینکه آگاهی توسط هستی تعیین میشود، در پرتو فلسفهای که اینهمانی آگاهی و هستی را مطرح میکند، کاملاً تحریف شده است. و این امر به ویژه در تفسیر لوکاچ از «مسئله» پرولتاریا منعکس شده است. لوکاچها از راهحل ماتریالیستی مسئله رابطه بین تفکر و هستی که توسط مارکس، انگلس و پلخانف ارائه شده است، راضی نیستند. بیایید با استفاده از پلخانف به عنوان مثال، ببینیم که ماتریالیستها چگونه این مسئله را تفسیر میکنند. «من برای خودم «من» هستم و در عین حال - «تو» برای دیگری. من سوژه و در عین حال یک ابژه هستم. و علاوه بر این باید توجه داشته باشیم که من آن موجود انتزاعی نیستم که فلسفه ایدهآلیستی با آن کار میکند. من یک موجود واقعی هستم؛ بدن من به ذات من تعلق دارد، علاوه بر این، بدن من، به عنوان یک کل، «من» من، ذات حقیقی من نیز هست. ... این یک موجود انتزاعی نیست که فکر میکند، بلکه دقیقاً همین موجود واقعی، همین بدن است که فکر میکند. بنابراین، برخلاف آنچه ایدهآلیستها ادعا میکنند، یک موجود مادی واقعی به عنوان موضوع و تفکر به عنوان محمول ظاهر میشود. و در اینجا تنها راه حل ممکن برای تضاد بین هستی و تفکر، که ایدهآلیسم بیهوده با آن مبارزه میکند، نهفته است. در اینجا حتی یک عنصر از تضاد حذف نمیشود؛ هر دو در عین آشکار کردن وحدت واقعی خود حفظ میشوند.» [14] به نظر ما این تنها راه حل دیالکتیکی صحیح مسئله است. آنچه در اینجا مورد تأکید قرار میگیرد نه تنها لحظه وحدت، بلکه لحظه تضاد نیز هست. ممکن است پرسیده شود: چرا لوکاچ و پیروانش از این ارائه ماتریالیستی و در عین حال دیالکتیکی مسئله ناراضی هستند؟ آنها پاسخ قابل فهمی به این سؤال نمیدهند. اما ما بسیار علاقهمندیم بدانیم که آنها چگونه قصد دارند این «ماتریالیسم طبیعتگرایانه» را جایگزین کنند.
لوکاچیها در اعتراض به «انتقال» دیالکتیک به طبیعت، مفاهیم واقعاً خندهداری را مطرح میکنند. از یک سو، آنها ادعا میکنند که طبیعت، وقتی از منظر ماتریالیستی نگریسته شود، نفوذناپذیر است. این یک ابژه متافیزیکی در مقابل سوژه باقی میماند؛ ابژهای که به اصطلاح، سوژه نمیتواند آن را درک کند. اما چگونه باید این ادعا را بفهمیم؟ زیرا آیا درست نیست که انسان با فعالیت خود طبیعت را تغییر میدهد؟ یا درست نیست که طبیعت برای شناخت انسان قابل دسترسی است؟ اما اگر چنین است، پس آیا صحبت از «نفوذناپذیری» طبیعت پوچ نیست؟ مفهوم عمیق دیگر به این ختم میشود: با «وارد کردن» دیالکتیک به طبیعت، آن را در معرض «تاریخیسازی» قرار میدهیم، اما چنین تاریخیسازی یا دیالکتیکیسازی طبیعت ناگزیر به طبیعیسازی تاریخ (یا دیالکتیک) منجر میشود. در مورد چنین استدلال حیرتانگیزی چه میتوان گفت؟ ظاهراً هگلیهای ارتدوکس ما تمایل دارند طبیعت را به عنوان نوعی موجود منجمد ببینند که تابع قوانین توسعه تاریخی نیست. اما ادعای چنین پوچی در زمان ما کاملاً غیرقابل بخشش است. هیچ کس جز مارکس، که لوکاچیها مشتاقند به اعتبار او استناد کنند، ننوشته است که اساساً فقط یک علم وجود دارد - علم تاریخ، که به تاریخ طبیعت و تاریخ مردم تقسیم میشود. [15] البته، این به هیچ وجه این شرایط را که تاریخ طبیعت توسط قوانینی کاملاً متفاوت از تاریخ مردم اداره میشود، رد نمیکند. پس از ادعای لوکاچ مبنی بر اینکه مارکس دیالکتیک را از طبیعت حذف میکند، چه چیزی باقی میماند؟ مطلقاً هیچ چیزی باقی نمیماند، زیرا لوکاچ همه چیز را از قبل ساخته است. ما قبلاً دیدهایم که چگونه آنتی دورینگ، که به گفته لوکاچ، ارائهای ظاهراً تحریفشده از مارکسیسم را ارائه میدهد، قبل از انتشار توسط مارکس ویرایش شد. این بدان معناست که مارکس خود را تحریف کرده است.
هر کسی که با مکاتبات مارکس و انگلس آشنا باشد، میداند که طی چهل سال، هر دو متفکر در مورد تمام مهمترین مسائل تئوری و عمل مارکسیسم - و به ویژه در مورد مسئله دیالکتیک در طبیعت - تبادل نظر کردند. این مکاتبات بار دیگر ما را متقاعد میکند که توافق کامل در مورد تمام مسائل اصولی بین مارکس و انگلس وجود داشته است. انگلس توجه ویژهای به مسائل علوم طبیعی داشت، در حالی که مارکس خود را کاملاً وقف مطالعه و کشف قوانین توسعه اجتماعی کرد. اما این تقسیم کار با تبادل متقابل ایدهها و به اصطلاح، نظارت متقابل همراه بود. مارکس انگلس را در مورد تمام آثارش به تفصیل مطلع میکرد. انگلس در مورد همه چیز با مارکس مشورت میکرد. به ویژه، انگلس در نامههای خود به طور مداوم به مسئله دیالکتیک در طبیعت اشاره میکند. در نامههای پاسخ مارکس، همیشه توافق کامل او با انگلس را میبینیم. برای همه واضح است که اگر مارکس نظرات انگلس را در مورد «دیالکتیک در طبیعت» به اشتراک نمیگذاشت، به نحوی دوستش را به نظم فرا میخواند، با او بحث میکرد یا پیشنهادی مناسب و دوستانه به او میداد. اما این هرگز اتفاق نیفتاد؛ درست برعکس آن اتفاق افتاد. بنابراین، انگلس در نامهای به تاریخ ۱۶ ژوئن ۱۸۶۷، درباره نظریه مولکولی جدیدی که انگلس به هافمن نسبت داده است، مینویسد. «مولکول به عنوان کوچکترین جزء ماده که قادر به وجود مستقل است، یک مقوله کاملاً منطقی است، یک «نقطه گرهی»، همانطور که هگل آن را مینامد، در پیشرفت بینهایت زیربخشها، که آن را پایان نمیدهد، بلکه یک تغییر کیفی را نشان میدهد.» [16] مارکس در پاسخ به این نامه مینویسد (نامه از ۲۲ ژوئن ۱۸۶۷ است): «شما کاملاً در مورد هافمن حق دارید. اتفاقاً، از نتیجهگیری فصل سوم من، جایی که تبدیل استاد یک حرفه به سرمایهدار - در نتیجه تغییرات صرفاً کمی - را شرح میدهم، خواهید دید که در متن آنجا، کشف هگل از قانون تبدیل یک تغییر صرفاً کمی به یک تغییر کیفی را نقل میکنم که توسط تاریخ و علوم طبیعی به طور یکسان تأیید شده است.» [17]،[18] به این ترتیب، مارکس قطعاً از یک قانون دیالکتیکی صحبت میکند که هم در تاریخ و هم در طبیعت تأیید شده است. میتوان تعدادی نقل قول و واقعیت دیگر را به عنوان مدرکی دال بر وجود توافق کامل بین مارکس و انگلس در مورد ماهیت دیالکتیک ارائه داد. اما به نظر میرسد که این امر ضروری نیست، زیرا این موضوع برای هر مارکسیستی، حتی بدون نقل قولهای خاص، روشن است.
V.
حالا باید چند کلمه دیگر در مورد دیالکتیک به طور کلی بگوییم. رفیق لوکاچ درک خاص خود را از دیالکتیک مطرح میکند. مارکسیست-ماتریالیستهای ارتدکس، به رهبری انگلس، نه تنها مارکس، بلکه هگل را نیز «تحریف» کردند. لوکاچ خود را موظف میداند که هم مارکس حقیقی و هم هگل اصیل را که از «تحریفهای» ارتدکسها پاک شدهاند، احیا کند. پس جوهر دیالکتیک چیست؟ رفیق لوکاچ در پاسخ به این سوال، پاسخ زیر را میدهد: اساس دیالکتیک، تعامل سوژه و ابژه، وحدت نظریه و عمل، و تغییر تاریخی در زیرلایه مقولات به عنوان پایه تغییرات آنها در اندیشه است. آیا اینگونه است؟ نه، اینطور نیست.
بیایید به هگل مراجعه کنیم تا ببینیم او از دیالکتیک چه میفهمد. «دیالکتیک حقیقی شامل گذار درونی و پیشرونده یک تعین به تعین دیگر است، که در آن کشف میشود که این تعینات عقل یکجانبه و محدود هستند، یعنی حاوی نفی خود هستند. یکی از ویژگیهای متمایز هر آنچه محدود است این است که خود را لغو میکند» (دایرهالمعارف، بند ۸۱، یادداشت ۱). علاوه بر این، هگل علاوه بر همان پاراگراف، موارد زیر را نیز میگوید: «درک معنای واقعی دیالکتیک بسیار مهم است. این آغاز همه حرکتها، همه زندگیها و فعالیتها در دنیای واقعیت است. به همین ترتیب، دیالکتیک روح همه دانش علمی اصیل است. معمولاً ما فقط از روی احساس عدالت، طبق ضربالمثل: زندگی کن و بگذار زندگی کنند، از مرز تعیینهای انتزاعی عقل فراتر میرویم؛ و بر این اساس، ما به تعیینهای خاص و همچنین متضادهای آنها اجازه میدهیم. در واقع، هر آنچه محدود است فقط از بیرون محدود نمیشود، بلکه ذاتاً خود را لغو میکند و به ضد خود تبدیل میشود. به عنوان مثال، ما میگوییم که انسان فانی است و مرگ را به تأثیر شرایط خارجی نسبت میدهیم، یعنی در انسان دو ویژگی را تصدیق میکنیم: زندگی و مرگ. اما زندگی در درون خود بذر مرگ را حمل میکند، و به طور کلی هر آنچه محدود است با خود در تضاد است و در نتیجه خود را از بین میبرد sublate[لغو میکند و حفظ میکند - مترجم].» و بعداً در همان «ضمیمه»: «عقل سرسختانه دیالکتیک را رد میکند. اما دیالکتیک منحصراً به فلسفه تعلق ندارد.» برعکس، حتی در تفکر روزمره درباره خود و به طور کلی نیز وجود دارد. هر چیزی که ما را احاطه کرده است میتواند به عنوان نمونهای از دیالکتیک عمل کند. ما میدانیم که هر چیز محدود تغییر میکند و نابود میشود؛ تغییر و نابودی آن چیزی جز دیالکتیک آن نیست؛ [19] در درون خود، دیگری خود را دارد و بنابراین از مرزهای وجود بیواسطه خود فراتر میرود و به ضد خود تبدیل میشود.» بنابراین، دیالکتیک، طبق آموزه هگل (و البته مارکسیسم ارتدکس)، چیزی خارجی نسبت به سوژه نیست، و نه حرکت اندیشه ذهنی ما و نه مبارزه مکانیکی نیروهایی است که در جهات مخالف عمل میکنند، آنطور که دورینگ معتقد بود، بلکه زندگی درونی خود سوژهها، فرآیندی از تغییر و تخریب ذاتی سوژه است. بنابراین، هگل میگوید که تغییر و نابودی سوژه، دیالکتیک آن است. به این معنا است که انگلس از تضادی صحبت میکند که به طور عینی در خود چیزها و در پدیدهها وجود دارد. [20]
هگل در ضمیمه دوم همان بند ۸۱، به نتیجه مثبت دیالکتیک بیشتر اشاره میکند. او میگوید: «اما فلسفه در نتیجه منفی دیالکتیک متوقف نمیشود... نتیجه دیالکتیک نفی است، اما این نفی در عین حال یک تأیید است، زیرا در درون خود، به عنوان امری رفعشده، آنچه را که از آن آمده است، در بر میگیرد و جدا از آن وجود ندارد.» این وحدت دو تعین متضاد، یک لحظه بالاتر، به اصطلاح مثبت-عقلانی است، در تضاد با دو لحظه پایینتر ایده: انتزاعی و واقعاً-دیالکتیکی، یا منفی-عقلانی. [21]
همین ایدهها توسط هگل در منطق کبیر (و همچنین در پدیدارشناسی روح) بسط داده شدهاند. در فصل پایانی، با عنوان «ایده مطلق»، هگل بار دیگر این ایده را بسط میدهد که جوهره دیالکتیک شامل فرض و نابودی تضادهایی است که ذاتی مفاهیم (و همچنین اشیاء) هستند. حرکت به جلو از طریق سه لحظه و دو نفی انجام میشود - اثبات مفهوم، تضاد و نابودی تضاد، به همین دلیل است که هگل دیالکتیک را روش منفیت مطلق مینامد. «بیواسطه، از این سوی منفی، به سوی دیگر منتقل شده است، اما دیگری در اصل یک منفی تهی نیست، آن هیچی که به عنوان نتیجه عینی دیالکتیک شناخته میشود، بلکه دیگریِ اولی، منفیِ بیواسطه است؛ در نتیجه، به عنوان واسطه تعیین میشود و عموماً در درون خود، تعیین اولی را در بر میگیرد. بدین ترتیب اولی حتی در دیگری نیز حفظ و نگهداری میشود.» [22]
انگلس کاملاً با الهام از هگل توضیح میدهد که دیالکتیک چیزی جز این دیدگاه نیست که «جهان را نباید به عنوان مجموعهای از چیزهای آماده، بلکه باید به عنوان مجموعهای از فرآیندها دید؛ چیزهایی که پایدار به نظر میرسند، دقیقاً مانند بازتابهای ذهنیشان در ذهن ما - مفاهیم - تغییرات مداوم را تجربه میکنند، پیوسته پدید میآیند و ناپدید میشوند، و علیرغم همه احتمالات ظاهری، علیرغم همه جریانهای معکوس موقت، در نهایت، توسعه بیشتر راه خود را پیدا میکند.» [23] و انگلس در توافق کامل با همین هگل، میآموزد که محرک یا اصل درونی هر توسعهای، عنصر تضاد است. بنابراین، در این موضوع هیچ اختلافی بین هگل از یک سو و مارکس و انگلس از سوی دیگر وجود ندارد.
همه آنها جهان - طبیعت و تاریخ - را به عنوان یک فرآیند دیالکتیکی توسعه میبینند که در آن هر چیز محدود به دلیل تضادهای درونی ذاتی آن، پدید میآید، تغییر میکند و نابود میشود. این جوهر دیالکتیک است. اکنون این سوال در مورد رابطه مقولات در سیستم دیالکتیک، در مورد اهمیت نسبی هر یک از آنها به صورت جداگانه و خاص - در مورد جایگاه مقولات سوژه و ابژه، نظریه و عمل در سیستم دیالکتیک مطرح میشود. این مقولات همچنین توسط هگل در بخش آخر منطق توسعه داده شدهاند. دقیقاً همین مقولات هستند که لوکاچ از کل سیستم دیالکتیک به عنوان اساسیترین، ذاتیترین، استخراج کرد و ظاهراً بقیه را کنار گذاشت.
متأسفانه، در حال حاضر فرصت نداریم که وقت خود را صرف تحلیل و ارزیابی تطبیقی اهمیت مقولات مختلف نزد هگل و در درون سیستم مارکسیسم کنیم. اما فقط میخواهیم تأکید کنیم که هگل همیشه کل فرآیند توسعه را در تمام لحظات آن در نظر میگرفت؛ اینکه، پس از صعود به قله ایده مطلق، او همچنین نشان داد که کل فرآیند توسعه به عنوان محتوای واقعی آن عمل میکند. حرکت به جلو با تعیینها یا مقولات انتزاعی و ساده آغاز میشود و به مقولات بعدی میرسد که غنیتر و مشخصتر میشوند.
«در هر مرحله از تعیین بیشتر، کل توده محتوای قبلی آن پدیدار میشود و از طریق حرکت دیالکتیکی رو به جلوی خود، نه تنها چیزی را از دست نمیدهد و چیزی را پشت سر نمیگذارد، بلکه تمام آنچه را که به دست آورده است با خود حمل میکند و بدین ترتیب خود را در درون خود غنی و متمرکز میسازد.» [24] در کل، دیدگاه مارکس نیز چنین بود. «سادهترین مقولات، بیان شرایطی هستند که در آنها انضمامی بودنِ توسعه نیافته میتواند خود را تحقق بخشد»؛ یک مقوله انضمامی، به تعبیر مارکس، بیان ایدهآل یک رابطه چندوجهیتر است.
«انضمامی بودنِ توسعهیافته، سادهترین مقوله را به عنوان یک رابطهی تابع حفظ میکند.» اگر بخواهیم به تحلیل دقیقی از ایدههای بیانشده توسط مارکس با کلماتی که همین الان نقل شد بپردازیم، خیلی از بحث دور خواهیم شد. فقط باید تأکید کنیم که از دیدگاه روش دیالکتیکی نمیتوان نتایج را از کل فرآیند توسعه، که در واقع نتیجه، بیانی از آن است، جدا کرد. بنابراین، تمام مقولههای «پایینتر» در مراحل بالاتر توسعه حفظ میشوند و از بین نمیروند، همانطور که لوکاچ آشکارا فکر میکند وقتی که در زندگی اجتماعی و تاریخی، به «تعامل سوژه و ابژه»، به وحدت نظریه و عمل، معنای تعیینکنندهای میدهد، گذشته از اینکه او این آخرین اضداد دیالکتیکی را به اشتباه فهمیده است. به گفته لوکاچ، معلوم میشود که «عمل» تنها توسط نظریه، تنها توسط آگاهی، و نه توسط خود-توسعهای واقعیت، که خود-آگاهی بخشی از آن است، مغلوب میشود. برای لوکاچ، آگاهی یا نظریه، خالق واقعی واقعیت است.
در مورد «رابطه متقابل سوژه و ابژه»، آنگاه معنای هویت را در تطابق کامل با کل مفهوم ایدهآلیستی خود به دست میآورد. اما قابل توجه است که حتی هگل ایدهآلیست مطلق، که دیالکتیک اغلب در ایدهآلیسم او برتری داشت، در مورد درک متافیزیکی از وحدت سوژه و ابژه هشدار داد. بنابراین، در جایی از دائره المعارف، او میگوید: «تعریف: «مطلق، وحدت سوژه و ابژه است» درست است، اما ناقص است، زیرا در اینجا فقط از وحدت یاد شده است و تأکید بر آن است، در حالی که ذهنی و عینی نه تنها یکسان هستند، بلکه متفاوت نیز هستند» (مکمل بند ۸۲).
ما قبلاً دیدهایم که ماتریالیستها چگونه وحدت سوژه و ابژه، تفکر و هستی را درک میکنند. در نقل قولهای ذکر شده در بالا از انگلس و مارکس، لوکاچ به وحدت تفکر و هستی از سوی بنیانگذاران مارکسیسم توجه کرد. اما چگونه باید این «هویت» را درک کرد؟ به نظر ما، باید آن را به معنای مطابقت ایدههای ما، واقعیت تفکر ذهنی ما، با هستی عینی درک کرد. انگلس در نامهای به کنراد اشمیت در ۱۲ مارس ۱۸۹۵ مینویسد: «هویت تفکر و هستی (با استفاده از بیان هگل) در همه جا با مثال شما از دایره و چندضلعی مطابقت دارد. هم یکی و هم دیگری - هم ایده چیز و هم واقعیت آن - مانند دو مجانب در کنار هم حرکت میکنند و همیشه به یکدیگر نزدیک میشوند، اما هرگز به هم نمیرسند. این تفاوت بین این دو، همان تفاوتی است که باعث میشود ایده بلافاصله، بدون هیچ زحمتی، واقعیت نباشد؛ و واقعیت بلافاصله ایده خود نیست.» [25] ایده مستقیماً با واقعیت منطبق نیست، اما از واقعیت مشتق شده است: واقعیت با نتایج تفکر مطابقت دارد، ایده با واقعیت مطابقت دارد، فقط به بیان انگلس، به صورت مجانبی به آن نزدیک میشود. همانطور که دیدیم، لنین نیز همین دیدگاه را بسط میدهد. بنابراین، اگر لوکاچ جوهر دیالکتیک را در یکی بودن هستی و تفکر میبیند، عمیقاً در اشتباه است و بیهوده به مارکس و انگلس ارجاع میدهد.
