پارادکسهای جنگ آمریکا/اسرائیل-ایران
«جنگ عملی قهرآمیز به منظور مجبور کردن حریف به تحقق امیال ما است.» (کلازویتز، در بارهی جنگ، آلمانی، ص ۳)
جنگ جاری نیز به منظور به زانو در آوردن رژیم ایران و تسلیم آن به معنای اخص کلمه در مقابل آمریکا-اسرائیل صورت گرفته است. اشکال عملی تسلیم: ۱) تغییر شکل رژیم بر حسب خواست آمریکا/اسرائیل و به قدرت رساندن یکی از میان بازماندگان و یا ۲) ادامهی جنگ تا سرنگونی کامل آن و جایگزینی آن با یکی از کاندیدهای آمریکا. فقط در این حالات میتوان از شکست ایران به معنای دقیق کلمه حرف زد.
با این استراتژی اولین پارادکس این جنگ تولید شده است. امکان تحقق این استراتژی بدون وجود نیروئی روی زمین که به خواست آمریکا تحقق ببخشد، موجود نیست و این نیرو وجود ندارد!
مهمترین اثر بلاواسطهی چنین پارادکسی در ایران قطبی شدن نیروهای اجتماعی و سیاسی در ایران و تقابل آنان با یکدیگر است. این تقابل مانعی در مقابل تشکیل نیروی موثر روی زمین به نیابت آمریکا/اسرائیل میباشد. چشمانداز متناقض این درگیری اما با توجه به تناسب قوا در وجه غالب تیره است. در سطح سیاسی وحدتهای شکننده و جدائیها جریانات اپوزیسیون تجلی این قطبی شدن است.
بمباران مراکز نظامی در کردستان رژیم توسط اسرائیل احتمالا به منظور حمایت از برخی نیروها و بوجود آوردن شرایطی صورت گرفته است، تا این نیروها بتوانند فعالیت نظامی خود را شروع بکنند. تماسهای تلفنی ترامپ با رهبران حزب دموکرات و جبههی میهنی در کردستان عراق نیز موید این حرف و احتمالا در جهت بر طرف کردن موانع تشکیل نیروهای نیابتی صورت گرفته است.
رقابت و تقابل بین نیروهای نیابتی اسرائیل که شامل بخشی از کردها و سلطنت طلبها میشود، نیازی به توضیح ندارد. میتوان به اعلامیههای دو طرف رجوع کرد. اینکه واقعا این نیروها بتوانند نیروی موثر روی زمین آمریکا/اسرائیل را تشکیل بدهند، امری باز است. طبعا زیر فشار زمان (با توجه به پارادکس دوم) بویژه در صورتی که آمریکا و اسرائیل به هدف خود دست نیابند، تباهی این نیروها با بدل شدن به عوامل اسرائیل کاملا آشکار میشود و نفوذ اخلاقی-روشنفکرانهی خود را همچون مجاهدین از دست میدهند و به حاشیه رانده خواهند شد و به این ترتیب تنها کارکرد «مثبت» جنگ که در آشکار کردن تباهی و ذات جریانات سیاسی نهفته است، تحقق مییابد. مانع نظامی در مقابل تشکیل نیروهای نیابتی اسرائیل از سوی دیگر لزوم مبارزه جریانات نیابتی کرد با سه نیرو است: نیروهای رژیم، نیروهای حشد الشعبی و در نهایت احتمالا ترکیه که نگران تشکیل هر نهاد کردی است. (علیرغم اینکه ترکیه در خطوط کلی از سیاست آمریکا پیروی میکند، ولی امر اخیر با وجود پژاک در میان این نیروها به عنوان بخشی از پکک ممکن است!)
احتمالا این پارادکس باعث شده است که بسیاری از یک جنگ بدون اهداف نظامی مشخص و بدون راه خروج و بنابراین جنگی بدون نقشه حرف بزنند.
طبعا این پارادکس منشاء تامل آمریکائیها برای وارد کردن نیروهای زمینی به ایران و تحقق سناریوئی شبیه حمله به عراق است. مقدمات سیاسی، نظامی و ایدئولوژیک چنین امری بسیار زیادند که هیچیک فراهم نیستند و تحت تاثیر پارادکسهای دیگر، باید حتما گفت، بسیار مشکل بتوان این مقدمات را بویژه در داخل خود غرب فراهم بوجود آورد.
پارادکس دوم در این جنگ: طرفین این جنگ، رژیمهای آمریکا/اسرائیل و ایران هیچیک نمیتوانند به جنگ را به درازا بکشانند. زمان به نفع هیچیک عمل نمیکند و طرفین باید برق آسا به اهداف خود برسند که عملی نیست.
ایران: با کلازویتز میدانیم که اقتصاد و روابط اجتماعی ربط مستقیم به جبههی جنگ دارند. نیازی به توضیح وضع خراب اقتصادی در ایران نیست. خرابی وضع که بواسطهی تحریمها تشدید شده است، بنیاد اعتراضات اجتماعی بوده است و شکافهای اجتماعیای ایجاد کرده است که نمیتوانند پر شوند و از این رو اتحاد ملی را غیر ممکن میکنند. به این امر ددمنشی رژیم را باید افزود. با توجه به فقط این دو فاکتور با قطعیت میتوان گفت: فردا، در صورت ادامهی جنگ، عدم امکان اتحاد ملی به روشنی و در سطح جامعه قابل روئیت خواهد بود. نه فقط ایران فینفسه بدون حمایت مالی و نظامی روسیه و چین ظرفیت اقتصادی و نظامی برای ادامه جنگ را نخواهد داشت، بلکه منازعات اجتماعی نیز مانعی جدی در مقابل رژیم برای ادامهی جنگ خواهند بود.
آمریکا: مردم آمریکا بر اساس نظرسنجیهای مختلف مخالف جنگند. بر اساس نشریات و خبرگزاریهای مختلف در ابتدای حملهی آمریکا و اسرائیل به ایران از هر چهار نفر یک نفر از جنگ حمایت میکردند.
پس از افشاگری تاکر کارلسون (یکی از چهرههای مشهور راست افراطی ) در آمریکا حتی در سطح نیروهای راست افراطی (جریان یکجانبهگرای «آمریکا اول») انشعاب شده است. کارلسون ادعا کرده است و این ادعا با توجه به حرفهای روبیو وزیر امور خارجه آمریکا مقرون به حقیقت است: «اسرائیل آمریکا را به جنگ کشانده است.» روبیو گفته است که اسرائیل تصمیم داشته است در هر صورت به ایران حمله کند، حتی بدون آمریکا. از آنجا که در صورت حملهی اسرائیل به آمریکا نیز حمله میشده است، آمریکا مجبور بوده است در کارزار اسرائیل شرکت کند.
امریکا حداکثر، در بهترین حالت، در صورتیکه تمام عوامل دیگر را ندیده بگیریم، حداکثر تا انتخابات میان دورهی که هم اکنون تبلیغات برای آن شروع شده است، برای ادامهی جنگ وقت دارد. پیشبینی میشود که دموکراتها در این انتخابات در هر دو مجلس دست بالا را پیدا میکنند. از این رو جنگ باید پیش از انتخابات پایان یابد وگرنه پیروزی دموکراتها را بواسطهی آن میتوان تضمین شده ارزیابی کرد. در صورتی که دموکراتها دست بالا را پیدا کنند، جنگ در کنار پروندهی اپستین (که اکنون بیش از پنجاه صفحه مربوط به ترامپ از آن کنار گذاشته شده است) میتواند دلیلی برای استیضاح ترامپ به دست دهد.
اسرائیل: این کشور نیز ظرفیت انسانی-نظامی، اقتصادی و اجتماعی یک جنگ دراز مدت را ندارد. بر اساس گفتهی وزیر مالیه اسرائیل، که این جنگ فقط هر هفته ۳ میلیارد دلار بواسطهی محدودیت اقتصادی در اثر جنگ هزینه دارد. توجه شود که بر حسب بانک مرکزی اسرائیل هزینه جنگ محدودتر ۱۲ روزه ۶ میلیارد دلار بوده است.
ایران و حزب الله بر خلاف سکوت وسائل اجتماعی غربی لطمات سهمگینی به زیر بنای اقتصادی و نظامی در حیفا و تلآویو زدهاند. بر اساس روایت نشریات مختلف روزی نیست که در اسرائیل چند نفر کشته و زخمی نشوند. بر حسب گفتهی وزارت بهداشت اسرائیل ۱۰۵۰ در همین چند روز اخیر زخمی شدهاند. آمار کشتگان اعلام نشده است. علاوه بر این همان طور که پیشبینی میشد، اسرائیل جنگ زمینی و حمله به لبنان را شروع کرده است. بر اساس تجربهی جنگهای قبلی اسرائیل در لبنان میتوان گفت که نمی تواند این جنگ مدت طولانی ادامه بیابد، حتی اگر فقط ظرفیت انسانی-نظامی دولت آپارتاید در نظر گرفته شود. (محصول دخالت هر نیروی دیگری در این روند جنگ داخلی در لبنان خواهد بود که همهی نیروهای درگیر جز جریانات پرو اسرائیل از آن اجتناب میکنند.)
پارادکس دوم، اینکه زمان به نفع هیچیک از طرفین جنگ نیست و جنگی آغاز شده که نمیتواند ادامه بیابد، به اقتصاد جهان و نقش بسته شدن تنگهی هرمز نیز و تنگناهای انرژی برمیگردد. اثرات این وجه از جنگ نیاز به یک بررسی مستقل دارد و در جای دیگر بدان پرداخته میشود. فقط برای فهم وضعیت اشاره میشود که در اثر حملهی ایران به تاسیسات نفت و گاز کشورهای حوزهی خلیج صدور گاز قطر تعطیل شده است. تنگه هرمز در این لحظه کم و بیش بسته است. کرهی جنوبی اعلام کرده است که گاز مایع فقط برای ۹ روز دارد. از سقوط آزاد بورس آسیا گزارش داده میشود. افزایش قیمت نفت حتی در پمپ بنزینهای اروپا قابل روئیت شده است. در آمریکا نیز که بخش اعظم نیازهایش از منابع داخلی تامین میشود، نیز افزایش قیمت انرژی برای مصرف کنندگان محسوس است. این امر تاثیر بلاواسطه بر فرودستان دارد و «صلح» اجتماعی را در جهان به خطر میاندازد.
در کنار این دو پارادکس اصلی، پارادکسهای دیگری نیز موجودند! مهمترین آنان به سطح روابط قدرت در سطح جهان مربوط است. این جنگ، بویژه در صورت شکست آمریکا و اسرائیل، افول آمریکا را در مقیاس بینالمللی جلو میاندازد. در صورت پیروزی آمریکا، لزوم اتحادهای نظامی در مقابل آمریکا را در سطح بویژه روسیه و چین دوباره مطرح میکند. اگر به شکست هر دو در ونزوئلا، شکست در ایران اضافه شود، توانائی این دو در حفظ موضع هژمونیکشان زیر سئوال میرود و به شدت لطمه میبیند.
آنچه در این لحظه حتمیت دارد: تسلیح روزافزون ایران توسط این دو است. دخالت این دو در این جنگ به احتمال قریب به یقین محدود به عرضهی اسلحه و فراهم آوردن اطلاعات لازم برای ادامهی جنگ خواهد بود (این امر در جریان است و در این مورد گزارش های بسیاری منتشر شده است.)
در مورد اثرات اقتصادی این جنگ بر روسیه و چین و امکان رکود-تورمی (بویژه در غرب) میتوان با دقت حرف زد که در جای دیگر صورت میگیرد. با توجه به متناقض بودن اثرات جنگ بر روسیه و چین در اینجا در این رابطه فقط به یک جمله اکتفا میکنیم. در این جنگ از نظر اقتصادی در کوتاه مدت برندهی اصلی این جنگ روسیه است که اکنون در بازار انرژی دست بالا را یافته است و امکان باز شدن درهای بازار انرژی اروپا برایش فراهم آمده است و احتمالا می تواند بدون تخفیف به چین، هند و سایر مشتریانش انرژی عرضه کند. صرفنظر از هزینههای دیگر این جنگ برای غرب، بر اساس فقط این امر است که میتوان از منظر روسیه با قطعیت گفت: با این جنگ غرب (بویژه اروپا) به دامی افتاده است که خودش پهن کرده است.
پارادکس سیاست نظامی ایران: حملهی ایران به کشورهای حوزهی خلیج یک شمشیر دو لبه است. از یک سو برای ایران حمله به پایگاههای آمریکا در منطقه که حمله به آن کشور ها نیز تلقی میشود، یک ضرورت نظامی-سیاسی است، اما از سوی دیگر این حملات موجب وحدت این کشورها و دخالت عملی آنان در جنگ به نفع اسرائیل میشود که تنها مانع آن فقط ترس از مردم و بی ثباتی در این کشور است که علیالعموم موضعی ضد اسرائیلی دارند. اثر دیگر سیاست نظامی پارادکسال ایران ورود نیروهای اروپائی به منطقه است. صرفنظر از اینکه اروپا از استراتژی «تعویض رژیم» به طور کلی حمایت کرده و میکند، آنچه برای این کشورها غیر قابل تحمل است، بازتاب اقتصادی این جنگ بویژه در بازار انرژی و امکان رکود-تورمی است! همین امر یعنی بالا رفتن هزینهی انرژی و امکان رکود-تورمی کافی است تا زمینهی یک اتحاد بینالمللی بوجود بیاید که بواسطهی آن سناریوی حمله به عراق به ذهن متبادر میشود.
همهی پارادکسهای ذکر شده و نشده زمینهای بسیار مساعدی برای جنبش های اجتماعی در ایران و جهان فراهم آوردهاند. اولین تظاهراتهای ضد جنگ شکل گرفتهاند. این روند بالنده است. علیرغم غیبت این نیروها در مقیاس وسیع، اینان حتی در غیبتشان یکی از عوامل تعیین کننده در سیاست و عمر این یا آن سیاست در جهان هستند. زمان فقط و تنها به نفع این نیروها عمل میکند. مسئله این است که آیا نیروهای سیاسی آزادی-عدالتخواه سازمانیافته میتوانند از آن استفاده کنند یا مثل گذشته نقشی حاشیهای ایفاء خواهند کرد؟! دومی محمتلتر است.