۱۴۰۴-۱۲-۰۳
لقمان مهری

تحلیلی روانشناختی از گرایش‌های اقتدارگرایانه در شرایط انقلابی ایران

 

جامعه ایران در یکی از پرتنش‌ترین دوره‌های تاریخی خود قرار دارد. خیزش‌های مردمی علیه استبداد مذهبی جمهوری اسلامی، بیانگر عطش آزادی، عدالت و کرامت انسانی است. اما در دل همین جنبش‌های رهایی‌خواهانه، گرایش‌هایی نیز دیده می‌شود که خواهان بازگشت به الگوی رهبری فردمحور و اقتدارگرایانه‌اند؛ گرایش‌هایی که در قالب "پهلوی‌پرستی" یا شخص‌محوری سیاسی بازتولید می‌شوند. این پدیده از منظر روان‌شناسی اجتماعی، نیازمند واکاوی عمیق است: چرا جامعه‌ای که دو تجربه‌ی تاریخی استبداد سلطنتی و استبداد دینی را پشت سر گذاشته، در لحظه‌ای انقلابی بار دیگر به سوی واگذاری سرنوشت خود به "یک نفر" میل می‌کند؟

یکی از نظریه‌های کلاسیک در روان‌شناسی سیاسی، مفهوم "شخصیت اقتدارگرا" است که نخستین بار توسط تئودور آدورنو و همکارانش در کتاب شخصیت اقتدارگرا مطرح شد. آدورنو نشان داد که در شرایط ناامنی اجتماعی، بحران اقتصادی و فروپاشی هنجارها، افراد تمایل می‌یابند به قدرتی متمرکز و مطلق پناه ببرند؛ قدرتی که وعده نظم، قطعیت و هویت روشن می‌دهد. این نیاز، ریشه در اضطراب وجودی و ترس از بی‌ثباتی دارد. در جامعه‌ای که دهه‌ها با سرکوب، بی‌اعتمادی نهادی و فروپاشی سرمایه اجتماعی زیسته است، اضطراب جمعی به سطحی مزمن می‌رسد. چنین جامعه‌ای مستعد شکل‌گیری "روان‌شناسی پدرسالارانه" است؛ الگویی که در آن رهبر سیاسی به‌مثابه پدر مقتدر تصور می‌شود. در فرهنگ‌هایی با پیشینه مذهبی و سلسله‌مراتبی، این تصویر ریشه‌دارتر است. سنت "تقلید" در فقه شیعی که پیرو را موظف به تبعیت از مرجع می‌کند، می‌تواند در ناخودآگاه جمعی الگویی از اطاعت بی‌چون‌وچرا را تثبیت کرده باشد. وقتی این الگو از حوزه مذهب به حوزه سیاست منتقل می‌شود، فردپرستی سیاسی شکل می‌گیرد. به ظاهر، جامعه‌ای که علیه استبداد قیام می‌کند باید به سوی دموکراسی گرایش یابد؛ اما روان‌شناسی اجتماعی نشان می‌دهد که تجربه طولانی سرکوب می‌تواند دو واکنش متناقض تولید کند: میل به آزادی، و همزمان میل به امنیت از طریق اقتدار.

اریش فروم در کتاب "گریز از آزادی" توضیح می‌دهد که آزادی برای انسان مدرن هم رهایی‌بخش است و هم هراس‌آور. آزادی مسئولیت می‌آورد؛ و مسئولیت، اضطراب. فروم می‌نویسد: انسان‌ها در شرایط بحران ممکن است برای رهایی از اضطراب آزادی، به "گریز از آزادی" روی آورند و خود را به قدرتی بیرونی بسپارند. این تحلیل، در مورد بخشی از جامعه ایران قابل تأمل است: پس از سال‌ها بی‌ثباتی، فساد ساختاری و بی‌افقی سیاسی، وعده یک "رهبر نجات‌بخش" می‌تواند جذاب‌تر از پروژه دشوار، ساختن نهادهای دموکراتیک باشد. کارل مارکس در نقد دین آن را "افیون توده‌ها" نامید؛ نه صرفاً به معنای فریب، بلکه به معنای تسکینی برای رنج. در شرایط تحقیر ملی، فروپاشی اقتصادی و سرکوب سیاسی، "ناسیونالیسم" نیز می‌تواند همان کارکرد را داشته باشد: بازسازی غرور جریحه‌دارشده از طریق اسطوره‌سازی تاریخی. هنگامی که گذشته‌ای طلایی بازنمایی می‌شود، چه دوران شاهنشاهی باستان، چه دوران پهلوی، این تصویر می‌تواند به مخدری هویتی بدل شود. ناسیونالیسم افراطی و مذهب سیاسی، هر دو وعده وحدت و یکپارچگی می‌دهند؛ هر دو از "ملت یکپارچه" یا "امت واحد" سخن می‌گویند؛ و هر دو تمایل دارند تکثر و نقد را تهدید تلقی کنند. در این معنا، سخن مارکس درباره هم‌ارزی ساختاری مذهب و ایدئولوژی‌های هویت‌محور قابل فهم می‌شود: هر دو می‌توانند ابزار بازتولید اقتدار باشند، اگر به جای آگاهی انتقادی، به اسطوره‌سازی روی آورند.

یکی از مکانیسم‌های مهم روان‌شناختی، "نوستالژی انتخابی" است. در شرایط بحران، حافظه جمعی تمایل دارد گذشته را ساده‌سازی و رمانتیک کند. سرکوب سیاسی دوران پهلوی، ساواک و فقدان آزادی‌های سیاسی، در ذهن بخشی از جامعه تحت‌الشعاع مقایسه با سرکوب مذهبی کنونی قرار می‌گیرد. نتیجه آن است که گذشته به‌صورت "دوران نظم و توسعه" بازسازی می‌شود. اما همان‌گونه که "هانا آرنت" هشدار می‌دهد، توتالیتاریسم تنها از دل ایدئولوژی‌های افراطی زاده نمی‌شود؛ بلکه از دل تنهایی و اتمیزه‌شدن انسان‌ها نیز برمی‌خیزد. جامعه‌ای که شبکه‌های اعتماد و نهادهای مدنی‌اش تخریب شده، آماده پذیرش رهبری کاریزماتیک است. آرنت نشان می‌دهد که میل به تعلق و معنا، اگر در قالب نهادهای دموکراتیک سازمان نیابد، می‌تواند به اقتدارگرایی بیانجامد. پرسش مهم این است که چرا برخی ایرانیان ساکن کشورهای دموکراتیک که از حقوق برابر و آزادی‌های مدنی برخوردارند، همچنان به رهبرمحوری و شخص‌پرستی گرایش نشان می‌دهند؟ نخست باید توجه داشت که زیستن در ساختار دموکراتیک، لزوماً به معنای درونی‌سازی فرهنگ دموکراتیک نیست. فرهنگ سیاسی در فرآیندی طولانی و از طریق تجربه مشارکت نهادی شکل می‌گیرد. بسیاری از مهاجران ایرانی، حتی در جوامع باز، در شبکه‌های رسانه‌ای و اجتماعی فارسی‌زبان باقی می‌مانند که بازتولیدکننده دوگانه‌های مطلق‌گرایانه‌اند. دوم آنکه مهاجرت می‌تواند بحران هویت ایجاد کند. فرد مهاجر، میان دو فرهنگ معلق می‌شود. در چنین وضعیتی، بازگشت نمادین به "رهبر ملی" می‌تواند کارکرد تثبیت هویت داشته باشد. این پدیده در روان‌شناسی اجتماعی با مفهوم "هویت واکنشی" توضیح داده می‌شود: در برابر احساس ازخودبیگانگی، فرد به نشانه‌های قدرتمند هویت جمعی پناه می‌برد. رهبر کاریزماتیک، در لحظه بحران، نقش "ابژه انتقالی" را ایفا می‌کند؛ مفهومی که در روان‌کاوی برای توصیف شیئی به کار می‌رود که اضطراب کودک را کاهش می‌دهد. در سطح سیاسی، رهبر نجات‌بخش وعده می‌دهد که پیچیدگی‌ها را ساده و بحران را حل کند. این وعده، نیاز به مشارکت جمعی و فرایندهای زمان‌بر دموکراتیک را کنار می‌زند. دموکراسی ذاتاً کند، پرچالش و مبتنی بر گفت‌وگوست. اقتدارگرایی سریع، ساده و قاطع به نظر می‌رسد. همین تفاوت روان‌شناختی، در شرایط انقلابی به سود الگوی اقتدارگرا عمل می‌کند.

ایران تجربه استبداد سلطنتی و استبداد دینی را پشت سر گذاشته است. اما تجربه تاریخی به‌تنهایی مصونیت ایجاد نمی‌کند. اگر ساختارهای فرهنگی و روانی اقتدار، درونی نشده باشند، شکل استبداد تغییر می‌کند، نه ماهیت آن. گذار دموکراتیک نیازمند "یادگیری جمعی" است؛ یادگیری‌ای که از طریق نهادهای مستقل، احزاب، شوراها و مشارکت افقی شکل می‌گیرد. پس، رهایی نه در جایگزینی یک فرد با فردی دیگر، بلکه در توزیع قدرت، کنترل دموکراتیک و تقویت جامعه مدنی است. همان‌گونه که "آنتونیو گرامشی" تأکید می‌کند، هژمونی تنها با زور فرو نمی‌ریزد؛ بلکه با ساختن فرهنگ بدیل و آگاهی انتقادی به چالش کشیده می‌شود. در نتیجه، گرایش به فردپرستی در لحظه انقلاب، پدیده‌ای صرفاً سیاسی نیست؛ ریشه در روان‌شناسی جمعی، اضطراب تاریخی، نوستالژی هویتی و فرهنگ اقتدار دارد. مبارزه با استبداد مذهبی، اگر با نقد اقتدار در همه اشکالش همراه نباشد، می‌تواند به بازتولید همان الگو در قالبی نو بیانجامد. دموکراسی، نه هدیه یک رهبر، بلکه محصول تمرین جمعی است. آزادی، همان‌گونه که فروم یادآور می‌شود، مستلزم بلوغ روانی است: "پذیرش مسئولیت، تحمل ابهام و پذیرش تکثر". جامعه‌ای که می‌خواهد از چرخه استبداد رها شود، ناگزیر است از سطح روانی نیز از "نیاز به پدر سیاسی" عبور کند.

در نهایت، پرسش اصلی این نیست که چه کسی رهبری خواهد کرد؛ بلکه این است که آیا جامعه آماده است قدرت را تقسیم کند، نقد را بپذیرد و از اسطوره‌سازی دست بکشد. بدون این تحول روانی و فرهنگی، خطر آن است که تاریخ بار دیگر به تعبیر مارکس نه‌ فقط به‌ صورت تراژدی، بلکه به‌صورت تکراری دیگر از همان منطق اقتدار بازگردد.

لقمان مهری 

30/11/1404



 

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر