۱۴۰۴-۱۰-۲۸
رضا بی شتاب

آذرخشِ عشق

 

برای وطن: این دریایِ ناآرام وُ دیارِ دلاوران وُ جانهای بیدار

 

عشقِ نازکدل کجا بر دار شد!؟

طعمِ مرگِ زندگی دشوار شد

ای عجب زین موجِ خون آشامِ جهل

کز دلِ دریایِ ما بیزار شد

گردبادِ دردِ دوری می وَزد

شادی ام حبسِ ابد آزار شد

چشمِ دل دُودُو زَنَد در انتظار

جانِ من! با او مگو بی یار شد

ظلمتِ محض است بی تو روزگار

تلخی وُ تاریکی ام تکرار شد

بی حضورت لحظه ها سنگین گذر

روحِ سرگردانِ من آوار شد

دردِ دوری دردِ بی درمانِ من

عاشقت شد دربدر بیمار شد

یادت آمد بُردم از دنیا دَمی

عشقِ میهن! هستی ات سالار شد

رویِ گُل بوسیده با یادت دلم

آن کویرِ مُرده هم گُلزار شد

دانۀ افسرده در دستانِ دی

سبز وُ زیبا شد دلش هُشیار شد

کِی شود خاموش این باغِ جهان!؟

خانه آمد در سخن سردار شد

عاشقان را دیده ای در آسمان!

هر ستاره قصۀ اسرار شد

پیک وُ آوازی وُ بانگی می رسد

گفته وُ رفتارِ ما کردار شد

باز آمد آن دلاور یارِ ما

شادیِ هنگامۀ دیدار شد

آن عزیزان زندۀ جاویدِ ما

آذرخشِ عشقِ جان بیدار شد

شنبه 27 دیماهِ 1404///17 ژانویه 2026


--

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر