۱۴۰۴-۱۰-۱۱
عباس منصوران

هفتم دی ۱۴۰۱: سونامیِ فقر، جنبش اجتماعی در برابر دستگاه سرکوبِ بی‌دولت

هفتم دی‌ماه ۱۴۰۱: سونامیِ فقر، جنبش اجتماعی در برابر دستگاه سرکوبِ بی‌دولت

روز هفتم دی‌ماه ۱۴۰۱، با اوج‌گیری بحرانِ تورمی و تهی‌شدن دستمزدها از امکان برآوردن نیازهای فقر مطلق، یعنی نبودِ امید و جان‌به‌در بردن برای روزی دیگر، نبودِ دارو و درمان، سونامی بیماری و مرگ و تباهی و فساد سیستماتیک، تبه‌کاری‌های ایدئولوژیک و استثمارگرانه، و انباشته‌شدن مطالبات تاریخی و جنبش‌ها از مشروطه تا نهم دی‌ماه ۱۳۹۶، تا آبان ۹۸ و تابستان ۱۴۰۱، جنبش «ژن، ژیان، ئازادی» در سراسر ایران ساختار گرفت.

فرودستان و جنبش‌ها بارها شکست می‌خورند و دوباره برمی‌خیزند؛ اما حاکمان، با یک‌بار شکست، دیگر برنمی‌خیزند.

در چهارمین روز خیزش، از بامداد چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، اعتصاب‌ها و اعتراض‌ها و حضور خیابانی توده‌های به‌پاخاسته وارد مرحله‌ای نو شد؛ مرحله‌ای که با شعارهای آشکار علیه رهبری و کلیت نظام سپهر ایران را درنوردید. در شهر فسا، گزارش‌ها از کشته‌شدن جوانی ۱۸ ساله به نام مهدی سماواتی با شلیک مستقیم مأموران حکومتی خبر دادند؛ ویدیوهای رسیده، شلیک مستقیم به مردم معترض را نشان می‌دهد؛ مردمی که در برابر فرمانداری فساد در فسا شعار می‌دادند: «توپ، تانک، فشفشه؛ آخوند باید گم بشه.»

هم‌زمان، سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه با موضع‌گیری‌ای روشن، در پشتیبانی از خیزش جاری اعلام کرد: «مردم محروم حق دارند علیه سیاست‌های سرکوبگرانه، یورش دولت به معیشت عمومی، فساد ساختاری و شکاف‌های عمیق طبقاتی به خیابان‌ها بیایند»، و به روشنی خطاب به سلطه‌طلبان اعلام کرد که این اعتراض‌ها را «با حفظ استقلال کامل از جریان‌های انحصارطلب، اقتدارگرا و ضدکارگر» پیش می‌برد. هم‌زمان، دانشجویان دانشگاه فردوسی مشهد با فراخوانی اعتراضی نوشتند: «دانشگاه جای ترس نیست؛ دانشجو تماشاگر نخواهد بود. اعتراض حق ماست، تحصن ابزار ما و ایستادگی مسیر ماست». این هم‌صداییِ دانشگاه‌ها و کارخانه‌ها و خیابان، بیان عینی پیوند جنبش زنان و کارگران با خیزش عمومی است؛ پیوندی مادی و تعیین‌کننده که بدون آن، هیچ جنبش رهایی‌بخشی نه توان تداوم دارد و نه امکان پیروزی.

در همین بستر، اعتصاب و تظاهرات بیش از پنج هزار کارگر پارس جنوبی ــ که از پشتیبانی طبقاتی سندیکای کارگران شرکت واحد برخوردار شد ــ جلوه‌ای روشن از بازگشت طبقهٔ کارگر به صحنهٔ نبرد اجتماعی بود. سندیکای کارگران شرکت واحد، بر پایهٔ وظیفهٔ طبقاتی و تجربهٔ زیستی خود از استثمار، سرکوب، اخراج و زندان، با قاطعیت از همایش اعتراضی کارگران پیمانکاری پارس جنوبی در عسلویه پشتیبانی کرد؛ همایشی با مطالباتی بنیادین و انسانی که فریادِ کارگرانی بود گرفتارِ دستمزدهای ناچیز، بی‌ثباتی شغلی و بی‌عدالتیِ نهادینه در نظام پرداخت.

