برای مامِ میهن
وطنم در گردابِ خون میتپد؛
خاک، سینهچاک و مجروح،
سرخفام و پیوسته جاری.
آنجا که لبانِ سپیده را به نخ کشیدند،
رویاها را به بازارِ تاراج سپردند
و عشق را برابرِ جوخه، بیدفاع نشاندند.
ای فرزندانِ آفتاب!
در کوچههای بنبست قدم نگذارید،
بامها ردای کمین پوشیدهاند
و سایه، بوی گلوله میدهد.
کجایند آن مستیکشانِ گل به دست؟
آنان که بوسه را
بر لبانِ لرزانِ زندگی میشکفتند؛
امروز، سهمِ رگبارِ کینه شدهاند.
بنگرید!
در شریانِ خیابانِ آزادی،
این وطن است که از دهانِ گلوله فریاد میکشد.
قصابان،
بر ارابههای آهنین،
با کاتوشاهای برافراشته،
به صیدِ قلبهای عاشق آمدهاند.
ای یاران!
شجاعتِ شما
لرزهای بود
که ستونهای جهان را لرزاند.
اگرچه امروز
دژخیمانِ بیگانه
با زبانِ آتش و آهن
جانِ جهانِ ما را نشانه رفتهاند،
اما ببینید
مردم چگونه
از پیلهی جان گذشتهاند؛
سرودِ سرخِ خویش را
بر سنگفرشِ خیابانِ آزادی
با خون امضا میکنند.
دریغا از این سکوتِ گَسِ جهان…
که در میهمانیِ خونِ شکوفههای ما
جام برمیدارند
و بر مرگ میرقصند.
اما گوش بسپار…
امید، در ژرفای زمین میجوشد؛
عشق،
ققنوسوار
از دلِ خاکستر برمیخیزد.
ما به حرمتِ رویاهایمان ایستادهایم
و آزادی—
آزادی،
دوباره در این خاک
نَفَس خواهد کشید.
ی. صفایی
پانزدهم ژانویه ۲۰۲۶