در نظام هگل، دانش، و همچنین ایده خیر، مراحل عینی در تکامل ایده مطلق هستند. [ایده مطلق - مترجم] خود را به عنوان ابژه خود دارد. وحدت ذهنی و عینی، ایده را به طور خاص شکل میدهد. دانش فعالیت نظری ایده است؛ نیاز به تحقق خیر، فعالیت عملی ایده است. ایده مطلق، وحدت ایده نظری و عملی است. لوکاچ، به پیروی از هگل، «وحدت سوژه و ابژه»، یعنی دانش یا ایده را به عنوان بالاترین مقوله زندگی اجتماعی و تاریخی مطرح میکند. لوکاچ اندیشه خود را تا انتها بسط نمیدهد. اما به هیچ وجه درک آن دشوار نیست.
درک او از رابطهی متقابل بین نظریه و عمل - یا به تعبیر هگل، از وحدت دانش و زندگی - ایدهی مطلق هگلی را به ذهن متبادر میکند، که همان وحدت ایدهی نظری و عملی است؛ زیرا لوکاچ این رابطهی متقابل را نه به صورت ماتریالیستی، بلکه به صورت ایدهآلیستی، طبق نظر هگل، درک میکند. بنابراین لوکاچ دانش و ایده را در بنیان دیالکتیک اجتماعی و تاریخی میگنجاند. پس از کاری که او در تبدیل مارکسیسم به روحیهی ایدهآلیسم انجام داده است، با سردرگمی دستانش را تکان میدهد و میپرسد: چگونه ممکن است انگلس متوجه مهمترین نکته در دیالکتیک نشده باشد، که آن را با «وحدت سوژه و ابژه» تاجگذاری نکرده باشد؟ اکنون برای ما روشن میشود که چرا لوکاچ دیالکتیک را در طبیعت رد میکند. هنگامی که دیالکتیک به «تعامل سوژه و ابژه»، به یک فرآیند شناختی تقلیل یابد، مسلماً جایی برای آن در طبیعت وجود نخواهد داشت. [26]
اما ممکن است مردم اعتراض کنند که لوکاچ با «تعامل سوژه و ابژه» فرآیند شناخت را درک نمیکند، بلکه چیزی کاملاً متفاوت را میفهمد. در پاسخ به این سوال میتوانیم بگوییم که تنها معنای ماتریالیستی «تعامل» میتواند در درک آن به عنوان فرآیند کار، فرآیند تولید به عنوان فعالیت، به عنوان مبارزه جامعه با طبیعت باشد. مارکس میگوید: «انسان نه تنها شکل آنچه را که طبیعت داده است تغییر میدهد؛ بلکه در آنچه طبیعت داده است، همزمان هدف آگاهانه خود را نیز تحقق میبخشد، که به عنوان یک قانون، ابزار و ویژگی اعمال او را تعیین میکند و باید اراده خود را تابع آن کند.» تاریخ چیزی جز تغییر بیوقفه طبیعت انسان نیست. انسان با عمل بر طبیعت بیرونی، در فرآیند این فعالیت، طبیعت خود را تغییر میدهد. تولید ایدهها و مفاهیم، عمیقاً وابسته و مرتبط با فعالیت مادی افراد و روابط مادی آنهاست. هستی افراد، فرآیند واقعی زندگی آنهاست. آگاهی نمیتواند چیزی جز هستی شناخته شده باشد. رابطه فرد (سوژه) با طبیعت (ابژه)، وحدت فرد با آن، پیشنیاز یک نظریه دانش است؛ رابطهی جامعهی بشری با طبیعت - و این رابطه از طریق تولید حیات مادی تحقق مییابد - پایه و نقطهی عزیمت هر فرآیند تاریخی است. در چنین شرایطی، «تعامل سوژه و ابژه» به فعالیت انسانی، به کار، به فرآیند تولید تقلیل مییابد.
و بنابراین میتوانیم قطعاً بگوییم که «مقوله» نیروهای مولده، یا تولید، «وحدت» واقعی سوژه و ابژه فرآیند تاریخی است، زیرا در این «مقولهها» رابطه بیواسطه سوژه (جامعه) و ابژه (طبیعت) وجود دارد؛ در آنها وحدت مادی واقعی آنها وجود دارد. محدودیتهای سوژه و ابژه توسط یک فرآیند واقعی، توسط فعالیت حسی-انسانی، توسط عمل از بین میرود. ماهیت عمل انسان اجتماعی چیست؟ فرآیند تولید. مارکس میگوید: «تولید نه تنها ابژه را برای سوژه تولید میکند، بلکه سوژه را برای ابژه نیز تولید میکند.» اگر «تعامل بین سوژه و ابژه» را به معنایی که ما توسعه دادهایم درک کنیم، بدیهی است که این «مقوله» مرکزی کل مارکسیسم است، که تولید وحدت ملموس کل فرآیند اجتماعی و تاریخی است. اما اگر واقعاً چنین باشد، پس چگونه میتوان - مانند لوکاچ - این حکم قطعی را صادر کرد که «تعامل سوژه و ابژه» در فرآیند تاریخی نه تنها مسئله اصلی دیالکتیک انگلس نیست، بلکه انگلس بیچاره هرگز حتی به این سؤال اشاره هم نکرده است، که لوکاچ به خاطر آن او را به شدت سرزنش میکند. واضح است که رفیق لوکاچ این «تعامل» را چیزی کاملاً عجیب و غریب میداند.
اگر قرار باشد به لوکاچ باور داشته باشیم، یکی دیگر از گناهان انگلس، عدم درک «وحدت نظریه و عمل» است. و لوکاچ در ادامه به انگلس در مورد اهمیت فوقالعاده این وحدت آموزش میدهد. اما وحدت نظریه و عمل چه چیزی را باید درک کرد؟ هر طلبهای میداند که مارکس و انگلس آموختند که ماتریالیسم آنها محدود به توضیح جهان نیست، بلکه هدفش تغییر آن است؛ اینکه نظریه انقلابی به عمیقترین شکل با عمل انقلابی گره خورده است، یا باید با آن گره بخورد. در تطابق با این درک از وحدت نظریه و عمل، آنها کمونیسم را ماتریالیسم عملی نامیدند و نظریه خود را نتیجه بلافصل جنبش انقلابی میدانستند. وحدت واقعی نظریه و عمل در دگرگونی عملی واقعیت، در جنبش انقلابی که بر قوانین توسعه همین واقعیت که از نظر تئوری کشف شدهاند، استوار است، تحقق مییابد. بدیهی است که آموزش این الفبا به انگلس مضحک و پوچ است.
اما نکته این است که وقتی دو نفر یک چیز را میگویند، آن چیز به هیچ وجه یکسان نیست. گذشته از همه اینها، لوکاچ ادعا میکند که انگلس هرگز حتی به این مسئله اشاره هم نمیکند. در نتیجه، لوکاچ با «وحدت نظریه و عمل» بار دیگر چیزی عجیب و غریب، چیزی شگفتانگیز را درک میکند. او وحدت سوژه و ابژه را به این معنا میفهمد که سوژه، ابژه را میبلعد، به معنای هویت ایدهآلیستی آنها. او وحدت نظریه و عمل را به گونهای تفسیر میکند که عمل در نظریه حل میشود و توسط آن مغلوب میشود. کاملاً قابل درک است که نه مارکس و نه انگلس هرگز این دیدگاه ایدهآلیستی را اتخاذ نکردهاند.
در این اظهارات که با عجله آماده شدهاند، ما فقط به چند مشکل اساسی اشاره کردهایم. ما حق بازگشت به محتوای کتاب رفیق لوکاچ به طور کلی را در زمان دیگری محفوظ میداریم.
الف. دبورین
[1]
مقاله اصلی: А. دبورین، ج. Лукач и его критика марксизма, «Под знаменем مارکسیسم» 1924, июнь-июль, № 6-7, стр. 49-69 [A. دبورین، «گ. لوکاچ و نقد او بر مارکسیسم»، «زیر پرچم مارکسیسم»، ۱۹۲۴، ژوئن-ژوئیه، شماره ۶-۷، صفحات ۴۹-۶۹].
[2]
مقاله حاضر همزمان توسط ویراستاران برای انتشار به عنوان یک جزوه جداگانه برای کنگره پنجم انترناسیونال کمونیست به انجمن ماتریالیستهای مبارز ارسال شده است.
[3]
به مقاله مراجعه کنید: اچ. وندورف، «دیالکتیک و تاریخ ماتریالیستی» (Historische Vierteljahrschrift، XXI Jahrgang، ۲ H.).
[4]
ورنر سومبارت، «Der Begriff der Gesetzmäßigkeit bei Marx»، Schmollers
جهربوچ، 47 جهرگنگ، 1924م.
[5]
همان، ص. 30.
[6]
رجوع کنید به کتاب او: Philosophie und Marxismus، (ترجمه روسی توسط G. Bammel وجود دارد).
[7]
گئورگ لوکاچ، Geschichte und Klassenbewusstsein، S. 17.
[8]
همچنین رجوع کنید به: لنین، ماتریالیسم و امپریو-نقد، 1920، ص. 158.
[9]
G. Lukács, Ibid., p. 16.
[10]
انگلس، لودویگ فویرباخ، 1906، ص 61-62.
[11]
ک. مارکس، به سوی نقد اقتصاد سیاسی، صفحه XLIII.
[12]
البته، ما در اینجا ای. برنشتاین را در نظر نداریم، که لوکاچ از طریق یک سوءتفاهم وحشتناک او را در میان ماتریالیستها قرار میدهد. شاید او این کار را برای مصالحه با ماتریالیستها انجام میدهد؟
[13]
ن. لنین، ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم، 1923، صفحه 27.
[14]
گ. پلخانف، مسائل اساسی مارکسیسم، ویرایش شده توسط د. ریازانف، 1922، صفحه 19.
[15]
نگاه کنید به: آرشیو مارکس-انگلس، ویرایش شده توسط د. ریازانف، کتاب اول (مارکس و انگلس «درباره فوئرباخ»).
[16]
MECW، جلد 42، صفحه ... ۳۸۲.
[۱۷]
«در اینجا، همانند علوم طبیعی، تأییدی بر درستی قانونی که هگل در منطق خود کشف کرد، وجود دارد، مبنی بر اینکه تغییرات صرفاً کمی در مرحلهای خاص به تفاوتهای کیفی تبدیل میشوند.» (کارل مارکس، سرمایه، ۱۹۲۰ [نسخه روسی]، صفحه ۲۸۵).
[۱۸]
همانجا، صفحه ۳۸۵.
[۱۹]
ایتالیک از من است.
[۲۰]
نک: انگلس، آنتی دورینگ، پتروسووت، ۱۹۱۸، صفحه ... 108.
[21]
همچنین ببینید: هگل، مبانی فلسفه حقوق، لاسون، 1922. «دیالکتیک والاتر مفهوم، تعیین را نه تنها به عنوان یک حد و یک نقطه مقابل درک میکند، بلکه از خود یک محتوای مثبت و یک نتیجه مثبت ایجاد میکند؛ تنها به لطف همین، توسعه و یک حرکت درونی به جلو است. این دیالکتیک همچنین یک عمل خارجی تفکر ذهنی نیست، بلکه خود روح محتوا است که به طور ارگانیک شاخهها و میوههای آن را تولید میکند. تفکر، به عنوان چیزی ذهنی، فقط این توسعه ایده را به عنوان فعالیت مناسب عقلانیت آن مشاهده میکند، بدون اینکه چیزی از جانب خود اضافه کند. بررسی عقلانی یک شیء به معنای اضافه نکردن عقل از بیرون به شیء و توسعه آن به این شکل است؛ به این معنی است که خود شیء عقلانی است... هدف علم فقط آگاه شدن از این کار مستقل عقل یک چیز است.» (§ 31، ص. 44).
[22]
هگل، علم منطق، بخش دوم، ص. 205 (ترجمه روسی توسط دبولسکی)؛ [علم منطق هگل، ترجمه شده توسط A.V. میلر، 1969، صفحه 834]
[23]
انگلس، لودویگ فوئرباخ. [نگاه کنید به MECW، جلد 26، صفحه 384].
[24]
هگل، علم منطق، بخش دوم، صفحات 210-211 (ترجمه روسی). [علم منطق هگل، 1969، صفحه 840].
[25]
ر.ک. MECW، جلد 50، صفحات 463-464. [26]
«طبیعت و تاریخ!» - گویی این دو «چیز» متمایز از یکدیگر هستند،» مارکس میگوید، «گویی انسان طبیعت تاریخی نیست و پیش از خود یک تاریخ علمی طبیعی ندارد.» رجوع کنید به مارکس و انگلس، «دربارهی ل. فوئرباخ»، بایگانی مارکس-انگلس، ویرایش شده توسط د. ریازانوف، کتاب اول، صفحه 217. [ر.ک. MECW، جلد 5، صفحه 39]