چگونه طبقهٔ کارگر به آگاهی طبقاتی نائل میآید؟
آگاهی طبقاتی را میتوان آگاهی طبقهٔ کارگر از موقعیت عینی خود در مناسبات تولید سرمایهداری، درک منافع مشترک خویش بهمثابه یک طبقه، و تشخیص ضرورت سازمانیابی و مبارزه برای دگرگونی این مناسبات تعریف کرد. در این معنا، آگاهی طبقاتی صرفاً نارضایتی از شرایط موجود یا اعتراض پراکنده نیست، بلکه گذار از «بودنِ در خود» به «بودنِ برای خود» و جهتگیری آگاهانه به سوی بدیلی اجتماعی، یعنی سوسیالیسم، است.
امروز بحث دربارهٔ چگونگی شکلگیری این آگاهی نمیتواند مستقل از تجربهها و نظریههای تاریخی صورت گیرد. در سنت فکریِ مارکسیسم، که با نام کارل مارکس گره خورده است، آگاهی طبقاتی نه محصول خودبهخودیِ موقعیت اقتصادی کارگران، بلکه نتیجهٔ پیوند دیالکتیکیِ شرایط عینی، مبارزهٔ عملی و کار نظری دانسته میشود. از این منظر، کارگران در جریان مبارزات اقتصادی روزمره ــ مانند تلاش برای دستمزد بهتر، امنیت شغلی و شرایط کار انسانیتر ــ به محدودیتهای ساختاری سرمایهداری پی میبرند؛ اما این تجربهها زمانی به آگاهی سوسیالیستی ارتقا مییابد که در افق نظریِ عامتری صورتبندی و تعمیم داده شود. از همینرو، طرح و گسترش نظریهٔ مارکسیستی در میان کارگران نه امری بیرونی و تحمیلی، بلکه بخشی از فرایند خودآگاهییابی طبقاتی تلقی میشود.
در برابر این دیدگاه، برخی بر آناند که کارگران بینیاز از نظریههای پیشین و حتی بینیاز از مبارزهٔ سیاسی و اقتصادی، میتوانند صرفاً از خلال حضور در عرصهٔ تولید به آگاهی بدیل دست یابند. این رویکرد، بهطور ضمنی، رسیدن به هدفی مادی و تاریخی را از مسیری صرفاً ذهنی یا خودانگیخته ممکن میداند. حال آنکه تجربهٔ تاریخی جنبشهای کارگری نشان داده است که بدون سازمانیابی، صورتبندی نظری و مبارزهٔ متشکل، نارضایتیهای پراکنده الزاماً به آگاهی رهاییبخش و پروژهای بدیل منتهی نمیشود.
از سوی دیگر، در سنت آنارشیسم تأکید میشود که کارگران میتوانند بدون ورود به عرصهٔ مبارزهٔ سیاسی و صرفاً از طریق مبارزهٔ اقتصادی به آگاهی ضدسرمایهداری دست یابند. برخی گرایشهای آنارشیستی حتی مبارزات برای بهبود دستمزد، بیمه، یا اصلاحات قانونی را «رفرمیستی» دانسته و آن را انحراف از هدف سرنگونی سرمایهداری تلقی میکنند. همچنین مشارکت در ساختارهای سیاسی موجود ــ مانند انتخابات یا نهادهای نمایندگی ــ بهمثابه ادغام در نظام سرمایهداری و بازتولید آن ارزیابی میشود.
با اینحال، تجربهٔ عینی مبارزات کارگری در سدهٔ گذشته نشان میدهد که مبارزات اقتصادی و سیاسی را نمیتوان بهسادگی از یکدیگر جدا کرد. تلاش برای دستمزد بهتر، ایمنی محیط کار، بیمهٔ بیکاری و درمان، یا نظام مالیاتی عادلانه، نهتنها به بهبود فوری شرایط زندگی کارگران میانجامد، بلکه عرصهای برای سازمانیابی، همبستگی و ارتقای سطح آگاهی آنان فراهم میکند. در همین روند است که مطالبات جزئی میتوانند به پرسشهای کلیتر دربارهٔ مالکیت، قدرت سیاسی و ساختار دولت گره بخورند.
از منظر مارکسیستی، هیچ تعارضی میان مبارزات اقتصادی روزمره و مبارزهٔ سیاسی برای دگرگونی بنیادین جامعه وجود ندارد. این دو عرصه در پیوندی دیالکتیکی یکدیگر را تقویت میکنند: مبارزهٔ اقتصادی بدون افق سیاسی در سطح اصلاحات محدود میماند، و مبارزهٔ سیاسی بدون اتکا به مطالبات و تجربیات ملموس تودههای کارگر، به انتزاع و جدایی از واقعیت اجتماعی دچار میشود. آگاهی طبقاتی دقیقاً در همین تعامل شکل میگیرد؛ جایی که تجربهٔ زیستهٔ استثمار با تحلیل نظری و سازمانیابی جمعی درهم میآمیزد.
در نتیجه، آگاهی طبقاتی نه پدیدهای صرفاً ذهنی و نه نتیجهای خودکار از موقعیت اقتصادی است، بلکه فرآیندی تاریخی و عملی است که در بستر مبارزهٔ اقتصادی، سیاسی و نظری تکوین مییابد. تنها از خلال این فرآیند است که طبقهٔ کارگر میتواند خود را نه صرفاً بهعنوان نیروی کار، بلکه بهمثابه سوژهای تاریخی برای دگرگونی جامعه بازشناسد.
جوینده
27 بهمن 1404 فوریه 16، 2026