آشوبِ اشک...
برای جوانِ جانباخته مان:ایلیا دهقانی:بابا...(جونم)... خیالت راحت دوست دارم
نمی دانی غمت با من چه ها کرد
مرا در بُهتِ تنهایی رها کرد
به خود گُفتم که بازآید عزیزم
ولی مرگ آمد وُ آتش بپا کرد
مَرو بی من تو ای زیبا جوانم
تُرا صد باره این بیدل صدا کرد
ببین زیبایی از داغت سیه پوش
غمت این زندگی صاحب عزا کرد
نفس های من وُ جانم تُویی تُو
بمیرد آنکه جان از تن جدا کُرد
مَرو از پیشِ من فرزندِ دلبند
مرا آشوبِ اشکم بینوا کرد
غمت آمد بسانِ سیلِ سرما
گرفتارم به گردابِ بلا کرد
در آیینه که گُم شد چهرۀ من
تو رفتی رفتنت با من جفا کرد
مرا بغض وُ عذابِ حیرتم کُشت
که چشمانم به باران التجا کرد...
بگفتا عاشقت هستم پدر جان
عجب جانم به عهدِ خود وفا کرد
مرا عشقت غریبِ آشیان کرد
مرا آواره ای ناآشِنا کرد
چه سازم بی تو من با جایِ خالیت
چو مجنونم همآغوشِ فنا کرد
برای زندگی لبخند وُ شادی
عزیزم جان خود آخر فدا کرد
جوانم را به خاکِ خانه بسپار
که عشقِ او زمان اینجا نشا کرد
جمعه 24 بهمن ماه 1404///13 فوریه 2026