بدون دمکراتها، دمکراسی نمیآید! « ضرورت تشکیل یک جبهه آزادی بخش دمکراتیک »
تهیه و تدوین : فرشید یاسائی
پیشگفتار: بحث درباره دمکراسی در ایران، ناگزیر ما را به فراتر از ساختار حکومت و نهادهای رسمی میبرد و به قلمرو فرهنگ سیاسی، شیوه کنش جمعی و اخلاق قدرت وارد میکند. تجربه تاریخی ایران نشان داده است که مشکل اصلی، صرفاً نبود انتخابات آزاد یا قانون اساسی دمکراتیک نبوده، بلکه ناتوانی نیروهای سیاسی در پذیرش تکثر، مدیریت اختلاف و احترام به حق انتخاب دیگری بوده است. از این منظر، بررسی رفتار و منش اپوزیسیون خارج از کشور، نه حاشیهای بر مسئله دمکراسی، بلکه بخشی از متن آن است.
اپوزیسیون ایرانی در تبعید، وارث شکستها، سرکوبها و زخمهای عمیق تاریخی است. این میراث، اگرچه قابل درک است، اما نمیتواند توجیهگر بازتولید همان الگوهای اقتدارگرایانهای باشد که خود قربانی آن بوده اند. خودحق پنداری، انحصارطلبی سیاسی و ناتوانی در گفت وگو با «دیگری»، تنها مختص حاکمیت نیست؛ این آسیبها در درون اپوزیسیون نیز ریشه دواندهاند. پرداختن به این واقعیت، نه تخریب اپوزیسیون، بلکه تلاشی برای نجات آن از بن بست کنونی است.
در سالهای اخیر، شکافهای عمیق میان جریانهای جمهوریخواه، سلطنتطلب و نیروهای مستقل آزادیخواه، بیش از پیش آشکار شده است. این شکافها اغلب نه بر سر برنامههای عملی، بلکه بر سر هویت، نماد و روایتهای تاریخی شکل گرفتهاند. در چنین فضایی، مفهوم دمکراسی به شعاری تزئینی تقلیل یافته و جای خود را به منطق حذف، تخریب و دشمن سازی داده است. این وضعیت، پرسشی اساسی را پیش میکشد: آیا میتوان با ابزارهای غیردمکراتیک، به آیندهای دمکراتیک رسید؟
این نوشته تلاشی است برای بازاندیشی در مفهوم همگامی سیاسی، نه به مثابه یکدستی ایدئولوژیک، بلکه بهعنوان همگرایی حداقلی نیروهای متکثر علیه استبداد. ایده «جبهه آزادیبخش» در این متن، نه نوستالژی مبارزات گذشته است و نه نسخهای رمانتیک برای حل همه اختلافات، بلکه پیشنهادی مشروط و انتقادی است که از تجربههای جهانی و شکستها و موفقیتهای آنها الهام میگیرد.
هدف این نوشتار، ارائه پاسخهای قطعی نیست، بلکه گشودن میدان پرسش است: چگونه میتوان از چرخه خودبزرگ بینی، نفرت و بی اعتمادی عبور کرد؟ چه حداقلی از توافق برای مبارزه مشترک ضروری است؟ و چگونه میتوان تعیین نوع حکومت را به اراده آزاد مردم واگذار کرد، بدون آنکه آن را پیشاپیش مصادره نمود؟ این پرسشها، اگر جدی گرفته شوند، میتوانند نقطه آغاز یک گفت وگوی تازه در میان نیروهای آزادیخواه باشند.
*****
آغاز : دمکراسی، پیش از آن که یک شکل حکومت یا مجموعهای از نهادهای حقوقی باشد، نوعی منش و فرهنگ سیاسی است؛ فرهنگی که پذیرش تکثر، تحمل مخالف و به رسمیت شناختن «دیگری» را در مرکز خود قرار میدهد. مشکل بنیادین بخش بزرگی از اپوزیسیون خارج از کشور دقیقاً از همینجا آغاز میشود: دمکراسی برای آنان نه یک باور درونی، بلکه ابزاری گفتمانی برای مشروعیت بخشی به خود است. بسیاری از جریانها در مرامنامهها و بیانیههای رسمی، به اصول لیبرالیسم کلاسیک، حقوق بشر و اصول دمکراتیک ارجاع میدهند، اما در عمل، کوچک ترین نشانهای از پایبندی به این اصول در رفتار سیاسی روزمرهشان دیده نمیشود. حذف، برچسب زنی، تخطئه و تبدیل «مخالف» به «دشمن» جای گفت وگو و رقابت سالم سیاسی را گرفته است. این شکاف میان گفتار و کردار، نه تنها اعتبار اپوزیسیون را نزد افکار عمومی تضعیف میکند، بلکه عملاً امکان شکلگیری یک آلترناتیو دمکراتیک را از بین میبرد.
در میان جریان جمهوریخواه، اگرچه از نظر نظری تأکید بیشتری بر حاکمیت مردم و نقش جامعه مدنی دیده میشود، اما این طیف نیز از درون دچار پراکندگی مزمن و بیاعتمادی متقابل است. ائتلافها، اگر شکل بگیرند، اغلب واکنشی و موقتیاند و نه حاصل یک باور پایدار به ضرورت همکاری سیاسی. آکسیونهای مشترک جمهوریخواهان معمولاً زمانی رخ میدهد که فشار واقعیت اجتماعی - بهویژه نقش مردم داخل کشور - آنان را ناگزیر به همنشینی میکند. حتی در این موارد نیز، «دشمنی نرمشده» جای همگرایی واقعی را گرفته است؛ یعنی رقبا تحمل میشوند، اما پذیرفته نمیشوند. این وضعیت نشان میدهد که مسئله اصلی صرفاً اختلاف بر سر برنامه یا تاکتیک نیست، بلکه فقدان یک فرهنگ دمکراتیک نهادینه شده است که بتواند اختلاف را بهعنوان بخشی طبیعی و حتی ضروری از سیاست به رسمیت بشناسد.
در سوی دیگر، جریان سلطنتطلب... با مشکل عمیقتری مواجه است. این جریان تحت تاثیرنوعی یقین ایدئولوژیک و هویتی ، خود را یگانه نماینده «نجات ایران» میداند. در این نگاه، نهتنها دیگر گرایشهای سیاسی، بلکه حتی نیروهای آزادیخواه مستقل نیز یا نادیده گرفته میشوند یا بهعنوان تهدید و دشمن بالقوه تلقی میگردند. سلطنتطلبی، بهویژه در نسخههای رادیکال تر آن، به جای رقابت سیاسی، به منطق حذف وفادار مانده است؛ منطقی که با هرگونه پلورالیسم واقعی در تضاد است. چنین رویکردی، اگرچه ممکن است در کوتاهمدت انسجام درونی ایجاد کند، اما در بلندمدت ظرفیت اجتماعی خود را محدود کرده و امکان گفتوگو با بدنه متکثر جامعه ایران را از میان میبرد.
در این میان، قربانی اصلی این دوگانه سازی و وزن کشی سیاسی، نیروهای مستقل، آزادیخواه و حقوقمحور هستند؛ نیروهایی که مسئله اصلیشان نه شکل حکومت، بلکه کیفیت آن است. برای این طیف، جمهوری یا پادشاهی تنها زمانی معنا دارد که در خدمت دمکراسی، حقوق بشر، برابری حقوقی شهروندان و احترام متقابل باشد. اما فضای مسلط اپوزیسیون خارج از کشور، عملاً اجازه ظهور و تأثیرگذاری به این نیروها نمیدهد. آنان در ساختارهای بسته، ائتلافهای هویتی و نزاعهای فرسایشی گم میشوند یا آگاهانه به حاشیه رانده میشوند. این حذف سیستماتیک، خود نشانهای روشن از بحران دمکراسی در درون اپوزیسیون است؛ بحرانی که اگر حل نشود، هر ادعایی درباره آیندهای آزاد و دمکراتیک برای ایران، بیش از آن که امیدبخش باشد، به شعاری توخالی شباهت خواهد داشت.
یکی از ریشههای اصلی این ناکامی را باید در درک ابزاری از دمکراسی جستوجو کرد. برای بخش بزرگی از اپوزیسیون خارج از کشور، دمکراسی نه یک فرآیند تدریجی و پرهزینه، بلکه نقطهای نهایی و مطلوب است که گویی پس از «تغییر رژیم» بهطور خودکار محقق خواهد شد. این تصور، سیاست را از اکنون تهی میکند و آن را به وعدهای موکول به آینده نامعلوم بدل میسازد. در چنین چارچوبی، رعایت اصول دمکراتیک در درون اپوزیسیون ضرورتی ندارد، چرا که هدف نهایی، به زعم آنان، همهچیز را توجیه میکند. این همان منطق خطرناکی است که در تاریخ معاصر ایران بارها بازتولید شده: منطق «فعلاً وحدت، بعداً آزادی». نتیجه این رویکرد، شکلگیری نیروهایی است که خود را دمکرات مینامند، اما در عمل، بازتولیدکننده همان الگوهای اقتدارگرایانهای هستند که مدعی مبارزه با آناند.
مسئله دیگر، فقدان اعتماد سیاسی است؛ عنصری که بدون آن هیچ ائتلاف پایداری شکل نمیگیرد. اپوزیسیون خارج از کشور، به ویژه پس از دههها شکست، سرکوب و تبعید، به شدت دچار بدبینی متقابل شده است. هر جریان، دیگری را نه بهعنوان رقیب مشروع، بلکه بهمثابه پروژهای مشکوک، نفوذی، یا تهدیدی برای هژمونی خود میبیند. این فضای بیاعتمادی، به جای آن که با شفافیت، گفت وگو و قواعد دمکراتیک ترمیم شود، معمولاً با سکوت، حذف و اتهام زنی مدیریت میشود. نتیجه آن، سیاستی قبیلهای است که در آن وفاداری جای شایستگی و همفکری را میگیرد و دایره «خودیها» روزبه روز تنگ تر میشود.
از سوی دیگر، اپوزیسیون خارج از کشور اغلب از یک گسست عمیق با واقعیت اجتماعی داخل ایران رنج میبرد. بسیاری از منازعات، حساسیتها و دشمنیها، نه بازتاب نیازهای واقعی جامعه، بلکه محصول رقابتهای هویتی در فضای رسانهای و شبکههای اجتماعیاند. در حالی که جامعه ایران ( به ویژه نسلهای جوان تر ) بیش از هر زمان دیگری بر حقوق فردی، کرامت انسانی، آزادیهای مدنی و نفی هرگونه اقتدار مطلق تأکید میکند، بخشهایی از اپوزیسیون همچنان درگیر دعواهای کلاسیک قرن بیستمی بر سر شکل حکومت یا نمادهای تاریخیاند. این عدم همزمانی تاریخی، اپوزیسیون را از جامعه عقب نگه داشته و باعث شده حتی گفتمانهای ظاهراً رادیکال آن نیز برای بخش بزرگی از مردم بیربط یا فرسوده به نظر برسد.
در این چارچوب، حذف نیروهای مستقل و آزادیخواه نه یک تصادف، بلکه پیامد منطقی ساختار موجود است. نیروهایی که حاضر نیستند زیر پرچم هیچ هویت بستهای تعریف شوند و بر اصول جهان شمول حقوق بشر، سکولاریسم، برابری حقوقی - شهروندی ، آزادی اندیشه و احترام متقابل پافشاری میکنند، برای جریانهای هژمونی طلب خطرناکاند. خطر آنها نه در قدرت سازمانی، بلکه در قدرت اخلاقی و گفتمانیشان است؛ چرا که پرسشهای بنیادینی مطرح میکنند: اگر به دمکراسی باور دارید، چرا مخالف خود را تحمل نمیکنید؟ اگر به آزادی اعتقاد دارید، چرا مرزهای گفت وگو را این چنین تنگ میکنید؟ این پرسشها اغلب بی پاسخ میمانند و سادهترین راه، کنار زدن پرسشگر است.
نکته کلیدی آن است که بدون تمرین دمکراسی در درون اپوزیسیون، هیچ تضمینی برای دمکراتیک بودن آینده وجود ندارد. دمکراسی چیزی نیست که از بیرون وارد شود یا با سقوط یک نظام سیاسی، خودبهخود متولد گردد. دمکراسی ساخته میشود؛ در گفتوگوهای دشوار، در پذیرش شکست، در ائتلاف با کسانی که شبیه ما فکر نمیکنند . احترام به حقوق دیگری! اپوزیسیونی که امروز قادر به مدیریت اختلافات درونی خود نیست، فردا نیز نخواهد توانست جامعهای متکثر و آزاد را اداره کند.
شاید مهم ترین پرسش این نباشد که «کدام شکل حکومت» برای ایران مناسب تر است، بلکه این باشد که «چه نیروهایی» و با «چه منش سیاسیای» قرار است آینده را بسازند. اگر اپوزیسیون خارج از کشور نتواند از منطق حذف، یقین مطلق و خودحقپنداری عبور کند، نه تنها نیرویی برای گذار به دمکراسی نخواهد بود، بلکه خود به یکی از موانع اصلی آن تبدیل خواهد شد. بازاندیشی در مفهوم دمکراسی، نه در سطح شعار، بلکه در سطح عمل سیاسی روزمره، شرط نخست هر پروژه جدی برای آزادی و کرامت انسانی در ایران است.
نخستین و شاید بنیادیترین گام برای خروج از این مخمصه، بازتعریف دشمن است. تا زمانی که اپوزیسیون، انرژی اصلی خود را صرف حذف و تخریب یکدیگر میکند، حکومت خودکامه عملاً از حاشیه امن برخوردار میشود. دشمن مشترک، نه جریان رقیب، نه گرایش فکری دیگر و نه حتی نوع خاصی از تصور از آینده، بلکه ساختار اقتدارگرایی است که حق انتخاب آزاد، گردش قدرت و کرامت شهروندی را سلب کرده است. این تمایز ساده اما حیاتی، باید به یک اصل علنی و الزامآور در گفتمان اپوزیسیون تبدیل شود: هیچ نیرویی که بهطور مسالمتآمیز برای آزادی، حقوق بشر و حاکمیت مردم فعالیت میکند، دشمن نیست! پذیرش این اصل، بیش از آن که یک توافق سیاسی باشد، نوعی بلوغ اخلاقی در سیاست ورزی است.
گام دوم، عبور آگاهانه از خودبزرگ بینی سیاسی است؛ پدیدهای که در تبعید تشدید میشود و اغلب خود را در قالب «حقانیت تاریخی»، «نمایندگی انحصاری مردم» یا «تنها آلترناتیو واقعی» نشان میدهد. هیچ جریان، حزب یا شخصیتی در شرایط کنونی، نه نماینده تمام مردم ایران است و نه توان تحمیل پروژه خود بر جامعهای به شدت متکثر را دارد. پذیرش این واقعیت، نه نشانه ضعف، بلکه شرط ورود به سیاست دمکراتیک است. راه عملی آن میتواند پذیرش اصل «برابری نیروها در گذار» باشد؛ یعنی هیچ نیرویی، پیشاپیش، حق ویژهای برای تعیین آینده سیاسی کشور را ندارد و همه در برابر رأی مردم برابرند.
در این چارچوب، ایده جبهه آزادیبخش تنها زمانی معنا پیدا میکند که از یک ائتلاف هویتی به یک ائتلاف برنامهمحور تبدیل شود. چنین جبههای نباید حول نمادها، اشخاص یا روایتهای تاریخی شکل بگیرد، بلکه باید بر حداقلهایی شفاف و غیرقابل تفسیر دوگانه بنا شود: پایبندی به اعلامیه جهانی حقوق بشر، جدایی نهاد دین از دولت، نفی هرگونه خشونت سازمانیافته علیه غیرنظامیان، تضمین آزادی بیان و تشکل و تعهد به سازوکارهای دمکراتیک برای تصمیمگیری. این حداقلها نه برنامه حکومت آینده، بلکه قواعد بازی دوران گذار هستند. هر نیرویی که این قواعد را بپذیرد، صرف نظر از جمهوریخواه یا سلطنت طلب ، نیروی مستقل و آزاد، میتواند در این جبهه حضور داشته باشد.توافق با یک سخنگو کافی است که با دنیا تماس گیرد!
یکی از مهمترین نقاط اجماع بالقوه، پذیرش مجلس مؤسسان بهعنوان مرجع نهایی تعیین نوع حکومت است. این رویکرد، هم از نظر دمکراتیک مشروع است و هم از نظر سیاسی هوشمندانه. پذیرش مجلس مؤسسان به معنای آن است که هیچ نیرویی، پاسخ نهایی را از پیش در جیب ندارد. جمهوریخواهان، سلطنتطلبان و نیروهای مستقل، همگی میپذیرند که شکل حکومت نه در تبعید، نه در بیانیهها و نه در شبکههای اجتماعی، بلکه در یک فرآیند آزاد، شفاف و مبتنی بر رأی عمومی تعیین خواهد شد. این توافق، اگر صادقانه باشد، میتواند بسیاری از تنشهای هویتی را خنثی کند و تمرکز را بر گذار از استبداد بگذارد.
با این حال، پذیرش مجلس مؤسسان تنها یک اعلام موضع نیست؛ نیازمند تضمینهای عملی است. از جمله تعهد علنی همه نیروها به احترام به نتایج آن، حتی اگر برخلاف ترجیحات ایدئولوژیک شان باشد. این همان نقطهای است که بسیاری از مدعیان دمکراسی آزمون میشوند. دمکراسی یعنی آمادگی برای باختن، بدون توسل به تخریب، تحقیر یا خشونت. اگر اپوزیسیون نتواند این آمادگی را در سطح گفتمانی و سازمانی نشان دهد، هر وعدهای درباره آینده دمکراتیک، فاقد اعتبار خواهد بود.
رهایی از چرخه نفرت و بیاعتمادی، بدون تغییر در شیوه گفت وگو ممکن نیست. اپوزیسیون نیازمند فضاهایی نهادینه برای گفتوگوی علنی، شفاف و قانونمند است؛ فضاهایی که در آن اختلاف نظر نه تهدید، بلکه منبع غنا تلقی شود. این گفت وگوها باید از منطق «قانع کردن» به منطق «فهمیدن» حرکت کنند. هدف، یکسان سازی دیدگاهها نیست، بلکه ایجاد امکان همزیستی مسالمت آمیزسیاسی است. تنها در چنین بستری است که جبههای آزادیبخش میتواند از یک شعار زیبا به یک نیروی مؤثر تاریخی تبدیل شود.
راه خروج از این بن بست نه در نادیده گرفتن اختلافات، بلکه در مدیریت دمکراتیک آنهاست. اپوزیسیونی که امروز تمرین فروتنی سیاسی، تحمل دیگری و احترام به رأی مردم را آغاز کند، شاید نخستین نیرویی باشد که شایستگی ساختن فردای آزاد ایران را دارد. بدون این تمرین، حتی سقوط استبداد نیز تضمینی برای تولد آزادی نخواهد بود.
در تجربههای موفقتر، جبهه آزادیبخش زمانی شکل گرفته که نیروهای متنوع سیاسی بر سر «دشمن مشترک» و «هدف حداقلی» به توافق رسیدهاند، نه بر سر تصویر نهایی از آینده. در مبارزات ضدآپارتاید آفریقای جنوبی، کنگره ملی آفریقا توانست طیفی گسترده از نیروها ( از سوسیالیستها تا لیبرالها و ملیگرایان ) را حول پایان نظام تبعیض نژادی گرد آورد، بیآن که همه را وادار به همسانسازی ایدئولوژیک کند. عنصر کلیدی در این تجربه، تقدم دادن به حقوق برابر شهروندی بر هر نوع پروژه هویتی یا ایدئولوژیک بود. نتیجه آن شد که پس از فروپاشی نظام آپارتاید، مسیر به سوی سازوکارهای دمکراتیک، هرچند پرچالش، حرکت کرد!
در اروپای شرقی نیز، نمونههایی مانند جنبش «همبستگی» در لهستان نشان داد که جبهههای آزادیبخش زمانی دوام میآورند که خود را به یک نیروی تمامیتخواه جدید تبدیل نکنند. همبستگی نه حزب واحد بود و نه ایدئولوژی بسته؛ بلکه شبکهای از کنشگران، سندیکا ها ، اتحادیهها ، روشنفکران ، هنرمندان ، کارگران ، دانشجویان ، نیروهای مذهبی... که بر سر اصولی چون حق تشکل، آزادی بیان و پایان سلطه تک حزبی توافق داشتند. نکته مهم این بود که این جنبش، آگاهانه از مصادره «نمایندگی ملت» پرهیز میکرد و مشروعیت نهایی را به رأی مردم و نهادهای انتخابی واگذار مینمود. این خود محدود سازی قدرت، یکی از رازهای موفقیت آن بود.
در مقابل، تجربههای شکستخورده نیز هشدارهای جدی در خود دارند. بسیاری از جبهههای آزادیبخش در آفریقا، خاورمیانه و آمریکای لاتین، پس از پیروزی بر دشمن مشترک، به سرعت به نظامهای اقتدارگرای جدید بدل شدند. دلیل اصلی این شکست، نه فقدان فداکاری یا شجاعت، بلکه نبود اعتقاد واقعی به تکثر و دمکراسی بود. جبهههایی که در دوران مبارزه، اختلاف را سرکوب کردند و «وحدت» را به معنای اطاعت تفسیر نمودند، پس از پیروزی نیز نتوانستند به رقابت سیاسی تن دهند. در این موارد، جبهه آزادیبخش به حزب حاکم دائمی تبدیل شد و دشمن خارجی جای خود را به «دشمن داخلی» داد.
تجربه آمریکای لاتین به ویژه آموزنده است. در کشورهایی مانند شیلی، گذار موفق تر زمانی رخ داد که نیروهای اپوزیسیون، بهجای تأکید بر انتقام یا حذف کامل رقیب، بر قواعد گذار دمکراتیک، انتخابات آزاد و قانون اساسی جدید تمرکز کردند. ائتلافها شکننده بودند، اما حول یک اصل محوری شکل گرفتند: هیچ نیرویی حق ندارد آینده را به تنهایی تعریف کند. این تجربه نشان میدهد که جبهه آزادیبخش، اگر بهدرستی طراحی شود، میتواند پلی باشد میان مبارزه سیاسی و نظم دمکراتیک، نه جایگزینی برای آن.
اگر این شروط رعایت نشود، جبهه آزادیبخش به راحتی میتواند به بازتولید همان استبدادی بدل شود که قرار بود با آن مبارزه کند. اما اگر این درسهای تاریخی جدی گرفته شوند، تجربه جهانی نشان میدهد که امکان همگرایی نیروهای متکثر، بدون نفی اختلافات بنیادین، نه تنها ممکن است، بلکه شرط ضروری رسیدن به یک نتیجه دمکراتیک پایدار است. این همان نقطهای است که میتواند نتیجهگیری را از سطح آرزو، به سطح امکان تاریخی ارتقا دهد.
در سیاست اقتدارگرا، چه در حاکمیت و چه در اپوزیسیون، یک فرض پنهان وجود دارد: «ما حقیقت را میدانیم و دیگران یا ناداناند یا فریبخورده». این منطق، ریشه اصلی حذف و دشمن سازی است. فروتنی سیاسی درست از همین نقطه آغاز میشود: پذیرش این واقعیت که جامعه متکثر است و هیچ روایت واحدی نمیتواند همه تجربهها، رنجها و خواستهها را نمایندگی کند.
در ایران، تجربه زیسته یک کارگر، یک زن، یک اقلیت قومی یا مذهبی، یک فعال دانشجویی یا یک مهاجر سیاسی، الزاماً به یک نتیجه سیاسی واحد ختم نمیشود. فروتنی یعنی قبول کنیم که این تفاوتها «انحراف» نیستند، بلکه واقعیت جامعهاند. اپوزیسیونی که خود را صاحب پاسخ نهایی میداند، پیشاپیش ظرفیت دمکراتیک خود را نابود کرده است.
بخش بزرگی از نزاعهای اپوزیسیون نه بر سر محتوا، بلکه بر سر «حق سخن گفتن» است. هر جریان میخواهد بلندتر، رادیکال تر و قاطع تر به نظر برسد. در چنین فضایی، شنیدن بهعنوان کنشی فعال و سیاسی، عملاً حذف میشود. فروتنی سیاسی یعنی پذیرفتن این که شنیدنِ صدای مخالف، تهدید هویت ما نیست. شنیدن، به معنای تأیید نیست؛ به معنای تعلیق داوری شتاب زده است. اپوزیسیونی که قادر به شنیدن است، میتواند مرز میان «اختلاف مشروع» و «تضاد واقعی» را تشخیص دهد. بدون این توانایی، هر اختلافی به شکاف و هر شکاف به دشمنی تبدیل میشود.
یکی از عمیقترین ترسهای نیروهای سیاسی، ترس از اشتباه کردن است. در نتیجه، بهجای تصحیح مسیر، خطاها توجیه میشوند و منتقدان حذف. فروتنی سیاسی یعنی پذیرش این که ما ممکن است در تحلیل، راهبرد یا تاکتیک اشتباه کرده باشیم. این پذیرش، برخلاف تصور رایج، نشانه ضعف نیست؛ بلکه شرط یادگیری جمعی است. گذار به آزادی یک مسیر خطی و بیخطا نیست. نیروهایی که خود را معصوم میدانند، در عمل به نیروهایی خطرناک تبدیل میشوند، زیرا هیچ مکانیسم اصلاح درونی ندارند.
بسیاری از اختلافات اپوزیسیون از اینجا ناشی میشود که هر جریان، نتیجه نهایی مورد نظر خود را بر فرآیند دمکراتیک مقدم میداند. جمهوریخواه یا سلطنتطلب بودن، اگر به معنای تحمیل نتیجه پیشاپیش باشد، با دمکراسی در تعارض است. فروتنی سیاسی یعنی قبول کنیم که شاید نتیجه نهایی آنگونه که ما میخواهیم نباشد، اما اگر از مسیر آزاد، شفاف و عادلانه به دست آمده باشد، مشروع است. این همان منطقی است که مجلس مؤسسان را معنادار میکند. بدون فروتنی، مجلس مؤسسان تبدیل به میدان جنگ هویتی میشود، نه ابزار حاکمیت مردم.
در شرایط گذار، وسوسه قدرت بسیار قوی است! هر جریان میترسد اگر عقبنشینی کند، حذف شود. اما تجربه جهانی نشان داده است که گذارهای موفق، محصول نیروهایی بودهاند که حاضر شدهاند کمتر از آنچه میخواهند را بپذیرند تا جامعه بتواند بیشتر از آنچه دارد به دست آورد. فروتنی سیاسی یعنی پذیرفتن نقش «یکی از بازیگران»، نه «مالک صحنه». اپوزیسیونی که نتواند از منطق برنده - بازنده عبور کند، حتی اگر به قدرت برسد، ناگزیر به بازتولید اقتدارگرایی خواهد شد.
ائتلافهایی که بر پایهی فروتنی سیاسی شکل میگیرند، از همان ابتدا یک واقعیت را میپذیرند: اختلاف نظر نه استثنا، بلکه قاعده است. آنها خود را بر خیالِ وحدت کامل بنا نمیکنند، بلکه بر تواناییِ مدیریت تفاوتها تکیه دارند. درست به همین دلیل، فروتنی یک فضیلت تزئینی یا صرفاً اخلاقی نیست؛ شرط بقاست. فروتنی سیاسی به معنای عقبنشینی از اصول یا دعوت به انفعال نیست. برعکس، شکلی از شجاعت است: شجاعتِ پذیرفتن اینکه هیچ فرد یا جریانی مالک تمام حقیقت نیست. اگر اپوزیسیون ایرانی نتواند این شجاعت را در عمل تمرین کند، مسئلهی اصلی فقدان اتحاد نخواهد بود، بلکه فقدان آمادگی برای آزادی است. زیرا آزادی پیش از آنکه یک پیروزی سیاسی باشد، یک ظرفیت جمعی است !تواناییِ باهم بودن، با وجود تفاوتها و این ظرفیت، بدون فروتنی، هرگز ساخته نخواهد شد.
سخن پایانی: آنچه از دل این بحث بیرون آمد، این واقعیت تلخ اما ضروری است که بحران دمکراسی در ایران، تنها بحران حاکمیت نیست؛ بحران اپوزیسیون نیز هست. نیرویی که خود قادر به تحمل مخالف، تقسیم قدرت و احترام به قواعد بازی دمکراتیک نباشد، حتی اگر به قدرت برسد، بعید است بتواند آزادی پایدار را تضمین کند. از اینرو، نقد اپوزیسیون نه تضعیف مبارزه، بلکه شرط اخلاقی و سیاسی آن است.
جبهه آزادیبخش، اگر قرار است معنایی در شرایط امروز ایران داشته باشد، باید آگاهانه از تکرار اشتباهات تاریخی پرهیز کند. این جبهه نباید خود را نماینده انحصاری مردم بداند، نباید اختلاف را تهدید تلقی کند و نباید آینده را پیشاپیش تعریف شده بداند. جبهه آزادیبخشِ دمکراتیک، جبههای است که قدرت را موقت، مشروط و پاسخگو میفهمد، نه غنیمتی برای تصاحب.
پذیرش مجلس مؤسسان بهعنوان مرجع نهایی تعیین نوع حکومت، میتواند نقطه تلاقی نیروهای متضاد باشد؛ نه بهعنوان مصالحهای تاکتیکی، بلکه بهمثابه تعهدی اصولی به حاکمیت مردم. این پذیرش، آزمونی جدی برای صداقت دمکراتیک همه جریانهاست. دمکراسی، زمانی آغاز میشود که نیروها بپذیرند ممکن است در رأیگیری نهایی بازنده باشند و با اینحال، به نتیجه احترام بگذارند.
گذار به آزادی، بدون فروتنی سیاسی ممکن نیست. فروتنی یعنی پذیرش اینکه هیچکس حقیقت مطلق را در اختیار ندارد؛ یعنی شنیدن صدایی که با ما متفاوت است! یعنی ترجیح منافع بلندمدت جامعه بر پیروزی کوتاهمدت جریان خودی. اگر اپوزیسیون نتواند این فروتنی را تمرین کند، هر ائتلافی، حتی با زیباترین نامها، شکننده و بیسرانجام خواهد بود.
در نهایت، آینده ایران نه در بیانیهها و دعواهای تبعیدی، بلکه در اراده مردم و توان نیروهای سیاسی برای همراهی با این اراده رقم خواهد خورد. جبهه آزادیبخش، اگر بر پایه حقوق بشر، تکثر و احترام به رأی عمومی بنا شود، میتواند پلی باشد میان مبارزه علیه استبداد و ساختن نظمی آزاد. اما اگر این جبهه، تنها نامی تازه برای همان منطقهای کهنه باشد، تاریخ بار دیگر تکرار خواهد شد! و اینبار، شاید با هزینهای سنگینتر. پایان . ژانویه 2026