۱۴۰۴-۱۰-۱۷
رضا بی شتاب

جانِ آزادی

 

برای ایرانیان برای جانباختگانِ خیزشِ بزرگِ ایرانزمین

 

ای وجودت در جهان جاری چو آب

رنگِ آزادیست همزادِ شراب

گر بنوشی مست وُ زیبا می شوی

ور بریزی تشنه مانی در سراب

از مَغاکِ غم ترا برمی کشد

بر زمینِ تشنه بارانِ سحاب

تا نباشی تو دگر تسلیمِ یأس

بر درختِ خسته می پاشد گلاب...

قاتل آمد قائد وُ قاریِّ قرن

در خیالِ خود خدایی در خلاب

باطلی تُو در تلاشِ ماندنی!

طبلِ بیعاری زنی ای مُستَطاب!؟

آدمیزاده گرفتارِ بلا

روزگارش شد به زندان وُ طناب

مرگ آمد همدم وُ مولایِ ما!

زندگی آواره وُ خانه خراب

صبرِ لبریزِ زمان آمد به جوش

از تو زندانبان وُ قاضیِ عذاب

چون سحابِ مفلسی وُ ادعا!

خود چه بوده سودِ تو جز التهاب

چیستی بر صحنۀ هستی بگو؟

نقشِ پوشالیِ شیطان وُ حباب

در خیالِ خود به زندان کُشته ای

قامتِ مغرور وُ آزادِ عقاب!

جانِ آزادی همان خورشیدِ عشق

جانِ آزادی بیانِ نابِ ناب

ضربِ شستِ کاری اش شد بی نظیر

بردَرَد از چهره هاتان این نقاب

آسمان زیبا وُ خندان می شود

می درخشد عشقِ رخشان چون شهاب

سالیان در فکر وُ پندارِ پلید

در غبار وُ حبسِ سیمرغان به قاب!؟

ای صدایِ مانده در پشتِ حصار!

می رسد آن لحظه وُ روزِ حساب

زندگی آغاز وُ جانها متحد

یک کلام آید به گوش؛ آن: انقلاب

بشنو اهریمن! ندایِ مردمان

با سقوط ات لِه شوی در آسیاب

انقراض آخر نصیبِ ظالمان

در عَدَم مَحوی تو ای عالیجناب

سه شنبه 16 دیماه 1404///6 ژانویه 2026
 

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر