رحمت بنی اسدی: نامهای سرگشاده به داریوش آشوری
بیش از شصت سال نوشتی.
نه از سر عادت، نه برای پر کردن وقت.
نوشتی چون فکر میکردی زبان، میدان اصلی نبرد است؛
چون باور داشتی دیکتاتوری، پیش از آنکه به زندان و سرکوب برسد،
در زبان لانه میکند.
نسلهایی با نوشتههایت بزرگ شدند.
نه بهعنوان مرید،
بلکه بهعنوان شاگرد.
شاگردِ شک.
شاگردِ فاصله گرفتن از اسطوره.
شاگردِ نپذیرفتن قدرتِ بیپرسش.
کتابهایت در بدترین سالها خوانده شد؛
سالهایی که نفس کشیدن، سیاسی بود.
سالهایی که «نه» گفتن هزینه داشت.
و تو، آگاهانه یا نه، به آن «نه» زبان دادی.
حالا پرسش ساده است.
نه بیادب است، نه بیرحم:
این عکس چه میگوید؟
نه نیت تو مهم است،
نه توضیحهای بعدی،
بلکه آنچه در جهان معنا میشود.
در جهانی که تصویر از متن جلو زده،
در جهانی که سیاست با ژست و قاب کار میکند،
در جهانی که «کنار چه کسی ایستادی»
بیش از «در کتابت چه نوشتی» خوانده میشود.
این عکس میگوید:
قدرت، دوباره قابل گفتوگوست.
قدرت، دوباره چهره دارد.
قدرت، شاید این بار معقولتر است.
و این همانجاست که شاگردانت میایستند و میپرسند:
پس آن همه نقد قدرت چه بود؟
آن همه هشدار دربارهی کاریزما؟
آن همه وسواس دربارهی زبانِ مشروعیتبخش؟
مسئله این نیست که تو «حق نداشتی» دیدار کنی.
مسئله این است که حق نداشتی سکوت کنی.
تو بهتر از هر کسی میدانی:
عکس، بیتوضیح، دروغ نمیگوید؛
اما حقیقت را ناقص میکند.
سال پیش، خودت در بحث سنت و تجدد نوشتی:
آنچه دیگر کاربرد ندارد
تنها به درد تزئین و گوشهٔ تاقچه میخورد.
حالا بعد از نیم قرن،
شیئی را پیدا کردهای
که میخواهی کجای دلت بگذاری؟
اگر این دیدار تاکتیکی است، بگو.
اگر انتقادی است، بگو.
اگر صرفاً انسانی است، بگو.
اگر نشانهٔ بازنگری در داوریهای گذشته است، بگو.
شاگردانت با ابهام بزرگ نشدهاند.
با روشنیِ دردناک بزرگ شدهاند.
و حالا اگر قرار است در سالهای پایانی عمر،
به هر دلیلی — خستگی، امید، ترس از خلأ —
به قدرتی لبخند زده شود
که روزی نقدش میکردی،
این را باید گفت.
نه برای توبه.
نه برای پشیمانی.
بلکه برای وفاداری به همان چیزی
که عمرت را پایش گذاشتی:
عقل انتقادی.
پیرمرد، حرف بزن.
پیش از آنکه دیر شود.
نه برای آنکه بر کتابهایت کبریت بکشیم،
بلکه برای آنکه بدانیم
با آتش چه کنیم.
رحمت بنی اسدی
از فضای مجازی