چند نکته راجع به امر انقلاب دربزنگاه خیزشهای خودبخودی
بحث از انقلاب در ایران امروز بیش از هر زمان دیگری نیازمند شفافیت نظری و صراحت طبقاتی است. تجربههای تاریخی، بهویژه تجربهی انقلاب ۱۳۵۷، نشان دادهاند که فقدان تمایز روشن میان «انقلاب سیاسی» و «انقلاب اجتماعی»، و نیز غیاب رهبری مستقل و آگاه طبقهی کارگر، چگونه میتواند عظیمترین خیزشهای تودهای را به نتایجی کاملاً معکوس بدل سازد. در این نوشته نگاهی اجمالی میاندازیم به برخی از برداشتها و توهمات رایج ـ چه در اردوگاه بورژوازی و خردهبورژوازی، و چه در میان بخشی از نیروهای موسوم به چپ ـ دربارهی ماهیت انقلاب، مسیر آن، و جایگاه واقعی طبقهی کارگر در تحولات کنونی ایران.
در ارتباط با انقلاب سیاسی یا انقلاب اجتماعی باید گفت که در دیدگاههای بورژوایی و خردهبورژوایی، انقلاب عموماً به تحولی در سطح حاکمیت سیاسی خلاصه میشود؛ یعنی واژگونسازی یک رژیم و جایگزینی آن با رژیمی دیگر. در این افق محدود، انقلاب نه بهمثابه دگرگونی بنیادین مناسبات تولیدی و روابط طبقاتی، بلکه صرفاً بهعنوان جابهجایی قدرت سیاسی درک میشود.
در مقابل، در سنت مارکسیستی، انقلاب پیش از هر چیز انقلابی اجتماعی است. هدف آن، نه صرفاً تغییر شکل دولت، بلکه درهمشکستن مناسبات تولیدی سرمایهدارانه و برچیدن نظم طبقاتی حاکم است. بیتردید، انقلاب اجتماعی بدون انقلاب سیاسی ناممکن است؛ اما تقلیل انقلاب به تغییر رژیم سیاسی، بهمعنای چشمپوشی از جوهر رهاییبخش آن و بازتولید همان روابط سلطهگرانه در لباسی نو خواهد بود.
در تحلیل مسیر انقلاب و چگونگی تسخیر قدرت سیاسی، با مجموعهای از تصورات سادهانگارانه و موهوم روبهرو هستیم. در اردوگاه بورژوازی و خردهبورژوازی، این تصور رایج است که با حضور میلیونی مردم در خیابانها، دستگاه سرکوب دچار فروپاشی میشود، نیروهای آن ریزش میکنند، و از طریق تعطیلی بازار و فلجسازی اقتصادی، رژیم بهناچار سقوط خواهد کرد. اما در این سناریو، پرسشهای بنیادین بیپاسخ میمانند: چگونه صرفِ کمّیت حضور خیابانی میتواند ماشین سازمانیافتهی قهر دولتی را از کار بیندازد؟ و چگونه تعطیلی بخشهایی از اقتصاد، رژیمی را که کنترل منابع اصلی ثروت و زور را در دست دارد، ساقط میکند؟
در سوی دیگر، بخشی از نیروهای موسوم به چپ، به اعتصاب سیاسیِ سراسری بهمثابه اهرم تعیینکنندهی سرنگونی مینگرند. استناد مداوم به تجربهی اعتصابات ۱۳۵۷، بهویژه در صنعت نفت، اغلب بدون استخراج درسهای واقعی آن صورت میگیرد. واقعیت آن است که اگرچه اعتصاب نفت رژیم شاه را دچار بحران کرد، اما فقدان سازمانیابی طبقاتی و رهبری کمونیستی موجب شد که طبقهی کارگر نتواند این دستاورد عظیم را در راستای رهبری انقلاب و تحقق منافع تاریخی خود بهکار گیرد. نتیجه آن شد که ثمرهی مبارزه به انحصار نیروهایی درآید که اندکی بعد، همان دستاوردها را در هم کوبیدند.
مسئلهی دیگر، مسئلهی رهبری و تجربهی تسلیح تودههاست. تجربهی هجوم به مراکز سرکوب و تسخیر زرادخانههای نظامی رژیم شاه در جریان قیام بهمنماه ۵۷ نیز غالباً بهصورت یک الگوی آماده و قابل تکرار بازنمایی میشود. حال آنکه این اقدامات در ۱۳۵۷ عمدتاً خودجوش و فاقد هدایت آگاهانه بودند. عنصر غایب در آن مقطع، برنامهی عمل انقلابی تحت رهبری کمونیستی بود. در نتیجه، تسلیح تودهها، که میتوانست شاهرگ حیاتی تداوم انقلاب و حفاظت از دستاوردهای آن باشد، عملاً بهدلیل فقدان پیشقراولی سیاسی و سازمانیافتگی، به نتیجهای پایدار نینجامید. نادیدهگرفتن این واقعیت، قویاً به بازتولید همان خطاهای تاریخی خواهد انجامید.
یکی دیگر از جلوههای بارز ذهنیگرایی در بخشی از چپ، وجود نوعی ذاتگرایی طبقاتی و توهم آگاهی خودبهخودی است؛ یعنی این تصور که صرفِ قرار داشتن در موقعیت مزدبگیری یا تجربهی ستم اقتصادی، افراد را بهطور خودبهخودی به نیرویی ضدسرمایهداری و سوسیالیستی بدل میکند. بیتردید، تضادهای مادی و درونیِ نظام سرمایهداری بستر عینیِ رشد آگاهی طبقاتی را فراهم میکنند، اما این امر بهخودیخود و بهصورت خودانگیخته به آگاهی سوسیالیستی نمیانجامد.
از وجود اعتراضات کارگری، طرح شعارهای رادیکال، یا حتی بروز گرایشهای شورایی در برخی مبارزات، نمیتوان نتیجه گرفت که طبقهی کارگر به آگاهی سوسیالیستیِ منسجم دست یافته است. مسلم است که این تجربیات ارزشمندند، اما اغراق در تفسیر آنها، نباید جایگزین تحلیل عینیِ شرایط واقعی گردد. بخش وسیعی از کارگران و دیگر اقشار فرودست، در غیاب سازمانیابی مستقل و رهبری انقلابی، ناگزیر در چارچوب ایدئولوژی مسلط یا حداکثر در افق اندیشهی خردهبورژوایی حرکت میکنند. تودههای به جان آمده از فقر و ظلم و نابسامانی، بهویژه در فقدان نیروی انقلابی و توانمندی که بتواند جوانههای امید به رهایی و سعادت را در دل آنها بکارد در دام هر نیروی دیگری که چنین چشماندازی را (ولو با ریاکاری و وعده و وعید) در برابر آنها قرار دهد خواهند افتاد- درست همانطور که در دام «خدعه»ی خمینی و دارو دستهی او افتادند و گمان بردند که با او «بهار آزادی» دمیده است.
واقعیت آن است که طبقهی کارگر ایران، بهواسطهی دههها سرکوب سیستماتیک، از امکان سازمانیابی سراسری و پایدار محروم مانده است. این وضعیت، پیوند ارگانیک روشنفکران انقلابی با طبقه را ناممکن ساخته و مانع از تکوین آگاهی طبقاتی منسجم شده است. در چنین شرایطی، هر سناریوی انقلابی که مسئلهی رهبری طبقاتی و سازمانیافتگی آگاهانه را نادیده بگیرد، دیر یا زود به بنبست خواهد رسید.
بنابراین پرسش محوری امروز این نیست که آیا امکان خیزشهای تودهای وجود دارد یا نه؛ تجربه نشان داده است که چنین خیزشهایی بارها رخ دادهاند و بهطوری که هماکنون میبینیم امواج عظیم دیگری از آن در پیش روی ما جریان دارد. پرسش اساسی آن است که چه نیرویی، با چه برنامهای و تحت چه رهبریای میتواند این خیزشها را از سطح اعتراض و انقلاب سیاسی فراتر برده و به انقلاب اجتماعی بدل سازد. بدون پاسخ روشن به این پرسش، خطر تکرار تاریخ ـ یعنی بدلشدن کارگران و زحمتکشان به اسب درشکهی دیگران ـ همچنان پابرجاست. این واقعیتی است که مواجههی صریح و دقیق با آن، شرط نخست هر سیاست انقلابیِ جدی در ایران امروز است.
الف. بهرنگ
۸ ژانویه ۲۰۲۶