۱۴۰۴-۱۲-۱۲
الف. بهرنگ

درباره پلورالیسم یا کثرت‌گرایی

 

«پیش از آنکه متحد شویم و برای آنکه متحد شویم، ابتدا باید قاطعانه و صریح مرزبندی‌ کنیم. در غیر این صورت، اتحاد ما تنها یک فرض، یک پوشش برای تشتت موجود و مانعی برای پیشروی واقعی خواهد بود

لنین، اعلامیه هیئت تحریریه ایسکرا ( سپتامبر ۱۹۰۰ )
 

در فضای غبارآلود کنونیِ عرصه‌ی سیاست، به‌ویژه در پیوند با رویدادهای اخیر ایران، مفاهیم و عباراتی چون «کثرت‌گرایی»، «تکثر آرا» و «پلورالیسم» به ترجیع‌بند سخنان نیروهای راست، و بخشاً چپ خرده‌بورژوائی تبدیل شده است.{۱} آن‌ها با ظاهری متین و عقلانی، چنان از پذیرش «تکثر آرا» سخن می‌گویند که گویی حقیقت، مومی است که هر کس می‌تواند و مختار است که آن را به شکلی که دوست دارد یا درست می‌پندارد عرضه کند. اما این برخورد، دقیقاً همان انحرافی است که لنین در کتاب «ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم» نسبت به آن هشدار داده بود. لنین در آنجا مطرح ساخت که حقیقت، بازتابی از دنیای مادی است. و از آنجا که دنیای مادی، مستقل از ذهن ما وجود دارد و تابع قوانین ثابت و معینی است، پس حقیقتِ نشأت‌گرفته از آن نمی‌تواند چندگانه باشد. به‌عبارت دیگر، اینکه هر انسانی جهان را از دریچه‌ی دید و نگرش خود معنا می‌کند یک موضوع است ولی اینکه جهان عینی پیرامون ما وجوه متعیّن و مشخص خودش را دارد چیز دیگری است. بنابراین، برخلاف نظر کسانی{۲} که با استناد به تمثیلی عرفانی- که حقیقت را آینه‌ای شکسته در دستِ همگان می‌بیند- می‌خواهند از «کثرت آرا» به «کثرت حقیقت» برسند، باید گفت بله، می‌توان نسبت به حقیقت نگاه‌ها و برداشت‌های متکثر داشت، اما تکثر نگاه‌ها گواهی بر تکثر خودِ حقیقت نیست بلکه تنها نشان‌دهنده‌ی دوری یا نزدیکی این یا آن نگاه به حقیقت مطلق است. به‌عبارت دیگر، عدم آگاهی ما نسبت به یک پدیده، یا نوع درک و تعریف ما از آن، در حقیقتِ وجودی خود آن پدیده تغییری ایجاد نمی‌کند.

در واقع، صاحبان این نظر در یک مغالطه‌ی آشکار، مفهوم عرفانی «وحدت وجود» را به عرصه‌ی «مناسبات اجتماعی» بسط می‌دهند. آن‌ها اساساً قادر به فهم این واقعیت نیستند که جامعه، تجلی یک کلِ واحد لاهوتی نیست که در آن هر کس سهمی از حقیقت داشته باشد بلکه جامعه، صحنه‌ی ناسوتیِ تضادهای آشتی‌ناپذیر طبقاتی است. به‌عبارت دیگر، حقیقتِ تاریخ و جامعه‌ی انسانی، آینه‌ای ازلی و وحدانی نیست که اکنون شکسته شده باشد تا قطعاتش در وجود من و تو و آن دیگری باشد؛ بلکه حقیقت، واقعیتی مادی و متعیّن است که در کشاکش عمل و پیکار طبقاتی در بطن جامعه انکشاف می‌یابد.

صدالبته دیالکتیک ماتریالیستی، حاوی عنصری از نسبیت‌گرایی هست- یعنی می‌پذیرد که ما صرفاً می‌توانیم به حقیقت نزدیک شویم ولی هرگز به «حقیقت مطلق» نمی‌رسیم؛ چرا که هستی جاری‌ست و لذا حقیقتِ مطلق به معنای هستیِ ثابت و لایتغیر اساساً وجود ندارد که بتوان آن را یک بار برای همیشه شناخت- اما دیالکتیک ماتریالیستی به نسبیت‌گرایی یا اَگنوستیسیزم منتهی نمی‌شود؛ به این معنا که اگرچه دیالکتیک ماتریالیستی می‌پذیرد که مرزهای شناخت ما از واقعیت عینی، مشروط و نسبی است، اما این مطلب نه نافی وجود مستقل و مشخصِ خودِ واقعیت عینی است، و نه منکر عدم امکان شناخت آن.

به نظر من، اولین گام، هم برای فهم و هم برای حل این نوع از اختشاش نظری، بازگشت به این اصلِ لنینی است که «حقیقت همیشه مشخص است». یعنی حقیقت چیزی نیست که بتوان آن را همچون تلفیق یا میانگینی از مجموعه‌ای از نظراتِ متضاد استخراج کرد. حقیقت یک جامعه، بازتاب روابط مشخص عینی حاکم بر آن است. برای نمونه، وقتی از فقر به‌عنوان یک پدیده‌ی اجتماعی در جامعه صحبت می‌کنیم، نمی‌توانیم فقر را در عین حال هم نتیجه‌ی عدم توزیع عادلانه‌ی ثروت بدانیم و هم آن را به مشیّت الهی، به بخت و اقبال و یا به تنبلی نسبت دهیم.

در واقع، نیروهای بورژوائی و خرده‌بورژوائی، با تأکید بر «تکثر آرا»، آگاهانه تلاش می‌کنند وجود یک حقیقتِ واحد و مشخص را انکار کنند. چرا؟ چون پذیرش حقیقت مشخص، راه را بر ناروشنی‌ها و سردرگمی‌ها می‌بندد. وقتی که آن‌ها از «تکثر آرا» حرف می‌زنند، می‌خواهند این واقعیت را لاپوشانی کنند که در هر وضعیت و یا مقطعِ مشخص تاریخی، تنها یک مسیر است که به رهایی واقعی منجر می‌شود و باقی راه‌ها، یا بیراهه‌اند و یا بر مدار گرداب کنونی سیر می‌کنند و به منجلاب مناسبات کنونی منتهی می‌گردند. و وقتی کمونیست‌ها بر این واقعیت انگشتِ اصرار می‌نهند، راست‌ها آنان را متهم می‌سازند که چپ خود را «مالک انحصاری حقیقت» می‌داند. حال آنکه این اتهام از حیث معرفت‌شناسی فاقد هرگونه اعتبار نظری است، چرا که چپ نه حقیقت را تابع خود بلکه خود را تابع حقیقت می‌داند و لذا نه خود بلکه حقیقت را یگانه می‌داند- یا اگر باز به مثال بالا برگردیم، نمی‌توان فقر را هم نتیجه‌ی مناسبات ناعادلانه‌ی اقتصادی‌اجتماعی دانست و هم در عین حال آن را به مشیّت الهی، به بخت و اقبال و یا به تنبلی نسبت داد. چرا که نه مشیّت الهی و نه شانس و نه تنبلی نمی‌توانند فقر را به‌عنوان یک پدیده‌ی اجتماعی در جامعه توضیح دهند. به‌عبارت دیگر، شاید بتوان در موارد مشخص و منفرد، شانس و تنبلی و یا نظیر آن را عامل شکست اقتصادی این یا آن فرد مشخص دانست، اما این عوامل قادر به توضیح علل فقر به‌عنوان یک پدیده‌ی اجتماعی نیستند. پس باید به‌دنبال علل اساسی فقر بود؛ عللی که نه فقط فقر را تولید بلکه آن را استمرار می‌بخشند. براستی چگونه می‌توان با شانس و یا تنبلی، فقر و تهیدستی میلیاردها انسان در سراسر دنیا را توضیح داد؟! فقیرترین و محروم‌ترین ساکنان این جهان، کارگران و زحمتکشان؛ یعنی خودِ خالقان ثروت‌های عظیم همین جهان‌اند! چگونه می‌توان فقر مفرط و جانکاه این انبوه عظیم انسانی را با شانس یا تنبلی توضیح داد، چه رسد به مشیّت الهی؟!

یکی دیگر از شعبده‌بازی‌های عوام‌فریبانه‌ی بورژوایی- و در عین حال یکی از عرصه‌های خودفریبیِ خرده‌بورژوائی- را در برخورد به مقوله‌ی دموکراسی می‌توان مشاهده کرد. آن‌ها «دموکراسی» را به‌عنوان نقطه‌ی مقابل «دیکتاتوری» می‌فهمند و جا می‌زنند، درحالی‌که از منظر ماتریالیسم تاریخی، این دو مفهوم تفکیک‌ناپذیر و درهم‌تنیده‌اند. در حقیقت، دموکراسی و دیکتاتوری، دو روی سکه‌ی روابط طبقاتی در جامعه هستند.

واقعیت آن است که هر شکلی از دموکراسی اجتماعی، در بطن خود، شکل معینی از دیکتاتوری طبقاتی است. بنابراین، دموکراسی الزاماً به‌معنای کثرت‌گرائی و دیکتاتوری الزاماً به‌معنای خودکامگی نیست. ادعای داشتنِ دموکراسی «فراطبقاتی» یا «غیرایدئولوژیک» که همه‌ی «حقایق» را در خود جای دهد، یک دروغِ وقیحانه‌ی ایدئالیستی است. آنچه برای بورژوازی حاکم و صاحبان سرمایه «دموکراسی» است، برای طبقات تحت ستم چیزی جز «دیکتاتوری» عریان اقتصادی و سیاسی طبقه‌ی حاکم نیست. این درک طبقاتی از دموکراسی، همان حلقه‌ی مفقوده‌ای است که اپوزیسیون راست نه قابلیت فهم آن را دارد و نه اساساً به سود اوست که آن را بپذیرد. نیروهای راست تعمداً دموکراسی را در مقابل دیکتاتوری قرار می‌دهند تا ماهیت طبقاتی دولت را پنهان کنند. آن‌ها دموکراسیِ انتزاعی را می‌خواهند؛ آنقدر انتزاعی که بتوان آن را نقطه‌ی مقابل «دیکتاتوری» معرفی کرد و حقیقت استثمار و ستم طبقاتی را با بحث‌های ذهنی و بی‌مایه و یا معرکه‌های بوروکراتیک در پشت صندوق‌های رأی پنهان نمود؛ صندوق‌های رأیی که در بهترین حالت، به قول مارکس فرصتی است که «به ستم‌دیدگان اجازه داده می‌شود هر چند سال یک بار انتخاب کنند که کدام‌یک از نمایندگان طبقه‌ی استثمارگر را برای سرکوب خود برگزینند». ما این را در تمام انتخابات‌هایی که در چارچوب دموکراسی‌های بورژوایی، از هر جنس آن، انجام می‌شود می‌بینیم. «صندوق‌های رأی» به‌ویژه در شرایط کنونی جهان، بیش از پیش، به کلاه شعبه‌بازی می‌ماند که از درون آن هر جانوری می‌تواند بیرون جهد. مضحکه‌ی ترامپ یا «ترامپیسم» هم مگر از دل همین «صندوق‌های رأی» بیرون نیامد؟!{۳}

اینها بازی‌های لفظی و عوام‌فریبانه‌ای است که جریان‌های راست و درس‌خوانده‌های کوته‌بین به آن متوسل می‌شوند. برای پایان بخشیدن به این‌گونه بازی‌ها- و به‌طور مشخص جولان اسب «کثرت‌گرائی»- باید آن سنگ محکِ اساسی و تعیین‌کننده‌ای را به میان کشید که این جریان‌ها یا کلاً از پرداختن به آن طفره می‌روند و یا با مشتی اراجیف بورژوائی و تحریف تاریخی سر و ته آن را به هم می‌آورند؛ و آن سنگ محک اساسی رابطه‌ی دموکراسی با روابط تولید و توزیع ثروت در جامعه است.

در حقیقت، هر کس که در عرصه‌ی سیاسی، از دموکراسی و آزادی دم می‌زند، قبل از هر چیز باید موضع خود را در قبال شکل و شیوه‌ی سازماندهی روابط اقتصادی جامعه روشن کند. بدون این شفافیت، دموکراسی تنها یک واژه و انتزاع نظری است؛ انتزاعی میان‌تهی، سیال و تفسیرپذیر. نمی‌توان همزمان هم از «دموکراسی» حرف زد و هم از «بقای سرمایه‌داری»؛ نمی‌توان هم از «حقوق زحمتکشان» گفت و هم از «امنیت سرمایه». ما در اینجا دو دسته حقیقت نداریم بلکه با یک حقیقت مشخص روبرئیم و آن تضاد آشتی‌ناپذیر میان منافع طبقاتی آشتی‌ناپذیر است. هرگونه تلاش برای «جمع کردنِ» این تضادها در زیر چتری به نام تکثر و کثرت‌گرائی، به معنی مخدوش کردن ساحت حقیقت و یا غلتیدن در توهمات ایدئالیستی است. کسی که از دموکراسی حرف می‌زند اما بر منطق بازار و حفظ مناسبات سرمایه‌دارانه‌ی فعلی تأکید دارد، در واقع خواهان تداوم روابط بورژوائی حاکم و به این ترتیب استمرار دیکتاتوری سرمایه است. حال آنکه، یک دموکراسی واقعیِ مردمی نه از پارلمان، بلکه از خلع مالکیت خصوصیِ یک اقلیت انگلی بر منابع کار و معیشت اکثریت جامعه، و از کنترل دولتی کارگری بر روند تولید و توزیع ثروت اجتماعی آغاز می‌شود. به محض اینکه این سوال اساسی که ثروت اجتماعی در دست کیست؟ را مطرح کنیم، خواهیم دید که تمام آن «تکثر» ادعایی از هم فرو می‌پاشد و صف‌بندی‌های واقعی و طبقاتی نمایان می‌شود.

واقعیت امر آن است که تکثر آرا در اینجا در اصل به معنای تلاش برای تجمیع میان جریان‌ها و نگرش‌هایی است که با هم جمع‌پذیر و آشتی‌پذیرند. در واقع، تکثر آرا و پلورالیسم مورد نظرِ راهکارهایی نظیر «کنگره آزادی ایران»- و آنچه در این ظرف دست‌یافتنی است- تجمیع افراد و نیروهایی است که با هم تضاد منافع و یا نگرش متضاد ندارند (چون در این صورت مانعة‌الجمع و لذا منطقاً فاقد معنا و اعتبار خواهند بود)، اما می‌توانند با هم اختلاف منافع و اختلاف نظر (کثرت آرا) داشته باشند. بدین معنا که یک فمینیست مثل مهدیه گلرو، البته که می‌تواند در کنار یک «کارآفرین» مثل مجید زمانی بنشیند؛ یا یک حزب‌الهی بدنام و شناخته‌شده‌ی سابق و جمهوری‌خواه سکولار کنونی مثل محسن مخملباف، البته که می‌تواند در کنار یک کهنه‌تکنوکرات سیاست‌باز مثل جناب «ندیم‌السلطنه» شهریار آهی قرار بگیرد. هیچ چیز غریبی در این تجمیع وجود ندارد. چند سال قبل «کنگره جهانی آزادی» با هنرپیشگی مسیح علی‌نژادها را دیدیم، حالا هم «کنگره آزادی ایران» را، چرا که نه!

در غیاب یک نیروی سازمان‌یافته‌ی انقلابیِ قابل دوام و قادر به تعرض، مسلماً، می‌توان کمدی «کثرت‌گرایی» به نام مردم ایران بر پا کرد، یا شرف‌یاب‌شدن چند «روشنفکر» زهواره‌درفته‌ی آرمان‌باخته‌ی به‌اصطلاح «چپ» را جشن گرفت و به میمنتِ ظهور «چپ عاقل» بادکنک‌ها هوا کرد. حتی می‌توان شنیدن شعار «جاوید شاه» و دیدن پرچم پادشاهی‌خواهی در دانشگاه‌ها را به رخ اپوزیسیون چپ کشید و در بوق بزرگ رسانه‌های معلوم‌الحال و در بلبشوی فضای مجازی دمید که «سنگر چپ را فتح کردیم!». اینها همه ممکن است چرا که ما فاقد یک نیروی متشکل انقلابی در بطن جامعه هستیم؛ نیروئی که بتواند انرژی و توان مبارزاتی موجود در جامعه را در ابعاد توده‌ای در مسیر صحیح تغییر؛ یعنی انقلاب اجتماعی، کانالیزه و سازماندهی کند. مردم ما این را کم دارند و این همان کمبودِ مرگبار مبارزات آن‌هاست.

علاوه بر اینها، نیروهای چپ و کمونیست اغلب متهم می‌شوند که با پافشاری بر «راهکار سوسیالیستی»، به مسائل از پشت عینک ایدئولوژیک می‌نگرند و دچار سکتاریسم یا فرقه‌گرایی هستند. اما این جز یک اتهام و برچسب ناروا چیز دیگری نیست. پافشاری و ایستادن کمونیست‌ها بر سر یک آلترناتیوِ واقعی و دفاع از آن، حذف دیگران نیست؛ درست همان‌طور که نیروهای راست هم طبیعتاً معتقدند که راهکار آن‌ها درست و منطقی است. مسئله بر سر خودِ راهکار است نه ارائه و دفاع از آن.

به‌عبارت دیگر، مشکل چپ{۴} با گرایشات راست در این است که چپ متعقد است راهکار راست راه به جائی نمی‌بَرد جز به همین منجلابی کنونی. در اینجا ما با «تکثرِ افق‌ها» روبرو نیستیم، بلکه با یک ضرورتِ تاریخی روبرو هستیم: یا انقلاب اجتماعی- یعنی انقلاب در روابط اقتصادی، سیاسی و فرهنگی- یا سقوط دوباره در چاه سیستمی که نهایتاً نام یا نوع «پوشش» گردانندگانش تغییر کرده است. در این میان، خرده‌بورژوازی به دلیل موقعیت لرزان طبقاتی‌اش، همیشه از این صراحت وحشت دارد و آن را جزم‌اندیشی می‌نامد، و اغلب با ادبیاتی متلون به دنبال «آشتی‌طلبی طبقاتی» است. اما مبارزه‌ی طبقاتی اکثریت جامعه با بورژوازی و مناسبات سرمایه‌داری، عرصه‌ی مبارزه‌ی آشتی‌ناپذیر میان طبقات است. بنابراین از منظر این چپ، تشکیل «ائتلاف»، «بلوک» یا «کنگره» با راست (و از همه بدتر، با راست افراطی و کمپ مرتجعین دهان‌دریده‌ی شاه‌پرست) نه ممکن است و نه شایسته مردمی است که چپ قرار است آن‌ها را نمایندگی کند. این دو، بنا به اهداف و آرمان‌هایشان، با یکدیگر آشتی‌ناپذیرند، و هر تلاشی هم برای لاپوشانی آن تحت هر عنوانی که باشد مخدوش کردن حقیقت و مذموم است.

مردم رنجِ خود را می‌شناسند؛ آن‌ها هر لحظه با آن دست به گریبانند. مسئله‌ی اصلی و مشکل در فهم مکانیسمی است که باعث تولید این رنج است. وظیفه‌ی اساسی توضیح و یادآوری مداوم این نکته است که چرا این سیستم، فقر و دیکتاتوری را به صورت سیستماتیک حاکم می‌سازد و استمرار می‌بخشد. باید نشان داد که چرا مادام که روابط تولید و توزیع ثروت در جامعه دگرگون نشود، هیچ تغییری در فرم دولت (از پادشاهی گرفته تا جمهوری لیبرال) نمی‌تواند زندگی دهشتبار توده‌ها را تغییر دهد. وظیفه‌ی اساسی چپ این است که بر این موضوع در گفتمان سیاسی جامعه دست بگذارد.

واقعیت آن است که راهِ دیگری وجود ندارد. تمامِ تلاش‌های معطوف به «تکثرِ راهکارها» در نهایت به منجلاب همین سیستمی می‌انجامد که بشریت در آن گرفتار آمده است. دموکراسی بدون جهت‌گیری سوسیالیستی، نخود سیاهی است برای به انحراف کشاندن خشم فرودستان. حقیقت مشخص است، دشمن مشخص است و راه رهایی نیز تنها از مسیر واژگونی مناسبات اقتصادی‌اجتماعی فعلی می‌گذرد. هر راه و هر راهکاری غیر از این، فریب افکار عمومی در جهت حفظ روابط و مناسبات طبقاتی حاکم است؛ خواه از نوع پلورالیستی آن، خواه از جنس شبان‌رمگی و شاه‌پرستی‌اش.

الف. بهرنگ

۲۹ فوریه ۲۰۲۶

توضیحات:

{۱} اگرچه بحث پیرامون پلورالیسم یک ضرورت کلی و عام است و می‌توان اشکال متنوعی از آن را در گفتمان‌های سیاسی اجتماعی نام برد و آن را از زوایای مختلف به نقد کشید، اما آنچه نگارنده را به نوشتن این مطلب وا داشت سه موضوع یا رخداد مشخص بود: یکم، دیدار دو تن از مثلاً «چپ»ها با رضا پهلوی و هوا کردن بادکنک «چپ عاقل» از سوی پادشاهی‌خواهان. دوم، برگزاری «کنگره‌ی آزادی ایران» و کمدی قبول «تکثر آرا». و سوم، شنیدن شعار و دیدن پرچم پادشاهی‌خواهی در دانشگاه‌های ایران و ادعای فتح سنگر چپ از سوی راست‌های افراطی. در اینجا مکثی خواهم داشت بر مورد دوم؛ یعنی برگزاری «کنگره‌ی آزادی ایران» و کمدی قبول «تکثر آرا».

{۲} اشاره به محسن مخملباف. رجوع کنید به گفتگوی Pulse Media با محسن مخملباف، مجید زمانی، و مهدیه گلرو.

{۳} البته باید تصریح کرد که در اینجا نفسِ «صندوق رای» یا «انتخابات» مورد مناقشه نیست بلکه بحث بر سر تکیه و اعتماد به این ابزارها تحت شرایطی است که حجم عظیمی از ثروت و قدرت در دست اقلیت استثمارگر و فاسدی قرار دارد و این اقلیت زالوصف با آن- خصوصاً به یُمن فن‌آوری‌های تکنولوژیک در عصر حاضر- بیش از پیش قادر به قالب‌ریزی افکار و همچنین انواع ترفندها و تقلب‌ها در روندهای انتخاباتی است.

{۴} در اینجا وقتی از «چپ» صحبت می‌کنیم منظور ما مشخصا «چپ انقلابی» یعنی کمونیست‌ها است.

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر