آیینۀ چشمانت
برای فرزندِ زیبایِ ایران زمین که نامش را نمی دانم ولی او با ما سخن از جان می گوید:(1)
آتشگهِ آگاهی؛ روشنگر وُ گویا شد
شیدایِ نگاهِ تو؛ رامشگر وُ شیوا شد
از خاکِ کُهن گفتی؛ گُردی وُ سُخَن گفتی
پژواکِ دلِ واژه؛ تُوفنده وُ زیبا شد
آیینه ترا جُویَد؛ از مِهرِ تو می گوید
تو جانی وُ جاویدان؛ ایران زِ تو شیدا شد
گفتار وُ شگرفی تو؛ رفتاری وُ ژرفی تو
کردارِ خِرَد آمد؛ خورشیدِ تماشا شد
ای گوهرِ دُردانه؛ آوازی وُ فرزانه
دل روشن وُ خندان شد؛ روشنگر وُ دانا شد
آغازِ جهان از تو؛ بنیانِ بیان از تو
دشت از تو پُر از شبنم؛ آوایِ تو دریا شد
سرسبزی وُ سرشاری؛ هُشیاری وُ هنجاری
آهنگِ گُلِ خانه؛ گنجینۀ یکتا شد
پاینده سپیداری،؛ سرسختیِ کُهساری
گُلبانگِ سخن از توُ؛ شادان وُ شکیبا شد
همواره درخشانی؛ والایی وُ تابانی
ای جانِ جوان ایران؛ نیکی زِ تو پیدا شد
آیینۀ پیمانی؛ بیداریِ بارانی
مینوی بهشت از تو؛ چون چامۀ مینا شد
ایران زِ تو آبادست؛ گُلشن زِ تو آزادست
امیدِ پگاهی تو؛ باغ از تو شکوفا شد
بُستانِ درخشانی؛ رزم آور وُ فرمانی
اهریمنِ ویرانگر؛ بازیگرِ رسوا شد
آدینه 3 بهمن ماه 1404///23 ژانویه 2026
ـــــــــــــ
1-نامت باید فرزند وُ عاشقِ ایران زمین باشد که چنین شگفت وُ سِتُرگ سخن می گویی:کلاف سردرگم جهان؛ گره در ایران دارد و آن گشوده خواهد شد. راهمان پیداست و بیش از دو گام نیست: گامی به سوی خود و گامی در پیشگاه انسانیت. پاسداران انسانیت، پیشتازان برتر منشی؛ نیکی پناهتان باد...