چرخش پوچ پی گور شاه و شیخ
تاریخ ننگین، شرمناک و هراسبار پیشین و کنونی ایران زیر سایه ی سر خودکامگان یکه تاز بی وجدان آشکارا به تک تک ما نشان داده و هنوز می دهد که نه شاهان و نه شیخان تاکنونی هیچکدام همسو با مسیر بهبود زندگی ما، ساختن فضای گرم آزادی و آزادگی همگانی، پایبندی به حقوق بشر برای درک خودباوری انسامدارانه، راهداری و راهبانی برای ایجاد برابری های لازم در پیوند با سهم و شناخت زندگی، سزاوار دانستن فراگیری های مدرن و پویا و پذیرفتن حق داشتن آموزش و پرورش یکسان برای فرزندان کارگران و کارمزدان و کارمندان میانی و پائینی و همچنین توده های مردم تنگدست و بیدادرس و... که این دو رژیم چاخان و ضدمردمی دستیبابی بدان ها را پاسداری و پاسبانی ناچیز نکرده، و هرگز و هیچیک از این دو فرقه شاه و شیخ برای گزینش و چربش قانومند و ریشه ای آن ضرورت های زندگی، و نه ( رنگرزی ریاکارانه و دستک های رفرمیستی ) در زمان زمانداری خود اندکی متعهد نبوده و نمی توانسته اند هم باشند. چرا؟ چونکه آنان تنها به کانون قدرت، ثروت و شکوه ویژه ی دربار پادشاهی و خلافتمداری ولائی خویش دلبسته و پایبند بوده و آنرا چنان می خواسته اند که هریک پیاده کرده اند و تنها بدانگونگی مطلق آن نیز پی برده، خو بسته و وابسته و تکیه زده بوده اند.
وزهمینرو آنان با نیازمندی ها، خواسته ها، آمال، آرزوها، هدف ها و اراده ی کلان توده ای ـ مردمی ما همیشه بیگانه بوده و خودرأی مانده، و در درازای تاریخ هرکدام شان را که بنگریم، آنان آشکارا و همیشگی با این هدف های کلان، آغازین، قانون پناه و نوع انسانی هرکدام ما سازگاری نداشته و همچنان ندارند. نگاهی به جایگاه محمدرضا پهلوی دیروز و ولایت فقیه مطلق علی خامنه ای امروز کنیم تا به چون و چرائی آن پیشینه های خودخواهی پادشاهی و این یکهسواری و خونخواری ولائی پی ببریم، و ناگزیری وجود چنان و چنین ساختارهای مافیائی را دریابیم؛ آنهم چنین زیر ساخت های سیاسی هولناک و با برپائی باندبازی های چپاولگرانه اقصادی داخلی و جهانی شان که زندگی گذشته و امروز ما اینگونه سیاه و تباه کرده را سرراست تر ببینیم و آنرا جز امری طبیعی درین ساختارهای پوسیده فردی نبینیم و بی گمان بدانیم، که راهبر فردای ما جز دانش پویای انسانمدار، خردجمعی و همبستگی طبقاتی و کلان توده ای نبوده و نیست؛ و تنها آنگاه است که می توان شناخت روشن تری از چرائی نافرجامی های زندگی گذشته و امروز خود را بهتر دیده و بهتر شناخته و راهکار درست و پایه ای برای آن بجوئیم بشنایم که در درون آن برای شیخ و شاه، بنا به تجربه و کارکرد جنائی و تبهکارانه هرکدام شان جائی نیست.
در این راستا می بایست تلاش آگاهانه و هرچه بیشترکرد و خودباورشد و جستجوگرتربود و ماند. چراکه: رسانه های هردو مافیاهای شاه و شیخ و یاوران پهنان و آشکار درونی و بیرونی شان جز به ما فریب و دروغ نداده و نگفته اند. زیراکه این خودکامگان و ساختارهای ویرانگر و آگاهی کش شان هیچگاه در خدمت به رهائی و خوشبختی تهیدستان و نوع انسان کارمزد و تلاشگر نبوده اند، مگر انگل ها و کرم هائی بوده که در راستای آلودگی خرد ما و انگل زائی هرچه بیشتر در چربش سیاست و اقتصاد پادشاهی ـ ولائی، ما را بیمارتر ساختند! وگرنه پاسخ دهند که آنها چه نقش سازنده و شیوه ای مفید در زندگی داشته ند؟ مگر خمینی را شاه نیآورد؟ و رضا پهلوی را اگر بتواند رفرمیست های مذهبی پشتیبانی کرده و خواهندآورد!. و هرکدام آنان نیز پیوسته در خدمتگزاری بی چون و چرا به همدیگر بوده و همزمان هردو ساختار به پشتیبانی و بهره کشی افسارگسیخته انسان از انسان وابسته بوده و برای پابرجائی دکان شاهی و شیخی خویش، با دلبستگی و وابستگی بی چون و چرا به سرمایه سالاری درنده داخلی و جهانی متکی و همراستا بودند و همچنان می باشند.
بنابرین دشمنی تاریخی و رودرروئی پیاپی و مرگبار این دو نیرو میان آینده سازان"مردم" در برابر قلدری های کپکزده و وامانده سنتی " شاه و شیخ" پیاپی گریزناپذیر بوده، مانده و هست. همچنانکه از نبردهای پیشین دیده و شنیده و می دانیم، و اینک نیز در اعتصاب بازار تهران و... کشور می بینیم، دوباره پرچم، فریاد، خیزش و ایستادگی چشمگیر مردم برپاست. این خروش و ناسازگاری ها و ستیزجوئی ها با ستمگران تنها راه رهائی امروز و فردای ماست؛ همچنانکه چرائی سرکوبگری های شاهان دیروز، و شیخان امروز از مبارزان و مردمان بپاخاسته و دلخون بهر بهانه و انگیزه ای، و با هر پوششی ریاکارانه ای بنام وطن و حاکمیت خدا که داشته باشد! جز امید و پیوستگی به سرکوب و کشتار نیست که دیروز شاه و امروز آقا در برابر اعتراض ما دارد. در حالیکه این ایستادگی و نبرد یگانه ابزار رهائیبخش ما در برابر زورگویان و چپاولگرانی بوده و هست که اینک ولایتمداران خونخوار آنرا نمایندگی کرده و بیرحمانه تر از پیش دامن زده و دست به کشتارها می زنند. این سرکوب ها و کشتارها و اعدام ها در برابر اعتراض مردمی، نشانه های آشکاری میان همبستگی های تاریخی شاه و شیخ را داراست که هویت و جایگاه آنانرا در میان مردمان را در چنین بزنگاه هائی نشان داده، بهم پیوند زده و در درون پوشیده خویش هموندتر ساخته و پیام اش هم در شعارهای حکومتی ست که می شنویم: رضا شاه روح ات شاد و ... که هنوز هم حکایت از همبستگی آنها باهم را دارد، که باید هوشیاربود و افشای شان ساخت.
دوباره گول نخوریم و هوشیارترباشیم که فردای بهتر کار، نان و آزادی ما نیاز به یک دگرگونی بنیادی در ساختار سیاسی، اجتماعی و اقتصادی مردمی و کلان و تازه دارد و که اراده ی اجتماعی ـ طبقاتی راهبراش باشد و می باید بیرون از دایره پوچ چرخش پی گور این و آن شاه و شیخ باشد و گرنه با سرنگودی شیخ بالائی جابجاشده و دگرگونی ای بسود مت روی نواهدداد.
فریب، ستیز، دشمنی و غارت شاه و شیخ پایانی ندارد، آنها و مزدوران شان از درآمد کار و تلاش نیروهای کارگری و کارمزدی و دارائی های چشمگیر و شگرف کشورسردمداری خود را از یکسو و از سوی دیگر، گردنکشی آنها و یاوران شان عمری بدرازای انباشت سرمایه داخلی ـ جهانی دارند. هرگز فراموش نکنیم که سرمایه سالاری در دوران شاه و شیخ همچنان پابرجاست و تنها شیخ جای شاه را گرفت! ولی چربش امیدی اندک به فراروئی هستی يویا و حق زندگی یابی برای ما با این دگرگونی بالائی ها بوجودنیامد و در صورت تکرار چرخش بسوی ساختار شاهی هرگز نخواهیم داشت.! نداری و تنگدستی ما در برابر بهره کشان و سرسپردگان سرمایه سالاری رنگین آن، به همین خاطر پاینده بوده و مانده، و تا پابرجائی این ساختارهای انگل شاه و شیخ نیز، بی گمان چرخش پوچ پی گور شاه و شیخ نیز بی هوده ادامه خواهدداشت. پرسش این است چرا باید تن به این دشنه های زهرآگین شاه و شیخ داد؟ مگرنه که منافع بیشترین شهروندان که همین کارگران، مردم رنجبر و توده های ساده دل و فریبخورده باشند در برابر این گروه ها و باندهای شناخته شده شاهی و شیخی همچنان سست و شکننده تر از پیشترها مانده است و کارد به استخوانی تاکی؟! چرائی گسست از ساختارهای پیشین و برچیدن آنها، و برگزیدن آگاهانه دانش و توان و همبستگی اجتماعی ـ طبقاتی از ناگزیری همین حق دگرگونی، برای اجتناب ناپذیر و دستیابی بفردائی ست که ما را وادار به ایستادگی در برابر هردو کرده و می باید به آن شیوه ی زشت شاهسواری و این شیوه های ضدبشری ولایتمداری پایان دهیم؛ وگرنه ما همچنان بسان بنده و اسیر در چرخش و دورهای پوچ کلاهبرداری های شیخ و شاه دچارو سردرگم خواهیم ماند.
از حال و هوای تلخ و خونین ما درین روزگار نافرجامی ها از یکسو، و از سرکوب ها، چپاول ها، جنگ ها، کشتارها و ویرانگری رژیم های بیدادگر شاهی ـ ولائی از دیگر سو نمی باید و نمی توان بسادگی چشم پوشید و هوشمندانه و آگاه بسوی آینده ای مردمی و انسانمدار گذرکرد! و بدتر از آن، چشم امید بفردائی داشت که با خیال رومانتیک شاهانه، به ساختن آینده می پردازد که رویاپردازی ها، جان رنجور آرزوهای خویش را بارهای بار به دست تنور شاه پیشترها سپرده و کشته هایش دیده بود، و یا خویش نادان، ساده دل و دست و پا بسته را پس از او به دور گور امامت این و آن آخوند شارلاتان چرخانید، نه دیگر بس است. زیراکه هرکدام از ما فراموش نکرده ایم که در آن و این ساختارهای فردی و مافیائی شاه و شیخ تنها چیزی که ارزش نداشته و ندارد، همین نان و آب و آزادی، حقوق بشر و اراده ی آزاد سیاسی ـ عقیدتی و از همه مهمتر نبود منافع همگانی ـ طبقاتی ست و همچنین دسترسی نداشتن مستقیم اجتماعی ـ اقتصادی انسان به نان و کار ممکن خود بوده . هست که هرگز در قاموس قوانین شیخ و شاه وجود خارجی نداشتند، و دستیابی با آنها ممکن نبود و هردوی رژیم های شاه و شیخ هیچگاه تن به داشتن اجتماعی ـ طبقاتی آنها نداده اند و راهبر و راهکاری برایش نبوده و نشده اند. پس گرداننده چرخ دکان شاه و شیخ هرگز انسانی نبوده و نیست و باید از راه فردا جدا و بیرون شان کرد و بدست افشاگری و روشنگری تاریخ شان سپرد، تا آیندگان هم همچون ما فریب این ریاکاران رانخورند.
اما شگفتا که ما در انقلاب شکستخورده 57 به چرائی پیدائی و چگونگی سروری و پیروزی ناگهانی و یکدست ملایان انگل و تبهکار و سپس سردرمداری مطلق ولایت پسین آن پی نبردم. در حالیکه می بایست شناختی درست از قردگرائی می بود و اندکی آگاهی ازین جابجائی شتابان و بالائی می یافتیم و می داشتیم، تا بهتر گره گاه های ساختار فردی را می فهمیدیم و می فهماندیم که نفهمیدیم و تجربه اش را هم نداشتیم! زیرا: پس از سرنگونی رژیم شاه و آمدن ملا ما ناشناخته و شتابان گول دین و خمینی و دروغگوهایش را همچون آب خوردن سرکشیدیم و وعده ها و قول های این پلید هزارچهره را باورکردیم، و آنهم با نام مومن و با تکیه و امید به فرمان خدا! در آنزمان ما نمی بایست تبهکاری های بی شمار رژیم فردی شاه را به دست فراموشی بسپاریم که سپردیم و نباید چنین می شد؛ و همچنین اگر آگاه می بودیم و از تجربه ها می آموختیم نباید خمینی کلاش و جلاد می توانست بدان سادگی جای شاه شاهان خودکامه را بگیرد که گرفت و خود شاه با عمامه شد! فاجع ایکه امروز همگی مان داریم تاوان ساده نگری پیشین خود را با جان و مال خود می دهیم و از سوی دیگر ساده دلانی وجوددارند که می خواهند پس از خامنه ایف فردای شان به دست پسر شاهی پس دهند که خود او مادر خمینی ها بود.
من در ساده ترین گویش و با روشن ترین نگرش، و با بررسی بی طرفانه تاریخی، و همزمان با گویشی مردمی و شفاف می گویم و می توان گفت که بازتاب 47 ساله ی جنایت های دین دولتی و خداوندگاری بی همتای ولایت فقیه مطلق آن، تفاوتی چندان با سروری مطلق محمدرضا پهلوی نداشت. این ولایت بی در و پیکر مرگبار، جز محصول چرکین برتریجوئی فردی و گروهی همان شاهی نیست که او هم آگاهانه و با ریاکاری زیرکانه، خود را کمربسته ی امامرضا می سرشت تا مردم مذهبی و ساده دل و آسیب پذیر را گول زند و گوش بفرماترکند و کرد؛ و ما اینک فرجام و سرانجام ریاکاری شاهی را می بینیم و بر کول شکسته می کشیم که او خمینی آدمخوار را زائید و زندگی مردم و کشور را به کنام چنین آتشفشان دینی انداخت، آتشفشان های پیاپی ستم ها، سرکوب ها، زندان ها، فسادها، تاراج ها، اعدام ها، جنگ ها، زن ستیزی ها، کارگر ستیزی ها، زندان ها، تنگدستی ها، بیکاری ها، گرسنگی ها و ... چه های بی پایان دیگر دین دولتی و بکام دینمداری کشاند. و امروز ما از فریاد میلیون ها کارگر و خاکسترنشین های بیدادرس می شنویم که آن گرسنگان و بیدادزدگان و بربادرفتگان در برابر امام بی وجدان شان که خدای واقعی زمانه ی ماست، پاکباختگانی بیش نیستند و برای نبرد پایانی با او نه ترس دارند و نه که دیگر چیزی برای باختن. رفرمیست های مذهبی و مخالفان ولایت هم بدانند که آنها نمی توانند پسر شاه را دوباره به جایگاه شاهانه رسانده و به خدمت دین دولتی درآورند. و رضا پهلوی هم باید هوشیارانه بداند که سنت پوسیده شاه و شیخ راه و چاره درهمریخته امروزه نیست و باید بدوراش ریخت و پویائی و خردجمعی را شناخت و بکار برد و بست تا فردای دیگر و مردمی بشود ساخت.زیرا مردم بپاخاسته و پاکباخته دیر یا زود می خواهند و می توانند خیمه ملا برچیده و بسوزانند و آنانرا دیگر نمی توان با مهر شاه و وطن گول دوباره زد و پی گور پهلوی بازی چرخاند.
بهنام چنگائی یازدهم دی 1404