نکاتی به بهانه برگزاری کنفرانس شورای هماهنگی نیروهای چپ و کمونیست
نکته اول، بنظر می رسد وجهه ی شورا می بایست بمرور بیشتر از هر تک سازمان تشکیل دهنده آن می شد، چون در نهایت برای جنبش، یکی شدن نیروهای کمونیست اصل است. اینکه شورا دوست دارد گسترده تر شود و آلترناتیو سوسیالیستی از این طریق در عرصه سیاسی تقویت شود، هدف خیلی مثبتی ست که باید تلاشی درخور در مورد قدرت گیری این شورا انجام شود. در این جهت می بابیست ذهنیت این باشد که این شورا آن مکانی ست که همه کمونیستها در انتها در آن فعالیت خواهند کرد. این ایده انحلال و ادغام در این شورا می بایست با یک برنامه زمانبندی شده به مرحله اجرا در آید. این قابل درک است که بستگی های سازمانی خیلی قویتر از آنست که این رفقا با انحلال سازمانهایشان همگی در شورا بر اصل بدیل سوسیالیستی و مبارزه ضد سرمایه داری(در حاکمیت سرمایه) متحد شوند. بعنوان یک نظر رفقا همچنین برای دوری از تفرقه بر اصل مارکسی تکیه نمایند، و به این ترتیب رفقایی که به استالین و مائو و ترتسکی و لنین و ... مشکل دارند بتوانند به شورا بپیوندند همانند کمونیستهای شورایی و انترناسیونال(کمونیسم چپ) و ... گرایش دارند، هم بتوانند در این "شورای هماهنگی کمونیستها" به همکاری بپردازند. و در انتها حزب کمونیست و یا شورای کمونیستها را برای سازمانگری مارکسیستها با اساسنامه ایی دموکراتیک و برنامه ایی کلی تشکیل دهند. تا با توان گسترده کادرهای بسیار و هماهنگی در عمل بتوان سرعت و جهت حرکت تاریخ را به حاکمیت کارگری تسریع بخشید. البته با وضعیت کنونی ما، چنین برنامه یی تا عمل بنظر خیلی دور نماید. آما می بابیست این ایده سنگ بنای نگاه ما به آینده باشد، تا در عمل چنین شکلی بخود بگیرد. باید به رفقای فعال در شورا بعنوان رفقای همراه در آینده نزدیک در یک تشکل نگریست. سوال اینست ذهنیت در شورا اکنون در مورد این مهم در کجا قرار دارد، آیا طرحی برای آینده این شورا به عنوان تنها تشکل کمونیستی در نظر گرفته شده است؟ به هر حال موضوعی ست که رفقا می بایست به آن توجه جدی مبذول دارند.
نکته دوم، بدیل سوسیالیستی
نخست، آیا هم اکنون توده های کار و زحمت، و مخالف و موافق نمی دانند که بدیل کمونیستها در مقابل سرمایه داری، سوسیالیسم است؟ اگر توده ها حی و حاضر بدیل سوسیالیستی را به سوسیالیستها نسبت می دهند. آیا می توان نتیجه گرفت معضل عدم اقبال عمومی به سوسیالیسم، ندانستن سوسیالیسم بعنوان بدیل سوسیالیستها نیست، بلکه باید علل را در جایی دیگر جست.
یکی از دلایل معضل عدم اقبال عمومی را شاید این دلیل دانست که مخالفین، توده ها و روشنفکرانشان، سوسیالیزم را توانمند به جوابگویی معضلات اقتصادی و سیاسی نمی دانند، و بر شواهد کوبا و کره شمالی و مثالهایی همچون سقوط شوروی و اروپای شرقی و گرایش ویتنام و چین به سرمایه داری را ملاک ناکارآمدی سوسیالیسم بدانند. و مسلما رشد چین را در برقراری یا احیای سیستم سرمایه داری می دانند و برآنند که سوسیالیسم نتوانست به رشد نیروهای مولده و زندگی بهتر در هیچ تجربه عینی و عملی ش نائل آید. این نظر مخالفین سوسیالیسم و تا کثیری از توده ها را در بر دارد.
این مسئله تجارب شکست خورده انقلابات گذشته را نباید کوچک شمرد، که متاسفانه بخاطر دلایل بسیار که هر کداممان می توانیم بعنوان دلایل شکست به آن استناد کنیم، در نهایت شاید یک چهارم قضیه را در ذهن توده ها حلاجی کند آما تلخی این شکست در تمایل توده ها رالااقل سه چهارم کُند کرده است . در نهایت تجربه موفق، امروز وجود ندارد که ارائه یا تاکید بر آن بعنوان برگ برنده ایی برای ما باشد.
در بخش مخالفین همچنین در کنار ده ها ادله دیگر به عدم تنوع کالا های بسیار از جمله به احتمال قوی محو کالاهای لوکس را بخشی از کاستی های مهم سوسیالیسم بر می شمارند، و ایده بر آنست همه کفشها و متحدالشکل و لباسهای متحد الشکل و آپارتانهای متحد الشکل و .. و در سطح سیاسی سوسیالیزم را با بوروکراسی آهنین و تک حزبی بودن و سرکوب آزادی ها و ناکارآمدی اقتصادی و مترادف با عقب افتادگی می دانند.
در بخش روشنفکری چپ و کمونیست، برخی هم بر این باورند که سوسیالیزم در کشورهای عقب افتاده یا توسعه نیافته و یا در حال توسعه محتوم به شکست است و تنها سوسیالیسم زمانی شانس موفقیت در شکل محلی و جهانی دارد که کشورهای پیشرفته سرمایه داری دنیا که توان صنعتی و تکنولوزیک بالایی دارا می باشند و تولید انبوه شان بیش از نیازهای انسان است، پرچمداران انقلابات آینده کمونیستی باشند.
همچنین عدم آگاهی فراگیر سوسیالیستی میان کارگران دلیل دیگری برعدم اقبال عمومی به آلترناتیو سوسیالیستی می باشد، این عدم آگاهی به علت سرکوب حکومتی و نبود سازمانیابی آزاد و علنی و پروپاگاندای ضد کمونیستی دائمی از جانب حکومت و ایدئولوگ های سرمایه و نبود تریبونهای آزاد و علنی چپ در تقابل با حملات آنها توده ها ی کار و زحمت را در موقعیت ضعف و غیر مسلح گذاشته است.
توده ها و روشنفکران غیر کمونیست خیلی راحتتر با نمونه های عملی به حرکت در می آیند آما تا آن زمان کار درسطح توجیحی هم تنها می تواند قدری از قضیه را حل کند، و بخش عمده کار بر می گردد به شکل عملی و به آغازی دوباره، که در ادامه به آن خواهیم پرداخت.
حالا اگر بپذیرم مشکل عدم موفقیت ما در میلیونی کردن ایده ایجاد سوسیالیزم به علت این نیست که توده ها نمی دانند برای سوسیالیستها بدیل مقابل سرمایه داری سوسیالیزم است، حالا باید بپرسیم چه باید کرد؟ راه چیست؟
ما باید در کنار کار نظری، کار عملی انجام دهیم، و برای بازسازی گرایش به سوسیالیسم تقریبا از صفر شروع کنیم، ما باید چهره سوسیالیسم را در میان توده ها و کارگران بازسازی کنیم، می بایست با گامهای سنجیده در پروسه یا فرایند تغییرات و مبارزه کارگران در بدست آوردن تشکلات مستقل شان به آنها یاری رسانیم، باید در کنار کارگران از حقوق حقه شان در مورد دستمزد، ایمنی کار و برخورداری از بیمه درمانی و مدارس مجانی و عمومی و تا زندگی مناسب در همه عرصه ها با استانداردهای امروزی تلاش ورزیم. که عمدتا اینکار را امروز در حال انجام آن هستیم
امروز، در کنار زدن، استبداد سرمایه داری حاکم، می بایست در کنار باقی مخالفین دموکراتیک و نزدیک به سوسیالیستها شرکت فعال داشته باشیم، باید با عقب نشینی از ایده "به کمتر از در دست داشتن کل حاکمیت در دستان خودمان رضایت نمی دهیم" آغاز کنیم. باید در ایجاد حاکمیت جمهوری دموکراتیک در کنار باقی نیروها کوشا باشیم. باید بپذیریم در میدان رقابت سیاسی با احزاب دیگر قرار بگیریم باید به سازمانیابی مستقل کارگری کمک رسانیم. باید با کار روتین با نمایاندن اینکه ما چه کارهای مثبتی می توانیم برای توده های کار و زحمت انجام دهیم، اعنماد توده ها را به سوسیالیزم تقویت کنیم.
باید نشان دهیم ما دموکراتیک ترین خواسته ها را در قیاس با دیگران دنبال می کنیم، در میدان عمل مبارزاتی کنار کارگران به انها نشان دهیم تنها هواخواهان آنها سوسیالیستها هستند. و بسیاری کارهای دیگر همچون تقویت و همکاری با حرکتهای ترقی خواهانه زنان، اتنیکها، کودکان و فقرا و ... اینها به این معنی نیست که ما سوسیالیسم و برقراری آنرا از یاد برده ایم بلکه در شرایط مادی مشخص و ذهنیتهای ساخته شده واقعی و غیر واقعی کارگران و توده ها ما می بایست معیار کار را بر حسب آنچه هست بگذاریم و نه آنچه ما در ذهنیت خود آرزو داریم.
نیروی ارتجاع نیازی به فضای دموکراتیک ندارند تنها کارگران و زحمتکشان هستند که زیر استبداد و حاکمیت استبدادی از ابتدایی ترین حقوقشان باز داشته می شوند، این وظیفه چپ و کمونیست است که این حقوق دموکراتیک را تثبیت کنند. در همه این حرکتها از بدو پیدایش کمونیزم مارکسی و بعد انقلاب بلشویکی و تاکنون همه می دانند، بدیل نهایی همه سوسیالیستها سوسیالیسم می باشد. و این ایده در هیچ زمان برای کسی(سوسیالیست و غیر سوسیالیست) گم نشده است.
رفقایی می گویند به جز سوسیالیزم، کمونیستها نمی توانند در هیچ آلترناتیو دیگری حضور داشته باشند، این بخش را به نقل قولهایی از لنین و مارکس در ذیل ادامه این نوشته ارجاع می دهم. اینجا تنها به این نکته توجه رفقا را جلب می کنم همین حالا در این شرایط ما به چه کاری مشغولیم؟ آیا دست از هر کاری کشیده ایم و منتظر روز موعود هستیم. و یا در ثانی آیا نه اینست اگر ما نتوانیم بهمراه توده کارگران انقلاب سوسیالیستی را به پیروزی برسانیم کاری غیر از فعالیت برای یک حاکمیت دموکراتیک و ادامه مبارزه طبقاتی، و آماده سازی کارگران برای انقلاب پرولتاریایی، عمل دیگری نمی توانیم انجام دهیم؟
نکته سوم، بیایید یک نگاه اجمالی به چگونگی آماری انسجام و پراکندگی کارگران و یا مزدبگیران بر حسب اشتغال در مراکز صنعتی و کارگاههای ایران بیاندازیم. این پراکندگی مزدبگیران در تجمع های کوچک که اکثریت آنها را تشکیل می دهد یکی از بزرگترین معضلهای انقلاب کارگری سوسیالیستی جامعه ما می باشد.
بر حسب آمارهای کشوری می توان دید پراکندگی مزدبگیران در کارگاهای کوچک زیر ده نفر اکثریت مزدبگیران را تشکیل می دهند: مرکز آمار ایران جدیدترین دادههای کارگاههای صنعتی در سال 1401 را منتشر کرده است. این آمار نشان میدهد که 646 هزارکارگاه صنعتی در کشور فعال بودهاند که 95% آنها کمتر از 10 نفر نیروی کار دارند. این یعنی ساختار صنعتی ایران عمدتاً متکی به واحدهای کوچک یا خرده بورژوازی است.
پراکنده گی این کارگاه های صنعتی کوچک هیچگاه همچون مراکز صنعتی و خدماتی بزرگ همانند نیشکر هفت تپه یا فولاد اهواز و یا شرکت اتوبوسرانی تهران یا معلمین توان سازمانیابی یکدست و گسترده را ندارند. این رقم اکثریت کارگران از مجموع 25 میلیون افراد شاغل در کشور را تشکیل می دهند. کارگران موسسات بزرگ بزور چهار میلیون کارگر را در بر می گیرد. و از این چهارمیلیون بزور بشود 10 هزار کارگر متمایل به سوسیالیسم یافت.
از جمعیت عظیم 87 میلیونی، 25 میلیون شاغل موجود است خودتان می توانید به راحتی ببینید یک اکثریت بزرگ بیکار هم که از تعداد شاغلین بیشترند موجود می باشند، با چنین وضعیتی و سطح تولید و اشتغال داخلی همه بر ناهمواریهای بسیار برای تحقق امال و ارزوهای موجود است. سوسیالیزم به سه عامل تولید به وفور(باتکای صنعت و تکنولوزی پیشرفته) و اشتغال حداکثری و آگاهی سوسیالیستی بستگی دارد. حتی اگر دو عمل صنعت و تکنولوژی و اشتغال را بتوان نادیده گرفت، عامل سوم را که لااقل یک سوم یا یک چهارم یا یک پنچم جمعیت خواهان سوسیالیسم باشند را نمی توان نادیده گرفت. تا آنزمان ما احتیاج بزمان و کار مداوم و متشکل داریم. (در پایین صفحه به ماخذها رجوع کنید)
در اینجا به چند نکته داعیانه لنین در آمادگی کارگران برای برقراری سوسیالیسم توجه فرمایید:
"فقط اشخاص جاهل ممکن است جنبه بورژوازی تحول دمکراتیک را که در حال عملی شدن است از نظر دور بدارند، فقط خوش-بینان ساده لوح ممکن است این موضوع را فراموش کنند که درجه اطلاع توده کارگر از هدفهای سوسیالیسم و شیوه های اجرائی آن هنوز تا چه اندازه کم است. ولی ما همه یقین داریم که آزادی کارگران فقط بدست خود کارگران می تواند انجام گیرد، بدون آماده نمودن و پرورش آنها از راه مبارزه طبقاتی آشکار بر ضد تمام بورژوازی، کوچکترین سخنی درباره انقلاب سوسیالیستی نمی تواند در میان باشد." لنین دو تاکتیک سوسیال دموکراسی
"و در پاسخ اعتراضات آنارشیستی مبنی بر اینکه گویا ما انقلاب سوسیالیستی را به تعویق می اندازیم خواهیم گفت: ما آنرا به تعویق نمی اندازیمبلکه با یگانه وسیله ممکن و از یگانه راه صحیح، یعنی از همان راه جمهوری دمکراتیک، نخستین گام را به سوی آن بر می داریم. کسی که بخواهد از راه دیگری سوای دمکراتیسم سیاسی به سوی سوسیالیسم برود، مسلماً چه از لحاظ اقتصادی و چه از لحاظ سیاسی به نتایج بی معنی و مرتجعانه ای خواهد رسید. اگر کارگرانی در موقع خود از ما بپرسند: چرا ما نباید برنامه حداکثر را اجرا نمائیم ما در پاسخ متذکر خواهیم شد توده های مردم، که دارای تمایلات دمکراتیک هستند، هنوز از سوسیالیسم خیلی دورند، هنوز تضادهای طبقاتی نضج نگرفته است و هنوز پرولتاریا متشکل نشده است. صدها هزار کارگر را در تمام روسیه متشکل کنید ببینیم، حسن نظر نسبت به برنامه خود را در بین میلیونها کارگر تعمیم دهید ببینیم! سعی کنید این کار انجام دهید و تنها به جملات پرسرو صدا ولی تو خالی آنارشیستی اکتفا نورزید، آن وقت فوراً خواهید دید که عملی کردن این تشکل و بسط این فرهنگ سوسیالیستی منوط است به اجرای هر چه کاملتر اصلاحات دمکراتیک" لنین دو تاکتیک سوسیال دموکراسی
و در این گفته لنین برای ائتلاف توجه نمایید:
"پیروزی بر دشمن زورمندتر از خویش تنها در صورتی میسر خواهد بود که حد اعلای نیرو به کار رود واز هر «شکافی » میان دشمنان، هر اندازه هم که کوچک باشد، و از هر تضاد منافع میان بورژوازی کشورهای مختلف و میان گروهها یا انواع مختلف بورژوازی درون هریک از کشورها و نیز از هر امکانی، هر اندازه هم که کوچک باشد، برای به دست آوردن متحد توده ای، حتی متحد موقت، مردد، ناپایدار، مشکوک و مشروط حتما و با نهایت دقت، مواظبت، احتیاط و مهارت استفاده شود. کسی که این نکته را نفهمیده باشد، هیچ چیز از مارکسیسم و به طورکلی از سوسیالیسم علمی معاصر نفهمیده است کسی که توانایی خود را در زمینه کاربست این حقیقت طی زمانی بالنسبه طولانی و در اوضاع و احوال سیاسی گوناگون در عرصه عمل به ثبوت نرسانده باشد، شیوه کمک به مبارزه طبقه انقلابی را در راه رهایی تمام جامعه بشری زحمتکش از چنگ استعمارگران، هنوز نیاموخته است. ضمنا این مطلب، هم برای دوران پیش از تصرف قدرت سیاسی به دست پرولتاریا صادق است و هم برای دوران پس از تصرف این قدرت.
مارکس و انگلس میگفتند تئوری ما حکم جزمی (دگم) نیست، بلکه رهنمون عمل است و بزرگترین اشتباه و بزرگترین تبهکاری مارکسیستهای «صاحب پروانه» نظیر کارل کائوتسکی و اتوبائر وغیره در آنست که این نکته را نفهمیده و نتوانسته اند آنرا در مهمترین لحظات انقلاب پرولتاریا به کار برند.
ن.چرنیشفسکی، سوسیالیست کبیر روس در دوران ما قبل مارکس، میگفت:فعالیت سیاسی پیاده رو خیابان نفسکی نیست (پیاده رو تمیز، عریض و هموار خیابان عمده کاملا سر راست شهر پطرزبورگ). بی اعتنایی به این حقیقت یا فراموشی آن برای انقلابیون روس از زمان چرنیشفسکی به بعد به بهای قربانیهایی بیشمار تمام شد. اینک باید به هرتدبیری شده کوشید تا کمونیستهای چپ و انقلابیون وفادار به طبقه کارگر در اروپای غربی و آمریکا به سان روسهای عقب مانده برای فراگرفتن این حقیقت چنان بهای گرانی بپردازند . بیماری کودکانه کمونیسم چپ
اگر مارکس و لنین توجه را در بهتر شدن وضع کارگران در جامعه سرمایه داری تاکید می ورزند و لنین به اهمیت انقلاب دموکراتیک تا آمادگی توده های کارگری به آگاهی دریافت سوسیالیسم به عنوان بدیل تاکید دارد، فراموش کردن بدیل سوسیالیستی از آن نباید برداشت نمود.
نکته چهارم،
1- نکاتی با در نظر داشتن بیانیه کنفرانس استکهلم 11-11-1403
آلترناتیو واقع گرا به هر جنبه احتمالی بعد سقوط و سرنگونی رژیم اسلامی سرمایه داری حاکم نظر دارد. و برنامه های مشخص خویش را پیشاپیش در مقابل کارگران و توده ها قرار می دهد.
این سرنگونی می تواند به سه مسیر متفاوت به شکل کلی ش برود. یکم برقراری بدیل سوسیالیستی، دوم سرمایه داری باورمند به دموکراسی و سوم سرمایه داری بشکل دیکتاتوری. در این مبحث بیشتر منظور ایده و نظراتی برای دو بدیل یکم و دوم است. زیرا وظایف در مورد بدیل سوم کاملا روشن است.
1.
در مورد بدیل سوسیالیستی به چند نکته می پردازیم. یکم نوع حاکمیت دوران گذار، که مارکس آنرا حاکمیت کارگران (دیکتاتوری) در دوران گذار دانست که هنوز ساز و کار های سرمایه داری بر اقتصاد حاکم است، که دارای سازکارهای سیاسی و حقوقی و لشگری و کشوری به ارث برده شده می باشد. مارکس بر دولت کارگری برای بر چیدن نظام سرمایه داری چه در شکل اقتصادی و سیاسی(دولت) و نظامی ش بمرور زمان تاکید داشت. چیزی که اعیان است مسلما آنچه در این سیستم مخاطره آمیز هست به شکل ضربتی حذف خواهد شد و آنچه بی خطر بمرور محو خواهد شد.
گام اول مرکزیتی ست (دولتی) که می بایست در دست کارگران باشد، نمایندگان به شکل شورایی انتخاب در شورای قانون گذاری مرکزی حضور خواهند داشت، شهرداری ها توسط شوراها انتخاب میشوند و شورای استان از نمایندگان انتخابی شهرهای هر استان توسط شوراها انتخاب می شوند، و اداره سیاسی مرکزی توسط شوراهای شهرها و حومه نسبت به جمعیت نماینده گانی به شورای مرکزی تصمیم گیری برای تشکیل دولت انتخاب می شوند، که بالاترین قوی اجرایی کشوری ست. از رده خارج کردن قانون اساسی حکومت اسلامی و جایگزینی ان به فوریت با تشکیل مجلس قانون گذاری و برپایی دستگاه قضایی نوین.
ناگفته پیداست صنایعی که در اختیار دولت و شرکتهای تعاونیست توسط کارگران به شکل شورایی اداره می شود، و انچه در دست بورژوازیست با قوانین حقوقی بنفع کارگران تا خریداری یا خلع و ید از صاحبانش به شکل بورژوایی اداره می شود. کارگران از طریق اتحادیه ها و قوانین بنفع خود حقوق اساسی و انسانی خود را دریافت می دارند.
سه نوع مالکیت (خصوصی، تعاونی و دولتی) در گام نخست تبدیل می شود،
مراکز کلیدی همانند بانک، تجارت خارجی، و صنایع و معادن، دولتی یا به مالکیت عمومی در خواهد آمد،
بانکهای خصوصی با حسابرسی کامل در وهله اول تماما دولتی، بدون رقیب در اختیار دولت قرار خواهند گرفت،
تجارت خارجی با کنترل دولتی بر واردرات و صادرات بمرور از دستان بورژوازی تجاری خارج شده و کاملا در اختیار دولت قرار خواهند گرفت.
صنایع و معادن هم به همین طریق انچه که در دست دولت هست بعنوان مالکیت عمومی حفظ می شود و انچه در دست بورژوازیست بمرور زمان به اموال عمومی انتقال می یابد.
تساوی حقوقی زنان و مردان، درمان و تحصیل رایگان، حقوق بازنشستگی و معلولین بر حسب رفع و رجوع تمامی حوایج و نیازهای انسانی، تساوی دستمزد یا یکسانی امکانات زندگی برای همگان به یکسان، اداره و تحصیل به زبان مادری. بنابر لزوم زبانی رسمی، فعلا که زبان رسمی جا افتاده فارسی می باشد تداوم خواهد یافت و به مقتضای تغییر و تحولات و نیاز زبانهای دیگر می توانند به جنب زبانهای رسمی کشور در جغرفیای قرار گرفته خود اضافه شوند.
قوه قهریه، شهری و حومه که زیر نظر قوه قضاییه عمل می نماید، ناگفته نماند نیروهای شهربانی از عناصر نامطلوب رژیم گذشته پاکسازی می شوند و نیروهای مومن به حاکمیت کارگری اداره امور را در پستهای کلیدی بدست خواهند گرفت. البته به قوه قهریه اسامی پوشیده ایی در نظامهای گذشته داده می شد همانند نیروی انتظامی، شهربانی، و ژاندارمری که همان قوه قهریه دستگاه حاکم می بود. ما اینجا از قوه قهریه نام برده ایم که بگوییم هر چند این قوا در جهت "نظم موجود" عمل می کنند اما در نهایت قهر اساس و بنیادش است. نیروی قهریه بمرور زمان صد در صد در جهت دموکراتیک و مردمی شدن گام بگام تا محو ان پیش خواهد رفت.
قوای قهریه کشوری در حفاظت از مرزهای کشور در مقابل تخاصمات خارجی، نیروی زمینی، نیروی هوایی و پدافند موشکی، نیروی دریایی از سران وابسته و نامطلوب رژیم پاکسازی شده و توسط نیروهای مومن به حاکمیت کارگران بر آن مسلط خواهد گشت. نیروی قهریه زمینی و هوایی و پدافند موشکی و دریایی بمرور زمان صد در صد در جهت دموکراتیک و مردمی شدن گام بگام تا محو ان پیش خواهند رفت. که بستگی به غلبه انقلاب جهانی سوسیالیستی معطوف است.
در اینجا دو مورد به توضیح بیشتر محتاج است،
یکم در باب انحلال نیروی نظامی شهربانی و ژندارمری و ارتش(زمینی،هوایی و پدافند موشکی ، دریایی) و
دوم مسئله "ملی" فدرالیسم و جدایی.
در مورد انحلال ارتش با این همه پیشرفتها تکنولوژیک و مخاطرات منطقه ایی در جهت نابودی هر آنچه به عنوان قوای تدافعی کشور محسوب می شود توسط اسراییل به کمک آمریکا امری حتمی ست. پاکسازی در قدم اول بهترین گزینه در حفظ قوای دفاعی کشور در مقابل نابودی فوری از جانب دشمن حی و حاضر است. وانگهی انحلال نیروی هوایی و پدافند موشکی که محتاج خلبانان و نیروهای حرفه ایی دانش آموخته و مهندسی نظامی ست چه کسی را قرار است جایگزینشان گردانید، امروزه پیشرفته گی تکنولوژیک نظامی این امکان را غیر ممکن کرده که افرادی را بدون هیچ اموزش و تحصیلاتی را بر این مسند بنشانید. تکرار توخالی و مکانیکی بعضی شعارها در این زمینه کارساز نیست. بهترین کار بر پاکسازی ارتش سه گانه و انحلال سپاه است.
نمونه عراق بعد از سرنگونی قهری رژیم صدام به کمک نیروی خارجی(آمریکا) و انحلال ارتش و همه نیروی انتظامی و شکستن ماشین بوروکراتیک دولتی و حاکمیت فدرالیسم قومی و مذهبی ما شاهد از هم پاشی شیرازه مملکت عراق بودیم. اول آمریکاییها به محض استقرار درگیر جنگ داخلی با همین نیروهای نظامی بیکار شده در بخش سنی نشین فلوجه شده هزاران هزار نفر مردم عادی در این جنگهای داخلی توسط نیروهای آمریکایی کشته شدند.
حدود ده سال جنگ داخلی و بمبگذاری های فراوان و تواری ارتش منحله عراق و پیوستنش به نیروی داعش در سوریه و کمک به ویرانی آن کشور توسط همکاری این نظامیان بیکار شده و بعد تدارک حمله به عراق به پاس کمکهای ایشان به سرویسهای نظامی جاسوسی آمریکا و اسراییل و انگلیس و المان و فرانسه از طریق کمک به داعش با همیاری نیروهای ادمخوار داعشی فجایعه انسانی فراوانی را در عراق هم ببار آوردند.
فدارالیسم عراقی بدترین فاجعه را برای مردم عراق به ارمغان آورد، گسستکی قومی و مذهبی شیعه و سنی کشور را به سه بخش آشتی ناپذیر تقسیم نمود که آنها تنها بفکر منافع منطقه تحت نفوذ خود و حاکمیت بنفع منطقه خود کار می کردند، و کشور را تا سراشیب نابودی و هزینه های گزاف انسانی پیش بردند، که ثمره آن کنترل خارجی (ایران و آمریکا و عربستان و ترکیه و ...) بر سرنوشت و زندگی توده های کار و زحمت آن کشور بود.
فدرالیسم شاید بالاترین نوع دموکراسی باشد آما با ذهنیت قومی و قبیله ای و مذهبی سبب جنگ و ناآرامی و جنگ داخلی و از هم پاشی شیرازه کشور، همانند عراق خواهد شد.
در مقابل اگر با احترام به حقوق و زبان منطقه های مختلف اداره شورایی محلی و با اداره شورای مرکزی حاکم کشوری(دولت)، از همه این هزینه های حتمی دوری خواهیم جست. قرار نیست همه معضلات غیر عاجل آینده همانند قول و قرار جدایی همین فردا باجرا در آید، ما به پیشواز نویی از حاکمیت می رویم که می خواهد کاری بی نهایت بزرگ را که بشریت تا به امروز در انجام آن ناتوان بوده را بانجام برسانیم. آینده گان خود با شرایط مناسبتر به این باقیمانده مطالبات یا پرسشها پاسخ خواهند داد، نگذارید با یک دست چند تا هندوانه ور داریم، که هیچکدامشان صحیح و سالم به مقصد نرسند.
تجربه چهار ساله جنگ داخلی آمریکا هم بنوعی در تعدیل قدرت منطقه ایی و تمکین به قدرت مرکزی را به ما یادآور می شود، البته مسئله برده داری بعدتر بخاطر تشدید قوای لازم نظامی شمال و کاستن از قوای آمریکاییهای افریقایی تبار در جنوب به علت جنگ اضافه گردید. اصل قضیه رابطه تجاری جنوب با انگلستان بیشتر از شمال بود، شمال خواهان مالیات بیشتر بر واردات صنعتی جنوب از انگلستان بود تا جنوب وادار به خرید از شمال شود تا انگلستان. این جنگ مالیاتی به عنوان علت اصلی با پوشش رهایی بردگان در جنوب آمیخته شد، بعد پایان این جنگ قدرت دولت مرکزی فدرال بر دولتهای منطقه ایی ارجعیت یافت. تمرکز قدرت تثبیت شد. هزینه این جنگ داخلی برای تثبیت قدرت مرکزی نزدیک به یک میلیون کشته و یک ونیم میلیون مجروح و معلول و بیش از بیست میلیارد دلار بود. حاکمیت سرمایه همانگونه که سرمایه را تمرکز می دهد، قدرت را هم تمرکز می دهد. و باز کردن این گره کور بنظر میآید تنها در مرحله پایانی گذار به کمونیزم ممکن باشد، جایییکه پایان بورژوازیست.
تجربه جنگهای داخلی روسیه بعد از انقلاب 1917 که بخش عمده اش بخاطر جدایی طلبی بوده است، اوکراین، بلاروس، گرجستان، ارمنستان آذربایجان، منطقه بالتیک (استونیا، لتویا، لتوانیا) بخش مناطق آسیایی ... تعداد کشته ها ؟ تنها فنلاند و لهستان توانستند استقلال خود رو بدست آوردند.
همچنین ناسیونالیسم همانند مذهب در بدو 57 همچون بسیاری از کشورها هنوز ابزار موثری ست برای جذب نیروها خصوصا نیروهای راست کاملا در صدد بهره برداری از ان هستند که می دانید چه مانورهای بر تمامیت ارضی و حدود و ثغور جغرافیای فعلی که نمی دهند، و بخش عمده پروپاگاندای انها در میان توده ها حس ناسیونالیزم "چو ایران نباشد است" برای جذب و دنبالروی از آنهاست. حال بذل و بخشش شما در امکان جدایی از این جغرافیا به میل اهالی هر منطقه نه تنها جداسری را تشویق بلکه برگ برنده ایست که شما پیشاپیش به رقبای بورژوای خویش اعطا می فرمایید، که بر علیه شما و یا حاکمیت طبقه کارگر مورد سوء استفاده قرار دهند. امروز توازن قوا در پشتیبانی از ایده جدایی به ضرر نیروهای پیشرو و ترقی خواه ست. فردا در شرایطی بهتر آینده گان بدون هیچ هزینه ایی این امر را به سرانجام خواهند رساند، شکی نیست در جهانی که مرزها معنا و مفهوم خود را از دست می دهند قضیه خود بخودی حل شده است.
2.
حاکمیتی دموکراتیک
ما باید همین امروز به شکل رسا به توده ها بگوییم، اگر بدیل سوسیالیستی ما توفیق نیافت، پلان یا برنامه دوم ما چیست. خیلی واضع است، امکانات دموکراتیک حداقلی ست، که توده ها، در تلاش چهل و اندی ساله مبارزاتشان علیه استبداد، بعد از سرنگونی رژیم حاکم انتظار دارند. امکان وجود احزاب و مطبوعات و دیگر رسانه ها و انتخابات ازاد و دموکراتیک، چه برای مجلس موسسان و چه قانون گذاری و چه پست ریاست جمهوری از حداقلهایی ست که همه به حق انتظار آنرا دارند. مسلما توده ها اجازه نخواهند داد غیر یک حاکمیت سکولار دموکراتیک، حاکمیت دیگری بوجود آید. مسلما احزاب چپ و کمونیست در خط مقدم مطالبات توده ها برای یک حاکمیتی دموکراتیک خواهند بود.
در اینجا بعد برافتادن رژیم اسلامی استبدادی و با امکان فعالیت حزبی و سازمانی، می رسیم به اهمیت فعالیت سیاسی و سندیکایی که با نقل قولهایی از مارکس و لنین و سنتهای مارکسیستی کمک خواهیم گرفت به یادآوری نکاتی از بنیان گذاران که به بحثمان غنا می بخشد.
در سنت مارکسیستی از بدو پیدایش تا کنون قلیل گرایشهایی بوده اند که کاملا هر گونه فعالیت سندیکایی و سیاسی را به کلی ضد کمونیستی می دانسته اند. سوسیال دموکراسی آلمان زمان مارکس و انگلس در پارلمانهای بورژوازی شرکت داشتند و همواره چه در آلمان و جاهای دیگر از وجود فضای باز سیاسی دفاع کرده اند.
لنین به انتقاد از کمونیزم چپ در دوری جستن از انتخابات پارلمانی و اتحادیه های کارگری به آنان یادآور می شود که تا زمانیکه سرمایه داری حاکم است ما در این سیستم به مبارزه خود در همه عرصه ها ادامه خواهیم داد و از همه امکانات موجود این سیستم عیله بورژوازی و در جهت بلوغ فکری کارگران تا ارتقای آنان به مبارزان سوسیالیست در جهت انقلاب در جهت اتحاد و تشکلیابی طبقه کارگر در مبارزه طبقاتیش یک لحظه از پا نخواهیم نشست.
مارکس تاکید دارد، انقلابات زمانی رخ می دهند که با تحمیل رشد نیروهای مولده از لحاظ مراوده به سطحی می رسند، که قوانین حقوقی حاکم بر مناسبت حاضر سدی در مقابل پیشرفت نیروهای مولده می گردد، و آنگاهست برای رفع این معضل انقلابات بوقوع می پیوندند. در مقدمه ایی بر نقد اقتصاد سیاسی و گروندریسه مارکس رشد نیروهای مولده و تولید انبوه آن برای جوابگویی به نیاز توده ها را نمی توان با نیروهای مولده ناکارآمد پاسخ گفت و ناکارآمدی آن دوباره برگشت به همان شرایط قبلی خواهد بود و توده ها تا زمان آماده شدن آن شرایط تنها وظایفی را بانجام خواهند رسانید که شرایط حاضر به عهده آنها واگذار می نماید. البته نقش سوژه یا پرولتاریا بهمراه شرایط رشد نیروهای مولده است که نقش سوژه را در این تغییر انقلابی تعیین کننده می گرداند. " لذا انسانها تنها انجام تکالیفی را در دستور کار خود میگذارند که از عهده انجامش برمیآیند."
" آلمان تنها در صورتی میتواند خود را از قرون وسطی رها کند که همزمان خود را از پیروزیهای جزئی بر قرون وسطی رها کند. در آلمان، هیچ شکلی از اسارت نمیتواند بدون شکستن همه اشکال اسارت شکسته شود. آلمان، که به خاطر کمال خود مشهور است، نمیتواند انقلابی انجام دهد مگر اینکه انقلابی کامل باشد." مقدمه ایی بر نقد فلسه حق هگل
آما دیدم آلمان هم راه اسلاف خویش فرانسه و بریتانا را پیش گرفت، مارکس می گفت آلمان از لحاظ فلسفی تئوریک آماده است آما از لحاظ پیشرفت نیروهای مولده در آن سطح نرسیده و با رسیدن به آن مطمنا کار را یکسره خواهد کرد و جهش خود را به انقلاب سوسیالیستی خواهد رساند چون این آن شیوه ایست که جزیی از آلمانی بودن است و متفاوت با شیوه فرانسوی که کارهارو خرده خرده انجام می دهند. "آلمان، که به خاطر کمال خود مشهور است، نمیتواند انقلابی انجام دهد مگر اینکه انقلابی کامل باشد."
"در مرحلهای از پروسه رشد جامعه، نیروهای تولید مادی آن با مناسبات تولیدی یا مِلکی (که صرفا اصطلاحی حقوقی برای بیان همان مناسبات تولیدی است) موجودش، که تا آن زمان چارچوبی برای عملکرد این نیروها فراهم میآوردهاند، دچار تناقض میشوند، و این مناسبات از اشکالی برای رشد نیروهای تولیدی مبدل به قیودی بر دست و پای آنها میشوند. آنگاه دوران انقلاب اجتماعی فرامیرسد. تغییر شالوده اقتصادی جامعه دیر یا زود به تحول کل روبنای عظیم آن میانجامد. در بررسی این گونه تحولات همواره باید تمیز گذارد میان تحول مادی شرایط اقتصادی تولید، که با دقت علوم طبیعی قابل تعیین است، و اشکال حقوقی، سیاسی، مذهبی، هنری، فلسفی، و در یک کلام ایدئولوژیکی که انسانها در قالب آن بر این تعارض آگاهی مییابند و با مبارزۀ خود کارش را یکسره میکنند. همانطور که هیچکس را بر مبنای آنچه خود دربارۀ خویش میگوید قضاوت نمیکنند، چنین دوره تحولی را نمیتوان بر مبنای آگاهی خود این دوره قضاوت کرد. بلکه، برعکس، این آگاهی را باید بر مبنای تناقضات حیات مادی، بر مبنای تعارض موجود میان نیروهای تولیدی اجتماعی و مناسبات تولیدی، توضیح داد. هیچ سامان اقتصادی- اجتماعی هرگز پیش از آنکه نیروهای تولیدی ناظر بر آن به رشد کامل رسیده باشند از میان نمیرود؛ و مناسبات برتر تولیدی جدید هرگز پیش از آنکه شرایط مادی موجودیتشان در چارچوب جامعه قدیم فراهم آمده و به بلوغ رسیده باشد جانشین مناسبات قدیم نمیشوند. لذا انسانها تنها انجام تکالیفی را در دستور کار خود میگذارند که از عهده انجامش برمیآیند." مارکس مقدمه ای بر نقد اقصاد سیاسی
بر گرفته از " ا آی "
“در نگاه مارکس، پیشرفت نیروهای مولده برای گذار به سوسیالیسم ضروری است، زیرا «پیروزی بدون آن»، یعنی تلاش برای برقراری کمونیسم در جوامعی با نیروهای مولده ضعیف، به معنای «بازگشت به عقب یا تجدید شکلی از بربریت» و شکست در ایجاد جامعهی جدید و پیشرفته است و سرمایهداری باید به بلوغ خود برسد تا امکان گذار به مرحلهی بالاتر فراهم شود، همانطور که در تحلیل صورتبندیهای اقتصادی-اجتماعی در «کاپیتال» و «گروندریسه» (Grundrisse) به آن اشاره شده است.” بر گرفته از " ا آی " در کاپیتال مارکس من با این نوشته برخورد کردم آما پیدا کردنش فعلا برایم مقدور نشد و با مشکل زمانی برای نشر این نوشته برخورد کرده ام. نگارنده
پیشرفت نیروهای مولده مصادف با تغییر، خلاصه شده از ایدئولوژی آلمانی:
[I] دستیابی به رهایی واقعی در دنیای واقعی [...] تنها با به کارگیری ابزارهای واقعی امکانپذیر است.[.] بردهداری بدون ماشین بخار و قاطر و نخریسی- جنی قابل لغو نیست، رعیتداری بدون کشاورزی بهبود یافته قابل لغو نیست، و به طور کلی، مردم تا زمانی که قادر به تهیه غذا و نوشیدنی، مسکن و پوشاک با کیفیت و کمیت کافی نباشند، نمیتوانند آزاد شوند. «رهایی» یک عمل تاریخی است و نه یک عمل ذهنی، و توسط شرایط تاریخی، توسعه صنعت، تجارت، کشاورزی، شرایط مراوده به وجود میآید.
"ایدئولوژی آلمانی"
چند نمونه از لنین در بالا نقل کردیم که در این بخش هم لازم ست بدون تکرار به خود یادآوری کنیم و برای طولانی نشدن مطلب شمارا به کتابچه لنین، بیماری کودکانه کمونیزم چپ ارجاع می دهم. آما اکنون چند نمونه از مارکس نقل می کنیم که بسیار آموزنده است، که نشان می دهد انعطاف به معنی تسلیم شدن نیست چه بسا گامی دائما به جلو برداشتن است واین انعطاف یا سرسختی بسته به شرایط لازم و ضرور است، و مارکسیست بودن غیر منعطف بودن نیست. در مبارزه اصول ابدی و سنگ شده یی وجود ندارد.
مارکس اهمیت بالایی برای مطالبات اصلاحی قائل بود، هم بخاطر جنبه برانگیزانه آن و هم برای بهتر شدن زندگی کارگران وهم برای آماده سازی کارگران در پیروزی نهایشان، تنها سه سال قبل از درگذشتش 14 مارس 1883 درگیری آخرش با ژول گد Guesde رهبر کارگران فرانسه می 1880 در اهمیت گنجاندن مطالبات حداقلی درگیر شد، و آن جمله معروف خود را بزبان آورد، که اگر شما درک تان از مارکسیزم اینست، «آنچه مسلم است این است که من خودم مارکسیست نیستم»
این نقل قول پایین از آن گزارش است:
"با این حال، پس از توافق بر سر برنامه، درگیری بین مارکس و حامیان فرانسویاش بر سر هدف بخش حداقل رخ داد. در حالی که مارکس این را به عنوان وسیلهای عملی برای تحریک پیرامون خواستههایی که در چارچوب سرمایهداری قابل دستیابی بودند، میدید، گِد Guesde دیدگاه بسیار متفاوتی داشت: ژول گِد Guesde با نادیده گرفتن امکان به دست آوردن این اصلاحات از بورژوازی، آنها را نه به عنوان یک برنامه عملی مبارزه، بلکه صرفاً ... به عنوان طعمهای برای فریب کارگران از رادیکالیسم میدانست. ژول گِد معتقد بود که رد این اصلاحات "پرولتاریا را از آخرین توهمات اصلاحطلبانهاش رها میکند و او را به عدم امکان اجتناب از یک جنبش کارگری متقاعد میکند." مارکس با متهم کردن ژول گِد و لافارگ به "عبارتپردازی انقلابی" و انکار ارزش مبارزات اصلاحطلبانه، جمله معروف خود را بیان کرد که اگر سیاست آنها نمایانگر مارکسیسم باشد، "آنچه مسلم است این است که من خودم مارکسیست نیستم". ارجاع به سایت نقل قول در پایین صفحه
ce qu'il y a de certain c'est que moi, je ne suis pas Marxiste.
مارکس در نوشته کوتاه در "بی اعتنایی به سیاست" 1873 به کنایه به کسانی که می گویند تنها باید به انتظار انحلال و فروپاشی نظام سرمایه داری هیچگونه مبارزه مطالباتی و سیاسی و اقتصادی نداشت و برای بهتر شدن اوضاع و احوال تلاش نکنیم به کنایه اینچنین می گوید:
«اگر کارگران در مبارزه سیاسی علیه دولت بورژوایی تنها در کسب امتیاز موفق شوند، آنگاه مرتکب سازش میشوند؛ و این خلاف اصول ابدی است. بنابراین، همه جنبشهای مسالمتآمیز، مانند جنبشهایی که کارگران انگلیسی و آمریکایی عادت بد شرکت در آنها را دارند، باید مورد انزجار قرار گیرند. کارگران نباید برای تعیین محدودیت قانونی برای روز کاری تلاش کنند، زیرا این به معنای سازش با اربابان است که در آن صورت میتوانند به جای چهارده یا شانزده ساعت، فقط ده یا دوازده ساعت از آنها بهرهکشی کنند. آنها حتی نباید خود را برای ممنوعیت قانونی استخدام کودکان زیر ده سال در کارخانهها به زحمت بیندازند، زیرا با این کار به استثمار کودکان بالای ده سال پایان نمیدهند: بنابراین آنها مرتکب سازش جدیدی میشوند که خلوص اصول ابدی را لکهدار میکند.» "بی اعتنایی به سیاست"
«در یک کلام، کارگران باید دست به سینه بایستند و از اتلاف وقت در جنبشهای سیاسی و اقتصادی دست بردارند. این جنبشها هرگز نمیتوانند چیزی بیش از نتایج کوتاهمدت به بار آورند. آنها به عنوان مردانی واقعاً مذهبی باید نیازهای روزمره را تحقیر کنند و با صدایی سرشار از ایمان فریاد بزنند: «باشد که طبقه ما مصلوب شود، باشد که نژاد ما نابود شود، اما اصول ابدی بیعیب و نقص باقی بمانند!» آنها به عنوان مسیحیان پرهیزگار باید به سخنان کشیش خود ایمان داشته باشند، از خوبیهای این دنیا بیزار باشند و فقط به رفتن به بهشت فکر کنند. به جای بهشت، انحلال اجتماعی را بخوانید که قرار است روزی در گوشهای از جهان رخ دهد، هیچکس نمیداند چگونه یا از طریق چه کسی، و این رازآلودگی از هر نظر یکسان است.
«بنابراین، در انتظار این انحلال اجتماعی مشهور، طبقه کارگر باید رفتاری محترمانه، مانند گله ای از گوسفندان سیر داشته باشد؛ باید دولت را در آرامش خویش راحت کذارد، از پلیس بترسد، به قانون احترام بگذارد و خود را بدون هیچ شکایتی مانند گوشت دم توپ تسلیم کند.» "بی اعتنایی به سیاست"
"با توجه به بخش دوم، خود به خود می توان دریافت که رابطه کمونیستها با احزاب هم اکنون شکل گرفتۀ کارگری، از جمله رابطه آنان با چارتیستها در انگلستان و طرفداران اصلاحات ارضی در آمریکای شمالی چگونه است. کمونیستها برای برآورده شدن مطالبات و هدف های بی واسطه و منافع طبقه کارگر مبارزه می کنند، اما آنان در جنبش امروز، درعین حال ، از آیندۀ جنبش نیز دفاع می کنند. در فرانسه، کمونیستها در برابر بورژوازی * محافظه کار و رادیکال، با حزب سوسیالیست دموکرات متحد میشوند بی آنکه به این خاطر، از حق برخورد انتقادی نسبت به شعارهای توخالی و توهمات به جامانده از سنت انقلاب، بگذرند.
در سوئیس، آنان از رادیکالها پشتیبانی می کنند، بدون غفلت از این که این حزب از عناصر متضادی ترکیب شده است: یک بخش، از سوسیالیستهای دمکرات به معنای فرانسوی آن و بخشی، از بورژوازی رادیکال. " مانیفست کمونیست
"سرانجام، کمونیستها در همه جا برای پیوند و تفاهم احزاب دمکراتیک همه کشورها تلاش میکنند. " مانیفست کمونیست
"کمونيستها براى رسيدن به نزديکترين هدفها و منافع طبقه کارگر مبارزه ميکنند ولى در عين حال در جريان جنبش کنونى از آينده نهضت نيز مدافعه مي نمايند." مانیفست کمونیست
سرانجام، هنگامى که مبارزه طبقاتى به لحظه قطعى نزديک ميشود، جريان تجزيهاى که در درون طبقه حاکمه و تمام جامعه کهن انجام مي پذيرد، چنان جنبه پرجوش و شديدى بخود ميگيرد که بخش کوچکى از طبقه حاکمه از آن روگردان شده به طبقه انقلابى، يعنى طبقهاى که آينده از آن اوست، مي پيوندد. به همين جهت است که مانند گذشته، که بخشى از نجباء بسوى بورژوازى ميآمدند، اکنون نيز قسمتى از بورژوازى و يا عدهاى از صاحبنظران بورژوازى که توانستهاند از لحاظ تئورى به درک جنبش اجتماعى نائل آيند، به پرولتاريا مي گروند. مانیفست کمونیست
3.
موضع نیروهای چپ و کمونیست، در قبال نظام دیکتاتوری
موضع همه نیروهای چپ و کمونیست مبارزه بی امان علیه دیکتاتوری می باشد، نوع مبارزه مخفی، نیمه مخفی و علنی می باشد. در دفاع و مبارزه برای دموکراسی و آزدی بیان و مطبوعات و احزاب، در دفاع و مبارزه از حق معیشت و منزلت با استانداردهای امروزی زندگی، در دفاع و مبارزه برای تشکلهای اتحادیه ایی مستقل کارگری، در دفاع و مبارزه برای حقوق برابری زن و مرد، در دفاع و مبارزه برای حق تدریس و اداره منطقه ایی توسط اهالی به زبان و گویش و نوشتاری خود و ...
کمونیستها از همه موقعیتهای که دورنمای موفقیت یک قیام می تواند باشد را دائما رصد و اقدام قاطع در واژگونی دیکتاتوری خواهند نمود.
وبا این جمله از مانیفست به نگارش این بخش خاتمه می دهیم:
"در یک کلام، کمونیستها در همه جا از هر جنبش انقلابی علیه اوضاع اجتماعی و سیاسی موجود حمایت میکنند."
جوینده
اول دیماه 22 دسامبر 2025
در انتها قصدم نوشته ایی کوتاه با چند نقد و نکته و اشاره بود خیلی طولانی شد و تصحیح چند باره برایم ممکن نبود. با پوزش از ایرادات ویرایشی.
منابع:
مرکز آمار ایران جدیدترین دادههای کارگاههای صنعتی در سال 1401 را منتشر کرده است. این آمار نشان میدهد که 646 هزارکارگاه صنعتی در کشور فعال بودهاند که 95% آنها کمتر از 10 نفر نیروی کار دارند. این یعنی ساختار صنعتی ایران عمدتاً متکی به واحدهای کوچک و متوسط است.
جمعیت کل ایران در مهر ماه سال جاری حدود ۸۵ میلیون و ۹۶۱ هزار نفر برآورد شده است. این آمار بر اساس آخرین محاسبات مرکز آمار ایران است و شامل ۶۶ میلیون و ۲۰۷ هزار نفر در مناطق شهری و ۱۹ میلیون و ۷۵۴ هزار نفر در مناطق روستایی میشود
جمعیت ایران (برآورد): حدود ۸۵ میلیون و ۹۶۱ هزار نفر (در مهر ۱۴۰۳)
- جمعیت شهری ایران: ۶۶ میلیون و ۲۰۷ هزار نفر (۷۷ درصد)
- جمعیت روستایی ایران: ۱۹ میلیون و ۷۵۴ هزار نفر (۲۳ درصد)
https://iranstatis.com/factory1401/
براساس دادههای نیروی کار مرکز آمار ایران، در تابستان سال ۱۴۰۴ تعداد شاغلان کشور به ۲۴ میلیون و ۹۵۸ هزار نفر رسیده که نسبت به تابستان سال گذشته کاهش بیش از ۱۷۱ هزار نفری داشته است.
https://fa.tradingeconomics.com/iran/gdp
https://data.worldbank.org/indicator/NY.GDP.MKTP.CD?locations=IR
ماخذ های دیگر
2- بر گرفته از بیانیه کنفرانس استکهلم 11-11-1403
https://www.shorah.org/post/5616
2- "این کنفرانس اعلام میکند یک آلترناتیو سوسیالیستی ممکن، ضروری و مُبرم است و برای شکل دادن به آن تلاش میکنیم. نیروی این آلترناتیو وسیع است. کارگران و زحمتکشانی که از استثمار و فقر و فرودستی و سرکوب به ستوه آمدهاند، زنانی که وسیعا آپارتاید جنسی و تبعیضاتِ مردسالارانه را به مصاف طلبیدهاند، جوانانی که از بیکاری و بیآیندگی به جان آمدهاند، مردمانی که علیه فجایع زیست محیطی و درماندگی رژیم جنبش وسیعی برپا کردهاند، آزادیخواهانی که خواهان رفع استبداد و برقراری آزادی بی قید و شرط اندیشه، بیان و تشکل هستند، تمامی آنانی که برای رفع ستم و تبعیض و کسبِ آزادی و برابری تلاش میکنند، این توده عظیم میتوانند و باید جای خود را در اردوی آلترناتیو سوسیالیستی پیدا کنند." بیانیه کنفرانس استکهلم 11-11-1403
https://www.shorah.org/post/5616
https://www.marxists.org/archive/marx/works/1880/05/parti-ouvrier.htm
برنامه حزب کارگر
این سند در ماه مه ۱۸۸۰، زمانی که ژول گِد Guesde، رهبر کارگران فرانسه، برای دیدار با مارکس به لندن آمد، تدوین شد. مقدمه توسط خود مارکس دیکته شد، در حالی که دو بخش دیگر از حداقل خواستههای سیاسی و اقتصادی توسط مارکس و گِد، با کمک انگلس و پل لافارگ، که به همراه گِد به چهرهای برجسته در جناح مارکسیستی سوسیالیسم فرانسه تبدیل شد، تدوین شد. این برنامه، با اصلاحاتی خاص، توسط کنگره بنیانگذار حزب کارگر (PO) در لو آور در نوامبر ۱۸۸۰ تصویب شد.
در مورد برنامه، مارکس نوشت: «این سند بسیار مختصر در بخش اقتصادی خود صرفاً شامل خواستههایی است که در واقع به طور خودجوش از خود جنبش کارگری برخاستهاند. علاوه بر این، یک مقدمه وجود دارد که در آن هدف کمونیستی در چند سطر تعریف شده است.» [1] انگلس بخش اول، یعنی بخش حداکثر، را به عنوان «شاهکاری از استدلالهای قانعکننده که به ندرت دیده میشود، به روشنی و اختصار برای توده مردم نوشته شده است؛ من خودم از این فرمولبندی مختصر شگفتزده شدم» [2] و بعداً بخش اقتصادی را به سوسیال دموکراتهای آلمانی در نقد پیشنویس برنامه ارفورت 1891 توصیه کرد. [3] با این حال، پس از توافق بر سر برنامه، درگیری بین مارکس و حامیان فرانسویاش بر سر هدف بخش حداقل رخ داد. در حالی که مارکس این را به عنوان وسیلهای عملی برای تحریک پیرامون خواستههایی که در چارچوب سرمایهداری قابل دستیابی بودند، میدید، گِد Guesde دیدگاه بسیار متفاوتی داشت: «گِد Guesde با نادیده گرفتن امکان به دست آوردن این اصلاحات از بورژوازی، آنها را نه به عنوان یک برنامه عملی مبارزه، بلکه صرفاً ... به عنوان طعمهای برای فریب کارگران از رادیکالیسم میدانست.» گِد معتقد بود که رد این اصلاحات «پرولتاریا را از آخرین توهمات اصلاحطلبانهاش رها میکند و او را به عدم امکان اجتناب از یک جنبش کارگری متقاعد میکند.» [4] مارکس با متهم کردن گِد و لافارگ به «عبارتپردازی انقلابی» و انکار ارزش مبارزات اصلاحطلبانه، جمله معروف خود را بیان کرد که اگر سیاست آنها نمایانگر مارکسیسم باشد، «آنچه مسلم است این است که من خودم مارکسیست نیستم»
ce qu'il y a de certain c'est que moi, je ne suis pas Marxiste.
https://www.marxists.org/archive/marx/works/1880/05/parti-ouvrier.htm
"انسانها در روند تولید اجتماعی موجودیت خود ناگزیر با یکدیگر وارد مناسباتی میشوند. این مناسبات، مناسبات تولیدی آنهاست، که از خواست و اراده ایشان مستقل و متناظر با مرحله معینی از رشد نیروهای تولیدی آنهاست. مجموعه این مناسبات ساختار اقتصادی جامعه یعنی آن زیربنای واقعی را تشکیل میدهد که بر آن روبنائى حقوقى و سیاسى سر برمىکشد، و متناظر با آن اشکال معینى از آگاهى اجتماعى شکل میگیرد. شیوه تولید حیات مادی انسانهاست که چند و چون پروسه کلی حیات اجتماعی، سیاسی و فکری آنها را تعیین میکند. آگاهی انسانها نیست که چگونگی موجودیتشان را تعیین میکند، بلکه چگونگی موجودیت اجتماعی آنهاست که آگاهیشان را تعیین میکند. در مرحلهای از پروسه رشد جامعه، نیروهای تولید مادی آن با مناسبات تولیدی یا مِلکی (که صرفا اصطلاحی حقوقی برای بیان همان مناسبات تولیدی است) موجودش، که تا آن زمان چارچوبی برای عملکرد این نیروها فراهم میآوردهاند، دچار تناقض میشوند، و این مناسبات از اشکالی برای رشد نیروهای تولیدی مبدل به قیودی بر دست و پای آنها میشوند. آنگاه دوران انقلاب اجتماعی فرامیرسد. تغییر شالوده اقتصادی جامعه دیر یا زود به تحول کل روبنای عظیم آن میانجامد. در بررسی این گونه تحولات همواره باید تمیز گذارد میان تحول مادی شرایط اقتصادی تولید، که با دقت علوم طبیعی قابل تعیین است، و اشکال حقوقی، سیاسی، مذهبی، هنری، فلسفی، و در یک کلام ایدئولوژیکی که انسانها در قالب آن بر این تعارض آگاهی مییابند و با مبارزۀ خود کارش را یکسره میکنند. همانطور که هیچکس را بر مبنای آنچه خود دربارۀ خویش میگوید قضاوت نمیکنند، چنین دوره تحولی را نمیتوان بر مبنای آگاهی خود این دوره قضاوت کرد. بلکه، برعکس، این آگاهی را باید بر مبنای تناقضات حیات مادی، بر مبنای تعارض موجود میان نیروهای تولیدی اجتماعی و مناسبات تولیدی، توضیح داد. هیچ سامان اقتصادی- اجتماعی هرگز پیش از آنکه نیروهای تولیدی ناظر بر آن به رشد کامل رسیده باشند از میان نمیرود؛ و مناسبات برتر تولیدی جدید هرگز پیش از آنکه شرایط مادی موجودیتشان در چارچوب جامعه قدیم فراهم آمده و به بلوغ رسیده باشد جانشین مناسبات قدیم نمیشوند. لذا انسانها تنها انجام تکالیفی را در دستور کار خود میگذارند که از عهده انجامش برمیآیند. زیرا بررسی دقیقتر همواره نشان میدهد که مساله خود تنها زمانی بروز میکند که شرایط مادی حل آن دیگر شکل گرفته یا لااقل در شرف شکل گرفتن است. شمای کلی [تاریخیِِ] مشتمل بر شیوههای تولیدی آسیائی، باستانی، فئودالی و مدرن بورژوائی را میتوان بمنزله دورانهای شاخص پیشرفت سامان اقتصادی- اجتماعی جامعه در نظر گرفت. شیوه تولیدی بورژوائی آخرین شکل ستیزآمیز [یا آنتاگونیستی] پروسه تولید اجتماعی است؛ ستیز [یا آنتاگونیزم] نه بمعنای فردی آن، بلکه بمعنای ستیزی که از بطن شرایط حیات اجتماعی افراد پدید میآید. اما نیروهای تولیدی که در چارچوب جامعه بورژوائی رشد میکنند، شرایط مادی حل و فصل این ستیزه را نیز بوجود میآورند. و دوران ماقبل تاریخ جامعه بشری بدینسان با این سامان اجتماعی به پایان میرسد." پیشگفتار کتاب در نقد اقتصاد سیاسی 1859
· Amsterdam Speech (1872): Marx famously said, "We do not deny that there are countries — such as America, England, and if I were more familiar with your institutions, I would perhaps also add Holland — where the workers can attain their goal by peaceful means".
سخنرانی آمستردام (۱۸۷۲): مارکس جمله معروفی دارد: «ما انکار نمیکنیم که کشورهایی وجود دارند - مانند آمریکا، انگلستان، و اگر با نهادهای شما بیشتر آشنا بودم، شاید هلند را هم اضافه میکردم - که در آنها کارگران میتوانند با روشهای مسالمتآمیز به هدف خود برسند.»
مقدمه ایی بر نقد فلسفه حق هگل
تنها رهایی آلمان که عملاً امکانپذیر است، رهایی از دیدگاه نظریهای است که انسان را والاترین موجود برای انسان میداند. آلمان تنها در صورتی میتواند خود را از قرون وسطی رها کند که همزمان خود را از پیروزیهای جزئی بر قرون وسطی رها کند. در آلمان، هیچ شکلی از اسارت نمیتواند بدون شکستن همه اشکال اسارت شکسته شود. آلمان، که به خاطر کمال خود مشهور است، نمیتواند انقلابی انجام دهد مگر اینکه انقلابی کامل باشد. رهایی آلمانی، رهایی انسان است. سر این رهایی فلسفه و قلب آن پرولتاریا است. فلسفه نمیتواند بدون انحلال [Aufhebung] پرولتاریا خود را تحقق بخشد و پرولتاریا نمیتواند بدون تحقق [Verwirklichung] فلسفه از خود فراتر رود.
==========================================================
بر گرفته از " ا آی "
در نگاه مارکس، پیشرفت نیروهای مولده برای گذار به سوسیالیسم ضروری است، زیرا «پیروزی بدون آن»، یعنی تلاش برای برقراری کمونیسم در جوامعی با نیروهای مولده ضعیف، به معنای «بازگشت به عقب یا تجدید شکلی از بربریت» و شکست در ایجاد جامعهی طبقاتی جدید و پیشرفته است و سرمایهداری باید به بلوغ خود برسد تا امکان گذار به مرحلهی بالاتر فراهم شود، همانطور که در تحلیل صورتبندیهای اقتصادی-اجتماعی در «کاپیتال» و «گروندریسه» (Grundrisse) به آن اشاره شده است.
نظریه نیروهای مولده در نقل قول زیر از ایدئولوژی آلمانی خلاصه شده است:
[I] دستیابی به رهایی واقعی در دنیای واقعی [...] تنها با به کارگیری ابزارهای واقعی امکانپذیر است.[.] بردهداری بدون ماشین بخار و قاطر و جنی نخریسی قابل لغو نیست، رعیتداری بدون کشاورزی بهبود یافته قابل لغو نیست، و به طور کلی، مردم تا زمانی که قادر به تهیه غذا و نوشیدنی، مسکن و پوشاک با کیفیت و کمیت کافی نباشند، نمیتوانند آزاد شوند. «رهایی» یک عمل تاریخی است و نه یک عمل ذهنی، و توسط شرایط تاریخی، توسعه صنعت، تجارت، کشاورزی، شرایط مراوده به وجود میآید.
بعضی نکات که از متن اصلی خارج شد:
(یک نو جوان 16 ساله در حال دبیرستان رفتن، بقول عامه چه از دنیا می فهمد که حالا بیاید در تصمیم گیری های مختلف اجتماعی شرکت نماید. لااقل سن 18 سال یک توجیه دارد دوره دبیرستان را پشت سر گذاشته است در دوره انتقالی کار آموزی فنی حرفه ایی و یا رفتن به دانشگاه است. سن و سال و تجربه بنظرم در تصمیم گیری ها خیلی حائز اهمیت است و هر چه تصمیم گیری ها حساستر، بنظرم سن بالاتر بهتر. همه با هم می توانیم توافق داشته باشیم تصمیم گیری محلی وزنش از تصمیم گیری برای یک شهر کمتر است. و همینطور تصمیم گیری در سطح استانی از تصمیم گیری در سطح کشوری دارای وزن کمتر و خطیرتری برای سرنوشت میلیونها انسان داراست. بنظرم مقامهای تصمیم گیرنده نباید لااقل کمتر از 25 سال باشند. بنظرم 16 سال خیلی زود است که رای بدهد چه برسد وظایفی را هم بتواند به عهده بگیرد. اینکه وعده بیمه بیکاری به افراد 16 سال داده می شود، معلوم نیست، بر چه اصلی استوار است، و از کدام منبع مالی تغذیه خواهد شد، کسی که کار می کند مالیات می پردازد و بعد از آن استفاده می کند. در ضمن حاکمیت کارگری در بدو پیدایشش با هزار و یک معضل بجا مانده از نظام سرمایه داری دست بگریبان است، بنظرم می بایست وعده وعیدهای اینچنینی را به آینده گان واگذار نمود.)
یک نمونه در خصوص تصمیم شورای محلی و وزنش در مقابل شورای مرکزی یا دولت، در مورد محیط زیست و مسئله آب، در حال حاضر کشور ما با بیش از 900 هزار حلقه چاه آب که در حدود 350 هزار حلقه از آنها غیرمجاز و فاقد پروانه بهره برداری می باشند، روبرو است، همه اینها می بایست برای جلوگیری از فرو نشست زمین از کار انداخته شوند، این 900 هزار حلقه چاه برخی یک تا پنچاه خانواده برای تامین نیاز ابی کشاورزی و دامداری از آن استفاده می کنند فقط اگر با دو خانواده چهار نفره مواجه باشیم با هشت میلیون جمعیت رو در رو هستیم که اگر شورای خودشان باشد استفاده از آن چاها را برای خود مجاز می شمارند، ما چه راهی در پیش خواهیم گرفت؟ چه خواهیم کرد، تنها یک اشاره به یک معضل در تصمیم گیری محلی شوراها، در تقابلش با محیط زیست. آیا شورا مرکزی نمی بایست حرفش بر شورای محلی بچربد؟ آیا نمی بایست این مهم را هم در کنار اداره شورایی متذکر شد که شوراها تا کجا مختارند و حدود و ثغور آنها تا کجاست؟