۱۴۰۴-۱۰-۲۴
الف. بهرنگ

تشکیل «ارگان رهبری» در خیزش اخیر ایران

تشکیل «ارگان رهبری» در خیزش اخیر ایران

مسئله‌ی تأمین رهبری از بنیادی‌ترین مسائل یک انقلاب است. اخیراً، در جریان خیزش توده‌ای جاری در ایران، یکی از جریان‌های چپ اپوزیسیون خارج کشور متنی منتشر کرده است که در آن بر لزوم ایجاد یک ارگان رهبری در بطن خیزش کنونی تأکید می‌شود. اما این متن از منظر مارکسیستی دچار یکسری خطاهای نظری و ایرادهای جدی است؛ خطاها و ایرادهایی که نه تنها به سیر شتابان خیزش اخیر کمک نمی‌کنند، بلکه ای بسا به تکرار همان نقیصه‌ای بینجامند که نویسندگان این متن خواهان عبور از آن‌ها هستند؛ یعنی پُر کردن خلاء رهبری انقلابی.

پیشاپیش باید تصریح کرد که در مقاله‌ی حاضر، بحث نه بر سر کمبود فداکاری از جانب توده‌هاست و نه انکار گستردگی و رادیکالیسم خیزش‌های اجتماعی- چرا که توده‌های مبارز ایران بارها و بارها، آنهم با پرداخت هزینه‌های سنگین انسانی، نشان داده‌اند که از نظم ظالمانه‌ی موجود به ستوه آمده‌اند و آمادگی رویارویی با این نظام ستمگر و مستبد را دارند. پرسش اساسی اما چیز دیگری است و آن اینکه، این خیزش‌ها با کدام نیروی سیاسی منسجم و با چه برنامه‌ی مشخصی می‌توانند از سطح نفی و طغیان برعلیه وضع موجود فراتر رفته و به دگرگونی‌ای پایدار و رهایی‌بخش بدل شوند؟ تمرکز این مقاله دقیقاً بر همین شکاف عینی میان «سطح کنش اعتراضی» و «امکان تحقق دگرگونی انقلابی» است؛ یعنی میان فداکاری و از جان گذشتگی توده‌ها و فقدان ملزومات نظری و تشکیلاتی برای عبور از خیزش توده‌ای به انقلاب اجتماعی.

نویسندگان آن متن از «جنبش‌های توده‌ای متشکل از توده‌های زحمتکش و فقیر» سخن می‌گویند و این‌گونه القا می‌نمایند که صرف حضور توده‌ها در خیابان‌ها، به‌خودی‌خود بیانگر آگاهی و جهت‌گیری انقلابی است. درحالی‌که در واقعیت امر، آنچه پیش روی خود می‌بینیم «نفی نخستین» یا بعبارتی جنبه‌ی سلبی خیزش‌های خودانگیخته‌ی توده‌ای است. بنابراین، نگرش فوق، در واقع نمود بارزی از ذات‌گرایی است که البته در نگرش بخش بزرگی از چپ ایران نهادینه شده است؛ نگرش و تصوری که در آن هر یک از توده‌های معترض، به‌طور طبیعی حامل آگاهی انقلابی و حتی حامل اندیشه‌های سوسیالیستی فرض می‌شود. در حالی که از منظر مارکسیسم چنین نیست؛ بدین معنا که هیچ طبقه‌ای، حتی طبقه‌ی کارگر، به‌طور خودبه‌خودی حامل آگاهی سوسیالیستی نیست و چنین آگاهی‌ای نه صرفاً از درون مبارزه‌ی اقتصادی و صنفی عاید می‌شود و نه به‌طور خودبه‌خودی و در نتیجه‌ی فقر، خشم یا شورش حاصل می‌گردد. این درست است که همه‌ی عناصر فوق‌الذکر از اجزاء لازمه‌ی انقلاب و در واقع خمیرمایه‌ی یک انقلاب محسوب می‌شوند، اما انقلاب اجتماعی، به‌مثابه اقدامی آگاهانه، به عوامل و عناصر ضروری دیگری نیز نیازمند است؛ یعنی به تئوری و تشکیلات انقلابی. متأسفانه، در شرایط کنونی نه بر سر تئوری انقلاب اجماع وجود دارد، و نه یک تشکیلات منسجم و توانمند و قابل اتکاء که بتواند سکان هدایت جویبارهای خشم و نفرت مردم را به سمت رهایی واقعی به دست گیرد، موجود است.

متن مورد بحث در جایی می‌نویسد: «میلیون‌ها تن از توده‌های کارگر و زحمتکش که هنوز به جنبش سیاسی نپیوسته‌اند، به جامعه‌ای نوین و مترقی نظر دارند.» این گزاره، در عین حال که اذعان می‌کند این میلیون‌ها نفر هنوز وارد جنبش سیاسی نشده‌اند، به‌طرزی متناقض برای آن‌ها افق سیاسی‌ای روشن و منزه مفروض می‌گیرد. اما براستی اگر این توده‌ها هنوز حتی وارد جنبش سیاسی نشده‌اند، خُب این آگاهی و «افق نوین و مترقی» از کجا و چگونه شکل گرفته است؟ این پرسش حتی در رابطه با توده‌هایی هم که هم‌اکنون درگیر جنبش سیاسی جاری هستند صادق است، چه برسد به آن بخش‌ها که هنوز پا به میدان ننهاده‌اند. آیا صرف نارضایتی از وضعیت موجود به معنای درک علل اساسی نابسامانی‌های اجتماعی، و تشخیص مسیر صحیح و آلترناتیو قابل جایگزین و نیز ابزارهای تحقق آن است؟ تاریخ معاصر ایران، از انقلاب به یغما رفته‌ی ۵۷ گرفته تا ده‌ها نمونه‌ی دیگر، به روشنی نشان داده که چنین نیست.

مشکل اصلی اینجاست که نویسندگان آن متن، شکاف میان نارضایتی اجتماعی و آگاهی انقلابی را نادیده می‌گیرند. توده‌ها ممکن است آزادی، رفاه و برابری بخواهند، اما این خواست‌ها می‌توانند در چارچوب نگرش‌های گوناگون و حتی متضاد ترسیم و دنبال شوند؛ از نگاه سوسیالیستی گرفته تا نگاه ناسیونالیستی، از منظر لیبرالیستی گرفته تا دیدگاه آنارشیستی، پوپولیستی و حتی ارتجاعی. باید در نظر داشت که بدون هژمونی نظری و برخورداری از یک رهبری سیاسی انقلابی، خیزش‌های توده‌ای می‌توانند به‌راحتی به بیراهه کشیده شوند یا به دنبال نیروهایی روان شوند که هیچ نسبتی با خواست‌های واقعی زحمتکشان و امر رهایی آنان ندارند.

ضعف نگرشی متن مزبور در بحث ایجاد ارگان «رهبری» به روشنی عیان می‌گردد؛ جایی که نویسندگان متن، خواهان شکل‌گیری «شورای رهبری مبارزات مردم» متشکل از تشکل‌های کارگری، معلمان، پرستاران، دانشجویان، زنان و نویسندگان می‌شوند. در اینجا، نوعی از خلط مفاهیم را می‌توان مشاهده کرد؛ و آن اینکه، «تشکل صنفی و دمکراتیک» با «ارگان سیاسی انقلابی» یکی گرفته می‌شود. درحالی‌که از منظر مارکسیسم، حتی رادیکال‌ترین تشکل‌های صنفی، به دلیل جایگاهشان در جامعه و افق مطالباتشان، نمی‌توانند جایگزین حزب یا سازمان انقلابی شوند. حزب و یا سازمان انقلابی، تشکیلاتی است واحد، منسجم و با انظباطی آهنین و نه جمع جبری تشکل‌های صنفی که به‌طور ناهمگون علیه فقر، نابرابری یا استبداد موضع می‌گیرند. البته باید تصریح کرد که ذکر این واقعیت به هیچ وجه به معنای کم ارزش و یا بی اهمیت خواندن تشکل‌های صنفی نیست- درست همان‌طور که خیزش‌های خودجوش توده‌ای نیز به صرف از نفس افتادن و یا حتی شکست، کم‌ارزش و بیهوده نیستند- بلکه صرفاً بیان حقیقی ظرفیت‌های واقعی و قابلیت‌های موجود در این تشکل‌هاست.

تجربه‌ی جنبش سوسیال‌دمکراسی در روسیه، و به‌طور مشخص کشمکش میان بلشویک‌ها و منشویک‌ها، نمونه‌ای روشن از اختلافات نظری و تاکتیکی در یک جنبش نسبتاً همگون است؛ اختلافاتی که به شکاف‌های عمیق و تعیین‌کننده در این جنبش منجر شد. حال تصور کنید «شورای رهبری»ای متشکل از طیفی وسیع از نیروهای ناهمگون، با افق‌های نظری متفاوت و چه بسا متعارض، قرار است در اوج بحران سیاسی، رهبری یک جنبش توده‌ای را بر عهده گیرد و به سر منزل مقصود برساند! این راهکار نه یک راهکار واقع‌بینانه، بلکه نوعی تعبیر آرزومندانه به جای تحلیل واقعیات عینی است.

حتی اگر به فرض، ایده‌ی ایجاد چنین شورایی درست باشد (که نیست)، شکل‌گیری آن مستلزم کار متشکل و سازمان‌یافته، مستلزم حل اختلافات سیاسی و تثبیت هژمونی نظری و از همه مهم‌تر مستلزم برخورداری از امکان بقا است آنهم تحت شرایط حاکمیت سرکوب و اختناق. بنابراین نمی‌توان در میانه‌ی یک خیزش خودانگیخته‌ی توده‌ای با صدور بیانیه و رهنمود، نهادی را فراخواند که در واقع باید بتواند خلأ چند دهه افول جنبش کمونیستی و گسست در صفوف جریان‌های سیاسی را جبران کند.

به‌طور کلی، آنچه متن مورد بحث را سترون می‌سازد، نه کمبود شور و نیت انقلابی، بلکه غلبه‌ی اراده‌گرایی بدون پشتوانه، نگاه ذات‌گرایانه به کارگران و توده‌های تحت ستم، و نوعی ساده‌سازی نظری مسایل گرهی در روند مبارزه طبقاتی است. واقعیت آن است که نه توده‌ها ذاتاً انقلابی‌اند، نه شعارهای رادیکال به‌خودی‌خود منبعث از و حامل تئوری انقلابی می‌باشند. و از همه‌ی اینها گذشته، باید توجه داشت که رهبری سیاسی از دل بیانیه‌ها و رهنمودها زاده نمی‌شود.{*} این ذهنیت، در حقیقت میراثی از شرایط مبارزاتی در مقطع بین سال‌های ۵۷ تا ۶۰ است؛ دوره‌ای که رهنمودهای صادره از سوی سازمان‌های سیاسی می‌توانست بدنه‌ی اجتماعی آن‌ها را در این یا آن مسیر هدایت کند. اما امروز، این «نفیر» و دمیدن در آن- پس از چند دهه «از اصلِ خود دور افتادن»- بسان آب در هاون کوبیدن است.

واقعیت آن است که بدون تئوری انقلابی، بدون تشکیلات سیاسی انقلابی منسجم و منطبق با شرایط مشخص مبارزه‌ی طبقاتی در یک جامعه، و صدالبته بدون برخورداری این تئوری و تشکیلات از هژمونی سیاسی‌اجتماعی در آن جامعه، هر خیزشی، هرچند قهرمانانه، در معرض انحراف، مصادره و یقیناً فرسایش قرار دارد. تفاوت بنیادین دو برداشت سیاسی در اینجا در این است که یک برداشت واقعیت را با تمام تناقض‌ها و ضعف‌هایش می‌بیند و در نظر می‌گیرد، و دیگری آن را صرفاً در شکل ایده‌آل، و بعبارتی آن‌گونه که باید باشد، تعبیر و تصویر می‌کند. اما تاریخ نشان داده است که انقلاب‌ها نه با نیت و صرفاً به یمن اراده، بلکه با پشتوانه و به مدد تدارک همه‌جانبه و برخورداری از آمادگی نظری و عملی پیروز می‌شوند.

وقتی لنین از «تدارک انقلاب» سخن می‌گفت، بر این نکته تأکید داشت که باید «شرایط ذهنی» انقلاب، یعنی تئوری و تشکیلات مناسب را فراهم آورد تا به هنگام بروز «موقعیت انقلابی»، خیل عظیم توده‌های مصمم و به پا خاسته‌ای که حاضر به هر فداکاری هستند- نظیر آنچه امروز می‌بینیم- را بتوان به سمت کارزار بزرگ انقلاب هدایت کرد؛ یعنی به سمت در هم شکستن ماشین دولتی و تسخیر قدرت سیاسی.

در شرایط کنونی، این تدارک فراهم نیست؛ بنابراین مبارزات دلیرانه و برحق توده‌ها فاقد راهکار و رهبری انقلابی منسجم است، و در نتیجه، می‌تواند علیرغم تمام شکوه و عظمت‌اش، به انحراف برده شود و یا از نفس افتاده و یا از پای درآید. آیا این واقعیت تلخ به معنای بی‌اهمیت دانستن و بیهوده خواندن این خیزش‌هاست؟ ابداً چنین نیست. اساسا این خیز‌ش‌ها، صرف نظر از اینکه کسی یا جریانی آن‌ها را چطور ارزیابی کند، جاری خواهند شد چرا که آن‌ها به دعوت و یا خواست کسی صورت نمی‌گیرند بلکه انبوه غیرقابل تحمل ظلم و ستم و نابرابری و استبداد آن‌ها را به منصه ظهور می‌رساند. معلم اعظم؛ دیالکتیک زندگی، عناصر غایب در این خیزش‌ها را همواره و در هر مقطع در برابر دیدگان توده‌های به پا خاسته و به‌ویژه عناصر و نیروهای پیشرو و انقلابی جامعه عیان ساخته و کماکان عیان خواهد ساخت. بکوشیم چشم‌هایمان را بر آن‌ها نبندیم!

الف. بهرنگ

۱۳ ژانویه ۲۰۲۶


 

توضیح:

{*} نویسنده‌ی این سطور، خود به ضرورت ایجاد هسته‌های سیاسی‌نظامی در شرایط حاکم بر جامعه‌ی ایران باور دارد، مع‌الوصف، معتقد است که این امرِ گران، با صدور بیانه و رهنمود قابل تحقق نیست چرا که در شرایط کنونی، کسانی که قرار است به چنین اقدامی دست بزنند نه فقط باید به تئوری انقلاب ایران؛ یعنی مبارزه‌ی مسلحانه؛ هم استراتژی هم تاکتیک، اشراف و احاطه‌ی کامل داشته باشند، بلکه باید از شرایط بومی و بین‌المللی حاکم بر روند مبارزه‌ی طبقاتی درکی عمیق و روشن داشته باشند و بتوانند آن تئوری درخشان را با شرایط امروز منطبق ساخته و تعالی بخشند. تنها چنین نیرویی قادر خواهد بود تا تأثیر تابناک و هژمونیکی که جنبش مسلحانه انقلابی در دهه‌ی پنجاه تحت تأثیر اندیشه‌های بن‌بست‌شکنانه‌ی کسانی چون احمدزاده و پویان در جنبش کمونیستی ایران رسم کرد را دیگر بار پدید آورند و عینیت بخشند.

 

www.abhrang.com

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر