۱۴۰۴-۱۲-۱۱
عمر مینایی

از ویرانه‌های استبداد تا بنای قدرتِ مردم



سقوطِ سرانِ جنایت و فرماندهانِ ماشینِ سرکوب، حادثه‌ای ناگهانی نیست؛
این فروپاشی، نتیجه‌ی سال‌ها فرسایشِ دیواری است که مبارزه، اعتراض، زندان، تبعید و خون بر آن کوبیده‌اند.
اما تاریخ با صدایی هشداردهنده نجوا می‌کند:
مرگِ دیکتاتور، تضمینِ تولدِ آزادی نیست.
اگر آگاهیِ جمعی، سازمان‌یابیِ پایدار و نهادهای دموکراتیک جایگزین هیجانِ لحظه‌ای نشوند، استبداد چون ماری پوست خواهد انداخت و در چهره‌ای تازه بازخواهد گشت.
رهایی، رخدادی مقطعی نیست؛
فرآیندی است آگاهانه، سازمان‌یافته و مستمر.
۱. دخالت خارجی و تجربه‌ی تلخ وابستگی
تاریخ معاصر ایران و منطقه گواهی روشن است:
«دموکراسیِ بسته‌بندی‌شده» اغلب نامِ دیگرِ سلطه‌ای نوین بوده است.
کودتای ۲۸ مرداد نشان داد که منافع نفتی و ژئوپلیتیکی قدرت‌های بزرگ، بر حق تعیین سرنوشت ملت‌ها پیشی می‌گیرد.
نمونه‌های افغانستان، عراق و لیبی نیز ثابت کردند که مهندسی سیاسی بیرونی، بیش از آن‌که آزادی بیاورد، خلأ قدرت، افراط‌گرایی و فروپاشی اجتماعی به‌جا می‌گذارد.
رهایی کالای وارداتی نیست؛
بذری است که تنها در خاک مبارزه‌ی سازمان‌یافته‌ی مردم می‌روید.
وابستگی با شعار نجات—در نهایت استقلال و کرامت انسانی را فرسوده می‌کند.
۲. اتحاد رادیکال؛ پیوندِ رنج‌ها، همگراییِ مقاومت‌ها
تحول بنیادین بدون همبستگی نیروهای اجتماعیِ تحت ستم ناممکن است.
این خیزش متعلق به یک حزب، یک قوم یا یک طبقه نیست؛
تلاقی مطالباتِ به‌حقِ همه‌ی فرودستان است.
زنان؛ محور گسست از نظم پدرسالار
مبارزه‌ی زنان فقط علیه یک اجبار نیست؛
قیامی است علیه کل سازوکار تبعیض و سلطه‌ی جنسیتی.
هیچ جامعه‌ای آزاد نخواهد شد مگر آن‌که زنانش آزاد باشند.
آزادی زنان، معیار آزادی یک ملت است.
ملیت‌های تحت تبعیض؛ پایان مرکزگرایی اقتدارگرا
کردستان، بلوچستان، آذربایجان، خوزستان و دیگر مناطق پیرامونی، دهه‌ها تبعیض ساختاری را تجربه کرده‌اند.
تحول واقعی یعنی عدالت منطقه‌ای، مشارکت برابر و به‌رسمیت‌شناختن هویت‌های متکثر.
عدالت زمانی معنا دارد که «مرکز» بر «پیرامون» سلطه نداشته باشد، بلکه در رابطه‌ای برابر تعریف شود.
معلمان، دانشجویان و کارگران؛ آگاهی و نیروی مادی تغییر
معلمان آگاهی می‌آفرینند، کارگران نیروی تولید را در دست دارند.
سازمان‌یابی مستقل، اعتصاب‌های سراسری و شبکه‌های صنفی می‌توانند شریان‌های استبداد را مسدود کنند.
عدالت اجتماعی یعنی پایان استثمار، بازتوزیع عادلانه‌ی ثروت و تضمین کرامت نیروی کار.
۳. از شخص‌محوری به نهادسازی مردمی
بزرگ‌ترین خطر پس از فروپاشی اقتدارگرایی، بازتولید همان منطق در لباسی تازه است.
تغییر چهره، تغییر ساختار نیست.
رهایی پایدار مستلزم نهادسازی از پایین است:
شوراهای محلی با اختیار واقعی،
تشکل‌های صنفی مستقل،
رسانه‌های آزاد،
نظارت شفاف عمومی،
و تفکیک و توازن قوا.
قدرت باید توزیع شود، نه متمرکز.
دموکراسی زمانی معنا دارد که شهروندان تصمیم‌گیرنده باشند، نه تماشاگر.
۴. گذار مسئولانه؛ عدالت، نه انتقام
گذار دموکراتیک با انتقام‌جویی پایدار نمی‌ماند.
اما بدون عدالت نیز صلحی شکل نخواهد گرفت.
مستندسازی حقیقت،
پاسخگویی حقوقی عاملان جنایت،
تضمین عدم تکرار،
و سازوکارهای عدالت انتقالی،
ستون‌های یک آینده‌ی پایدارند.
عدالت، پایه‌ی صلح است؛
نه فراموشی، نه انتقام کور.
نتیجه‌گیری؛ همبستگی، تنها مسیر عبور
ما در آستانه‌ی دگرگونی‌ای بزرگ ایستاده‌ایم.
شادی فروپاشی اگر به سازمان‌یابی بدل نشود، به‌سرعت فروکش خواهد کرد.
مسیر روشن است:
نه به وابستگی.
آری به تکثر.
ساختن از پایین.
پایداری در میدان مدنی.
دموکراسی و عدالت اجتماعی نه اعطا می‌شوند و نه صادر؛
آن‌ها حاصل آگاهی، سازمان‌یابی، شجاعت و اراده‌ی جمعی مردمی‌اند که تصمیم گرفته‌اند سرنوشت خویش را خود رقم بزنند.
رهایی یک لحظه نیست؛
یک مسیر است.
و این مسیر، تنها با همبستگیِ آگاهانه هموار می‌شود.
عمر مینایی

 

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر