افسانهی پایان ایدئولوژی
«غبار تئوریکی که این آقایان دانشمند بهپا کردهاند، تنها برای پنهان کردن این حقیقت است که آنها در حال هدایت جنبش بهسوی یک مرداباند.»
— رفرم یا انقلاب ، روزا لوکزامبورگ
از دوران فروپاشی اتحاد شوروی به اینسو، نظریهپردازان و سخنگویان بورژوازی جهانی همواره از «بهپایانرسیدن عصر ایدئولوژیها» سخن گفتهاند و همچنان بر این ادعا اصرار میورزند. حتی برخی افراد و جریانهایی که خود را «چپ» معرفی میکنند هم به این باور رسیدهاند که واقعاً عصر ایدئولوژیها سپری شده است و مدام گوشزد میکنند که سایر چپها نیز باید آن را بپذیرند و از برخورد ایدئولوژیک با مسائل دست بردارند.
اما آیا براستی عصر ایدئولوژیها به سر آمده است؟ آیا اکنون در جهان غیرایدئولوژیک بهسر میبریم؟ آیا ایدئولوژی ساخته و پرداختهی ذهن ماست؛ یعنی آیا این ذهنیت ما بوده است که جهان را ایدئولوژیکوار ترسیم کرده یا خیر، ایدئولوژیها خود محصول واقعیات عینی در جامعهی انسانی بوده و میباشند؟
برای پاسخ به این سوالات، نخست باید دید ایدئولوژی چیست و از چه نشأت میگیرد. چرا که بدون روشن کردن این مسئله، هر بحثی دربارهی «پایان» یا «بقای» ایدئولوژیها، یا به کلی ذهنی و انتزاعی میشود یا به سمت قضاوتهای اخلاقی و سلیقهای سوق پیدا میکند.
برخلاف برداشتهای غلط اما رایجی که به مارکسیسم نسبت داده میشود، مارکسیسم ایدئولوژی را نه صرفاً مجموعهای از افکار کاذب معرفی میکند، و نه آن را صرفاً ابزار فریب میخواند،{۱} بلکه آن را پیش از هر چیز، شکل معینی از آگاهی اجتماعی میداند که ریشه در مناسبات مادی و ساختار طبقاتی جامعه دارد. به این معنا که، در جامعهای که بر پایهی تقسیم طبقاتی بنا شده، انسانها جهان اجتماعی خود را مستقیماً و بیواسطه تجربه نمیکنند، بلکه این تجربه همواره از لابلا و از مجرای موقعیت طبقاتی، نقش اجتماعی و جایگاهشان در مناسبات تولیدی حاصل میگردد. ایدئولوژی دقیقاً در همین عرصه شکل میگیرد؛ بهمثابه بازتابی وارونه، ناقص یا یکسویه از واقعیت اجتماعی که با اینحال، برای حاملانش کاملاً واقعی، بدیهی و طبیعی جلوه میکند. این آن چیزی است که مارکس آن را «آگاهی کاذب» مینامد.
با اینهمه، در نقد ایدئولوژی بورژوایی نمیتوان از نقطهی عزیمت اصلی آن؛ یعنی فرد و فردگرایی، چشم پوشید. ایدئولوژی بورژوایی با نشاندن «فرد» در مرکز جهان انسان، در واقع جامعه، مناسبات طبقاتی و ساختارهای مادی، و بهعبارتی هستی اجتماعی انسانها را به حاشیه میراند و ریشهی نابرابری، فقر و ستم را نه در نظام اجتماعی، بلکه در ویژگیها، انتخابها یا ناکامیهای فردی جستوجو میکند. این فردگرایی، در پیوندی درونی با مصرفگرایی و فتیشیسم کالایی که زادهی شیوهی تولید سرمایهداری است، جهانی را میآفریند که در آن روابط میان انسانها به شکل روابط میان اشیا ظاهر میشود و کالاها حامل معنا، هویت و قدرت میگردند. در چنین جهانی، انسان نه بهمثابه موجودی اجتماعی و تاریخی، بلکه بهعنوان مصرفکنندهای تعریف میشود که گویا رهایی، آزادی و معنای زندگی را باید در کسب ثروت و در محیط بازار و در مصرف بیپایان کالاها بجوید. بدین ترتیب، در تصویر وارونهی این جهان وارونه، همه چیز ظاهراً «بدیهی» و «طبیعی» به نظر میرسد.
به همین اعتبار باید تصریح کرد که مارکسیسم هرگز ایدئولوژی را به «دروغ» تقلیل نداده و نمیدهد. ایدئولوژی میتواند حامل عناصر واقعی، تجربههای عینی و عملی در زندگی روزمره و حتی اعتراض به وضع موجود باشد. برای نمونه، هنگامی که کارگر از «دستمزد ناعادلانه» یا «زیادهخواهی کارفرما» شکایت میکند، این شکایت بر تجربهای واقعی استوار است؛ اما اگر این نارضایتی در چارچوب این تصور بیان شود که مسئله صرفاً به رفتار ناعادلانهی این یا آن سرمایهدار مربوط است نه به خودِ رابطهی اجتماعی سرمایه، همین اعتراض واقعی بهراحتی به نوع نگرشی (ایدئولوژی) بدل میشود که مناسبات موجود را دستنخورده باقی میگذارد. بهعبارت دیگر، در اینجا واقعیت دیده میشود، اما ریشهی آن پنهان میماند.
در سوی دیگر، یعنی در اردوی سرمایه هم همین واقعیت را مشاهده میکنیم. مثلا هنگامی که ایدئولوژی بورژوایی از «برابری حقوقی» و «آزادی قرارداد» سخن میگوید، با مفاهیمی کاملاً واقعی سر و کار داریم. کارگر و سرمایهدار واقعاً در برابر قانون برابرند و واقعاً قراردادی آزادانه امضاء میکنند. اما این برابری و این آزادی، با انتزاع از شرایط مادی نابرابر دو طرف- یعنی بدون توجه به این واقعیت که آنها در موقعیتهای واقعاً نابرابر اقتصادیاجتماعی قرار دارند- به شکلی وارونه عرضه میشود؛ به شکلی که استثمار را نفی نمیکند، بلکه برعکس بدان مشروعیت میبخشد. در اینجا نیز ایدئولوژی، عناصری از واقعیت را در بر میگیرد و صرفاً دروغ نمیگوید، بلکه واقعیتی ناقص و یکسویه را بهجای کلیّت روابط اجتماعی مینشاند.
حتی بسیاری از گفتمانهای بهظاهر انتقادی نیز میتوانند چنین کارکردی داشته باشند. برای مثال، وقتی بحرانهای سرمایهداری به «فساد»، «مدیریت ناکارآمد» یا «طمع افراد» ربط داده میشود و تحت چنین عناوینی تعبیر و تعریف میشود، باز هم با عناصر واقعی مواجهایم. یعنی اینکه فساد، ناکارآمدی و طمع واقعاً وجود دارند. اما همین تقلیلدادن بحران به خطای افراد، مانع از آن میشود که خودِ منطق انباشت سرمایه و تضادهای درونی آن مورد پرسش و آماج قرار گیرد. بدینترتیب، انتقاد بهجای آنکه به نفی مناسبات موجود منجر شود، به اصلاحات سطحی (برای مثال، به افزایش یا کاهش مالیاتها و یا عزل و جابجایی مدیران و تغییراتی از این قبیل) تنزل مییابد.
بهطوریکه در همهی این نمونهها میبینیم، ایدئولوژی نه جعل محض واقعیت، بلکه بازنمایی خاصی از آن است؛ نوعی از بازنمایی که عناصر واقعی را از منظر و در قالبی بیان میکند که با کلیّت مناسبات اجتماعی همخوان است و در تحلیل نهایی بهطور غیرمستقیم به استمرار همان مناسبات یاری میرساند. درست به همین دلیل است که ایدئولوژی میتواند قانعکننده، پایدار و حتی بهظاهر انتقادی باشد، بیآنکه از مرزهای نظم موجود فراتر رود.
در همین چارچوب است که باید فهمید چرا مارکسیسم خود نیز ایدئولوژی است. این نکتهای است که گاه آگاهانه و گاه از سر بدفهمی انکار میشود. مارکسیسم صد البته نقدی علمی از اقتصاد سیاسی، تحلیلی ماتریالیستی از تاریخ و روش مشخصی برای فهم جامعه ارائه میدهد، اما این ویژگیها آن را از ایدئولوژیک بودن معاف و مبرا نمیکند. مارکسیسم ایدئولوژی پرولتاریاست، یعنی بیان نظری منافع تاریخی طبقهای که رهایی خود را نه در اصلاح نظم موجود، بلکه در الغای کل مناسبات طبقاتی جستجو میکند. بنابراین باید گفت که تفاوت مارکسیسم با ایدئولوژیهای طبقات حاکم در این نیست که «غیرايدئولوژیک» است، بلکه در این است که اولاً مارکسیسم واقعیت را نه در سطح و بهطور ناقص و گسسته از هم، بلکه آن را در عمق و در تمامیتاش نشان میدهد. و دوماً اینکه، برخلاف ایدئولوژی طبقات ستمگر که با بازنمایی ناقص و یکسویهی واقعیت منافع خود را منافع همگان معرفی میکنند، مارکسیسم بهطور آگاهانه و آشکارا بر پیوند خود با موقعیت طبقاتیاش انگشت میگذارد و این پیوند را نیز ابداً پنهان نمیکند. مارکسیسم بر آنتاگونیسم طبقات انگشت میگذارد و تعارض منافع طبقهی کارگر و دیگر زحمتکشان جامعه با منافع طبقهی زالوصفت سرمایهدار را فریاد میزند. بیهوده نبود که مارکس و انگلس در «مانیفیست حزب کمونیست» صریحاً اعلام کردند که «کمونیستها از بیان دیدگاهها و اهداف خود ابا ندارند؛ آنها آشکارا اعلام میکنند که اهدافشان تنها با سرنگونی قهری کل شرایط اجتماعی موجود قابل تحقق است.» این یکی از وجوه تمایز اساسی مارکسیسم با سایر ایدئولوژیهاست.
نکتهی مهم دیگری که مجال پرداختن تفصیلی به آن در اینجا فراهم نیست ولی لازم است حداقل بهطور موجز مطرح شود، تمایز میان «طبقهی در خود» و «طبقهی برای خود» در تحلیل مارکس از ایدئولوژی است. واقعیت آن است که بورژوازی بهمثابهی طبقهای که به منافع مادی و تاریخی خود آگاه است، ایدئولوژی خویش را آگاهانه سامان میدهد و آن را بر کل جامعه حاکم میکند تا منافع طبقاتیاش و بازتولید مناسبات منطبق با آن را تضمین نماید. این ایدئولوژی تا آنجا که به منافع طبقاتی بورژوازی مربوط میشود واقعی است و به هیچ وجه آگاهی کاذب محسوب نمیشود. ولی هنگامی که همین ایدئولوژی را تودههای کارگر و زحمتکش جامعه دنبال کنند، تا آنجا که به منافع آنان مربوط میشود، این ایدئولوژی برای آنان در حکم «آگاهی کاذب» میباشد چرا که در واقعیت امر منافع آنان را در بر نمیگیرد. بنابراین طبقهی کارگر نیز، اگر قرار است منافع آنی و تاریخی خود را متحقق سازد، ناگزیر میبایست به منافع واقعی خود آگاهی حاصل کند. مارکسیسم دقیقاً در همین معنا، بیان نظری آگاهی طبقاتی پرولتاریاست و بستری است که از درون آن، طبقهی کارگر میتواند از «طبقهای در خود» به «طبقهای برای خود» بدل شود.
با اینهمه، باید افزود که از آنجا که جامعهی طبقاتی خود بیان اجتماعی و تاریخیِ ازخودبیگانگی انسان از خویشتن، از محصول کار خود، از دیگر انسانها و از طبیعت است، هر شکل از آگاهی طبقاتی نیز، مادام که در حصار تنگ این مناسبات سیر میکند، بهنحوی در قلمرو نوعی از آگاهی کاذب باقی میماند، چرا که انسان و منافع او را در تمامیتاش در نظر نمیگیرد. اما تفاوت بنیادی و تعیینکنندهی مارکسیسم بهمثابه ایدئولوژی طبقهی کارگر با ایدئولوژیهای طبقات ستمگر دقیقاً در این است که هدف آن نه جابهجایی صرف سلطهی طبقاتی و استمرار آن در شکلی دیگر، بلکه اساساً نفی نهایی خود طبقات و سلطهی طبقاتی در جامعه است؛ یعنی حل ازخودبیگانگی انسان و فراهم کردن امکان شناخت بیواسطهی خود و جهان پیرامون خویش. تنها در این نقطهی تاریخی است که سرانجام ایدئولوژیها خاموش میشوند و تنها چراغ راه بشر، علمی خواهد بود که از اسارت ایدئولوژی و سیاست طبقاتی رها شده است.{۲}
مارکس در نقد فلسفهی حق هگل، در همان بخش مشهور مربوط به مذهب، پرده از خاستگاه و ذات مذهب- بهمثابه نخستین تجلی ایدئولوژی در جهان وارونه و از خود بیگانهی طبقاتی- برمیدارد:
«… انسان مذهب را میسازد، نه مذهب انسان را. مذهب، در واقع، انعکاس خودآگاهی و اتکاءبهنفس انسانی است که یا هنوز به خویشتن خویش دست نیافته و یا آن را، باز از نو، از دست داده است. اما انسان موجودی انتزاعی نیست که در بیرون جهان چمباتمه زده باشد. انسان، یعنی جهان انسان؛ یعنی دولت، یعنی جامعه. این، دولت است؛ این، جامعه است که مذهب را- که شکل وارونهای از آگاهی بر این جهان است- میآفریند، چرا که خود [یعنی دولت و جامعه] جهانی وارونهاند. مذهب بیان عام این جهان [وارونه] است، [مذهب] خلاصهی کلام این جهان، [مذهب] شکل عامیانهی این جهان، [مذهب] نقطهی اتکاء معنوی این جهان، [مذهب] بیان شور و حال آن، ضمانت اخلاقی آن، رونقبخش مؤقر آن، [مذهب] پایه و اساس عامِ تسلی و توجیه این جهان [وارونه] است. از آنجا که ذات انسانی از عینیتی حقیقی برخوردار نیست، مذهب، تحقق خیالی ذات و جوهر انسان است. به همین اعتبار نیز، مبارزه برعلیه مذهب، بطور مستقیم مبارزه برعلیه آن جهانی است که مذهب رایحهی معنوی آن است.»
پس اگر ایدئولوژی بیانِ وارونهی جهانی وارونه است، آنگاه نفیِ ایدئولوژی بدون نفی خود این جهان وارونه، چیزی جز خودفریبی نیست. اما چگونه میتوان به نفیِ این جهان وارونه اقدام کرد؟ آیا میتوان بدون برداشتن گامهای عملی و بدون ابزارهای لازم برای این تغییر، به نفی این جهان نائل آمد؟ آیا میتوان از آن فرآیند تاریخی گریزناپذیر طفره رفت و صرفاً به حکم اراده- یعنی بهگونهای انتزاعی- بر واقعیت غلبه کرد؟ خیر! تمام تاریخ بشری گواهی میدهد که دگرگونی و انقلاب در وضع موجود، بدون درهمشکستن قهر سازمانیافتهی طبقهی حاکم و بدون توسل به قدرت سازمانیافته و اتکاء به نیروی انقلابیِ تودهها امکانپذیر نیست. ضامن درستیِ این حکم را میتوان در تجربهی گرانبهای کمون پاریس و شکست تلخ و دردناک آن یافت؛ تجربهای که ثابت کرد حاکمیت اکثریت- حتی اگر با اجماعی مطلق همراه باشد- در برابر قهر عریان و بیرحمانهی ضدانقلاب، بدون برخورداری از دستگاه دفاعی و قدرت سازمانیافتهی انقلابی خویش، توان بقا نخواهد داشت.
از این منظر، سخن گفتن از «پایان ایدئولوژی» در جامعهای که همچنان عمیقاً طبقاتی است و در چنبرهی مناسبات سلطهگرانهی طبقاتی گرفتار است، چیزی جز کژفهمی یا فریب نیست- حتی اگر خود صاحب آن ادعا از آن آگاه نباشد و یا چنین قصدی را دنبال نکند. وقتی گفته میشود دیگر ایدئولوژیای در کار نیست، در واقع این ایدئولوژی حاکم است که خود را بهصورت عقلانیت خالص، واقعگرایی محض یا گفتمان «غیرایدئولوژیک» عرضه و به تودهها غالب میکند. آیا لیبرالیسم ایدئولوژی نیست؟ آیا نئولیبرالیسم ایدئولوژی نیست؟ آیا ستایش مالکیت خصوصی، ستایش بازار، ستایش نظم سرمایهداری و «جهان آزاد» آن، جلوههایی از یک ایدئولوژی نیستند؟ در شرایطی که نظم تا مغز اسخوان ارتجاعی و ضدانسانی سرمایهداری تسمه از گردهی میلیاردها انسان در سراسر جهان میکشد و در عین حال برای جهنمی که روی زمین بر پا کرده با اتکاء به اصول ایدئولوژیک خود مشروعیت میآفریند، سخن گفتن از پایان عصر ایدئولوژیها و موعظه به چپها برای دستشستن از ایدئولوژی، اگر نگوییم مردمفریبی، دستکم حماقت است. کمونیستها و دیگر نیروهای پیشرو جامعه نباید از این حقیقت غافل بمانند چرا که نفی ایدئولوژی، خود سلاحی ایدئولوژیک برای خلعسلاح طبقهی کارگر و تودههای فرودست جامعه است.
در واقع با کنار زدن ایدئولوژی از معادلهی نبرد طبقاتی، راه برای مخدوش کردن امر مبارزه هموار میگردد؛ به این معنا که نفی ایدئولوژی، عملاً به نفی سیاست طبقاتی، و نفی سیاست طبقاتی به نفی اشکال سازمانیابی قدرت تودههای کارگر و زحمتکش جامعه میانجامد. چرا که وقتی ایدئولوژی امری زائد یا خطرناک تلقی شود، آنگاه حزب، دولت و هر شکل متمرکز اعمال قدرت نیز زیر سوال میرود. و در نتیجه، ابزارهای مادی و ضروری برای گذار از سرمایهداری به سوسیالیسم- یعنی تنها راه نجات بشریت از منجلاب رنج و خون و ستم سرمایهداری- از معادله حذف و لاجرم پیشبرد امر مبارزه عقیم میماند.
پس «پایان ایدئولوژی» نه یک واقعیت، بلکه خود، افسانهای ایدئولوژیک است؛ افسانهای که میکوشد وجود ایدئولوژی را انکار کند، بیآنکه مناسباتی که آن را میزایند نفی کرده باشد. واقعیت آن است که تا وقتی جامعهی انسانی جامعهای طبقاتی است، ایدئولوژی هم باقی است و باقی خواهد ماند. و در این میان، اگر بتوان از پایان یافتن و مردود بودن چیزی سخن گفت، آن چیز نه وجود ایدئولوژی، بلکه توهمِ امکانِ نفی آن بدون دگرگونی مادی جهان است.
الف. بهرنگ
۶ فوریه ۲۰۲۶
توضیح:
{۱} این دیدگاه بهوضوح در نقدهای لیبرال-پوزیتیویستی بر مارکسیسم بیان شده است؛ بهویژه در رویکرد کارل پوپر که مارکسیسم را سیستمی بسته و شبهعلمی میدانست.
{۲} بدیهی است که با به پایانرسیدن تاریخِ جامعهی طبقاتی، تاریخ بهمثابه عمل آگاهانهی بشر متوقف نمیشود، بلکه برای نخستینبار از قید تضادهای آشتیناپذیر طبقاتی رها میگردد.