کارگران شرکت واحد به‌روشنی اعلام کرده‌اند که تنها راه بازپس‌گیریِ حقوق انسانی و طبقاتی، اتحاد، همبستگی، ایستادگی جمعی و سازمان‌یابی مستقل کارگری است. از این‌رو، همبستگی با کارگران پارس جنوبی نه یک واکنش اخلاقی، بلکه موضعی طبقاتی و سیاسی است؛ موضعی علیه سیاست‌های استثمارگرانه و سرکوب و علیه کلیت مناسباتی که فقر را بازتولید و ثروت را انباشته می‌کند.

آنچه امروز در ایران جاری است، نه یک نارضایتیِ مقطعی، نه واکنشی زودگذر به یک واکنش اقتصادی و صنفی؛ بلکه برآیندِ انباشتِ تاریخیِ جنبش‌ها و بحران‌هایی است که از سده‌ها پیش، از مشروطه و سال ۵۷، با سرکوب، غارت و انکار، روی هم انباشته شده‌اند. سقوطِ شدید ارزش دستمزدها و حقوق ــ که با برداشتنِ چهار صفر از آن نیز بی‌ارزش‌تر از نزدیک به صفر شده است ــ جهشِ سرسام‌آورِ قیمت دلار، سکه و کالاهای اساسی و حیاتیِ زندگیِ بخورونمیر، تورمِ مطلق و لجام‌گسیخته، فقرِ مطلق ــ یعنی نبودِ امید و توشه‌ای برای شب ــ فروپاشیِ امنیتِ شغلی، فردی و خانوادگی، جامعه را به نقطه‌ای رسانده که زیستن به معنای جان‌به‌در بردن برای روزی دیگر شده است.

عریان‌ترین بیانِ فهمِ بحران تورمی، از زبان یک رانندهٔ کامیون شنیده می‌شود: «درآمد یا دست‌رنجی که به کف می‌آورم، هنگام بازگشت به خانه به نصف ارزشش می‌رس».

در چنین شرایطی، اعتراضِ بازاریان، پیوستنِ گسترده‌ی حکومت‌شوندگانِ عادی، حضورِ فعالِ دانشجویان و گسترشِ اعتراض‌های باشکوه از تهران به سراسر ایران، نشانه‌ی روشنی از همه‌گیری و سونامیِ بحران به تمامی لایه‌های جامعه است. ورودِ بازار ــ به‌عنوان بخشی محافظه‌کار، سنتی و هم‌پیمانِ تاریخیِ مسجد و حاکمیت ــ به خیابان، بیانگرِ ورشکستگیِ آخرین لایه‌های اجتماعی در رویارویی با حکومت است. این دیگر تنها اعتراضِ زنان و فرودستان نیست؛ بحران به هسته‌ی نبضِ بازار رسیده است.

هم‌زمان، اعتصاب‌ها و اعتراض‌های کارگری در بخش‌های مختلف ــ از پارس جنوبی و عسلویه تا شوش و زرشورانِ تکاب ــ نشان می‌دهد که طبقهٔ کارگر، به‌سان نیروی مادیِ تغییر، بار دیگر وارد میدانِ نبردِ سرنگونی شده است. در این بستر، صدای چهره‌های مردمی و پیشرو، پژواکِ خشم و آگاهیِ اجتماعی است.

