۱۴۰۴-۱۱-۰۹

امید سجادی: وقتی زور تنها زبان قدرت می‌شود!



اعتراض؛ انتخاب نیست، واکنش به بقاست!

بحران همان لحظه‌ای است که «کهنه می‌میرد و نو هنوز زاده نشده». جامعه در این برزخ متوقف مانده است: هژمونی فروپاشیده، اما بدیل تثبیت‌شده‌ای شکل نگرفته. نتیجه، نه سکون، بلکه انباشت خشم، پراکندگی کنش، و آمادگی برای جهش‌های ناگهانی است. این همان لحظه‌ای است که توده‌ها می‌توانند به نیرویی تاریخی بدل شوند یا، در فقدان سازمان و افق، به‌سادگی مصادره گردند.

نهادهایی چون مدرسه، رسانه و استفاده از دین و خانواده، که وظیفه‌ی بازتولید نظم و تولید سوژه‌ی مطیع را بر عهده داشتند، کارکرد هژمونیک خود را از دست داده‌اند. مردم دیگر به فراخوان‌های سیستم، چه از سوی حکومت و چه از سوی نیروهای اصلاح‌طلب، پاسخ نمی‌دهند. این وضعیت برای هر نظمی خطرناک است: سوژه‌ها هنوز سازمان‌یافته نیستند، اما دیگر فرمان‌بردار هم نیستند. نوعی نارضایتی شکل گرفته که هنوز برنامه‌ی مشخصی ندارد، اما به‌روشنی علیه وضع موجود است.

در این شرایط، مسئله فقط پایین‌بودن دستمزد یا استثمار نیروی کار نیست. مسئله این است که امکان یک زندگی عادی از بین رفته. مسکن، درمان، آموزش، امنیت شغلی و حتی احساس امنیت زیستی، هم‌زمان دچار بحران شده‌اند. وقتی مردم نتوانند زندگی‌شان را بازتولید کنند، جامعه وارد وضعیتی می‌شود که نظم موجود حتی توان بازتولید شرایط بقای خود را از دست می‌دهد. در چنین وضعی، اعتراض دیگر یک انتخاب سیاسی آگاهانه نیست؛ واکنشی طبیعی به تهدید بقاست.

بدن‌ها به میدان اصلی اعمال قدرت تبدیل شده‌اند: از سرکوب خیابانی تا محرومیت درمانی، از ناامنی شغلی تا فرسایش روانی. اعتراض، در ساده‌ترین معنا، تلاشی است برای پس‌گرفتن اختیار بدن و زندگی. این خیزش فقط اقتصادی یا سیاستی نیست؛ مطالبه‌ی حق زندگی در معنای ابتدایی آن نیز هست.

وقتی دستگاه‌های ایدئولوژیک از کار می‌افتند، دستگاه‌های سرکوبگر (نیروهای نظامی و امنیتی) به جلو فرستاده می‌شوند. اما این وضعیت پایدار نیست. خشونت می‌تواند بحران را به طور موقت منجمد کند، اما قادر به بازتولید نظم نیست.

آنچه می‌بینیم حرکت حکومت به سوی سیاست مرگ است: حذف فیزیکی، رهاکردن بدن‌های آسیب‌دیده، و محرومیت از مراقبت و درمان. خشونت افسارگسیخته حتی از منظر عقل ابزاری نیز ناکارآمد است. تمرکز بر کنترل فوری، باعث انزوای بین‌المللی، فرسایش وفاداری درون ساختار حکومت، و تعمیق‌تر شدن شکاف میان حکومت و جامعه می‌شود.

جامعه به وضعیتی نزدیک می‌شود که عموم آن احساس کند که «چیزی برای از دست‌دادن ندارد». این وضعیت هم خطرناک است و هم می‌تواند رهایی‌بخش باشد. اگر این خشم بدون سازمان، حافظه و چشم‌انداز بماند، می‌تواند به بی‌راهه برود. اما اگر آگاهی و سازمان‌یابی پیدا کنند، می‌تواند مسیر تاریخ را تغییر دهد. در غیر این صورت، این وضعیت می‌تواند به اشکال اقتدارگرایانه یا پوپولیستی لغزش پیدا کند.

در سوی دیگر، حکومت به وضعیتی رسیده که جز زور چیزی برای نگه‌داشتن ندارد. این علامت پایان یک شکل از حکمرانی است؛ حتا اگر این پایان فرسایشی و خونین باشد.

جامعه اکنون در آستانه‌ی یک انتخاب تاریخی ایستاده است. انتخابی که از بالا تحمیل نمی‌شود، بلکه ازدل نسبت میان رنج مادی، آگاهی انتقادی و سازمان‌یابی جمعی زاده می‌شود.

سرکوب شدید دو اثر متضاد دارد: ترس کوتاه‌مدت و رادیکال‌شدن بلندمدت. حافظه‌ی خشونت پاک نمی‌شود. شبکه‌های خرد تجربه‌اندوزی می‌کنند و مطالبات، از اصلاحات حداقلی، بیش از پیش به سوی تغییر ساختاری حرکت می‌کنند.

حکومت می‌تواند با خشونت، دستگیری گسترده و انسداد اطلاعاتی، خیابان را به طور موقت خاموش کند. اما این خاموشی، تثبیت نیست؛ انجماد بحران است. بدن‌ها مهار می‌شوند، اما ذهن‌ها نه، و بحران در زیر سطح انباشته‌تر بازمی‌گردد.

و در نهایت، فراموش نکنیم که بحران‌ها مسیرهای خطی ندارند. یک رخداد اقتصادی، زیست‌محیطی، امنیتی یا نمادین می‌تواند این تعادل شکننده را ناگهان برهم بزند. این سناریو غیرقابل‌پیش‌بینی است، اما در شرایط انباشت بحران، امکان وقوع آن به‌طور مداوم افزایش می‌یابد.

امید سجادی

@etehad_bazn

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر