۱۴۰۴-۱۱-۰۳
مسعود کوچک

جایگزینی سوژهٔ تاریخی-طبقاتی طبقه کارگر با مقولاتی مانند نسل‌ها

 

در تحلیل مناسبات سرمایه‌داری معاصر، نئولیبرالیسم سرمایه‌داری تلاش کرده است سوژهٔ اصلی مبارزهٔ طبقاتی، یعنی طبقهٔ کارگر، را از کانون توجه خارج کند و به جای آن مفاهیمی مانند نسل‌ها، شبکه‌ها یا گروه‌های پراکنده را برجسته سازد. این جایگزینی، که در ادبیات و تحلیل‌های معاصر چپ نیز مشاهده می‌شود، تضاد واقعی میان کار و سرمایه و ضرورت سازماندهی طبقاتی را به حاشیه می‌راند و درک صحیح بحران‌های سرمایه‌داری و مسیرهای رهایی‌بخش را مختل می‌کند. هدف این روند، تضعیف ظرفیت سوژهٔ تاریخی برای شکل‌دهی به مبارزهٔ مستمر و پایدار است.

مسئلهٔ "سوژه" در تاریخ جوامع طبقاتی، یعنی نیروی اجتماعی‌ای که به دلیل موقعیت مادی خود توان تغییر و دگرگونی را دارد، نه یک بحث فلسفی انتزاعی و نه صرفاً انتخاب سیاسی–اخلاقی است. سوژهٔ بالقوهٔ دگرگونی اجتماعی، محصول جایگاه مادی افراد در مناسبات تولید است و نه ویژگی‌های شخصی، سنی یا فرهنگی آنها. از همین رو، تاریخ جوامع طبقاتی، تاریخ مبارزهٔ طبقات اجتماعی است؛ مبارزه‌ای که نه میان ایده‌ها یا فرهنگ‌ها، بلکه میان طبقات متضاد جریان دارد.این تضاد، در چارچوب مناسبات سرمایه‌داری، میان طبقهٔ کارگر و طبقهٔ سرمایه‌دار متمرکز می‌شود. سوژه‌ای که می‌تواند نظم موجود را به چالش بکشد، تنها زمانی تحقق می‌یابد که آگاهی طبقاتی و امکان سازمان‌یابی جمعی داشته باشد.


سوژهٔ بالقوهٔ دگرگونی انقلابی، نه هر نیروی معترض، نه هر گروه ستمدیده، بلکه طبقه‌ای است که موقعیت مادی‌اش او را ناگزیر به نفی کلیت نظم موجود می‌کند. طبقهٔ کارگر، بعنوان طبقه‌ای که مالک هیچ‌چیز جز نیروی کار خود نیست، تنها طبقه‌ای است که رهایی‌اش مشروط به لغو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و در نتیجه رهایی کل جامعه از مناسبات سرمایه‌دارانه است. این جایگاه مادی و نه سن، نسل، هویت یا سطح تحصیلات، مبنای تعریف سوژهٔ انقلابی بر اساس تحلیل طبقاتی است.

اما این سوژه بطور خودبخودی و طبیعی به نیروی انقلابی بدل نمی‌شود. مارکس و پس از او لنین نشان دادند که طبقهٔ کارگر تنها در پیوند با آگاهی طبقاتی و سازمان‌یابی سیاسی می‌تواند از "طبقه‌ای در خود" به "طبقه‌ای برای خود" بدل شود. بنابراین، سوژه، آگاهی و سازماندهی سه مقولهٔ به ‌هم ‌پیوسته‌اند که جدا کردن آنها از یکدیگر، به تخریب کل پروسه ٔ رهایی می‌انجامد.
از این نقطه نظر است که باید به بحران ساختاری سرمایه‌داری و برآمد نئولیبرالیسم پرداخت. بحران دههٔ ۱۹۷۰ صرفاً بحران سود یا رکود اقتصادی نبود، بلکه بحران توانایی سرمایه‌داری در مهار مبارزهٔ طبقاتی بود. رشد و گسترش جنبش‌های کارگری، سوسیالیستی و ضدسرمایه‌داری و ضدامپریالیستی پس از جنگ جهانی دوم، سرمایه‌داری را با تهدیدی واقعی مواجه کرده بود: تهدید سوژه‌ای سازمان‌یافته که می‌توانست نظم موجود را به چالش بکشد. نئولیبرالیسم پاسخ تاریخی سرمایه به این تهدید بود.
از این منظر، نئولیبرالیسم پیش از آنکه مجموعه‌ای از سیاست‌های اقتصادی باشد، پروژه‌ای برای خلع‌سلاح سوژهٔ طبقاتی است. خصوصی‌سازی، انعطاف‌پذیری بازار کار، نابودی امنیت شغلی و پراکندگی نیروی کار، همگی مستقیماً به تضعیف امکان شکل‌گیری آگاهی و سازمان‌یابی طبقاتی مربوط ‌اند. کارگرِ موقت، پراکنده، بی‌ثبات و رقابت‌زده، به‌ مراتب دشوارتر می‌تواند بعنوان سوژهٔ جمعی عمل کند.
اما نئولیبرالیسم به این سطح بسنده نکرد. همزمان با دگرگونی مادی مناسبات تولید، حمله‌ای ایدئولوژیک و سیاسی به مفهوم "طبقه" و "مبارزهٔ طبقاتی" آغاز شد. با طرح‌هایی چون "جامعهٔ پسا صنعتی"، "پایان طبقات" و نهایتاً "پایان تاریخ"، سرمایه‌داری کوشید وجود خودِ سوژهٔ طبقاتی را انکار کند. اگر طبقه‌ای وجود نداشته باشد، طبعاً سوژه‌ای برای مبارزه نیز وجود نخواهد داشت.
در این چارچوب، مفهوم سوژه بتدریج از معنای مادی و تاریخی خود تهی می‌شود و جای خود را به "کنشگران" پراکنده می‌دهد: شهروند، عضو جامعهٔ مدنی، مصرف‌کننده، فعال مدنی و کنشگر شبکه‌ای. این جابجایی در ادبیات سیاسی، بازتاب یک جابجایی سیاسی عمیق‌تر است. سوژهٔ طبقاتی، که حامل حافظهٔ تاریخی، منافع مادی مشترک و امکان سازمان‌یابی پایدار است، به مجموعه‌ای از افراد منفرد با مطالبات جزئی تقلیل داده می‌شود.

سازماندهی نیز در همین روند دگرگون می‌شود. در تحلیل مادیِ مبارزهٔ طبقاتی، سازماندهی به معنای ایجاد ساختارهای پایدارِ جمعی برای انباشت قدرت طبقاتی است؛ ساختارهایی که از درون تجربهٔ تاریخی مبارزهٔ کارگران شکل گرفته‌اند. این اشکال سازماندهی نه از سر نوستالژی، بلکه بدلیل کارکرد مادی‌شان در مبارزهٔ طبقاتی پدید آمده‌اند و امکان تداوم مبارزه، انتقال تجربه، تصمیم‌گیری جمعی و اعمال قدرت اجتماعی را فراهم می‌کنند.

نئولیبرالیسم، در مقابل، اشکالی از "سازماندهی" را ترویج می‌کند که دقیقاً فاقد این ویژگی‌ها هستند: NGOها، کمپین‌ها، جنبش‌های شبکه‌ای و اعتراضات مقطعی. این اشکال، بظاهر افقی، دموکراتیک و نوین‌اند، اما در عمل، از تولید قدرت پایدار طبقاتی ناتوان‌اند. آن‌ها می‌توانند نارضایتی را بیان کنند، اما قادر به دگرگونی مناسبات تولید نیستند.
در اینجاست که بحران، سوژه و سازماندهی به ‌هم گره می‌خورند. بحران ساختاری سرمایه‌داری، امکان و ضرورت کنش انقلابی را افزایش می‌دهد، اما نئولیبرالیسم همزمان با تشدید بحران، ابزارهای شکل‌گیری سوژهٔ انقلابی را تضعیف می‌کند. نتیجه، وضعیتی متناقض است: اعتراضات گسترده بدون سوژهٔ سازمان‌یافته، خشم اجتماعی بدون جهت‌گیری طبقاتی و مبارزه بدون افق رهایی.
این منطق، بویژه در ادبیات سیاسیِ معاصرِ بخشی از چپ بازتاب یافته است. هنگامی که "نسل"، "جنبش" یا "شبکه" بجای طبقه بعنوان سوژهٔ تحلیل قرار می‌گیرد، ما با یک لغزش نظری ساده روبرو نیستیم، بلکه با نفوذ منطق نئولیبرالی به درون ادبیات و چارچوب تحلیل سیاسی مواجه‌ایم. نسل Z، همانند هر نسل دیگری، در درون مناسبات طبقاتی سرمایه‌داری شکل گرفته است. بخش بزرگی از این نسل، خود جزئی از طبقهٔ کارگر یا شبه‌پرولتاریاست. اما زمانی که نسل جای طبقه را می‌گیرد، این واقعیت مادی به حاشیه رانده می‌شود.

در پی این جابجایی تحلیلی، بحران سرمایه‌داری دیگر بعنوان بحران رابطهٔ کار و سرمایه درک نمی‌شود، بلکه به بحران :حکمرانی"، "فرهنگ" یا "نسل‌ها" تقلیل می‌یابد. سازماندهی نیز نه بمثابه ضرورت انباشت قدرت طبقاتی، بلکه بعنوان مدیریت شبکه‌ها و بهره‌گیری از ابزارهای تکنولوژیک درک می‌شود. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که منطق نئولیبرالیِ تهی‌سازی سوژهٔ طبقاتی در سطح تحلیل و عمل اجتماعی تثبیت می‌شود.

در چارچوب تحلیل مادی مناسبات اجتماعی، خروج از این بن‌بست تنها از مسیر تقویت مفهوم سوژهٔ طبقاتی ممکن است. نه بازگشت مکانیکی به اشکال قدیمی و نه تسلیم به منطق شبکه‌ای نئولیبرالی، بلکه بازتعریف سازماندهی طبقاتی بر پایهٔ شرایط مادی امروز، با حفظ هستهٔ اساسی آن: پیوند آگاهی، سازمان و طبقهٔ کارگر بعنوان نیرویی که توان به چالش کشیدن نظم موجود را دارد.

بحران ساختاری سرمایه‌داری، صرفاً بحران اقتصادی یا مالی نیست، بلکه بحرانی در بازتولید کلیت مناسبات اجتماعی سرمایه‌دارانه است. این بحران بطور همزمان دو روند متضاد را پدید می‌آورد: از یک ‌سو گسترش فقر، نابرابری، بی‌ثباتی و انباشت نارضایتی اجتماعی و از سوی دیگر تضعیف ظرفیت‌های سازمان‌یابی و مداخلهٔ آگاهانهٔ طبقاتی در صحنهٔ مبارزهٔ اجتماعی. نئولیبرالیسم دقیقاً در این شکاف عمل می‌کند: تشدید بحران برای تحکیم انباشت سرمایه و همزمان مهار پیامدهای سیاسی آن از طریق تهی‌سازی مبارزه از سوژهٔ طبقاتی است.

در این چارچوب، باید به دگرگونی ترکیب طبقاتی طبقهٔ کارگر در دورهٔ نئولیبرالی توجه کرد. پراکندگی جغرافیایی، گسترش قراردادهای موقت، استفاده از پیمانکاران و کارهایی که به صورت موقت و غیررسمی انجام می‌شوند، بیکاری مزمن و رشد بخش خدمات، نه به معنای "نابودی طبقهٔ کارگر"، بلکه به معنای دگرگونی شکل وجود مادی آن است. نئولیبرالیسم از همین دگرگونی برای القای این توهم استفاده می‌کند که طبقهٔ کارگر دیگر وجود ندارد یا دیگر نمی‌تواند سوژهٔ تاریخی باشد.

با تحلیل مادی مناسبات تولید، مشخص می‌شود که آنچه تغییر کرده، شکل سازمان‌یابی و تجربهٔ زیستهٔ طبقهٔ کارگر است، نه جایگاه آن در مناسبات تولید. نیروی کاری که امروز به صورت کارگران خدماتی، کارگران پیمانی، کارگران با قراردادهای موقت یا غیررسمی، کارگران با اشتغال ناکامل، یا کارگران مهاجر ظاهر می‌شود، همچنان همان نیروی کاری است که ارزش اضافی تولید می‌کند یا در حاشیهٔ تولید قرار دارد. نادیده گرفتن این واقعیت در تحلیل، به معنای کنار گذاشتن سوژهٔ واقعی بحران سرمایه‌داری است.

نئولیبرالیسم، بویژه از طریق سیاست‌های فرهنگی و تکنولوژیک، دگرگونی مادی طبقهٔ کارگر را به یک دگرگونی ایدئولوژیک بدل می‌کند. فردی‌سازی تجربهٔ کار، رقابت دائمی میان کارگران و تبدیل بقا به پروژه‌ای فردی، امکان شکل‌گیری آگاهی جمعی را تضعیف می‌کند. در چنین شرایطی، سازماندهی نه بعنوان ضرورتی تاریخی برای تقویت و هماهنگی قدرت طبقه، بلکه بعنوان امری غیرکارآمد، سخت و محدود تصویر می‌شود.

در چنین بستر است که اشکال جدید اعتراض و جنبش سربرمی‌آورند؛ اشکالی که اغلب واقعی، گسترده و پرانرژی‌اند، اما فاقد پیوند ارگانیک با سوژهٔ طبقاتی سازمان‌یافته‌اند. بررسی تجربه‌های جهانی بخوبی نشان می‌دهد که این مسئله نه استثنا، بلکه قاعدهٔ دورهٔ نئولیبرالی است.

اعتراضات سیاتل در سال ۱۹۹۹، که بعنوان نقطهٔ آغاز "جنبش ضد جهانی ‌سازی" شناخته می‌شود، واکنشی مستقیم به سیاست‌های نئولیبرالی، سازمان تجارت جهانی و سلطهٔ سرمایهٔ فراملی بود. این اعتراضات توانستند برای لحظه‌ای نظم مسلط را به چالش بکشند و حتی گفتمان غالب را دچار ترک کند. اما فقدان سازمان‌یابی طبقاتی پایدار و افق سیاسی روشن موجب شد که این انرژی اعتراضی نتواند به نیرویی مداوم و توانمند بدل شود. این جنبش، بجای تعمیق پیوند با طبقهٔ کارگر، به ائتلافی پراکنده و غیرمنسجم از گروه‌ها، هویت‌ها و مطالبات متنوع تبدیل شد.

جنبش اشغال وال‌استریت در سال ۲۰۱۰ و شعار "ما ۹۹ درصدیم" نمونه‌ای روشن از همین تناقض است. این جنبش، بدرستی بر نابرابری ساختاری، تمرکز ثروت و سلطهٔ سرمایهٔ مالی انگشت گذاشت. اما در سطح سازماندهی، آگاهانه از هرگونه ساختار پایدار، رهبری سیاسی و پیوند ارگانیک با تشکل‌های کارگری پرهیز کرد. در نتیجه، با وجود بازتاب گسترده در سطح افکار عمومی و طرح مسئلهٔ نابرابری در مقیاس اجتماعی، نتوانست به نیرویی مادی برای تغییر مناسبات قدرت بدل شود. سرمایه‌داری توانست این اعتراض را مهار کند، زیرا فاقد سوژهٔ طبقاتی سازمان‌یافته‌ای بود که بتواند تهدیدی پایدار ایجاد کند.

بهار عربی، شاید روشن‌ترین نمونه از پیوند میان بحران ساختاری، اعتراض و فقدان سوژهٔ سازمان‌یافته باشد. در تونس، مصر و دیگر کشورها، بحران‌های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی، استثمار گسترده، سرکوب، زندان، شکنجه و اعدام، دیکتاتوری، بیکاری و فساد ساختاری، توده‌های وسیعی را به خیابان‌ها کشاند. رسانه‌های سرمایه‌داری جهانی، مانند سی‌ان‌ان و بی‌بی‌سی، این اعتراضات را به "انقلاب‌های شبکه‌ای" و "قیام‌های بدون رهبری" فروکاستند و پیام دادند که مبارزه طبقاتی و سازماندهی طبقاتی پایان یافته است؛ سرمایه‌داری اکنون صورتبندی مسلط در جهان است و طبقهٔ دیگری وجود ندارد. پیام این بود که هرگونه اعتراض، اگر شکل گیرد، باید بدون سازماندهی طبقاتی، موقتی و زودگذر باشد و می‌توان آن را از طریق شبکه‌های اجتماعی مانند فیسبوک ساماندهی کرد، بدون نیاز به سازماندهی طبقاتی و مسیرهای انقلابی. در نتیجه، اعتراضات و جنبش‌های اجتماعی، در چارچوب نظم سرمایه‌داری و بدون سوژهٔ تاریخی، عمدتاً موقتی، پراکنده و فاقد ظرفیت تغییر بنیادین باقی می‌مانند.

نتیجهٔ تاریخی این منطق کاملاً روشن است: در مصر، تونس و دیگر کشورهایی که بهار عربی را تجربه کردند، بدون وجود سوژهٔ طبقاتی و سازماندهی واقعی، قدرت سیاسی یا به دست نیروهای ارتجاعی افتاد یا نظم سرمایه‌داری مسلط در شکل جدیدی بازتولید شد. این شکست‌ها نه ناشی از کمبود فناوری یا حضور نسل جوان، بلکه ناشی از فقدان سوژهٔ طبقاتی سازمان‌یافته و توانمند در پیوند با آگاهی و سازماندهی جمعی بود.

این تجربه‌های جهانی، مستقیماً به بحث امروز ما دربارهٔ تحلیل‌های مسلط در بخشی از چپ معاصر و مسئلهٔ نسل‌ها مربوط می‌شود. هنگامی که نسل، بجای طبقه، بعنوان سوژهٔ اصلی معرفی می‌شود، با بازتولید همان منطق نئولیبرالی مواجه هستیم که بحران را از ریشه‌های مادی آن جدا می‌کند. نسل Z، همچون هر نسل دیگری، در درون مناسبات سرمایه‌دارانه شکل گرفته و موقعیت‌های طبقاتی متضادی را در خود جای داده است. تبدیل نسل به سوژه‌ای واحد، این تضادها را می‌پوشاند و مبارزهٔ طبقاتی را به سطحی فرهنگی یا نسلی تقلیل می‌دهد.

در چنین چارچوبی، سازماندهی نیز نه بعنوان فرآیند انباشت قدرت طبقاتی، بلکه بعنوان مدیریت شبکه‌ها، استفاده از مدیا و هماهنگی لحظه‌ای درک می‌شود. این برداشت، هرچند با زبان و ادبیات رادیکال بیان شود، در نهایت با منطق نئولیبرالی همخوان است؛ منطقی که می‌کوشد مبارزه را از سوژهٔ تاریخی‌اش جدا کند.

بر پایهٔ تحلیل مادی مناسبات اجتماعی، درس مشترک همهٔ این تجربه‌ها روشن است: بحران سرمایه‌داری، بدون بازسازی سوژهٔ طبقاتی، به رهایی منجر نمی‌شود. اعتراض بدون سازمان، خشم بدون جهت‌گیری طبقاتی و سیاست بدون سوژهٔ تاریخی، نهایتاً به بازتولید نظم موجود می‌انجامد. مسئلهٔ امروز، نه نفی نسل‌ها و نه نفی تکنولوژی، بلکه بازگرداندن آن به جایگاه واقعی‌شان در چارچوب مبارزهٔ طبقاتی است.

بحران سرمایه‌داری در ایران و سیاست‌های نئولیبرالی

بحران سرمایه‌داری در ایران را نمی‌توان جدا از منطق جهانی سرمایه‌داری و سیاست‌های نئولیبرالی آن در دهه‌های اخیر درک کرد. از دههٔ ۱۳۷۰ به این سو، سیاست‌های اقتصادی مسلط در ایران، در هم‌سویی با جهت‌گیری‌های نئولیبرالی سرمایه‌داری، بر خصوصی‌سازی، واگذاری صنایع، مقررات‌زدایی از بازار کار، گسترش قراردادهای موقت، تضعیف امنیت شغلی و سرکوب هرگونه تشکل‌یابی کارگری استوار بوده است. این روند، هم‌زمان با تشدید بحران اقتصادی، به گسترش لایه‌های وسیعی از نیروی کار فاقد ثبات شغلی، بیکار یا محروم از اشتغال پایدار انجامیده و ترکیب مادی طبقهٔ کارگر را دستخوش دگرگونی کرده است.

در چنین شرایطی، نسل جوان ایران ـ آنچه امروز با عنوان "نسل Z" شناخته می‌شود ـ نه در خلأ، بلکه مستقیماً در بستر همین مناسبات مادی شکل گرفته است. جوانان امروز، عمدتاً فرزندان همان طبقهٔ کارگر و لایه‌های زحمتکش‌اند که طی دهه‌های گذشته بیشترین فشار ناشی از سیاست‌های نئولیبرالی و سرکوب سیاسی را متحمل شده‌اند. بیکاری گسترده، اشتغال موقت و غیررسمی، دستمزدهای پایین‌تر از خط فقر و فقدان هرگونه افق پایدار برای زندگی، شرایط مادی مشترکی است که بخش بزرگی از این نسل را تعریف می‌کند.

از منظر تحلیل طبقاتی و مادی شرایط اجتماعی، این شرایط مادی است که بستر اعتراض، خشم و طغیان را فراهم می‌کند، نه ویژگی‌های نسلی، فرهنگی یا تکنولوژیک. تأکید بر "نسل" بعنوان سوژهٔ مستقل، بدون پیوند آن به جایگاه طبقاتی، دقیقاً همان جابجایی مفهومی‌ای است که نئولیبرالیسم به آن نیاز دارد: انتقال کانون تحلیل از تضاد کار و سرمایه به تفاوت‌های نسلی، سبک زندگی یا ابزارهای ارتباطی.

اعتراضات توده‌ای: شورش‌ها و خشم جمعی و فقدان سازماندهی طبقاتی

اعترضات توده‌ای سال‌های اخیر در ایران، از دی ۹۶ تا آبان ۹۸ و سپس اعتراضات ۱۴۰۱، بیان انباشته‌شدن تضادهای عمیق اقتصادی، اجتماعی و سیاسی بودند. این اعتراضات بی‌تردید گسترده، رادیکال و شجاعانه بوده‌اند و جوانان در آنها نقش پررنگی ایفا کردند. با این حال، پرسش اساسی این نیست که "چه نسلی" در خیابان حضور داشت، بلکه این است که چه نیرویی می‌توانست این اعتراضات را به سمت گسست واقعی از نظم سرمایه‌دارانه سوق دهد و چرا چنین اتفاقی رخ نداد.

پاسخ این پرسش ما را دوباره به مسئلهٔ سازماندهی و سوژهٔ طبقاتی بازمی‌گرداند. طبقهٔ کارگر ایران، به ‌واسطهٔ دهه‌ها سرکوب، پراکندگی و نابودی تشکل‌های مستقل، نتوانسته است بعنوان یک نیروی سازمان‌یافته و سراسری وارد میدان شود. این ضعف نه ناشی از "بی‌علاقگی کارگران" یا "ویژگی‌های نسلی اعتراضات"، بلکه نتیجهٔ مستقیم سیاست‌های رژیم سرمایه‌داری- اسلامی و منطق نئولیبرالی حاکم است.

در این خلأ سازمان‌یابی، اشکال خودبخودی، محله‌محور و شبکه‌ای اعتراض گسترش می‌یابند. این اشکال، هرچند در لحظه می‌توانند رژیم سرمایه‌داری- اسلامی را به چالش بکشند، اما بدون پیوند با سازماندهی طبقاتی پایدار، ناگزیر شکننده، مقطعی و قابل مهار باقی می‌مانند. دقیقاً در همین نقطه است که خطر انحراف مبارزهٔ طبقاتی به مسیرهای پراکنده و ناپایدار آشکار می‌شود.

بازگشت به سوژه طبقاتی 

از منظر کمونیستی و انقلابی، مسئلهٔ اصلی در ایران پس از خیزش‌های دی ۱۳۹۶، آبان ۱۳۹۸ و اعتراضات ۱۴۰۱ نه "جوان‌بودن" اعتراضات است و نه "جدید بودن ابزارها"، بلکه غیبت سوژهٔ طبقاتی سازمان‌یافته است. نئولیبرالیسم، دقیقاً با همین جابه‌جایی‌ها عمل می‌کند: بحران‌ها را تشدید می‌کند، اما امکان عبور از آن‌ها را از طریق تضعیف سازماندهی طبقاتی مسدود می‌سازد.

اگر قرار است اعتراضات آینده در ایران به افقی رهایی‌بخش برسد، این تنها از مسیر تقویت سازماندهی طبقاتی طبقهٔ کارگر ممکن است. این سازماندهی می‌تواند متناسب با شرایط مختلف از اشکال تشکل‌یابی گوناگون بهره ببرد؛ در شرایط اختناق و سرکوب از کمیته‌های مخفی کارخانه و در موقعیت انقلابی از شوراها استفاده شود. نسل‌ها می‌آیند و می‌روند، ابزارها تغییر می‌کنند، اما بدون سوژهٔ تاریخیِ آگاه و سازمان‌یافته، هیچ بحرانی به انقلاب بدل نخواهد شد. 

سوژهٔ کارگری در ایران امروز: ترکیب طبقاتی و سازماندهی

طبقهٔ کارگر ایران، محصول تاریخ اقتصادی و سیاسی معاصر کشور است. از دههٔ ۱۳۴۰ تا ۱۳۵۷، کارگران صنعتی شهری نقش تعیین‌کننده‌ای در شکل‌گیری جنبش‌های ضد سرمایه‌داری علیه رژیم سرمایه‌داری–سلطنتی داشتند. پس از شکست انقلاب توده‌ای سال ۱۳۵۷ و به دست گرفتن قدرت سیاسی توسط رژیم سرمایه‌داری - اسلامی، جنبش کارگری همانند دوران رژیم سلطنتی سرکوب شد. مناسبات کار غیررسمی و پراکنده گسترش یافت و بخش قابل توجهی از نیروی کار به شرایط کار غیررسمی، بی‌ثبات و حاشیه‌ای رانده شد.

با ورود به دهه‌های ۱۳۷۰ و ۱۳۸۰، سیاست‌های نئولیبرالی رژیم سرمایه‌داری - اسلامی و فشارهای اقتصادی ترکیب طبقاتی طبقهٔ کارگر را تغییر داد.

کارگران صنعتی، که زمانی ستون فقرات جنبش کارگری بودند، به حاشیه رانده شدند یا با قراردادهای موقت و خصوصی‌سازی مواجه شدند.

بخش‌های گسترده‌ای از نیروی کار که تحت قراردادهای موقت، غیررسمی و فاقد امنیت شغلی به‌کار گرفته می‌شوند، جایگزین شدند و تضاد طبقاتی در شکل جدیدی ظاهر شد.

بیکاران و نیروی کار با اشتغال ناقص، که بخش قابل توجهی از نیروی کار را تشکیل می‌دهند، در معرض فشار اقتصادی و سرکوب سیاسی قرار دارند و نشان‌دهندهٔ شکنندگی و پراکندگی طبقهٔ کارگر در شرایط کنونی است.

این ترکیب، اگرچه سوژهٔ بالقوهٔ مبارزه طبقاتی را محدود می‌کند، همزمان فضایی از اعتراض و نارضایتی جمعی در نیروی کار ایجاد می‌کند. انرژی و حساسیت زیادی نسبت به شرایط اقتصادی، سیاسی و اجتماعی در میان کارگران وجود دارد، اما بدون پیوند با تشکل‌ها و سازماندهی پایدار، این انرژی پراکنده و مقطعی باقی می‌ماند.

نکتهٔ کلیدی این است که سوژهٔ کارگری تنها وقتی واقعی است که بتواند آگاهی طبقاتی خود را با سازماندهی سیاسی و جمعی پیوند دهد. ابزارهای تکنولوژیک و شبکه‌های اجتماعی هرچند مفیدند، اما هرگز نمی‌توانند جایگزین سازماندهی طبقاتی و ساختارهای جمعی شوند.

جمع‌بندی کمونیستی: سازماندهی طبقاتی یا شکست

تجربه تاریخی نشان می‌دهد که بحران‌های سرمایه‌داری، چه در ایران و چه در جهان، معمولاً فرصتی برای مبارزهٔ طبقاتی فراهم می‌کنند. تجربهٔ جهانی (سیاتل، وال‌استریت، بهار عربی) و داخلی ایران نشان داده‌اند که اعتراض بدون سوژهٔ طبقاتی، انرژی را پراکنده کرده و امکان دگرگونی ساختاری را از بین می‌برد. اگر سازماندهی طبقاتی بازسازی و تقویت نشود، اعتراض‌های گسترده پراکنده شده و توان تبدیل به نیروی مؤثر را از دست.

شبکه‌ها و ابزارهای تکنولوژیک می‌توانند اطلاع‌رسانی، هماهنگی و ارتباط فوری را تسهیل کنند، اما خود به خود سوژهٔ تاریخی ایجاد نمی‌کنند و جای سازماندهی واقعی و مستمر را نمی‌گیرند.

سوژهٔ طبقاتی واقعی، همان طبقهٔ کارگر سازمان‌یافته است؛ نیرویی که می‌تواند بحران را به فرصتی برای دگرگونی بنیادین و رهایی واقعی تبدیل کند. نسل جوان و انرژی آن باید در مبارزه طبقاتی و سازماندهی طبقاتی هدایت شود؛ بدون این پیوند، شورش‌ها تنها به فرصت‌هایی برای بازتولید نظم سرمایه‌داری بدل خواهند شد.

بنابراین مسیر رهایی در ایران و دیگر جوامعی که تحت مناسبات سرمایه‌دارانه قرار دارند، در گروِ بازسازی سازماندهی طبقاتی و تقویت سوژهٔ تاریخی طبقهٔ کارگر است. هر تمرکز بر ابزارهای تکنولوژیک،نسل‌، شبکه‌ یا مقولات غیرطبقاتی، بدون اتکا به سازماندهی طبقاتی، نهایتاً اعتراض‌ها را پراکنده، شورش‌ها را مقطعی کرده و امکان دگرگونی بنیادین مناسبات اجتماعی و قدرت سیاسی را از میان می‌برد.

این جمع‌بندی، نتیجهٔ تحلیل مادی و تجربهٔ تاریخی طبقات و جنبش‌های کارگری است، نه شعار و نه ایده‌آل‌گرایی. هر گامی خارج از این مسیر، انرژی‌ها را پراکنده کرده و اعتراض‌ها را مقطعی می‌سازد و به بازتولید نظم موجود می‌انجامد.

بررسی مقالهٔ رفیق نیما مهاجر از منظر سوژهٔ طبقاتی

مقالهٔ رفیق نیما مهاجر، اگرچه از واژگان و مفاهیم چپ بهره می‌برد، اما در تحلیل، گرفتار جابجایی مفهومی می‌شود. تمرکز بر نقش گوشی‌های هوشمند، شبکه‌های اجتماعی و "انرژی نسل Z"، به تدریج جای تحلیل مناسبات تولید، جایگاه طبقاتی و ضرورت سازماندهی کارگری را می‌گیرد. در این دیدگاه، سازماندهی، نه به عنوان فرآیند انباشت قدرت طبقاتی، بلکه به شکل تمرکز بر ابزارهای تکنولوژیک و رسانه‌ای تصویر می‌شود.

مسئله این نیست که استفاده از تکنولوژی نفی شود، بلکه مشکل آن است که تکنولوژی جایگزین سازماندهی طبقاتی می‌شود. سرمایه‌داری جهانی، از سیاتل تا قاهره، دقیقاً این منطق را بطور سیستماتیک ترویج کرده است: اعتراض بدون تشکل، شبکه بدون سازماندهی طبقاتی و خشم بدون سوژهٔ تاریخی.

در این چارچوب، نسل Z بعنوان یک کلیت همگن و پیشرو معرفی می‌شود، بی‌آنکه تضادهای طبقاتی درون آن دیده شود. کارگران جوان، بیکاران، دانشجویان و دیگر اقشار با موقعیت‌های مادی متفاوت، بصورت یک کلیت یکسان در نظر گرفته می‌شوند. این همگن‌سازی، نه تصادفی، بلکه کارکردی و طبقاتی است و تضاد طبقاتی را محو می‌کند و نقش رهبری طبقهٔ کارگر را بمثابه سوژه و نیروی محرک طبقاتی نادیده می‌گیرد.

نقد مقالهٔ رفیق نیما مهاجر از منظر تحلیل طبقاتی*

مقالهٔ رفیق نیما مهاجر با عنوان "مبارزهٔ نسل Z ایران در اعتراضات زن، زندگی، آزادی با ارتجاع و نابرابری" در شمارهٔ ۲۲۵ نشریهٔ جهان امروز، ارگان سیاسی حزب کمونیست ایران، تلاش کرده است حضور نسل جوان در اعتراضات سراسری سال ۱۴۰۱ را بررسی کند.در نگاه اولیه، مقاله به اهمیت نقش فعال جوانان در عرصه‌های اجتماعی و سیاسی اشاره می‌کند. با این حال، بررسی دقیق‌تر نشان می‌دهد که چارچوب تحلیلی مقاله، ناخواسته با منطق نئولیبرالی همخوانی یافته و مسئلهٔ سوژهٔ طبقاتی را مخدوش می‌کند، بویژه آنکه جایگاه طبقهٔ کارگر به عنوان نیروی تاریخی دگرگون‌کننده در تحلیل کم‌رنگ شده است.

جابجایی سوژهٔ طبقاتی

در مقالهٔ رفیق مهاجر، نسل Z بعنوان نیروی محرک و سوژهٔ پیشرو معرفی می‌شود، در حالی که تجربهٔ تاریخی نشان می‌دهد سوژهٔ رهایی، طبقهٔ کارگر سازمان‌یافته است. جای دادن نسل به جای طبقه، دو اثر کلیدی دارد:

تضاد طبقاتی واقعی، یعنی تضاد میان کار و سرمایه، به حاشیه رانده می‌شود.

سازماندهی طبقاتی که تنها راه استمرار مبارزهٔ طبقاتی و توانمندسازی جمعی است، مورد توجه جدی قرار نمی‌گیرد.

این جابجایی، دقیقاً همان منطق نئولیبرالی است. در سطح جهانی، با برجسته کردن نسل، شبکه یا جنبش‌های پراکنده، تلاش می‌شود سوژهٔ تاریخی مبارزه محو شود.

تکنولوژی و نسل جوان جایگزین سازماندهی طبقاتی نمی‌شوند

رفیق مهاجر بر نقش گوشی‌های هوشمند و شبکه‌های اجتماعی در سازماندهی اعتراضات تأکید می‌کند. بی‌تردید تکنولوژی امکان ارتباط سریع، اطلاع‌رسانی و هماهنگی فوری را فراهم می‌سازد، اما تجربهٔ ایران و جنبش‌های جهانی نشان داده است که ابزارهای تکنولوژیک به‌خودی‌خود نمی‌توانند جای سازماندهی طبقاتی را بگیرند. تجربه‌های جهانی، از جمله سیاتل، وال‌استریت و بهار عربی، به‌روشنی نشان می‌دهند که در غیاب سازماندهی طبقاتی پایدار و انباشت قدرت جمعی، اعتراض‌ها به شکل‌های مقطعی و پراکنده بروز می‌کنند و در نهایت امکان بازتولید نظم سرمایه‌داری فراهم می‌شود.

در این چارچوب، مقالهٔ رفیق مهاجر بطور ناخواسته این پیام را منتقل می‌کند که تکنولوژی و انرژی نسل جوان می‌توانند جای طبقهٔ کارگر و سازماندهی طبقاتی را بگیرند. این دقیقاً همان گرایشی است که نئولیبرالیسم از دههٔ ۱۹۷۰ میلادی تاکنون ترویج کرده است: تهی کردن اعتراضات اجتماعی و خشم جمعی از محتوا و سازماندهی طبقاتی.

همگن‌سازی نسل‌ها و نادیده گرفتن تضادهای طبقاتی

رفیق مهاجر نسل Z را بعنوان یک کلیت پیشرو معرفی می‌کند، اما در این تصویر، کارگران، بیکاران، دانشجویان و دیگر اقشار مختلف در یک مقولهٔ همگن قرار می‌گیرند. این همگن‌سازی تضادهای واقعی طبقاتی را نادیده می‌گیرد و موقعیت مادی طبقهٔ کارگر را حذف می‌کند. تجربهٔ اعتراضات جهانی نشان داده است که بدون توجه به تضادهای طبقاتی، شورش‌ها نمی‌توانند نیرویی برای تغییر مناسبات تولید و قدرت سیاسی شوند.

تحلیل نئولیبرالی در عمل

بصورت تحلیلی، می‌توان گفت که مقالهٔ رفیق مهاجر، هرچند با قصد یا آگاهی چنین نیست، اما بازتاب‌دهندهٔ منطقی نئولیبرالی است:

بحران سرمایه‌داری و تضادهای طبقاتی، محور تحلیل را به نسل و شبکه منتقل کرده‌اند.

سوژهٔ تاریخی، یعنی طبقهٔ کارگر، به حاشیه رانده شده و نقش تعیین‌کنندهٔ خود را از دست داده است.

سازماندهی، به جای ایجاد هسته‌های پایدار و انباشت قدرت طبقاتی، به استفاده از ابزارهای تکنولوژیک و شبکه‌های پراکنده محدود شده است.

این نکات، به ویژه از منظر تحلیل مادی مناسبات اجتماعی، نشان می‌دهد که هر تحلیلی که نسل یا ابزارها را جای سوژهٔ طبقاتی بنشاند، ناخواسته با منطق جهانی نئولیبرالی سرمایه‌داری هم‌راستا می‌شود.

ضرورت تقویت سوژهٔ طبقاتی و سازماندهی پایدار

مقالهٔ رفیق نیما مهاجر، با تمرکز بر نسل جوان و انرژی آن، نیاز حیاتی به تقویت سوژهٔ طبقاتی و سازماندهی پایدار را نادیده می‌گیرد. تجربهٔ تاریخی نشان داده است که شورش‌های مقطعی و پراکنده، هرچند پرانرژی، نمی‌توانند نظم سرمایه‌داری را به چالش کشیده یا مسیر تغییر بنیادین ایجاد کنند.

در ایران امروز، حضور نسل جوان در شبکه‌های اجتماعی و فعالیت‌های اعتراضی، هرچند گسترده و فعال، تنها زمانی اثرگذار خواهد بود که در چارچوب تضادهای طبقاتی و با توجه به نقش سوژهٔ تاریخی طبقهٔ کارگر تحلیل شود. در غیر این صورت، انرژی شورشی صرفاً مقطعی بوده و توان تبدیل شدن به روند تغییر بنیادین را از دست می‌دهد.

نسل جوان، هرچند پرانرژی و آگاه است، در درون خود دارای تقسیم‌ بندی‌های طبقاتی گوناگون است و طبقه‌ای مستقل یا نیروی محرک انقلاب نیست. در نظام سرمایه‌داری، تنها تضاد واقعی میان کار و سرمایه تعیین‌کننده است و طبقهٔ کارگر سازمانیافته ، آگاه و پیشرو است که نقش سوژهٔ تاریخی مبارزه را برعهده دارد. تمرکز صرف بر تکنولوژی و شبکه‌های اجتماعی، بدون سازماندهی طبقاتی، همان منطقی است که اعتراضات را از محتوا و ریشهٔ طبقاتی آن تهی می‌کند.

تنها مسیر مؤثر برای ایجاد تغییر بنیادین، تقویت سوژهٔ تاریخی طبقهٔ کارگر و سازماندهی پایدار بر اساس تجارب تاریخی و شرایط مادی کنونی است.

زیرنویس‌ها:

  • نقل قول هایی از مقالهٔ رفیق نیما مهاجر 

"نسل جوان در ایران با کمک گوشی‌های هوشمند و شبکه‌های اجتماعی در سازماندهی خیزش انقلابی ژینا – مهسا امینی در سال ۱۴۰۱ نقشی پررنگ داشتند. دانشجویان، دانش‌آموزان و دختر پسرهای نوجوان، در کف خیابانها صداهایی را فریاد زدند که سال‌ها خفه شده بود و مبارزه علیه استبداد و حجاب اجباری را به پیکار برای ساختن آینده‌ای با فرهنگ مدرن و عدالت اجتماعی پیوند زدند. "

"نسل Z در این خیزش هم در خیابان و هم در فضای دیجیتال نقش تعیین‌کننده‌ای داشت. آن‌ها با جسارت، حضور بی‌پروای خیابانی و آشنایی عمیق با ابزارهای دیجیتال، توانستند سازماندهی غیرمتمرکز، اطلاع‌رسانی و روایتگری لحظه‌به‌لحظه را ممکن کنند. روایت اصلی جنبش در شبکه‌های اجتماعی توسط همین نسل ساخته شد؛ نسلی که کارزارهای آنلاین، طوفان‌های توییتری و شبکه‌سازی دیجیتال را به شیوه‌هایی خلاقانه و مؤثر پیش برد و دیوارهای سانسور و فیلترینگ را بارها شکست."

"اگر می‌خواهیم شکافی را که تبلیغات جمهوری اسلامی و طرفداران مزدورش، در بین پیشروان سوسیالیست داخل کشور و کادرهای مجربی که در نتیجه‌ی سرکوب و فشار نهادهای امنیتی از کشور خارج شده‌اند را به حداقل برسانیم، لازم است فاصله‌ی بین نسلها را تا جای ممکن کاهش دهیم."

"این نسل همچنان یکی از نیروهای محرک تغییر است؛ نسلی که هنوز آینده‌اش را تسخیر نکرده‌اند. اگر می‌خواهیم در بین چپ اجتماعی و چپ متحزب رابطه‌ی ارگانیک برقرار کنیم، اگر می‌خواهیم شکافی را که تبلیغات جمهوری اسلامی و طرفداران مزدورش، در بین پیشروان سوسیالیست داخل کشور و کادرهای مجربی که در نتیجه‌ی سرکوب و فشار نهادهای امنیتی از کشور خارج شده‌اند را به حداقل برسانیم، لازم است فاصله‌ی بین نسلها را تا جای ممکن کاهش دهیم."

"بعضی‌ها تقسیم‌بندی‌های نسلی را فانتزی می‌دانند؛ اما هرکس که در میدان مبارزهٔ واقعی بوده باشد می‌فهمد که مسئله «واقعی بودن یا نبودن نسل‌ها» نیست، مسئله سیاست‌زدگیِ تجربهٔ زیستهٔ نسل‌هاست. هر نسل در دوران خاصی اجتماعی شده، در بستر معینی ستم را تنفس کرده، مقاومت را تجربه کرده و زبان سیاسی خودش را ساخته است."

 

"امروز شرایط ایران، منطقه و جهان به شکلی چرخیده است که بدون اتکا به نسل Z و آماده‌سازی نسل آلفا، هیچ پروژهٔ رهایی‌بخشی پایدار نخواهد ماند."

 

مسعود کوچک 

 

رفیق نیما مهاجر در ادامهٔ مقالهٔ خود با عنوان "مبارزهٔ نسل Z ایران در اعتراضات زن، زندگی، آزادی با ارتجاع و نابرابری" که در نشریهٔ جهان امروز، شمارهٔ ۵۲۵، ارگان حزب کمونیست ایران منتشر شده است، مطلب جدیدی با عنوان "نقد رویکرد روان‌نگارانه (VALS) در تحلیل سیاسی نسل Z" نوشته است. این مطلب را در پیوند با مقالهٔ قبلی ایشان بررسی می‌کنیم.

"رویکرد روان‌نگارانه" (VALS) و توضیح رفتار سیاسی

برای روشن‌تر شدن این بحث، لازم است نشان داده شود که چگونه ادبیات فردی‌ساز و ذهنی‌ساز، حتی در متونی که با زبان چپ و ژست کمونیستی نوشته می‌شوند، به‌کار گرفته می‌شود و به‌جای تحلیل ساختارهای طبقاتی، رفتار سیاسی نیروهای اجتماعی را به انگیزه‌ها و ویژگی‌های فردی تقلیل می‌دهد.

رفیق نیما مهاجر در بخش دوم مقالهٔ خود، برای توضیح رفتار سیاسی بخش‌هایی از نسل Z و همچنین پیوستن برخی اقشار اجتماعی به صفوف ضدانقلاب، به روش موسوم به VALS یا «بخش‌بندی روان‌نگارانه» متوسل می‌شود. ایشان تصریح می‌کند که افراد باید "به‌عنوان انسان‌هایی با انگیزه‌ها، ارزش‌ها و تجربه‌های متفاوت تحلیل شوند" و بر این اساس می‌کوشد رفتار سیاسی نیروهای مختلف اجتماعی را توضیح دهد.
 

VALS و ارجاع به مارکس

 

رفیق نیما مهاجر در بخش مهمی از مطلب خود، برای دفاع از "رویکرد روان‌نگارانه" و توضیح ضرورت استفاده از مدل VALS، بطور مستقیم به مارکس اشاره می‌ کند و می‌کوشد فاصله‌ای میان نگرش مارکس از شرایط مادی و واقعیت‌های سرمایه‌داری معاصر ترسیم کند. او می‌نویسد:

"مدل روان‌نگارانه بر سه محور اصلی می‌چرخد:منابع،انگیزه‌ها و لایف‌استایل‌ها. ترکیب این سه محور، افراد را در هشت تیپ قرار می‌دهد. این مدل به ما کمک می‌کند بفهمیم چرا آدم‌هایی که از نظر اقتصادی شبیه‌اند، گاهی در سیاست کاملاً متفاوت رفتار می‌کنند. مارکس می‌گوید: “این شرایط مادی زندگی است که آگاهی انسان‌ها را می‌سازد.” ولی در دنیای امروز که سرمایه‌داری گوشی، الگوریتم، سلبریتی و سبک زندگی را به ابزار خود تبدیل کرده است، برای نسل جدید شرایط مادی فقط «درآمد» نیست؛ آن‌ها به نشانه‌های دیگری مانند فید اینستاگرام، ترند تیک‌تاک، لایف‌استایل‌های ساختگی و فشار برای موفقیت فردی هم توجه می‌کنند. VALS نشان می‌دهد که جایگاه طبقاتی را فقط از روی «حقوق» تشخیص نمی‌دهیم، ترکیب درآمد، انرژی روانی، انگیزه، رؤیاها و هویت دیجیتال هم در نمایش هویت طبقاتی تأثیرگذارند…"

 

این استدلال، در نگاه نخست، تلاشی برای "به‌ روز کردن" تحلیل طبقاتی به نظر می‌رسد؛ اما در سطح نظری، حاوی یک جابجایی اساسی و مسئله‌دار است. مسئله نه در اشاره به اشکال نوین سلطهٔ سرمایه‌داری - از الگوریتم و شبکه‌های اجتماعی تا صنعت سبک زندگی - بلکه در تعریف این عناصر بمثابه بدیلی برای تحلیل مادی است.

در نزد مارکس، "شرایط مادی زندگی" هرگز به سطح درآمد یا حقوق تقلیل نمی‌یابد. شرایط مادی شامل کل مناسباتی است که انسان‌ها در آن تولید و بازتولید می‌شوند: مناسبات تولید، تقسیم کار، مالکیت، رابطه با ابزار تولید، شکل سازمان‌یافتگی اجتماعی و نیز اشکال ایدئولوژیکی که از دل همین مناسبات برمی‌خیزند. آنچه رفیق نیما مهاجر بعنوان "نشانه‌های جدید" مانند اینستاگرام، ترندهای دیجیتال یا فشار برای موفقیت فردی معرفی می‌کند، نه بیرون از شرایط مادی، بلکه بخشی از شیوهٔ معاصر سازمانیابی مادی سرمایه‌داری است.
 

با این‌حال، رویکرد VALS این عناصر را نه بعنوان پیامدهای ساختاری سرمایه‌داری، بلکه بصورت متغیرهایی مستقل — در قالب "انرژی روانی"، "انگیزه"، "رؤیا" و "هویت دیجیتال" — وارد تحلیل می‌کند. در اینجا، مسئله از بررسی مناسبات عینی قدرت و استثمار، به سطح توصیف تفاوت‌های فردی در تجربه و ادراک منتقل می‌شود. این همان نقطه‌ای است که تحلیل مادی جای خود را به طبقه‌بندی روان‌نگارانه می‌دهد.
 

مثال‌هایی که رفیق نیما مهاجر دربارهٔ دو فرد با درآمد مشابه اما سبک زندگی متفاوت می‌آورد، در ظاهر واقعی و ملموس‌اند؛ اما دقیقاً در همین مثال‌ها، منطق VALS خود را آشکار می‌کند: تفاوت موقعیت این دو فرد نه از خلال رابطه‌شان با سرمایه، مالکیت، یا جایگاه‌شان در ساختار تولید، بلکه از طریق میزان "انرژی"، "فرسودگی روانی"، "توان ریسک‌پذیری" و "سبک زندگی" توضیح داده می‌شود. به این ترتیب، نابرابری ساختاری به تفاوت در ظرفیت‌های فردی جایگزین می‌شود.
 

در این چارچوب، آنچه مارکس "آگاهی طبقاتی" می‌نامد، به مجموعه‌ای از گرایش‌ها، ترجیحات و سبک‌های زندگی فروکاسته می‌شود و تضاد طبقاتی، جای خود را به تنوع تیپ‌های انسانی می‌دهد. این دقیقاً همان جابجایی‌ای است که رویکردهای نئولیبرالی در علوم اجتماعی دنبال می‌کنند: حذف ساختار بنفع سوژهٔ فردی و جایگزینی تضادهای عینی با تفاوت‌های روانی.
 

مسئلهٔ اصلی در اینجا جایگزین‌کردن تحلیل ساختاری با ابزاری است که اساساً برای مدیریت، پیش‌بینی و مهندسی رفتار افراد در بازار سرمایه‌داری طراحی شده است. دفاع از VALS، حتی با قصد توضیح پیچیدگی‌های جهان معاصر، در عمل به پذیرش همان منطقی می‌انجامد که سرمایه‌داری نئولیبرال از آن برای فردی‌سازی مسئولیت‌ها، طبیعی‌سازی نابرابری‌ها و خنثی‌سازی سیاست رهایی‌بخش استفاده می‌کند.
 

اختلاف صرفاً بر سر "روش" نیست، بلکه بر سر سطح تحلیل است:

یا از مناسبات مادی و ساختاری آغاز می‌کنیم و اشکال ذهنیت و سبک زندگی را بمثابه پیامد آن توضیح می‌دهیم؛

یا با جایگزین کردن انگیزه‌ها، انرژی روانی و هویت‌های فردی، بطور ناگزیر از نقد ریشه‌ای سیستم سرمایه‌دارانه فاصله می‌گیریم - حتی اگر زبان نقد، زبانی "چپ و انقلابی" باشد.
 

ماهیت و محدودیت VALS
 

روش VALS اساساً برای طبقه‌بندی افراد در بازار سرمایه‌داری طراحی شده است؛ نه برای تحلیل مناسبات تولید، نه برای فهم نقش دولت و نه برای توضیح تضادهای واقعی طبقاتی. این روش افراد را بر اساس "انگیزه"، "ارزش"، "سبک زندگی" و "جهت‌گیری فردی" دسته‌بندی می‌کند؛ یعنی دقیقاً همان سطحی که سرمایه‌داری متأخر برای خنثی‌سازی تضادهای اجتماعی به آن نیاز دارد. ورود این روش به تحلیل سیاسی، حتی اگر با قصد انتقادی صورت گیرد، به جابجایی کانون تحلیل از روابط عینی قدرت و ساختار طبقاتی به ویژگی‌های ذهنی و فردی می‌انجامد.
 

نکته مهم این است که VALS در عمل یک ابزار بازاریابی و هدف‌گیری مخاطب است و نه یک نظریه روانشناسی معتبر. این مدل برای شناسایی تیپ‌های مشتریان و کمپین‌های تبلیغاتی دیجیتال طراحی شده است و هدف آن مهندسی رفتار مصرف‌کننده است. در نتیجه، استفاده از VALS برای توضیح رفتار سیاسی نسل Z، بجای تحلیل ساختاری و طبقاتی، بازتولید همان منطق فردی‌سازی و مدیریت رفتار است که ابزار اصلی نئولیبرالیسم سرمایه‌داری است.

 

طبقه کارگر و لمپن‌پرولتاریا
 

در متن رفیق نیما مهاجر، پیوستن بخشی از طبقهٔ کارگر به صفوف ضدانقلاب چنین توضیح داده می‌شود که برخی "هیچ چیز برای از دست دادن ندارند" و به همین دلیل افق انقلاب اجتماعی را می‌پذیرند، در حالی که "بخش‌های هرچند کوچکتری" به مسیر دیگری می‌روند. در این چارچوب، لمپن‌پرولتاریا نه بمثابه محصول یک موقعیت مشخص در ساختار اقتصادی–سیاسی، بلکه بر پایهٔ "انگیزه‌های شخصی مبتنی بر بقا، امنیت و جاه‌طلبی طبقاتی" توضیح داده می‌شود. این نوع توضیح، هرچند در ظاهر توصیفی به نظر می‌رسد، اما در عمل یک جابجایی نظری مهم را رقم می‌زند.

 

مسئله دیگر موقعیت طبقاتی و رابطه با دولت و سرمایه نیست، بلکه "انگیزه‌های فردی" است. بر اساس تحلیل طبقاتیِ روابط اجتماعی، لمپن‌پرولتاریا نه یک تیپ روانی، بلکه محصول شرایط معینی است: حذف پایدار از تولید اجتماعی، فقدان امنیت اقتصادی، گسست از سازمان‌یافتگی طبقاتی و ادغام بالقوه در سازوکارهای سرکوب دولتی. تبدیل این وضعیت مادی به مجموعه‌ای از انگیزه‌های شخصی، بمعنای حذف نقش نظم سرمایه‌دارانه در تولید این پدیده است. در این چارچوب، سرمایه‌داری دیگر عامل تولید لمپنیسم، سرکوب و مزدوری نیست؛ بلکه صرفاً "زمینه‌ای" است که افراد در آن انتخاب‌های متفاوت می‌کنند.
 

همین منطق در متن رفیق نیما مهاجر در تحلیل حضور نیروهایی که او از آنها بعنوان "اعتصاب‌شکن، جاسوس، مزدور و نیروی سرکوب" نام می‌برد نیز تکرار می‌شود. در فهرستی که شامل "ارتش‌های فاشیستی، پرووکاتورها، گاردهای ضدشورش، اعضای فعال خانهٔ کارگر و شوراهای اسلامی کار، انجمن‌های اسلامی دانشجویان و دانش‌آموزان و صفوف بسیج مستضعفین" است، توضیح رفتار سیاسی این نیروها نه از طریق پیوندهای مادی‌شان با دولت، بلکه از خلال ویژگی‌های انگیزشی و روانی صورت می‌گیرد.

 

نیروهای مذکور نه بواسطه نظام ارزشی یا روانی خاص، بلکه از طریق پیوندهای مادی با دولت نظیر حقوق، امتیاز، امنیت، جایگاه اجتماعی و مشارکت در انحصار خشونت شکل می‌گیرند. بدون تحلیل این پیوندهای مادی، هر توضیحی از رفتار سیاسی ناگزیر به سطح اخلاقی یا روان‌شناختی تقلیل می یابد.

 

جمع‌بندی و ضرورت تحلیل مادی و ساختاری

 

در پایان مقاله ،رفیق نیما مهاجر، با اشاره به اینکه "بورژوازی از فقر و محرومیت شدید افراد سوءاستفاده می‌کند"، نوعی جمع‌بندی انتقادی ارائه می‌شود؛ اما ابزار تحلیلی‌ای که در کل متن به‌کار رفته، ابزار خود همان نظم است. VALS روشی است که برای ادارهٔ جمعیت، پیش‌بینی رفتار و کنترل اجتماعی در سرمایه‌داری نئولیبرال طراحی شده است. استفاده از آن، حتی در پوشش واژگان چپ، به بازتولید همان منطق فردی‌سازی، روانی‌سازی و غیرطبقاتی ‌سازی تضادهای اجتماعی می‌انجامد.

 

تحلیل تئوریک و طبقاتی، برخلاف این رویکرد، از خود ساختار آغاز می‌کند: از مناسبات تولید، از نقش دولت بمثابه ابزار سلطهٔ طبقاتی و از شیوه‌ای که سرمایه‌داری، آگاهانه، فقر، ناامنی و اتمیزه‌شدن اجتماعی را به منبع نیروی سرکوب و ضدانقلاب تبدیل می‌کند.

 

اگر قرار است دربارهٔ نسل Z، رفتار سیاسی آن و نسبتش با انقلاب اجتماعی سخن گفته شود، این کار تنها از مسیر تحلیل مادی، طبقاتی و ساختاریِ مناسبات اجتماعی ممکن است؛ نه از طریق ابزارهایی که برای بازار، مدیریت جمعیت و مهندسی رفتار توده‌ها ساخته شده‌اند.بدون این مرزبندی روش‌شناختی، ارجاع به "انگیزه‌ها" و "ارزش‌ها" – حتی اگر با واژگان کمونیستی همراه شود – در نهایت به خنثی‌سازی نقد سرمایه‌داری می‌انجامد.
 

نقد سرمایه‌داری نه با بررسی یا طبقه‌بندی افراد بر اساس ویژگی‌های روانی یا سبک زندگی‌شان پیش می‌رود، بلکه با افشای ساختارهایی که انسان‌ها را به لمپن، مزدور، سرکوبگر یا نیروی مطیع تبدیل می‌کنند، واقعیت می‌یابد. هر تحلیلی که این ساختارها را کنار بگذارد و به انگیزه‌های فردی بسپارد، حتی اگر با زبان چپ نوشته شود، در عمل در چارچوب همان سیستم نئولیبرالی سرمایه‌داری حرکت می‌کند که ادعای نقد آن را دارد.
 

مسعود کوچک 



 

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر