۱۴۰۴-۱۱-۲۰
مهستی شاهرخی

نامه به فرانکو

 

فرناندو آرابال، این چهرهٔ یگانهٔ ادبیات و تئاتر معاصر، در شبی آرام و زمستانی، در دوم فوریه، در سالن ژاک شیراکِ منطقهٔ هفدهم پاریس، مورد تجلیل قرار گرفت؛ شهری که سال‌هاست پناهگاه اوست و محله‌ای که اکنون خانهٔ او شده است. نویسنده، شاعر، نمایشنامه‌نویس، نقاش و فیلمسازی که در ۱۹۳۲ در اسپانیا زاده شد، اما سرنوشتش از همان کودکی او را در مسیر تبعید، مقاومت و آفرینش قرار داد. آثار او، آغشته به زخم‌های تاریخ اسپانیای فرانکو، از مرزها و دهه‌ها گذشته‌اند و او را به صدایی ضروری در هنر قرن بیستم بدل کرده‌اند.

کودکی آرابال با سایهٔ سنگین دیکتاتوری آغاز شد: پدری جمهوری‌خواه که ابتدا به اعدام محکوم شد، سپس به زندان افتاد، بعد به تیمارستان منتقل کردند، و ناگهان روزی گفتند «فرار کرده» و ناپدید شد؛ گویی در دل تاریخ فرو رفته باشد. این غیبتِ بی‌پایان، این زخم نخستین، در تمام عمر آرابال همچون آتشی زیر خاکستر باقی ماند و آزادی بیان را به جوهر کارش بدل کرد. نامه‌ای که او سال‌ها بعد به فرانکو نوشت، پژواک همین درد است؛ دادخواهی فرزندی که هرگز پدرش را بازنیافت.

آرابال در ۱۹۵۵ به پاریس رفت و دوازده سال در تبعید نوشت، تا آن‌که در ۱۹۶۷ تصمیم گرفت به وطن بازگردد؛ بازگشتی که به زندان انجامید. او به‌خاطر نوشته‌هایش محاکمه شد، به کفرگویی متهم گردید، سانسور شد، آزار دید و حتی حکم اعدام گرفت؛ اما در آخرین لحظه، جهان بیرون دستش را گرفت و نجاتش داد.

زمینهٔ نوشتن نامهٔ مشهور او، خیزش بزرگ مردم اسپانیا در پایان ۱۹۷۰ علیه «دادگاه بورگُس» بود؛ جایی که شانزده عضو جنبش آزادی‌بخش باسک محاکمه شدند و شش تن به مرگ محکوم. موج اعتراض جهانی، حکم را متوقف کرد؛ و این لرزش نخستین، ترک کوچکی بود بر دیوار عظیم فرانکو؛ همان ژنرالی که با وقاحتی آمیخته به تقدیرگرایی می‌گفت: «من نیستم که بر اسپانیا حکومت می‌کنم، مشیت الهی است.»

نامهٔ آرابال چنین آغاز می‌شود:

«عالی‌جناب!  

این نامه را از روی مهر به شما می‌نویسم...  

بی‌هیچ کینه‌ای، اما با حقیقتی که در سینه‌ام سنگینی می‌کند: شما بیشترین آسیب را به من زده‌اید...»

او از ترسی می‌گوید که هنگام نوشتن نامه بر او چیره شده؛ از بیم آن‌که این نوشتهٔ لرزان، هرگز به دست مخاطب نرسد. سپس از رنجی سخن می‌گوید که به باور او در جان فرانکو لانه کرده است؛ رنجی که تنها کسی می‌تواند بر دیگران تحمیل کند که خود در اعماقش غرق است. او زندگی دیکتاتور را چنین تصویر می‌کند: نقاشی کشتی‌های شکسته، شکار خرگوش و کبوتر، و گذرگاهی که در آن «نعش‌ها افتاده‌اند: در آفریقا، آستوریاس، جنگ داخلی و سال‌های پس از آن.»

آرابال آرزو می‌کند که فرانکو «پوست بیندازد، دگرگون شود، به رستگاری برسد» و دنیای ساخته از زندان و کینه را رها کند. سپس خاطره‌ای از کودکی‌اش را بازمی‌گوید: جشن عمومی‌ای که فرانکو در آن حضور داشت، دخترکی که برایش شعر می‌خواند و از دستپاچگی گریه‌اش گرفت. فرانکو به او گفت: «گریه نکن، من هم یه آدمم مثل همهٔ آدم‌های دیگه.» و آرابال می‌پرسد: «آیا در این جمله چیزی بیش از سخره‌گری بود؟»

او از اسپانیایی‌هایی یاد می‌کند که پس از جنگ داخلی، با شکم‌های خالی و لرزان از ترس، از کوه‌های برف‌پوش پیرنه گذشتند؛ از قهرمانان بی‌نام‌ونشان، از مادران پیادهٔ بچه‌به‌بر، از موج‌های بی‌پایان فرار و مهاجرت. سپس داستان دختر هشت‌سالهٔ آویلا را می‌آورد که در روزگار تفتیش عقاید از خانه گریخت تا «جانش را نجات دهد.»

آرابال در ۱۸ مارس ۱۹۷۱ این نامه را برای فرانکو فرستاد؛ نامه‌ای که رسوایی آفرید. او در آن از حکم اعدام پدرش و بسیاری دیگر از جمهوری‌خواهان می‌گوید، از ترک اسپانیا در ۱۹۵۵، از بازگشتش در ۱۹۶۷ و از زندانی شدنش. او شرایط زندان‌های فرانکو را چنین توصیف می‌کند: «زندان‌ها پر بود. آن‌قدر زیاد بودیم که جا نبود بخوابیم. همگی به زحمت به پهلو روی زمین می‌خوابیدیم؛ اگر یکی کمی جابه‌جا می‌شد، صدای همه درمی‌آمد...» و سپس جنایات، خشونت و ریاکاری رژیم را افشا می‌کند. در زمان مرگ دیکتاتور در ۱۹۷۵، فرناندو آرابال در شمار پنج اسپانیایی‌ای بود که خطرناک‌ترین مخالفان رژیم به‌شمار می‌آمدند.

«نامه به ژنرال فرانکو» در ۱۹۷۱ منتشر شد؛ متنی که به نماد مقاومت روشنفکرانه بدل شد. فرانکو در ۱۹۷۵ به مرگ طبیعی مرد، بی‌آنکه هرگز محاکمه شود، و با مرگ او، اسپانیا به‌تدریج پوست انداخت؛ پس از رفراندومی مردمی، نظامی لیبرال و دموکراتیک بر سر کار آمد. آرابال، که سال‌ها «عنصری نامطلوب» بود، سرانجام در اسپانیای دموکراتیک به رسمیت شناخته شد و مورد تجلیل قرار گرفت.

او بیش از آن‌که در اسپانیا زیسته باشد، هفتاد سال ساکن فرانسه بوده و شهروند فرانسوی است. شهرداری منطقهٔ هفدهم پاریس با برگزاری شبی ویژه، از حرفه، کار و تعهد هنرمندی تجلیل کرد که آفرینش را به عملی آزادی‌بخش بدل کرده است.

«نامه‌ای به فرانکو» فریاد پسری است خطاب به دیکتاتوری که پدرش را ناپدید کرد؛ مونولوگی تک‌نفره که از دل زخم برمی‌خیزد و بر صحنه جان می‌گیرد. این نامه، نامه‌ای مرسوم نیست؛ گردبادی از احساسات است که در آن آرابال تاریخ را با آزادی بی‌کران و سبک باشکوه خود فرا می‌خواند. او در رویارویی با شبح فرانکو، نه با نفرت، بلکه با هنر پاسخ می‌دهد: ما را می‌خنداند، شوکه می‌کند، آشفته می‌کند. زبانش خیره‌کننده است؛ جایی که گروتسک با تقدس، و امر خصوصی با امر سیاسی درهم می‌آمیزد.

این اجرا یادآور آن است که لفاظی‌های اقتدار گرایانه و ناسیونالیستی می‌توانند در پوشش‌های تازه بازگردند. این تئاتر، هم بازتابی از زندگی است و هم واکنشی علیه فراموشی؛ تئاتری از فوریت، شفافیت و سرکشی. برای فراموش نکردن. برای ادامهٔ مقاومت. برای بازگرداندن نیاز شاعر به فریاد.

در این نامه، آرابال از زبان کودکی می‌نویسد که ناگهان بی‌پدر شده و جای خالی پدر را در همهٔ لحظات زندگی حس کرده است؛ از زبان نویسنده‌ای که به‌سبب نوشته‌هایش دستگیر و زندانی و محکوم به مرگ شده است. این خطابهٔ انسانی، افشاگرانه و فراموش‌نشدنی، در نمایش تک‌نفره شکل می‌گیرد؛ جایی که کلمات به نوعی مقاومت، گستاخی و یادآوری بدل می‌شوند.

نامه با درددل صادقانه و بی‌آلایش انسانی آغاز می‌شود که در دوران حکمرانی فرانکو نمی‌تواند در برابر شنیده‌ها و دیده‌ها و رنج‌هایش خاموش بماند. آنچه از دل او برمی‌خیزد، بر دل می‌نشیند، می‌آزارد، اندیشه را برمی‌انگیزد و در پی درمانی برای دردهای سوزان روح و جسم می‌گردد.

این نامه حرکتی هنری و سیاسی است؛ جایی که طنز تلخ با درد مردم خاموش درمی‌آمیزد. آرابال شاعر به فرانکوی دیکتاتور نامه می‌نویسد و با او چون با شبحی سخن می‌گوید که حاضر نیست او را در آرامش رها کند. او را تحریک می‌کند، به او توهین می‌کند، شبح دیکتاتور را به بازخواست می‌کشد و در میان سیلی‌ها، با نوعی مهربانی عجیب، پرسش‌هایش را پیش می‌برد. در این متن چیزی انسانی، تکان‌دهنده و ژرف وجود دارد.

این نامه بیش از هر چیز صدای مردی است که می‌کوشد بفهمد، فراموش نکند و از فراموشی دیوانه نشود. امروز نیز باید آن را شنید؛ زیرا در سراسر جهان، شکل‌های تازهٔ کنترل، خشونت دولتی و انکار تاریخ‌های فردی بازمی‌گردند. باشد که این متن، در نهایتِ افراط، هوشیاری و جنبهٔ کودکانهٔ ما و نیازمان به نافرمانی را به یادمان بیاورد. این نامه حرکتی زنده و پویاست؛ کلماتی که می‌لرزند، حمله‌هایی که در لحظه‌ای نامناسب به خنده می‌انجامند. مونولوگی که می‌گوید: «من جواب‌ها را ندارم، اما حافظه را دارم و زنده‌ام.»

آرابال در سال‌های پس از «نامه به فرانکو» (۱۹۷۲)، به نامه‌نگاری با دیکتاتورهای قرن بیستم ادامه داد و هنوز زنده است؛ اکنون نودوسه‌ساله است.

در نامه به فیدل کاسترو (۱۹۸۴) می‌نویسد: «با عشق، اما با قاطعیت برای شما می‌نویسم...» در زمانی که کاسترو هنوز از نفوذ سیاسی گسترده‌ای برخوردار بود، آرابال در نامه‌ای شجاعانه و آتشین، او را خطاب قرار داد و نیم قرن جنایت و سوءاستفاده را محکوم کرد. او به نام مردم کوبا، از آموزش، بهداشت، کودکان و حقوق بشر سخن گفت و نوشت: «در کوبا، یک معلم کمونیست بی‌سواد بهتر از مردی شایسته است که سواد ندارد. کودک کوبایی باید دستان پاک و مغزی شست‌وشوده داشته باشد.» گیلرمو کابررا اینفانته، روزنامه‌نگار و نویسندهٔ برجستهٔ کوبایی، در مقدمه‌ای تازه، از جسارت و نبوغ آرابال تجلیل می‌کند.

در «نامه به استالین»، آرابال نامه‌ای خیالی به دیکتاتور می‌نویسد و با زبانی شاعرانه و واقع‌گرایانه، جنبه‌های کمتر شناخته‌شدهٔ شخصیت او را فرا می‌خواند: وسواس‌های کودک‌آزاری، زنان زندگی‌اش، اعتقادات مذهبی و آموزش‌های حوزوی، اشعار اولیه، قتل‌ها، اردوگاه‌های کار اجباری، پارانوییا، پلیس مخفی، خودکشی عزیزان و مرگ مشکوکش. در این متن، ترس و شعر در هم می‌پیچند؛ واقعیت به کابوس نزدیک می‌شود و کابوس به سند تاریخی.

فرهنگ ادبیات فرانسه‌زبان ذیل نام «آرابال» می‌نویسد: «در اینجا نوعی انرژی آدم‌خوارانه وجود دارد؛ نوعی لذت‌گرایی ناشی از سردرگمی که آرابال آن را «هراس» می‌نامد... آثار او عمیقاً سیاسی، شاد، بازیگوش، سرکش و کولی‌وار است؛ سندرمی از قرن سیم‌خاردار و گولاگ‌های ما: راهی برای ماندن در زمان قرضی.»

آرابال در «نامه به ژنرال فرانکو» (مارس ۱۹۷۱)، بافت سیاسی و فرهنگی‌ای را پیش چشم می‌گذارد که نمایشنامه‌های خودش نیز در آن ریشه دارند. این نامه سندی تاریخی علیه فرانکوست. او بی‌آنکه بخواهد دست به واکاوی نظام‌مند تاریخی بزند، ایدئولوژی فاشیسم اسپانیایی را می‌شکافد: از یک‌سو فریب و سرکوبگری آن، و از سوی دیگر پایداری مردم. او با این نیت می‌نویسد که با تکانی، خواب از سر جامعه بپراند؛ سخنگوی مردم و سنت فرهنگ دموکراتیک شود و نشان دهد که خشونت دستگاه فرمانروایی فرانکو نه استثنا، که قاعده بوده است؛ زاییدهٔ نظامی که در آن شکل‌های نه‌چندان آشکار جور و ستم، به عادت بدل شده بود.

نمایشنامه‌های آرابال سوی تاریک رفتار آدمی را می‌کاوند؛ تا آنجا که بسیاری از ارزیابان و تماشاگران را تکان می‌دهند. شخصیت‌های او در مناسبات برده‌دار ـ برده گرفتار می‌شوند و نقش اعدام‌کننده و قربانی را با هم مبادله می‌کنند. او در ۱۹۷۵، در دفاع از بن‌مایه‌ها و شگردهایش نوشت: «امیدوارم تن و جانم را آزاد کنم، خودم را بپالایم و زنجیرهای فاشیسم و کاتولیسیسم را بدرم.»

با آن‌که آرابال گفته است آگاهانه «تئاتر سیاسی» نمی‌نویسد، نمایشنامه‌هایش بیننده را ناگزیر با شکنجه و ستم سیاسی روبه‌رو می‌کنند. دربارهٔ یکی از تکان‌دهنده‌ترین آثارش، «و آن‌ها به گل‌ها هم دستبند می‌زنند»، می‌گوید: «نمی‌توانیم چون کبک سرمان را زیر برف فرو کنیم؛ باید به‌عنوان گواه، در چهرهٔ واقعیت نگاه کنیم. شاید تکانتان بدهد. دوست داشتم از این هم ژرف‌تر تکانتان بدهد؛ تا آنجا که از این هراس و پیشگیریِ دگرباره‌اش به فریاد وامی‌داشت.»

نمایش تا پانزده فوریه در تئاتر اپه دوبوا به روی صحنه است.

https://www.epeedebois.com/un-spectacle/la-lettre-a-franco/

 

https://www.radiofrance.fr/franceculture/podcasts/les-fictions-avignon/viva-arrabal-7107853

 

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر