روانشناسی اجتماعی تودهها - نگاهی به آئین نوین سوگواری خانوادههای داغدار
تغییر معنادار و تأملبرنگیز در اشکال سوگواری تودهها در ایران در این روزها- یعنی جایگزینی رقصِ کین و رزمآهنگِ نبرد بهجای مویه و ماتم- جلوهی پُرشکوه پیکار مردمانی است که گویی دیگر هیچ چیز برای از دست دادن ندارند؛ پس در فراق و در فقدان عزیزان بهخاکافتادهشان به زاری نمینشینند بلکه تیغ انتقام خود را در نغمههای خشم خاموشیناپذیر خویش تیز میکنند.
ابعاد تهور و ازجانگذشتگیِ تودههای فراگیر مردم برای برونرفت از شرایط هولناکی که رژیم کنونی به وجود آورده، براستی حیرتانگیز و ستودنی است. پیکر غرقهبهخونِ خیزش خودبهخودی ۱۴۰۴ و تمامی خیزشهای قبلی در یک دههی اخیر، در واقع تجسم زندهی «موقعیتهای انقلابی» متعددی است که هر بار مقابل چشمان ما قد میافرازند؛ اما هر بار، علیرغم بارقههای عظیم امید و تکانهای غرورآفرینی که در سراسر جامعه میآفرینند، به خاک میافتند و در خون میتپند. با این حال، نه کرنش و نه تمکین بلکه آذرخشِ سربلندی از پیشانیِ خونفشانِ مردم ما میتابد؛ همان مردمانی که با قیام خود در بهمن ۵۷ تاج از سر شاهشاهان بر زمین کوفتند، امروز نیز میرزمند تا دیهیم از سر سلاطین عباپوش حاکم بر خاک بِفکَنند.
با همهی این اوصاف، طغیان لایههای مختلف مردمان عاصی؛ عاصی از رنج و ظلم و فساد؛ عاصی از از فقر و محرومیت و استبداد، ما را موظف میسازد تا دریابیم که تغییر در روانشناسی تودهها، و بهطور مشخص، اشکال پُرصلابت سوگواری تودههای داغدار، بیش از آنکه نشاندهندهی یک گسست قطعی و فلسفی از دین باشد، بیانگر روحیهی عاصی تودهها و عصیان آنان علیه حاکمیت رژیم مرتجع و جنایتکار جمهوری اسلامی و ایدئولوژی رسمی آن است.
این روحیه و عصیان عریان در مزار جانباختگان، همچنین نمایانگر یک طیف متکثر طبقاتی است؛ جایی که خوانچههای سوگ، در عین حال و با وجود اندوه وصفناپذیر نهفته در آنها، آینهی تمامنمای تضادهای طبقاتی جامعهای در آستانهی انفجارند. این را از صحنههای ارسالی در سوشیالمیدیا میتوان بهخوبی دید. اما این ترکیب نامتجانس طبقاتی نه تناقض بلکه در واقع وجهمشخصهی انقلاب دمکراتیک در جامعهی ماست. از اینرو، صحنههای مزبور، علیرغم اینکه یادآور حضور سایهی دردناک روابط طبقاتی حتی در اقلیم مرگ انسانهاست، نیز بیانگر شکلی از همبستگی دمکراتیک نانوشته علیه رژیمی است که حق زیستن را از آحاد جامعه سلب کرده است.
در یکچنین شرایط تاریخیِ معینی، اگرچه آرزوها و مطالبات لایههای «مرفه» یا «نیمهمرفه» جامعه اغلب از جنس موقعیت اقتصادیاجتماعیِ بهتر و آزادیهای مدنی، و مطالبات تهیدستان از جنس نان و بقاست، اما همهی این لایههای اجتماعی در زیر فشارهای خُردکنندهی رژیم، عملاً به هم جوش میخورند. در تمامی خیزشهای خودبهخودی یک دههی گذشته، ما کموبیش با طغیان اقشار تهتانی و میانیِ جامعه روبرو بودهایم؛ یک جا «غم نان» و «غم بیکاری»، یک جا آرزوی شادی و آزادی، یک جا دغدغههای «مردمان اعماق» برای زنده ماندن و یک جا خواست «یک زندگی معمولی»، اقشار تحت فشار و محروم جامعه را علیه دشمنِ مشترک شورانده و به میدان آورده است. چرا که سرمایهداران زالوصفت و رژیم حامی آنان، نه فقط ارزش اضافی نیروی کار کارگران را غصب، بلکه امکان زیستن را از تمامی لایهها تحت سلطهی خود سلب کردهاند. از این رو، رقصِ کین و هلهلههای خشم لایههای مختلف جامعه، در یک نقطهی معین به وحدت میرسند و آن، نفی تمامیت وضع موجود است. نگارنده اگرچه با افقهای طبقاتی لایههای میانی همداستان نیست، اما درخشش این آذرخش سربلندی را در سیمای هر آن کسی که علیه ظلم و استبداد قد برافراشته، ارج مینهد؛ چرا که خودِ این ترکیب طبقاتی نشانهی اوجِ زوال رژیمی است که حیات و معاش اکثریت عظیم جامعه را به آتش کشیده است.
بله، امروز در برابر رژیم مستبد و منفوری که ۴۷ سال آزگار نه فقط هستی و معیشت مردم را به تباهی کشانده، بلکه با سیطره بر لایههای عمیق زندگی خصوصی مردم، حتی آزادی ابراز عواطف و احساسات انسانی (نظیر عشق و شادی و نشاط) را از آنان سلب کرده است، تودهها برای حفظ بقای روح و روان خویش و در عین حال برای ابراز نفرت و انزجار خود نسبت به رژیم، به «وارونهسازی نمادها» یا آنچه که در عرفان «کفر متین» خوانده میشود روی میآورند و به این سیاق به اربابان ظلم دهنکجی میکنند و با خندههای تلخ خود، دندان خشم به دشمنان خویش نشان میدهند. نیک عیان است که در این چارچوب، رقص بر مزار عزیزانی که در مصاف با نیروهای سرکوبگر به خاک افتادهاند، ابزاری است سیاسی؛ هم برای پاسخ به دشمن و هم برای ابرازِ عزم و ارادهی مردم برای درهمشکستنِ زنجیرهای اسارت و بندگی.
بنابراین، تلقی این تغییر رفتار بهعنوان یک «رنسانس فرهنگی» یا «عبور از باورهای مذهبی»، غیرواقعبینانه و نوعی شتابزدگی در تحلیل است. باید میان تمایل به سکولاریسم سیاسی یا بهعبارتی نفی دخالت دین در دولت، و نفی ایمان شخصی به خدا و مذهب تمایز قائل شد. آنچه امروزه در سطح خیابانها و مزار بهخونخفتگان خیزش خودجوش اخیر دیده میشود، عصیان علیه رژیم حاکم و «فرم تحمیلی مذهب» است. تودهها با وارونهسازیِ آداب سوگواری رسمی، اوج بیزاری خود را نسبت به رژیم فریاد میزنند، اما این لزوماً به معنای پشتسر گذاشتن مفاهیمی چون خدا، اعتقادات مذهبی یا معنویت در ساحت خصوصی زندگی تودهها نیست.
تحلیل مارکسیستی به ما یادآوری میکند که برای فهمیدنِ چراییِ رقصِ تودهها بر مزار عزیزانشان، نباید فقط به سطحِ وقایع و پوستهی رفتار انساها نگاه کرد؛ بلکه باید دید که چطور و تا چه حد «حیات و بقا» و «روح و روان» مردم به اسارت درآمده و لگدکوب شده که اکنون همچون آتشفشانی از نفرت طغیان میکند و منفجر میشود.
آئین نوین و نیکوی سوگواری مردم در این ایام، نماد اراده و عزم راسخ تودههای بهجانآمدهای است که میرزمند تا رژیم پلید حاکم را به زیر کشند، و در همان حال، آینهدار حریق عظیم خشم انباشتهای است که شعلههای شبشکن آن از هر سو زبانه میکشد؛ حریق خشم مردمانِ بهتنگآمده و عاصیای که در نبرد با ظالمان، اکنون بر مزارِ عزیزانِ بهخاکافتادهی خود با رقصِ کین و هلهلههای تفتِ خشم، صرخهای از سَرِ قهر برمیکشند:
ما داغ بندگی به مَه و مِهر بر نهیم \ بر روی چرخ، نقطه چو بر مِهر بر نهیم
…
فرتوتِ پختهرندِ مِیآلودِ خرقهسوز \ بنیادِ زهدِ خشک به یک جامه بفکنیم
الف. بهرنگ
۲۴ فوریه ۲۰۲۶