واکنشِ روشنِ کارگر-فریاگر آزادی- توماج صالحی به جهشِ سرسام‌آورِ قیمت سکه ــ «این زندگی حقِ مردمِ ایران نیست، حق گرفتنیه» ــ نه یک واکنشِ فردی، بلکه بیانِ فشرده‌ی واقعیتی جمعی است. هم‌زمان، موجِ دشنام، تخریب، تهدید و حمله‌ی سازمان‌یافته به چهره‌های مردمی و معترضی چون توماج صالحی، وریا غفوری، ایمان امیری سلیمانی، ترانه علیدوستی، سپیده قلیان، نرگس محمدی و دیگر صداهای مستقل، از سوی گرایشِ فاشیست‌های مغلوب، سلطنت‌طلبان و بازوهای رسانه‌ایِ آن‌ها، تلاشی آگاهانه برای شکستنِ پیوند میان جنبش و نمایندگانِ راستین آن است. این تهاجم‌ها نه از موضعِ قدرت، بلکه از هراسِ عمیق نسبت به جنبشی مستقل، زن و ندگی و آزادی ‌محور، طبقاتی و ضدقیمومیت و ضدجباریت و سلطنت و پیشوایی سرچشمه می‌گیرد.

اما بارِ اصلیِ بحران و مسئولیتِ مستقیمِ فاجعه‌ی اجتماعی، بی‌هیچ تردیدی بر دوشِ مناسباتِ حاکم و حکومتِ اسلامیِ در حال فروپاشیِ آن است. این حاکمیت دیگر دولت به‌معنای واقعی نیست؛ بلکه ساختاری بی‌دولت است که از مدیریتِ ساختارِ ستمگرانه، برنامه‌ریزی و پاسخ‌گویی تهی شده و کارکردش به فرماندهیِ درهم‌شکسته‌ی سرکوب فروکاهیده است. قتل‌های حکومتیِ پی‌درپی در هر سه ساعت یک دارآویختن، بازداشت‌های گسترده، ارعاب، میلیتاریزه‌کردنِ بیش از پیشِ کردستان و سیستان‌وبلوچستان تا به خیال خامِ حکومتیان به جنبشِ سراسریِ پیوستار نیابند، و تزریقِ سراسریِ ترس، جایگزینِ هرگونه سیاستِ اجتماعی و اقتصادی شده‌اند.

حکومت همچنان به تولید موشک، دستیابی به سلاح اتمی، و واریز خون و هستی جامعه به سپاهیانِ نیابتیِ باقی‌مانده در غزه، حزب‌الله، حشدالشعبی در عراق و حوثی‌های یمن ادامه می‌دهد. زنان و مردان را روانه‌ی زندان‌ها می‌کند. کودکان کار، زنان، کارگران پیمانی در عسلویه و پتروشیمی‌ها و نفت و گاز و فولاد، کارگران بازنشسته، زندانیان سیاسی و... در فریاد و اعتراض.

در هفته‌های اخیر، بیش از پنج هزار کارگر، از جمله کارگران معدن طلای زرشوران تکاب ـ جایی که قطب طلای ایران و ثروت نامیده می‌شود ـ در پانزدهمین روز اعتصاب قرار دارند.

اعتصاب کارگران از ۲۳ آذرماه برای افزایش دستمزدها و مزایا آغاز شد و به‌تناوب ادامه یافت و در تاریخ ۷ دی‌ماه ۱۴۰۴ اعتصاب خود را تداوم داد. همایش اعتراضی کارگران قند خاورمیانه در مقابل درِ ورودی شرکت وارد روز چهارم شد.

در دور پیشین اعتصاب که آذرماه برگزار شد، شورای تأمین شهر شوش، به ناچار، کارفرما را موظف به تحقق برخی از خواسته‌های کارگران کرد؛ اما کارفرما نه‌تنها به هیچ‌یک از تعهدات قانونی خود عمل نکرد، بلکه سه تن از کارگران را نیز اخراج کرد تا اعتصاب را مهار کند.

کارگران معترض شرکت قند خاورمیانه شوش اعلام کرده‌اند تا دستیابی به خواسته‌های قانونی و برحق خود به اعتصاب و اعتراض ادامه خواهند داد.

کارگران از جمله خواستار:

بازگشت به کار همکاران اخراجی
دریافت حق غذا
محاسبهٔ صحیح اضافه‌کاری و جمعه‌کاری
تشکیل شورای کارگری در کارخانه
اصلاح کلی طرح طبقه‌بندی مشاغل
حل مشکل شیفت‌های سنگین!


همایش‌های سراسریِ کارگران و زحمتکشان در تمامی روزهای سال در هرگوشه، و یکشنبه‌ها مقابل سازمان تأمین اجتماعی، سخنان پرشور و آگاه‌گرانه‌ی یوسف بهمنی، نماینده‌ی کارگران و عضو مجمع نمایندگان پیشین نیشکر هفت‌تپه در میانِ کارگران بازنشسته در شوش، اعتراض در روز هفتم قتل خسرو علیکردی در مشهد، دستگیری سپیده قلیان از شوش به مشهد شتافته، و نرگس محمدی، و سنگ‌باران آنان به‌وسیله‌ی بسیجیانِ سلطنتی، جاویدشاه‌گویان و نیروهای امنیتی، و دستگیری دست‌کم ۳۹ تن از معترضان در این همایش؛ همایش کارگران بازنشسته و یک شنبه‌های اعتراض با شعار «بازنشسته می‌میرد، ذلت نمی‌پذیرد»، و سه‌شنبه‌های اعتصاب غذا و اعتراض زندانیان ـ به‌ویژه زنان زندانی ـ در سراسر ایران، همچنین اعتراض‌های همیشگی دانشجویان در بیش‌تر دانشگاه‌ها و حضور هرروزهٔ زنان با پیشتازی، شجاعت و پی‌گیری «زن، زندگی، آزادی».این اعتصاب باشکوه با پشتیبانی کارگران نیشکر هفت‌تپه و دیگر بخش‌ها همراه شد. موج خیزشیِ جاری در دی‌ماه، پیوستار جنبش انقلابی در این برههٔ انقلابی است. کارگران در بخش‌های مختلف، از جمله صنعت، خدمات، پرستاران و فرهنگیان و معلمان، رانندگان کامیون، و... را دربر می‌گیرد.
همه‌ی جمعیتِ به‌پاخاسته‌ی موج‌های به هم پیوسته، از دی ۹۶ تا دی ۱۴۰۴، این بار کوبنده‌تر برای سرنگونی و نه جابه‌جایی به میدان آمده‌اند. بازماندگان مستبدان سرنگون‌شده‌ی سال ۵۷، با انقلاب سیاسی آن سال، امروز سر از لانه برون آورده‌‌اند. آنان خیزشگران را به اسب ترووای خود می خوانند تا برای بازپس‌گیریِ خزاین غارت‌شده از دسترنج مردم و تخریب زیست بوم و انباشته در کاخ‌ها و بانک‌ها، تا با پاسداران و مدیران حکومتی ـ به بهانه‌ی اینکه دست‌شان به خون آلوده نیست و «صرفاً کارمند و مدیر» بوده‌اند و به آن‌ها برای ادامه‌ی همان مناسبات و سرکوب و استبداد مضاعف نیاز است ـ سر بسپارند.

اینان پیشاپیشِ قدرت، با چهره‌های فاشیستی که خمینی پس از قدرت‌یابی آشکار کرد، با بسیج چند بسیجی و در بَرِ شاهزاده‌ی خود، بر شعارهای انقلابی دست‌بُرد زده و صداگذاری می‌کنند. در فیلم‌ها مردمِ به‌پاخاسته را می‌بینی که شعارهای دیگر می‌هند، اما «مرگ بر دیکتاتوری، جاوید شاه» به‌وسیله‌ی رله‌کنندگانی که وظیفه‌ی صداگذاری دارند؛ با صداهای آشنای گزارشگرانشان پوشش داده می‌شود. اکنون مشخص شده که بخش بزرگی از این فیلم‌ها در شبکه‌های اجاره‌ای «من‌وتو» و «بی‌بی‌سی» و «ایران اینترنشنال» مونتاژ شده است. بدون تردید هستند شمار نامشخصی در جامعه ‌که در همسنجی، از رضاخان - قزاقِ لیاخوفی- نام می‌برند و در پیرامون گزارشگران رسانه‌های مزبور شعر بر شعارهای واقعی جنبش تداخل می‌دهند.این، خللی در جنبش است و آزادی و آینده و سرنگونیِ انقلابی را دچار اخلال می‌کند. تجاوزگری، خشونت و تجاوزهای کلامی، که ریشه‌ای و غریزه‌ی روان‌کاوانه ـ فرویدی ـ جنسی دارد، ویژگیِ سلطه‌طلبان- لباس شخصی‌ها‌است.

خمینی از «شهریارِ» ماکیاول، فراگرفته بود که تنها «مانندِ شیر خود را نشان‌دادن کافی نیست؛ باید روباه هم بود.» روباه‌گری وجهِ برجستهٔ حاکمیتِ مذهبی است، اما «شیرِ» روی پرچمِ فاشیست‌های مغلوب، نمادی است میان روباه و گرگِ بارانیِ وامانده و گرسنه که با هر سو با باد می‌رود؛ و با معجزه‌ی هوشِ مصنوعی و ابزارِ امپریالیست‌ها و رسانه‌ها می‌توان آن را به حرکت‌ آورد.

و در چنین برهه‌‌ای‌است که نباید فریبِ «همه با همی» را خورد؛ همان فریبی که خمینیسم را به اقتدار آورد با پروژه‌ی فاشیستی «امام ـ امت» و اینان «دولت ـ ملت»- پروژه‌ای که اکنون نیز بر آن هستند تا با شعار «یک پرچم، یک ملت، یک رهبر»- را بازتولید کنند. باید از هم‌اکنون به آمادگیِ رزمندگی و تجهیزِ جنبش تلاش ورزید، زیرا که آنان برای جنگی داخلی سلاح گرفته‌اند تا جامعه را خلع سلاح شده به اسارت گیرند. خمینیسم چنین کرد، خلع سلاح کرد، لشگرکشی به ترکمن‌صحرا، دانشگاه‌ها، خوزستان، انزلی، کردستان و... و فتوای «جهاد» ۲۸ مرداد ۵۸ و گسیلِ خلخالی و چمران به کردستان تا حاکمِ شرع و فرمانده نسل کشی باشند و قتل‌عام کنند با چمران و محسن رضایی‌ها.
اینک خیابان تهییج‌ شده است، و تحلیل‌گرانِ ارتجاعِ غالب و مغلوب، انکار می‌کنند-انکار حضورِ کارگران همراه با افراد خانواده‌ نزدیک به ۶۵ میلیون نفری و کردستان ـ هرچند چندپاره‌شده در جغرافیا ـ و سیستان‌وبلوچستان و آذربایجان و زنان و «زن، زندگی، آزادی» و خیزشِ سراسریِ دانشجویان، در چپِ جامعه حضورِ مادی دارند.

کمیته‌های محلات و کارخانه‌ها، شوراگرایی و شوراهایی که زنان برای سازمان‌یابیِ سراسری و رهبری به بار می‌آورند، همه و همه دورنمای یک آینده‌ی انقلابی، آزادی و زندگیِ نو را نشان می‌دهند- مایتی غیرقابل انکار.

به بیانِ «دکتر راجر بوشه»، در کتاب «از افلاتون تا هانا آرنت»، «در سیاست، گرایش‌های فاشیستیِ رقیب، پس از فاشیسمِ حاکم، وعدهٔ دموکراسی می‌دهند؛ دموکراسی‌ای به‌سوی انطباقِ لاشعور و اریک فرومِ فرزانه بر آن است که: «فرد از خویشتنِ فردیِ خود دست می‌کشد و دستگاهی خودفریب می‌شود تا خود را با دستگاهِ مسخ‌پرداز منطبق کند به این برداشت‌ها، مبلغین و تهییج‌گرانِ ارتجاعِ مغلوب، مصداق و بلندگوهای پریشان‌خو و خود تهی از شعورند که خودفریبی را تزریق می‌کنند تا زیر نام «ایران» و «رضاشاه» ـ قزاق و کودتا و فساد ـ عربده سر دهند: «اگر می‌خواهید شما را سنگسار نکنیم، زیر رهبریِ شاهزاده درآیید.» این تهدیدِ فاشیستی از مبلغِ اجاره‌ایِ ایران‌اینترنشنال است؛ جارچی‌ای که چند تخته روی میز تلویزیونش ردیف می‌کند تا «سونامی» را نشان دهد، چه مضحک و نفرت‌آور است؛ در کنار دیگر پرورش یافتگان دانشگاه‌های «امام صادق» و «امام حسین» و دیگر بنگاه‌های فاشیست‌پرور که به غرب روانه شده‌اند تا استخدام شوند، مسخ کنند و چند دلاری به گماشتگی بستانند. اینان چشم به ریزشِ کارگزارانِ حکومتی دارند تا بسیج سلطنتی را فراهم آورند و جابه‌جاییِ مهره‌ها وموجوداتی از همان بنجل‌های حکومتی را جذب کرده و در پیرامون داشته باشند.

حکومت اسلامی این روزها با مانوری فریبنده می‌گوید: «صدای شما را شنیدیم، اعتراض شما را به رسمیت می‌شناسیم»؛ در وضعیتی که صدای اعتراض، «مرگ بر دیکتاتور، مرگ بر خامنه‌ای و تمام حاکمیت» است. به بیانی یگر، آیا این را شنیده‌اند، یا «جاوید شاه» را که با پراگماتیسم و تقیه‌ای دیگر، باز می‌خواهند جابه‌جایی را بپذیرند و مناسباتِ سلطه را پاس دارند؟!

نه جباریتِ بسیج، و نه جباریتِ بسیج‌گر با خودفریبی؛ چون حکومت‌شوندگان به سازمان‌یابی، آگاهی و خودمدیریتی، بیش از پیش مسلح شوند، هیچ‌یک- نه حاکمیت ونه گرایش فاشیستی سلطنتی- راه به جایی نخواهند برد.
همان‌گونه که کارشناسان و تحلیل‌گرانِ چنددلاری، «تحلیل‌ها و کارشناسی‌های» بنجل تحویل می‌دهند و چنین تلقین می‌کنند که تفاوتِ این خیزش با قبلی‌ها جبرانِ کمبودی بود که «برآورده شد» و آن:‌ آلترناتیوِ «مرگ بر خامنه‌ای» و «جاوید شاه» و شاهزاده می‌بود. اینک «شاهزاده‌ای» ـ که با نفی رنجِ مادر او را شاه-زاده می‌نامند ـ دارند که شعار «مرگ» بر پنجاه‌ وهفتی‌ها و «چپ» یعنی تمامی برابری‌خواهان، مخالفینِ استثمار و خواریِ انسان و آزادی‌خواهان را در کنار «ملا» و «مجاهد» که هم مسلکان و هم‌طبقه‌ایِ خودِ آنهایند، در کنار هم یک‌جا می‌خواهند و زنانِ پیشرو و فریادگر را در مشهد سنگ‌باران می‌کنند. و این در شرایطی است که نه به اعدام و سوزاندنِ طنابِ دار در جلو اوین، نمایشِ محکومیتِ جنایتِ قتلِ حکومتی است که صدای فاشیسم، پیشاپیش مرگ‌آوا شده است. این جنبش، جنبشِ توده‌های به‌فلاکت و نابودی کشانیده‌شده است؛ جنبشی است با اراده‌ی جمعی و با پیشتازی زنان، که «زن، زندگی، آزادی» را جهان‌بینیِ خود ساخته است. هرچند فاشیست‌های عربده‌کش تلاش کردند با «مرد، میهن، آبادی»، مفهوم ارتجاعیِ «مردم‌سالاری» و ضدزن و استبدادیِ جبار به آن بدهند و زن و زندگی و آزادی را از آن بزدایند؛ اینک این جنبش از زمین برخاسته تا در خیابان، بار دیگر، حکومت و تمامی قدرتش را به چالش بکشد

در برابر این خیزش، پروژه‌ی انحراف فعال شده است: صداگذاری خیابان، جعل شعار، تزریق نوستالژی پوسیده، و القای «آلترناتیو»هایی که چیزی جز بازتولید مناسباتِ سلطه نیستند. رسانه‌های اجاره‌ای، با کارشناسان دلاری، می‌کوشند این دروغ را واقعیت جلوه دهند که گویا کمبود جنبش‌های پیشین «نبود آلترناتیو» و «رهبر» بوده است. این دروغ، پوششی است برای تحمیل همان مناسبات طبقاتی، همان فساد و بازتولید استبداد آسیایی ــ این‌بار با چهره‌ای دیگر مانند «رژیم چنجِ» بشاراسد با احمد الشرع در سوریه.

جنبش جاری، جنبش «پوپولیستی» نیست؛ جنبشِ زنان و طبقه کارگر، اکولوژیست، فرهنگ نو، زیست و بومی، و توده‌های به‌فلاکت‌رانده‌شده است. جنبشی با ارادهٔ جمعی، با پیشتازی زنان، با پیوند کارگران، دانشجویان، حاشیه‌نشینان و ملیت‌ها و آیین‌ها و فرهنگ‌های زیر ستم. جنبشی که نه جابه‌جاییِ قدرت، بلکه سرنگونیِ انقلابیِ مناسبات و خودیابی را هدف گرفته است.

در چنین برهه‌ای، فریبِ بزرگ در کمین است: همان فریبی که در فردای بهمن سال ۵۷، انقلاب سیاسی را به بازتولیدِ استبداد بدل کرد، امروز نیز تلاش می‌شود با شعار «یک ملت، یک پرچم، یک رهبر»- «دولت ـ ملتِ» د‌یگری به جای «امام-امت» پیشین تحمیل شود. این پروژه، سلاخِ مستقیمِ آزادی، خودیابی و سازمان‌یابیِ از پایین است.

راه پیش‌روی، روشن است:

فریب چنین تبلیغی که «گزینه‌ی دیگری در میان نیست»، سرشتی فاشیستی دارد.

رهبران و گزینه‌های این جنبش نه فردی غنوده در برهوت و رانت و سهام، بلکه همان‌ها هستند که ۴۷ سال در زندگی، رزم و ستیز و مقاومتِ روزمره در جامعه، در زندان و میدان‌های تیر و دانشگاه و آموزشگاه، و در برابر تهاجم‌های نزدیک به دو سال شیمیاییِ آموزشگاه‌های دختران و خوابگاه‌های دانشجویان، و همه کارگرانی که کارخانه و تولید و بخش خدمات، و تبعیض و دخالت‌گری در آنچه در ایران می‌گذرد، در کوه‌ها و اردوگاه‌های مقاومت، مبارزه می‌کنند؛ و ایستادگیِ اینان در جامعه، که اعتصاب‌ها و اعتراض‌ها و مقاومت‌ها را پیش می‌برند، شایسته‌ی رهبری‌اند. رهبرانِ میدانی، زنان‌اند در پیشاپیشِ جنبش و کارگران آگاه و پیشاهنگ و سوسیالیست‌های انقلابی؛ نه یک «ژن» حکومتیِ بی‌مقدار و پرت از همه‌جا که به زور، بی‌آنکه خود او بخواهد، به دوش گرفته تا به نوایی برسند.

این خیزش از زمین و زمینه‌ی مادیِ جامعه برخاسته است. سازمان‌یابیِ مستقل و انقلابی، شوراهای محلات و کارخانه‌ها، پیوند جنبشِ زنان با پیشتازان جنبش کارگری-سوسیالیستی، و ژرفایابیِ خرد و آگاهیِ جمعی. هیچ قدرتی ــ نه استبداد و فاشیسم دینی، نه گرایشِ فاشیسم سلطنتی ــ در برابر جامعه‌ای سازمان‌یافته و آگاه تاب نخواهد آورد.

عباس منصوران 

دهم دی ماه ۱۴۰۴/۳۱ دسامبر ۲۰۲۵

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر