۱۴۰۴-۱۱-۱۳

روایت یک شب؛ وقتی ترس عقب نشست



در یکی از شب‌ها، من و چند نفر از دوستانم تصمیم گرفتیم یاد جان‌باختگان مردم را زنده نگه داریم. ساعتی در شهر گشتیم تا نشانی از نمادهای رسمی پیدا کنیم؛ نه از سر هیجان، بلکه برای گفتنِ یک جمله ساده: خون فراموش نمی‌شود.

وقتی به محل رسیدیم، دیدیم گروهی دیگر زودتر از ما دست به کار شده‌اند. همان‌جا فهمیدم چیزی در حال تغییر است. ما تنها نبودیم.
شجاعت تکثیر شده بود.

آن شب برای من یک پیام روشن داشت:
وقتی مردم شروع می‌کنند، ترس عقب می‌نشیند.
وقتی یکی قدم برمی‌دارد، نفر بعدی جرأت پیدا می‌کند.
و وقتی روایت‌ها گفته می‌شود، دیگر نمی‌شود حقیقت را خاموش کرد.

این‌ها را می‌نویسم برای ثبت، گفتن و ایستادن؛
هرکس به اندازه توانش.

نگذاریم حقیقت فقط از زبان قدرت گفته شود.
ما دیده‌ایم. ما می‌نویسیم. ما فراموش نمی‌کنیم.

اگر ویدئو نداری، بنویس.
اگر عکس نداری، شهادت بده.
اگر فقط دیدی، همان دیدن مهم است.

@ettehad

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر